بجز تنبلی، دلیل اصلی دیگه‌ای که از وبلاگ نوشتن ناامیدم میکنه، اینه که آدم میفته تو کار از خود نوشتن. اینکه خود آدم در مرکزیت نوشته‌ش باشه، در دراز مدت به نظرم آزاردهنده‌س. نمی‌دونم به چه لحاظ آزاردهنده‌ست، اما می‌تونم بگم که قشنگ نیست. کاش طوری بود که هر کسی فقط می‌تونست در مورد چیزی غیر از خودش بنویسه. یا لااقل اگر هم قراره در مورد خودت بنویسی، مقداری از خودت فاصله بگیری  و با فاصله از این خود بنویسی.

مسائل خانوادگی

بعضی وقت‌ها به طرز عجیبی به مسائلی باور دارم که خودم هم حیرت می‌کنم. می‌دونم درست نیست ولی دست خودم نیست. خوب این آثار خرافی بودنم همینطور به وجود نیومده و ریشه در مسائل دیگه‌ای داره که اونا جای بحث نیستن. به طور خلاصه اینکه مادرم در گذشته در این فضای جادو جنبل و این چیزا سیر می‌کرد که من همیشه سعی می‌کردم به راه راست هدایتش کنم و اونم می‌گفت که تو سر در نمیاری و هنوز خیلی مونده که به حرفای من برسی. یه بار که خیلی افسرده بودم، مادرم ازم خواست که بریم پیش یه سیدی که بسیار هم خانواده مشهوری هستند. مردم هر وقت می‌خوان برن پیش این سید، میگن که می‌خوان برن خونه آقا. مادرم ازم خواست که بریم خونه آقا. بی‌رمق‌تر از اونی بودم که بخوام باهاش مخالفت کنم. یادم نیست مادرم چطور منو کشوند خونه این سید. مثلاً نمی‌دونم با چه وسیله نقلیه‌ای رفتیم. فقط می‌دونم بعد‌ظهر بود و هوا هم سرد بود. خونه سید پر از آدم بود. همه آومده بودن که سید براشون دعا کنه و گره‌ای از مشکلاتشون وا بشه. داخل یه اتاق بزرگی نشسته بودم که زن‌ها یه طرف نشسته بودن و مردها هم یه طرف. نمی‌دونم مادرم چطور منو متقاعد به این کار کرده بود. شاید خیلی ناامید از همه جا بودم که پیشنهادش رو قبول کرده بودم. خونه سید در محله قدیمی از شهر بود که به محله چوب‌ فروش‌ها معروفه. خونه سردی بود. همه هم روی زمین سرد نشسته بودند. وقتی نوبت ما شد، منو مادرم روبه‌روی سید قرار گرفتیم. مادرم یه چیزی مثل این گفت که این دختر من خیلی وقته خوشحال نیست و از این حرفا. نمی‌دونم که آیا مکالمه‌ای بین من و سید رد و بدل شد یا نه. ولی خیلی عجیب بود. هنوز هم وقتی یادش میفتیم، سرمای اون روز داخل خونه رو دوباره توی خودم حس می‌کنم.

طرفای ما یه ضرب‌المثلی هست که میگه پدر گناه می‌کنه و پسر گرفتار مکافاتش میشه. نمی‌دونم که آیا ضرب‌المثل رو درست گفتم یا نه، اما یه چیزی در همین معنیه. پدربزگم خیلی سال میشه که مرده. موجود عجیبی بود. پدرِمادرم بود. با پای خودش رفته بود و شناسنامه گرفته بود و همون روز هم شده بود تاریخ تولدش. اینکه کودکیش چطوری گذشته رو نمی‌گم. حال نوشتنش نیست. اما میشه گفت که مرد ظالمی بود. مباشر روستا بود. همه کاری هم کرده بود. بسیار آدم مردسالاری بود. قد خیلی بلندی داشت و گوشش هم سنگین بود. مردم همیشه به نیکی ازش یاد می‌کنن، البته این هم جای بحث دارد که ما علاقه‌ای به بحث درباره آن نداریم. مادر بزرگم زن دومش می‌شد که زمان ازدواج فقط ۱۲ سال داشت و پدربزرگم بیشتر از ۴۰ سال. بین فامیل دودستگی بود. مادرم نخودی بود. هم این ور بود و هم اونور. یه دسته از پسرای پدربزرگم که اتفاقاً دایی‌های تنی هم بودن، با یه دسیسه‌ای اموال پدربزرگم رو بالا کشیدن که از مال و منالشون چیزی به دامادها نرسه. بحث‌های کثیفی بعد از مرگ پدربزرگ در جریان بود و هست. گاهاً به دعوا هم کشیده شده. ۳پسر از پسرهای پدربزرگم، جوانمرگ شدن. الان هنوز ۳ تای دیگه‌شون زنده هستن.
چند روز پیش با مادرم حرف می‌زدم. حدود ۲ سالی هست که با این ۳ برادری که زنده هستن، قطع رابطه کرده و در آخرین دعوا، قرار بر این شد که دیدار بعدی رو به قیامت بندازن. گویا دیدار به قیامت نیفتاده و مادرم به دیدن برادرش رفته بود. گفت که روی دماغ داییم، چیزی شبیه جوش بوده که هر روز وضع بدتری پی می‌کرده و این برادر مادرم هم هیچوقت دکتر نرفته بابت این جوش. وضع هی بدتر و بدتر میشه و ماهها از این ماجرا می‌گذره که بالاخره دکتر میره و معلوم میشه که این سرطانه. مادرم هم برای عیادت به دیدار برادرش رفته بود. وقتی این داستان رو شنیدم، قبل از اینکه بدونم چه حسی از ماجرا دارم از مادر پرسیدم که حسش چیه. و مادرم گفت که نمی‌دونه. گفت دیگه حوصله عزاداری نداره. راست هم می‌گفت. مادرم برای یکی از دایی‌هام که بسیار هم مهربان بود، ۴ سال سیاه پوشید. اما من از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم. این دایی که الان مریضه، به شدت آدم سرد و دوست نداشتنی بود. هرگز یادم نمیاد که کوچکترین مهربانی ازش دیده باشم. بچه هم که بودیم، بعضی وقتا ازش کتک می‌خوردیم. با این همه غمم گرفت. دلم خواست دوباره ببینمش.
بعد در تنهای، خیلی جدی به این ضرب‌المثل فکر کردم. اینکه پدر گناه می‌کنه و پسر تاوان میده. کلاً ضرب‌المثل پر ایرادیه. کاری به ایرادش ندارم. با خودم فکر کردم که همه دایی‌هام دارن جوانمرگ میشن. البته این دایی‌ مریضم الان بالای ۵۰ سال داره و خوب به نظرم هنوز پیر نشده. حداقل در مقایسه با پدربزرگی که دویست سال عمر کرد، جوان به حساب میاد. نمی‌دونم چرا فکر کردم اینا تاوان گناهای پدربزرگم رو پس میدن، چون در یه سطحی خودشون هم به هیچ عنوان آدم‌های معصومی نبودند.
افکار احمقانه‌م رو با دوستم در میان گذاشتم و اونم گفت که کلاً انسان بی‌عقلی هستم.

We are all Daniel Blake

بدون شک زمان زیادی رو در مترو سپری می‌کنم. پیش میاد که بعضی روزا رو بیرون نرم، اما خوب زمانی هم هست که کل هفته رو بیرون میرم. با این حساب می‌تونیم بگیم میانگین روزی یه ساعت رو توی مترو می‌گذرونم. خیلی وقتا بابت این مسئله غر میزنم. ولی غر زدن شده سبکی از زندگی و در نتیجه نیاز دارم که غر بزنم. چه کلمه زشتی هم هست. اصلاً من از این حرف  غین بدم میاد. کلمات قشنگی هم باهاش جفت و جور نمیشه. مثل آروغ. اما کلمه غریب رو دوست دارم. آهنگ خوبی دارد. هیچ شباهتی به غر، غرغرو و یا آروغ ندارد. حرفم سر احساسم به حروف نیست. همانطور که گفتم، غر زدن برام تبدیل به سبکی از زندگی شده است. چیز مهمی هم نیست. از اینکه زمان قابل توجهی را در مترو می‌گذرانم نا راحت نیستم و بهش خو هم گرفته‌م. لحظات بدی نیستند. هر بار اتفاقات و برخوردهای جالبی پیش میاد. همیشه کتابی یا مجله‌ای داخل کیفم هست. بعضی وقتا حسش میاد که یه چند صفحه‌ای هم مطالعه کنم. از اول سپتامبر در حال خوندن ۲ تا کتاب توی قطار هستم. ماکزیمم ۵ یا ۶ صفحه رو هر بار می‌خونم. و در سفر بعدی (منظورم سفر روزانه‌ست) مجبورم یه صفحه برگردم عقب که دوباره یادم بیاد که آخرین بار چی می‌خوندم. چند خط می‌خونم و بعد نمی‌دونم به کجا خیره میشم. پیش میاد که چشم‌چرانی هم می‌کنم. البته خیلی وقتا این ماجرای چشم‌چرانی‌ها رو هم برای دوست‌پسرم تعریف می‌کنم و اونم موردهای خودش رو برام تعریف می‌کنه. بعضی وقتا هم موزیک گوش میدم. ولی خوب یه چند وقته به خاطر سردرد شدن، نمی‌تونم. موزیک زمان‌هایی خوبه که جمعیت داخل قطار خیلی زیاده و معمولاً قطار خیلی سرعت نداره. یه بار همین چند ماه پیش، یه روز مترو خراب بود و بی‌شمار آدم روی سکو منتظر بودند. منم هدفون توی گوشم بود و منتظر بودم. وقتی قطار آومد، همه با فشار وارد قطار شدند. منم همینطور. یه باره یه خانمی منو مورد فحاشی قرار داد. خیلی کار بی‌دلیلی بود. خانم می‌خواست که کسی نزدیکش نشه و این خواسته نامعقولی بود در اون روز. از قضا خانمی بود با چندین پر گوشت اضافه، که عمداً یه چرخ زد و منو انداحت روی یکی دیگه. من از کسانی که چاقی بقیه رو دستاویزی قرار میدن برای تحقیر کردن، خوشم نمیاد. ولی چیزی نمونده بود که خودم همین کار رو با اون خانم بکنم. ول هم نمی‌کرد. موقع وارد شدن به قطار، صدای موزیک رو قطع کرده بودم اما با شروع فحاشی این زن، دوباره شروع کردم به موزیک گوش دادن. روبه‌روی هم بودیم. من می‌دیدم که لب‌هاش با شدت زیادی داره تکون می‌خوره. نمی‌دونم چی می‌گفت. واقعیت اینه که من هنوز به فرانسه نمی‌تونم خوب فحش و ناسزا بگم. می‌تونسم یه چیزایی بگم. اما حتی اگه ایران هم بودم، این کار رو نمی‌کردم. از آدمای فحاش می‌ترسم.

چند وقت پیش، دوباره روی سکو منتظر قطار بودم. یه آقایی هم هی میومد و هی میرفت. از این مد‌ل‌ها که توی شرکت‌خصوصی کار می‌کنن. کت‌شلوار و کراوات با یه پالتو بلند. قدش خیلی بلند بود و کلی هم گوشت در ناحیه سینه و بازو داشت. موهای جوگندمی کم پشت و همینطور عینکی. بعد از چند دقیقه یه دختری دوان دوان آمد و خودش رو پرت کرد توی بغل آقا. من واقعن فکر می‌کردم که دخترشه. دختره انگار سال اول دوم لیسانس بود. کاور گوشیش، یه کاور صورتی از این محصولات دیزنی‌لند بود. حالا ممکنه دختر بزرگا هم این کاورای گوشی موش و خرس صورتی دوست داشته باشن، اما کلاً استایل پوشش و همه چی به یه دختری می‌خورد که تازه دبیرستان رو تموم کرده و وارد دانشگاه شده. هربار هم که داخل هم می‌رفتن، خیلی پدر دختری نبود. دست مرد یه حلقه کهنه هم بود. حلقه‌ش که خیلی مهم نبود. مردای فرانسوی برای لاسیدن، نه به حلقه دار بودن سوژه‌شون بهایی میدن و نه خودشون رو ملزم می‌دونن که حلقه‌شون رو پنهان کنن. اینا از چیزایی بوده که دوستپسرم برای آشنایی با فرهنگ فرانسه، بهم یاد داده.

یه مورد دیگه هم تعریف کنم و این نوشته رو تموم کنم. خسته شدم. تا الان ۷۱۲ کلمه شد. بیشتر از ۵۰۰ تا زحمتم میشه. کمتر از ۲ هتفه پیش بود به نظرم که یه روز وارد قطار شدم و دیدم یه خانمی داره بچه‌ش رو میزنه. به یه زبان دیگه‌ای داشت بچه ش رو دعوا می‌کرد و همزمان سیلی‌های پی‌در‌پی هم توی صورت بچه می‌زد. یه دختر و ۲تا پسر داشت. زن خیلی جوانی بود. به نظرم کتر از ۳۰ سال داشت. دخترش بچه نبود دیگه. یه دختری که در اواخر کودکیش و در ابتدای وارد شدن به مرحله نوجوانی بود. پسر بزرگش هم یه ۱۰ سالی داشت. هر چهار نفر به میزان زیادی لباس‌های توی خونه پوشیده بودند. لباس‌هایی که معمولاً برای خوابیدن استفاده میشن و نه برای بیرون از خونه. در یه کلام، وضع پوششون اصلاً سازگاری با آب و هوا نداشت. زن یه شالی هم دور سرش پیچیده بود که هر لحظه از سرش میفتاد. ابروهاش رو سعی کرده بود برداره که خراب و ناقص کرده بود. البته خوب باید اینو هم در نظر گرفت که من با دیدگاه ابروی ایرانی به قضاوت ابروهای دیگه می‌پردازم. یه لاک سیاه هم زده بود که می‌خورد برای یه هفته پیش باشه. در کل، زن زیبایی بود. یه ایستگاه قبل از من پیاده شدن.
همین چند روز پیش من دنبال یه آدرس نزدیکای اوپرا می‌گشتم. دیدم همون زن با پسر کوچیکش یه گوشه خیابون نشستن دارن گدایی می‌کنن. برای اینکه مطمئن بشم، دوباره برگشتم و از کنارشون رد شدم. خودش بود. واقعاً نمی‌دونم چرا دارم اینا رو اینجا می‌نویسم. بیشتر دوست دارم داستان خیانت مردای ۵۰ سال به بالا رو بازگو کنم  و فقط به قصد خنده نه اینکه بگم که خیانت بده و یا خوبه. همین چند وقت پیش فیلم آخر کن لوچ رو دیدم. کل سینما گریه می‌کردن. منم گریه می‌کردم. البته گریه کردن من استاندارد خوبی نیست چون پیش میاد به علت‌های الکی گریه کنم، ولی این‌بار تمام سینما گریه می‌کردن. داستان این زن هم  که کارش به گدایی کشیده شده، یه چیزی شبیه همون اتفاقیه که برای زن فیلم دانیال بلیک میفته. فرقی ندارند. نمی‌دونم هدف کن لوچ چی بود از ساخت این فیلم. به نظر پیرمرد دیگه کم آورد در برابر دولت رفاه. انگار به استیصال رسیده و تنها کاری که مونده اینه که با شدت هرچه تمام‌تر این بدبختی رو به تصویر در بیاره که همه گریه کنن. حالا گریه هم کردیم، اما بعدش چی؟ بعدش همه دوباره سرمون رو می‌کنیم تو آخورمون و درگیر مسائل خودمون میشیم. همه چیز رو فراموش می‌کنیم. این حرفا دیگه گفتن نداره. رییس جمهور هم میره فیلم رو میبینه و بعد با چشمانی اشک بار از سینما میاد بیرون. بعدش هم میره یه بار همون نزدیک سینما که یه لبی تر کنه و بعد میره خونه. همه‌ش همینه. منم خسته‌م از این اینکه این متن رسید به ۱۱۹۳ کلمه و هنوز تموم نشده.

پنجشنبه کتابخونه بودم که کار کنم. به خاطر ندارم که روی چه مبحثی کار کردم.الان سعی کردم که یادم بیاد نهار پنجشنبه چی بود. نهار دانشگاه بود که با بچه‌ها بودم. تیکه‌ای گوشت خرگوش بود با برنج و عدس. همراهش یه کاسه سالاد هم بود. هویچ رنده شده با چیزی شبیه کاهو و پنیر. ساعت ۶ هم با دوستی قرار داشتم. شام نخوردیم. اون منو به یه نوشیدنی مهمون کرد. سر راه برگشت به خونه از این فروشگاه مارکس اسپنسر خرید کردم. ماست، شیرینی، سوسیس و چای خریدم. خپل یه غذایی درست کرده بود که مخصوص جنوب شرقی فرانسه بود. غذای سنگینی بود. پر از سیب‌زمینی، پنیر، خامه و نوعی ژامبون… . حدودای ساعت یک خوابیدم.
یادمه با سردرد بیدار شدم. اینم یادم میاد که خپل ازم می‌پرسید که اسمش رو بلدم یا نه. هوشیاری نسبت به وضعیت خودم نداشتم. ۲بار توالت رفتم و بار دوم استفراغ کردم. همه چیزایی که برای نهار و شام خورده بودم رو برگردوندنم. شبیه این ماشینایی بودم که توشون چوب یا کارتن و کاغذ میریزی و بعد از یه دهانه دیگه همه‌رو خورد و خاکشیر بیرون میدن. هنوز نمی‌دونستم که تشنج کردم. قرصام تموم شده بود و منم دکتر نرفته بودم. خیلی وقت بود که تشنج نکرده بودم و فکر می‌کردم که دیگه حمله بهم دست نمی‌ده.
ساعت حدودای ۹ صبح، خپل یه لیوان چای برام آورد. از شیرینی‌های شب قبل هم که خریده بودم، آورد. شبیه شیرینی نارگیلی‌های ایران بود و به همین دلیل خریده بودمشون، اما شیرینی بادامی بود. یه نوع دیگه‌ای از شیرینی بادامی هم داشتیم. این نوع دوم، ظاهرشون مثل شیرینی فومن بود. خپل گفت که گرچه شیرینی که تو خریدی، ظاهر زیباتری دارن، اما اون همون نوع فومنی روترجیح میده.
مطب دکتر عمومیم به خونه نزدیکه. از ساعت ۲ به بعد میاد کابینش. دوستپسرم توی یه ورق، براش نوشت که موقع حمله چه اتفاقی برام افتاده و منم هیچ کنجکاوی نداشتم که بدونم چطور بودم. فقط می‌دونم که به یه زبان دیگه که احتمالاً یا کوردی بوده و یا فارسی، صحبت می‌کردم. طرفای ظهر با دوستی که از امراض من باخبره، از طریق اسکایپ صحبت می‌کردم. همزمان خپل زنگ زد. انگار دوباره حمله بهم دست داد. صفحه کامپیوتر روبه‌روم بود و من تنها یه نوار باریک از گوشه صفحه رو می‌دیدم. دقیق‌تر اینکه به نظر ۹۰ درصد چشمم نمی‌دید.
برگه‌ای که خپل نوشته بود رو فراموش کردم. اما خوب بعد از تماس تلفنیمون، مستقیم آومد مطب دکتر. یه کم که واقعه رو شرح داد، دلم سوخت که شاهد همچین اتفاقی بوده. البته لازم نبود که همه چیز رو برای دکتر بازگو کنه، دکتر بلافاصله خودش تشخیص داد. قرص رو ۲ برابر کرد و گفت که تا آخر عمرت باید مصرف کنی و همین.

واقعیتش تا اینجا خوب بود. روز جمعه قرار داشتم و قرارم رو لغو کردم که استراحت کنم. ولی روز شنبه رو می‌خواستم با دوستام بگذرونم و شبش رو هم با دوستپسرم می‌خواستیم بریم یه غذاخوری ژاپنی. با ۲ تا از دوستای دخترم یه چرخی توی مرکز خریدا زدیم و من یه ماتیکی هم خریدم. بعد رفتیم یه جایی  نشستیم. تا حدی احساس می‌کردم که خیلی مثل همیشه نیستم. منظورم به لحاظ جسمیه. خوب فکر کردم به خاطر عوارض تشنجه. اما دیروز و امروز. به هیچ عنوان تعادل نداشتم. مثلاً می‌خوردم به در و دیوار و مدام احساس خستگی می‌کردم. همینطور هم معده‌درد. دردم به ویژه امروز خیلی بیشتر بود. هوا سرد بود، ولی در عوض آفتابی بود و اونقدر قشنگ بود. صبح نمی‌تونستم تصور کنم که امروز رو مجبورم توی خونه بمونم. به دکترم زنگ زدم. قرار شد که مصرف‌ قرصا رو به حالت قبل برگردونم. البته خودم امروز این کار رو کرده بودم. فقط وقتی این آفتاب رو می‌دیدم و اینکه من نمی‌تونستم بیرون برم، به این فکر می‌کردم که اگه بر اثر پیری و یا بیماری، خونه‌نشین بشم. فکر کردن به این منو واقعن غمگین میکنه. از بابت خونه نشینیش غمگین میشم. الان حالم خوبه و اونقدر خوشحالم که وقتی میرم توالت، نمی‌فتم یه ور توالت.

خوب باید بگم خیلی چیزای دیگه هم از این چند روز یادم آومد و حافظه‌م هنوز خیلی از کار نیفتاده و لازم به خودافشاگری بیش از حد نیست.

.

دانشگاه یه جلسه‌ای گذاشته بود که در شهر دیگه‌ای برگزار می‌شد. یه هفته قبل از رفتنم تازه تصمیم گرفتم که بلیط قطار بخرم. اگر بلیط رو از یکی دو ماه قبل نخری، بعد مجبور میشی که چندین برابر گرون‌تر بخری. قیمت بلیط رفت و برگشت میشد یه رقمی بیشتر از ۲۰۰ یورو و از اونجا که جلسه هم ساعت ۹ شروع میشد، باید یه روز قبلش به این شهر می‌رفتم و طبیعتا باید جایی برای خوابیدن هم پیدا می‌کردم. البته که دانشگاه این هزینه‌ها رو برمی‌گردوند، اما حوصله نامه‌نگار بابت پس‌گرفتن این پول‌ها رو نداشتم، تصمیم گرفتم که کار رو ساده کنم. با ۴۴ یورو برای رفت برگشت، بلیط اتوبوس  شب خریدم. اینطوری صبح ساعت ۶ می‌رسیدم و بعد دوباره شبش سوار اتوبوس می‌شدم و صبحش می‌رسیدم پاریس.

ساعت ۶.۴۰ دقیقه صبح رسیدم مولوز. با نگاه کردن به تابلو‌های راهنما، سعی کردم که مسیر مرکز شهر رو پیدا کنم. هوا واقعن سرد بود و منم نمی‌خواستم توی این سرما پیاده‌روی کنم. از یه مرد جوان آفریقایی‌تبار آدرس مرکز شهر رو پرسیدم. اونم یه سری توضیحات داد و بعد کلاًَ تصمیم گرفت که منو تا مرکز شهر همراهی کنه که البته منم گفتم همون آدرس که دادی کافیه و اونم گفت که نه من چطور می‌تونم وقتی یه خانمی مثل شما ازم آدرس می‌خواد، تنها ولش کنم. بعد هم  ادامه داد که من بدون هیچ ترسی از اون آدرس پرسیدم. در معرفی این آقا، به آفریقایی بودنش اشاره کردم و دلیلش هم تاکید خودش بر این مسئله بود که می‌گفت مردم از یه سیاه آدرس نمی‌پرسن. واقعیتش برام سخته باور اینکه کسی به خاطر سیاه بودن کس دیگری، ازش آدرس نپرسه. من می‌خواستم از یکی آدرس بپرسم و بعد اونم می‌خواد منو تا مرکز شهر برسونه چون من  ازش نترسیدم. آخه من چه اهمیتی دارم که اون نگران ترسیدن من باشه و بعد برای جبران نترسیدنم، بخواد منو همراهی کنه. بهش گفتم که نگران نباش، من اینقدر سفید نیستم که کفایت کنه برای ترسیدنم. این اتفاق یه بار دیگه هم برای من در برخورد با ۲ مرد آفریقایی تبار دیگه رخ داده. یه بار توی سن دنی داخل قطار شدم. وقتی که کنار ۲ مرد آفریقایی نشستم، بازم برگشتن و گفتن که آیا من از اونا نترسیدم.  گفتم که از چی باید بترسم و اونا هم گفتن که حالت عادیش اینه که بترسی. نمی‌دونم چه توضیحی باید برای این داستان بدم. حتی می‌تونم بدبینی هم به خرج بدم که اینا از این سوژه برای شروع صحبت شاید استفاده بکنن. چون در هر دو بار که این ماجرا پیش آومد، بعد اونا اصرار کردن که بازم همو ببینیم.

کسانی که در جلسه شرکت کرده بودن، تقریباً با لباس رسمی بودن و چندین نفر از خانم‌ها حتی کت هم پوشیده بودن. من صورتم رو هم نشسته بودم و با همون لباسایی که سوار اتوبوس شده بودم، توی جلسه شرکت کردم. فقط سعی کردم یه توالت پیدا کنم که موهام رو یه بررسی کنم که  کمی از حالت وحشی بودن درشون بیارم و اینکه شلواری هم که پوشیده بودم، در یه جاهایی پاره‌گی داشت. البته شلوار قشنگیه، ولی خوب یه بار که نیمه‌های شب از مهمونی برمی‌گشتیم، نمی‌دونم که به یه درخت خوردم یا یکی از این درختچه‌هایی که کنار خونه‌مونه. بعد شلوارم در اثر این برخورد  از چند جا سوارخ شد. یه شلوار آبی تیره‌س که وقتی می‌پوشمش به خاطر تضاد رنگ شلوار با پوستم، پارگیش رو کاملن نشون میده. جلسه گروه هم تکرار یه سری موضوعات بود که از قبل می‌دونستیم. منم همزمان که منتظر رسیدن ساعت نهار بودم، با خودکار جاهایی که پوستم از پارگی‌های شلوار پیدا بود رو رنگ کردم که یه دست بشه با شلوار. جلسه ساعت ۵ عصر تمام شد. اتوبوس برگشت برای ساعت ۱۱.۳۰ دقیقه شب بود. باید یه جوری خودم رو سرگرم می‌کردم. با یکی از دخترا که ماریون نامی بود و اونم از شهر دیگه‌ای آومده بود، قرار شد که شب رو با هم بگذرونیم. ماریون فردای اون روز برمی‌گشت. با هم رقتیم مرکز شهر دوباره. کلی سیگار کشیدیم و همزمان هم شهر رو تماشا می‌کردیم. البته ماریون از من حراف‌تر بود و تمام مدت صحبت می‌کرد و من واقعن نمی‌تونستم موفق بشم که به همون اندازه اون حرف بزنم. سرعتش از من خیلی بیشتر بود. خیلی هم بیشتر از من سیگار می‌کشید. به نظرم توتونش با چیزی قاطی بود، چون بوی حشیش می‌داد سیگارش. البته بهش گفتم که چی قاطی توتونت کردی و اونم گفت که چیزی به جز تنباکو نیست. یکی از ویژگی‌های ماریون این بود که هر وقتی می‌خواست  در مورد زن‌ها و دخترا حرف بزنه، اونا رو نانا خطاب می‌کرد. مثلاًِ به جای اینکه بگه اون دختره رو دید، می‌گفت که اون نانا رو دیده. نانا کلمه کاملاً کوچه بازاریه. ماریون برام گفت که قبلاً لیل زندگی ‌کرده و یه رشته دیگه‌ای هم می‌خونده. حدود ۵ سال لیل بوده و ۳ سال اول اقامتش در لیل،  دوست‌پسرش لندن درس می‌خونده و اینم هر آخر هفته با اتوبوس می‌رفته لندن که دوستش رو ببینه. بعد از ۳ سال پسره میاد پاریس و ماریون هم دیگه آخر هفته‌ها به جای لندن با اتوبوس میومده پاریس که پیش پسره باشه. خلاصه آخرش لیسانسش رو هم نمیگیره. اما دوست‌پسرش در یه شهر دیگه‌ای کار پیدا می‌کنه و ماریون هم به دنبالش میره همون شهر و اونجا ماریون شروع میکنه به خوندن لیسانس روانشناسی. لیسانسش رو ۳ساله تموم می‌کنه و البته کار خیلی عجیبی هم نبوده، چون لیسانس فرانسوی ۳ساله‌ست. برای مستر یکی از این سوربون‌های پاریس پذیرش می‌گیره، اما دوستش راضی نیست که این بره پاریس و در نتیجه ماریون مسترش رو توی همون شهرستان شروع می‌کنه.

هر لحظه منتظر بودم که بگه با این دوست‌پسرش تموم کرده ولی تا اینجای داستان هنوز تموم نکرده بود. منظورم تا اینجایی که سال اول مستر بوده و ماریون ادامه که که بعد یه شب یه درد خیلی عجیبی رو در شکمش حس می‌کنه. ابتدا فکر می‌کرده که شاید آپاندیس باشه و میره بیمارستان. معلوم میشه که سرطان تخمدان داره و سرطان در مرحله بدی هم بوده. نتیجه اینکه تخمدان‌ها رو درمیارن. اما دوست‌پسرش همزمان با دوره بیماری این، شروع می‌کنه به بداخلاقی و بهانه‌گیری‌های الکی. بعد معلوم میشه که پنهانی برای خودش معشوقه‌ای هم گرفته. اختلافات اونقدر زیاد میشه که پسره با خشونت تمام یه شب ماریون رو با وسیله‌هاش میندازه بیرون توی خیابون. این ماجرا برای زمانی بوده که ماریون در حال پیگیری پروسه درمانش بوده. برام تعریف کرد که یه اتاق ۹ متری پیدا کرده و همزمان که شیمی‌درمانی می‌رفته، میومده کتابخونه و کارای درسیش رو انجام میداده. می‌گفت که عین یه نبرد بود این ماجرا و حسش تنها خشم بوده و نه چیز دیگه‌ای. حتی وقتی که اینو تعریف می‌کرد، بیشتر از اینکه حس همدردی و ترحم شنونده رو جلب کنه، حس خشم رو ایجاد می‌کرد. من به عنوان شنونده این حرف‌ها واقعن عصبانی بودم.

شب طولانی بود. ما از خیلی چیزا حرف زدیم. از کارهای تحقیقاتی دانشگاه، تا انتخابات آمریکا و فرانسه، مانگاهای ژاپنی، باند دسینه‌های فرانسوی، سینما، آشپزی، سفر… . تا کنار اتوبوس هم با من آومد.

زمانی که مقدمه از اصل ماجرا طولانی‌تر می‌شود.

یه آریشگری بود که مادرم مدام برای ابرو درست کردن، پیش اون می‌رفت. خیلی هم کارش بد بود به نظرم و هر بار خراب می‌کرد. چند بار به مادرم گفتم که پیش یکی دیگه برو، چون این کارش خوب نیست و مادرم هم قبول نمی‌کرد. چند سالی بود که پیش این خانم می‌رفت. حتی یکی دو بار هم وقتی مادرم می‌خواست آریشگاه بره، منم همراهیش کردم. یه آرایشگاه بسیار محقر بود. یه چند تایی تصویر عروس و زن‌هایی با  چشم‌های مشکی و ابروهای هشت  به در و دیوار آویزان بود. تعدادی هم شامپو، کرم، رنگ مو…  برای فروش توی ویترین گذاشته بودن. خانم آریشگر که غزاله نام داشت، می‌گفت که این لوازم بهداشتی آرایشی رو از بانه و جوانرود خریده. همراه غزاله، خواهرشوهر غزاله هم اونجا کار می‌کرد. این خواهرشوهر غزاله از همسرش به خاطر اعتیاد جدا شده بود و از پولی که با آرایشگری کسب می‌کرد، برای خودش طلا می‌خرید و  بعدها با یه راننده تاکسی ازدواج کرد. دختری هم زایید. داخل گیومه بگم، خودم هم نمی‌دونم چرا به شغل همسر تازه اشاره کردم. پیش میاد دیگه از این چیزا. مثلن یه بار یکی از دخترای قدیم دانشگاه رو اتفاقی با همسرش دیدم و در معرفی شوهرش گفت که مهندس هستن. حالا اصلن اسمش رو نگفت و به همون مهندس اکتفا کرد. الان نمی‌دونم که این راننده تاکسی گفتن منم هم آیا شبیه همون مهندس گفتنه یا نه و به هر حال مهم نیست. برگردم به داستان غزاله. شوهر غزاله معتاد بود و البته بیکار. توی خونه استراحت می‌کرد. آرایشگاه غزاله که در واقع انگار قبلن پارکینگ ماشین بوده و خوب غزاله اون رو تبدیل به آریشگاه کرده بود، کنار خونه‌شون بود. غزاله بعضی وقتا برای چند دقیقه آریشگاه رو ترک می‌کرد که بره به نیازهای همسرش (آب ، غذا و…) برسه. باید بگم که یه بار منم ابروم رو اونجا درست کردم. ابروی صاف بدون حالت منو رو تا جایی باریک کرد که ازش یه ابروی هشت اغراق‌آمیز درآورد.

این پاراگراف بالا در واقع مقدمه‌ای بود برای ماجرایی که در این پاراگراف قراره  بنویسم. چند شب پیش با مادرم تلفنی حرف می‌زدم و اونم در حین حرفاش گفت که همون روز بعدظهر آرایشگاه رفته. ازش حال غزاله رو پرسیدم. گفت که پیش غزاله نرفته و یه آرایشگاه دیگه رفته. فکر کردم که غزاله حتمن از اون جا رفته. مادرم توضیح داد  که غزاله سر جاشه و به علت دیگه‌ای آرایشگاهش رو عوض کرده. می‌گفت که دیگه نمی‌تونست تحمل کنه، چون غزاله به شدت دهانش بو می‌داده و از اونجایی که عزاله خیلی کند دسته و وقت زیادی رو صرف درست کردن ابرو می‌کنه، مادرم فکر کرده بهتره که آرایشگاهش رو عوض کنه که از شر بوی دهان غزاله راحت بشه.

طفلک غزاله. زن جوون و قشنگیه. مطمئنم راه‌حلش برای برطرف کردن بوی دهان اینه که دندونای خراب رو دونه به دونه به جای ترمیم و درست کردن، می‌کشه و بعد  یه دس دندون مصنوعی می‌گیره.

Le Jeu de l’amour et du hasard

فیلمی عبداللطیف کشیش دارد که می‌شود برابر فارسی اجتناب یا گریز را برایش به کار برد. داستان فیلم درباره چند نوجوان فقیر ساکن گتو‌های حاشیه‌ پاریس است که قصد بازی کردن پیس تئاتری ازپیر شارل دو ماریو را دارند. زبان نمایشنامه، زبان قرن ۱۷ و یا ۱۸ است . البته اضافه کنم که زبان نمایشنامه، زبان طبقه بورژا بود. اما این چند نوجوان، با زبانی که از زبان فرانسه استاندارد، فاصله زیادی داد و به  فکر می‌کنم به آن زبان گتویی می‌گویند، صحبت می‌کردند. من نمی‌خواهم در مورد زبان فیلم حرفی بزنم. نکته دیگری باعث شد که این یادداشت را بنویسم. کارگردان برای این فیلم از بازیگران آماتور استفاده می‌کند. بازیگرانی که در عمل همان نقشی که در زندگی واقعی دارند را اینجا در فیلم، بازی می‌کنند. پسری که یکی از نقش‌های اصلی فیلم را بازی می‌کند، عثمان الکراز است. در زمان فیلم ۱۳ سال داشت و دقیقا در یکی از همان ساختمان‌های فقیر نشینی که فیلمیرداری انجام شده، ساکن بوده است. کارگردان برای چند ماه این نوجوان را از زندگی مفلوکش جدا می‌کند و او را وارد دنیایی کاملا متفاوت با زندگی معمولش ، می‌کند. تجربه کردن لحظاتی که هیچ‌گونه ارتباطی با لحظاتی که این نوجوان به عنوان فردی از طبقه محروم گذرانده، ندارد. بعد از فیلم هم دوباره به همان زندگی فلاکت‌باری که از قبل داشته‌، برمی‌گردد.  می ۲۰۱۶، پسر ۱۳ سال فیلم که الان ۲۶ ساله‌ست، داستان زندگیش را با کمک فرد دیگری، کتاب کرده و امیدش این‌ست که کسی بخواهد از سناریوی زندگی این آدم، فیلمی بسازد که او دوباره به سینما برگردد. یکی  دو تا مصاحبه از او خواندم و گویا بعد از فیلم، کارگردان او را رها می‌کند و در نهایت هم بجای ۸۰۰۰ یوروی قرارداد، تنها ۲۵۰۰ یورو به این می‌رسد. البته عبداللطیف کشیش کارگردان است و خیر اجتماعی به حساب نمی‌آید و برای فیلمش که بسیار هم فیلم خوبیست، احتیاج به دانش‌آموز فقیری دارد که فرانسه را با زبان حاشیه‌نشینان صحبت کند و … . انگار مسئولیت کارگردان اینجا تمام می‌شود. مثل این است که کسی بچه فقیری که به مزه نان خالی عادت کرده است را بردارد و ببرد نایب چلوکباب به خوردش بدهد و البته این آخرین چلوکبابی‌ست که می‌خورد. حالا خیلی هم اگر ربطی ندارد حرفم، قصدم فقط آوردن مثالی بود.

داستان عثمان یادآور فیلم‌های مشابه نسخه ایرانیش است. باشو، شهر زیبا، کلوزآپ. اعلا در شهر زیبا، جوانی پایین شهری بود که در فیلم فرهادی همان نقش پایین‌شهری را بازی کرد. بعد هم کار فرهادی با او تمام شد و به نظرم الان هرازگاهی سریالی بازی می‌کند. خودش در اینستاگرامش در این باره توضیحاتی می‌دهد. باشو که درحال حاضر صاحب دکه در کنار خیابان است و خورده ریز می‌فروشد اما حسین سبزیان که بیشتر از همه نقش خود واقعیش را بازی کرد و بعد از بازی در کلوزاپ، دیوانه‌تر شد و در نهایت هم با بدبختی مرد.

در آخر، البته که تیتر ربطی با محتوا دارد.

یه بار یکی از من پرسید که آیا در حال حاضر حسرت چیزی رو دارم و واقعیتش هر چقدر فکر کردم چیز خاصی به ذهنم نرسید. حالا اینکه چیزی به ذهنم نرسید، دلیل بر قرار داشتن در یه وضعیت عالی و یا خوب نیست، اما خوب حسرتی هم نبود. اون موقع البته تنها حسرت یه چیزی رو داشتم. گفتنش هم خنده‌داره و هم کلیشه. یه مهمانی ویژه‌ای داشتیم و من می‌خواستم توی اون مهمانی با یه موزیکی که برام نوستالوژیک بود، برقصیم. ولی اونقدر روز مهمانی، روز پیچیده‌ای بود که من فراموش کردم. خوب این حسرتی بود که داشتم. البته یه حسرت دیگه هم دارم. این شاید روزی امکان برآورده شدن داشته باشه. داستان این حسرت از این قراره که دوستپسرم ازم خواست باهاش به غواصی برم. من هم البته از آب می‌ترسم و اونم به من اطمینان داد که ترس نداره و فقط کافیه بلد باشی نفس بکشی. خوب نفس کشیدن که بلد بودن نمی‌خواست و در نتیجه منم با تردید قبول کردم. سوار قایق بودیم و یکی داشت یه سری توضیحات رو در رابطه با پروسه زیر آب رفتن می‌داد. البته من چیز زیادی متوجه نمی‌شدم. اصلن اسم ابزار الات غواصی رو به فرانسه نمی‌دونستم.  دوستم از من پرسید که آیا همه‌چیز رو فهمیدم و منم با سر تایید کردم. نتیجه خیلی فاجعه بود. زیر آب  وحشت کردم. اصلن نمی‌تونستم با اون وسیله‌ای که داخل دهانم بود، نفس بکشم. واقعن فکر می‌کردم که دیگه تموم شد و من همین‌جا می‌میرم. تجربه ناموفقی بود و دوباره برگشتم داخل قایق.

چند وقت بعد با دوستم به یه دورهمی که برای اکیپ غواصی‌شون بود، رفتم. مسئول اکیپ سعی می‌کرد که منو قانع کنه که ترسی نداره و بعد هم برای دست‌انداختنم گفت که از رفتن زیر دوش آب شروع کن.

دیشب رفتیم وفیلم ادیسه رو دیدیم. فیلم در مورد زندگی ژاک کوستوه.  فهمیدم که به یه نوعی آدم خیلی مهمیه و خیلی مهم‌تر از لوی چهاردهم و الن دولن :). البته که من تا دیشب نمی‌شناختمش. ژاک کوستو خیلی کارا از جمله بهبود تجهیزات زیر آب رفتن و کشف جهان زیر آب و مستدسازی…کرده که برای شناختنش من ارجاع می‌دم به ویکیپدیا. مثل یه آدم شیفته فیلم رو دیدم. از دیدن اون تصاویر داخل اقیانوس به گریه افتادم. باور کردنی نبود. یه جهان کاملن رازآلود اون زیر بود. ژاک کوستو کارغواصی و زیر آب رفتن رو از دهه ۵۰ شروع کرده بود. فیلم نشون میده که بشر آلوده کردن کره زمین رو خیلی وقته شروع کرده. یه جایی وسطای فیلم ، یکی یه سطل زباله رو خالی کرد توی اقیانوس. خوب تا حالا زیاد دیدم که چطور خودم و بقیه در حال الوده کردن محیط زیست هستیم، اما دیدن اون زباله‌های روی آب خیلی سخت بود. مطئمنن مسئله الودگی محیط زیست همون یه سطل زباله نیست.

حسرت بعدیم اینه که چرا نمی‌تونم زیر آب برم.

بحث سر خود‌خواهی، خودشیفتگی و یا هر چیزی نزدیک به این نیست. بحث سر  محدودیت‌ها‌ست. حالا نمی‌دونم چطور منظورم رو بگم. می‌خواستم بگم که خودم در مرکزم. مرکزیت خودم به این خاطر است که وقتی دست به قضاوت یا تفسیر وقایع می‌زنم، این عمل رو در رابطه با خودم تعریف می‌کنم. مثلن می‌گم خوب اگه من بودم این کار رو نمی‌کردم و یا من اینطوری برداشت می‌کنم و هر چیز دیگه‌ای. همه چیز در رابطه با من سنجیده می‌شه. وقتی به حرفای بقیه هم گوش می‌کنم، اونا هم این کار رو می‌کنن. نمی‌خوام سر اینکه «من» چی هست توضیحی بدم. حوصله اینکه بخوام  بحث بنیادی بکنم، رو ندارم. تنبلی مانع از این میشه که از یه سطحی فراتر برم. خودم برای خودم، اولین منبع شناخت  به حساب میام. شاید به همین خاطر است که حتی یه انسان معمولی که نه متفکره و نه انتلکتول، اما قادره که برای یه موضوع خاص، استدلالات خودش رو داشته باشه و حالا یا استدلال قانع‌کننده‌ای محسوب میشه و یا نه.

با این مقدمه می‌خوام در مورد یه سوژه خیلی خیلی معمولی حرف بزنم. برای من همیشه عجیبه که بعضی زوج‌ها تمام وقت رو با هم می‌گذرونن. به نظرم خیلی کار خسته‌کننده‌ایه. مثلن یه زوجی هستن که هر دوشون دانشجوی دکترا هستن و در حال نوشتن تز. از صبح با هم میان لابراتوار و صبحانه، نهار رو هم با هم می‌خورن و بعد حتی استراحت بعدظهر رو هم با هم هستن و طبیعتن شب رو هم  ۲تایی سپری  می‌کنن. این چیز دور و عجیبیه. چطور ۲ تا آدم تمام مدت با هم هستنن خسته نمی‌شن از هم و از اون وضعیتی که درش قرار دارن؟ اینکه این ماجرا برای من عجیبه، به این علته که با خودم مقایسه می‌کنم. من دلم می‌خواد روابط خودم رو داشته باشم و طرف هم روابط خودش رو داشته باشه. در عین حال، هر از گاهی یه چیزایی رو با هم به اشتراگ بگذاریم. اینکه ۲ نفر تمام مدت توی هم باشن رو نمی‌فهمم. صرفن به این خاطر که خودم اینطوری نیستم. منظورم فقط برای یه زوج نیست. برای روابط دوستانه هم همینطوره. کلن چسبیدن  رو در روابط انسانی خیلی جایز نمی‌دونم. خوب این استفاده از خود برای تحلیل وتفسیر و قضاوت، نه از خودخواهی که از سر محدودیته.

یک متن خسته‌کننده

چند باری خواستم وبلاگ بنویسم، اما واقعا حوصله نداشتم. تقریبا برای خیلی کارها حوصله‌ندارم. این چند روز اخیر سعی کردم که تاخیرهام رو جبران کنم. مثلا قرار بود که به استادم کار تحویل بدم. می‌تونستم حتی ماه می یا ژوئن هم کارم رو بفرستم. هم آماده بود و هم آماده نبود. بیشتر اعتماد به‌نفس نداشتم که کارم رو بفرستم. فکر می‌کردم الان کارم رو می‌کوبه و واقعیتش از ترس نفرستادم. آمادگی روحی اینکه کسی نقدم کنه رو ندارم. با استادم چند تایی ایمیل رد و بدل کردیم و قرار شد که هم رو ببینیم. نمی‌دونم چه چیزایی قراره ازش بشنوم. درگیری‌های عمیقی با تزم دارم. با خودم می‌گم که خوب که چی، اینم شد کار؟ و یا اینکه وقتی پرابملماتیک رو می‌خونم، با خودم می‌گم این خیلی ساده و نحیفه و هزار تا نگرانی دیگه. یکی گفته بود که تز نوشتن توی علوم انسانی، در واقع مهمترین کار تحقیقی یه دانشجو محسوب میشه  بعدش ممکنه هیچوقت هیچ کار تحقیقی قابل توجهی نتونه انجام بده، ولی برای سیانس اینطور نیست و در واقع وقتی تز دکتری رو توی علوم دقیقه و یا مهندسی تموم می‌کنی، کار تحقیقی تازه شروع میشه. البته به نظرم حرف بی‌ربطی نیست. می‌تونم این بحث رو البته بازش در موردش بنویسم، ولی خوب چرا بنویسم؟ از راه‌های درمان حرافی اینه که هی به خودت بگی چرا باید این حرف رو بزنم و یا آیا گفتنش لازمه و بعد هی از میزان روده‌درازی کم میشه.

نمی‌خواستم از تزم بنویسم، ولی نوشتم. این هفته یکی دو شب اینترنت نداشتیم. یعنی روی موبایلم اینترنت بود، اما اینترنت خونه جداست. می‌تونستم اینترنت موبایلم رو به لپتاپم منتقل کنم ولی انگیزه‌ای هم نداشتم. اصلا لازم نبود. خیلی هم بد نبود. حتی خوب بود به نظرم. خونه رو مرتب کردم، شام درست کردم و بعد به پیشنهاد خپل فیلم نگاه کردیم. دارک سیتی رو نگاه کردیم. نمی‌دونم از کی، ولی از یه زمانی به بعد از ساینس فیکسیون و جهان فانتستیک خوشم آومد. یعی شروع کردم به دوست داشتنش. شاید بعد از دیدن فیلم ادیسه فضایی بود که این علاقه شروع شد. با این حال از دارک سیتی لذت نبردم. از فیلم بدم نیومد، اما عصبیم کرده بود. طوری که ۲۰ دقیقه مونده به تموم شدن فیلم، یه باره با پرخاش‌گری گفتم که نمی‌خوام این فیلم روببینم یا حداقل امشب نمی‌خوام. یه اتفاقی الکی توی فیلم افتاد  که من دیگه کشش اون اتفاق رو نداشتم.

چند شب بعد از اون، توی حال هوای فیلم نگاه کردن بودم و نمی‌دونستم که چه فیلمی ببینم. یه فیلمی بود به اسم لانچ باکس. چن سال پیش دیده بودمش. روزی که فیلم رو دیدم، یکی از بدترین روزای این چند سال بود. اونقدر بد بود که من وقتی این فیلم رو نگاه کردم، حالم بهتر شده بود.  تصمیم گرفتم دوباره فیلم رو ببینم. از خپل خواستم که اونم با من فیلم رو ببینه. همزمان هم شام خوردیم. خوب دوستم فیلم رو دوست نداشت و به نظرش فیلم غمناکی بود. راستش به نظر خودم هم فیلم شادی نبود. نمی‌دونم بر چه اساسی من بار اولی که فیلم رو دیده بودم، به نظرم فیلم شادی رو دیده بودم. من وعده یه فیلم خوشی رو داده بودم، ولی اینطور نبود.