این جاییکه نهار می‌خورم برای دانشجوها، استادها، کسانی که که به هر نحوی در رابطه با دانشگاه هستند و همینطور آدمای عادی هم می‌تونن بیان نهار بخورن. تنها فرقش اینه که آدمهای دیگه باید پول بیشتری بپردازند.  دیروز مستقیم از خونه به رستوران رفتم. رستوران هم که نیست یه کشتیه که به صورت سالن غذاخوری درآومده و بعد از غذا معمولا میریم بالای کشتی برای قهوه یا چای و سیگار. نزدیکای ساعت ۱۲  از قطار پیاده شدم و منتظر بودم که چراغ سبز بشه که برم اون طرف خیابون به طرف کشتی برای نهار. متوجه شدم یکی از دخترایی که دوستی مختصری باهاش دارم اونم توی پیاده‌روه. تا خواستم صداش بزنم، با سرعت از خیابون رد شد. فهمیدم داره میره  سمت رستوران. مدلی که داشت راه می‌رفت نشون میداد که با کسی قرار داره. خیلی سریع میرفت. به سرعت زیادی از من دور شد. اما خوب وقتی در حال سفارش غذا بود منم رسیدم و دیدم با یه پسر موفرفریه. با هم سلام علیک کردیم. سعی کردم ازش کمی فاصله بگیرم. هر دو نفر در حالتی بودن که انگار ابتدای آشناییشونه و من نه دوست داشتم  و نه حوصله داشتم با دو نفر که در ابتدای آشنایی هستن، سر یه میز غذا بخورم. با دوستای نزدیکم معمولا ساعت ۱ برای نهار میریم. اما خوب امروز من زودتر رسیده بودم. وقتی داخل سالن رفتم یکی دیگه از آشناها رو دیدم. نمیتونم بگم یکی از دوستان رو دیدم. اما کسی بود که چند باری  با هم نهار خورده بودیم. حالا یا دو نفری یا با گروه. حتی اسمش رو هم یادم رفته. یعنی روز اول خودش رو معرفی کرد ولی یادم نیست اسمش چی بود. اما اینجا اسمش رو می‌ذاریم کلود. کلود محققه. توی یه دانشگاه همون نزدیکیا کار می‌کنه. حدود ۵۰ سالشه. قیافه‌ش در کل بد نیست و هیکلش هم هنوز رو فرمه. شکم نداره و قدش حدود  یک و هشتاد باید باشه. اولین بار کلود رو با یکی از دوستای دخترم دیدم. اسم دختر رو هم میذاریم کاترین. کاترین بالای کشتی کلود رو به ما معرفی کرد. بعد از اون بعضی وقتا می‌دیدم که کلود و کاترین با هم نهار می‌خورن و ما از دور به هم سلام میدادیم. یه بار من تنها سر یه میز بودم. اون روز کاترین نبود . اما کلود آومده بود. با سینی غذاش آومد سر میز من و گفت می‌تونه بشینه. بعد با هم خیلی حرف زدیم. نمی‌دونم در مورد چی حرف زدیم. یه نفر دیگه هم بهمون اضافه  شد. این آدم سوم برای قهوه نموند. من و کلود رفتیم بالای کشتی برای قهوه بعد از نهار. وقت قهوه دیدم کاترین هم آومد. حس کردم کاترین خیلی از دیدن ما دو نفر خوشش نیومد. به نظرم کمی مسخره آومد. اون روز تموم شد و من تا چند وقت این دو نفر رو ندیدم. یه روز دیگه توی تابستون با دوستام بالای کشتی نشسته بودیم و سیگار می‌کشیدم. به باره متوجه شدم کاترین میز پشت سر ما نشسته و بسیار هم به خودش رسیده. مدل موهاش رو عوض کرده بود و همینطور یه پیراهن با زمینه سفید و گل‌های ریز آبی پوشیده بود. منم به دوستام گفتم اِ این کاترینه که پشت ماست. یکی از دوستام گفت که آره اونه ولی گویا دوست نداره وقتی با کلود هست با بقیه حرف بزنه. بعد منم ماجرای اون روزی که با کلود نهار خورد بودم و کاترین سر رسیده بود رو تعریف کردم. موضوع درخوری نبود برای اینکه بخوایم غیبت کنیم. من کاترین رو دوست داشتم و بقیه هم همین حس رو داشتن بهش. اما خوب نگرانیش خنده‌دار بود. از اون به بعد هر وقت کلود رو از دور میدیدم خودم رو به اون راه میزدم. تا دیروز که دیگه روبه‌روم بود و نمیشد نادیده‌ش گرفت. تنها بود. به هم سلام کردیم. بعد عملا منم هم چاره‌ای نداشتم که سر همون میز بشینم. اون غذاش رو تقریبا تموم کرده بود و داشت دسرش رو که یه ماست میوه‌ای بود می‌خورد. شروع کرد درباره مذهب حرف زدن. یه پلیور خوش‌رنگ قرمز پوشیده بود اما یه لکه روی پلیور بود. مثل لکه غذا بود. تعریف کرد که خانواده‌ش تقریبا مذهبی بودن. ۸ تا بچه بودن و الان برادر خواهرهاش هم هر کدوم یه چهار پنج تایی بچه دارن. من میدونستم که کلود نه ازدواج کرده و نه بچه داره اما پرسیدم تو هم بچه داری و اونم گفت نه. بعد برای من تعریف کرد که هرگز نتونسته به کسی واقعا علاقه‌مند بشه. گفت خیلی سال پیش با یه زنی ۳ سال دوست بوده اما بود و نبود این زن در زندگیش خیلی تفاوتی نمی‌کرد. گفت که چیزی که خیلی سر ذوقش میاره برنامه‌نویسه و هرگز نتونسته این رو با زنی به اشتراک بذاره چون توی حوزه کامپیوتر و انفورماتیک زن زیاد نیست. منم گفتم حالا چه لازمه که با یه زن حتما برنامه‌نویسیت رو به اشتراک بذاری و اینو میتونی با دوستای لابراتوارت به اشتراک بذاری. با یه زن چیزای دیگه رو به اشتراک میذاری. کلود به من میگه که من چطوری دوست‌پسر پیدا می‌کنم و می‌پرسه روش خاصی داری. بهش گفتم نمی‌دونم. به صورت خودآگاه نمی‌دونم اما شاید یه کاری بکنم که خودم بهش آگاه نیستم. شاید غریزی عمل کنم. بعد منم گفتم که از مردهایی که توی حوزه علوم انسانی هستند خوشم نمیاد برای رابطه و ترجیحم چیز دیگه‌ایه. کلود البته در جریان این هست که من در رابطه با کس دیگه‌ای هستم. منظورمون از  این گفتگو باز کردن راه برای همدیگه نبود. من می‌دونستم که کلود آدم تنهاییه. حتی خوشحال بودم اگه چیزی بین اون و کاترین پیش بیاد. بهش پیشنهاد دادم بریم بالای کشتی برای قهوه. دسر من یه تارت گلابی بود. بشقاب دسر رو برداشتم و با هم بالا رفتیم. قهوه گرفتیم و روی دو تا صندلی نشستیم. آفتاب بود و البته باد هم میومد. رو به سن نشسته بودیم. به کلود گفتم اگه می‌خواد از تارت گلابی بخوره چون برای من زیاده. کلود پرسید مگه روی وزنت حساسی و منم گفتم برام مهم نیست فقط حجمش زیاد بود. پرسید ورزش می‌کنی. ادامه داد که اونم ورزش نمیکنه و برای زمان زیادی حتی پیاده روی هم نمی‌کرد. می‌گفت که قبلا محل کارش پاریس نبود و بیرون از پاریس کار می‌کرد. بعد با ماشین رفت و آمد می‌کرد و مدت زیادی اجاره نشین بود. با آومدن لابراتوارشون به پاریس، این هم مجبور میشه که بیاد پاریس و تصمیم میگره که یه خونه بخره و چون این سالها تنها بود و سفر هم زیاد نمی‌رفت، در نتیجه پول زیادی داشت و بلافاصله خونه می‌خره و الان از وقتی که پاریس آومده همیشه پیاده‌روی می‌کنه.  تنهاییش منو متاثر می‌کرد. دلم می‌خواست یه کاری براش بکنم. شروع کردم به دادن یه سری مشاوره. یعنی تصمیم نگرفتم این کار رو بکنم بلکه ناخودآگاه بحث به این طرف رفت. تصورش از رابطه خیلی  نحیف و نابالغ بود. باوجود اینکه توی کارش آدم بسیار موفقیه و کلی صاحب استعداده اما در این زمینه هیچ. گفت می‌خواد بره تئاتر برای اینکه اونجا با کسی آشنا بشه. بهش گفتم اگه بره بار عرق‌خوری، بیشتر احتمال این هست با کسی آشنا بشه. اینم بگم که نه الکل استفاده می‌کنه و نه سیگار می‌کشه. سال‌هاست پیش روانشناس میره و کاملا افکار منتهی به خودکشی داره. گفت یه تمایلاتی به کاترین داشته اما یه حرفی زده که همه چیز خراب شد. گفتم می‌تونی جبران کنی و بری باهاش حرف بزنی. اماحرفی که به کاترین زده خیلی گویا بد بود. می‌گفت که کاترین قشنگ نیست ولی خوب بهش تمایل دارم وگویا کاترین ازش چیزی مبنی بر این می‌پرسه که آیا به نظر کلود اون قشنگه و کلود هم میگه که نه تو زن قشنگی نیستی.

شروع کردم به سرزنش کردن کلود که این چه حرفی بوده که زده و نباید هرگز اینطور حرفی میزدی. بعد میگه که من آدم صادقی هستم. میگم کمی بهتر بود زیرک باشی تا صادق. بعد میگه منظورت اینه که من احمقم و منم حالا نمی‌دونم اینو چطور جمع کنم. گفتم به هر حال بلد نیستی چطوری با یه زن رفتار کنی و یه سری ایراد روشی داری. گفت یه سالی هست که تقریبا یه چیزی داشته به وجود میومده بینشون. بدون هیچ فکری پرسیدم که باهاش خوابیدی یا نه و اونم میگه نه و بعد منم میگم این چه اشتباهیه کردی. نباید می‌گذاشتی اینقدر طول بکشه و بعد از چند دیدار باهاش می‌خوابیدی. بعد هم توصیه کردم برو یه کادو براش بگیر و دعوتش کن به شام و از دلش دربیار. یعنی دلم می‌خواست خودم می‌رفتم به کاترین میگفت بیا  حماقت اینو ببخش ولی خوب این کار رو نمی‌کنم. به این امید دارم که این مرد بره یه جوری یه خودی نشون بده و مشکل رو حل کنه.

دیروز حتی به این فکر می‌کردم که خواستگاری رفتن خیلی هم بد نیست و بد هم نمیشه مسئولیت ازدواج و پیدا کردن شریک زندگی رو واگذار کرد به خانواده.

Publicités

به دفعات آدم‌هایی رو دیدم که در یه رشته‌ای غیر از روانشناسی تحصیلی کرده‌اند  و میگن که می‌خوان روانشناسی بخونن. این شهوت خوندن روانشناسی رو هم می‌فهمم و هم نمی‌فهمم. ازشون همیشه می‌پرسم چرا می‌خواید روانشناسی بخونید و اونا هم پروژه‌ای در ذهن ندارن. روانشناسی از اون رشته‌‌هاییه که واقعا دوست ندارم. مهم هم نیست که چرا دوست ندارم. نه برای خودم مهمه و نه برای کس دیگه‌ای که چرا من به روانشناسی علاقه ندارم. بقیه همیشه منو دارن که ازشون بپرسم چرا می‌خواید روانشناسی بخونید ولی من کسی رو ندارم که ازم بپرسه چرا با روانشناسی اینقدر بدی. مقدمه‌ای رو شروع کردم برای گفتن یه داستان. اسم هلاکویی رو نمی‌دونم از کجا شنیدم. به نظرم بهش می‌خورد که در مجله موفقیت اسمش رو دیده باشم واز آخرین باری که مجله موفقیت  دیدم بیشتر از ۱۰ سال می‌گذرد. اما مطمئنم کسی از اطرافیان در مورد هلاکویی چیزی به من گفته بود. حدود یک هفته پیش وقتی صفحه یوتیوپ رو باز کردم یه لینکی از برنامه‌های هلاکویی رو دیدم. بازش کردم. بابت تیترش بازش کردم. یادم هم نیست که تیترش چی بود. بعد  از اون چند تا از برنامه‌هاش رو گوش کردم. خیلی می‌خندیدم. مردم زنگ می‌زدن و مشکلاتشون رو مطرح می‌کردن و منم همزمان بازی می‌کردم و گوش میدادم.  بازی کردنم هم مرض ناپایداریه. یعنی یه چند وقتی بازی می‌کنم و بعد قطع می‌کنم و چند ماه یا چند سالی می‌گذره و دوباره شروع می‌کنم به بازی کردن. الان از استرس تزم بازی می‌کنم. بیشتر از ۳ بار یه فصل رو نوشتم. وقتی کم میارم شروع می‌کنم به بازی کردن و در این یه هفته مکالمات بین هلاکویی و بقیه رو هم گوش میدادم. آخرین بار وقتی گوش میدادم سردرد داشتم. پریود هم بودم. ددلاین هم داشتم. یکی زنگ زد به این روانشناس و مشکلاتش رو مطرح کرد. بعد هلاکویی ازش سوال پرسید. معلوم شد که طرف صرع داره و هلاکویی وقتی فهمید این خانم صرع داره گفت که ای بابا شما که مغزتون هم به هم ریخته و درست کار نمی‌کنه و گفته دخترم وضعت خوب نیست. باید به یه نورولوگ مراجعه کنی و ای بسا که این مشکلات حاد تو به این برمی‌گرده.
شنیدن این حرفا منو به نحوبدی متاثر کرد. دوبار رفتم توی ویکیپدیا در مورد صرع خوندم. گفته بود که میزان خودکشی این آدمها بیشتر از بقیه‌س و اینکه در یادگیری و خیلی چیزای دیگه مشکل دارن. با خودم فکر کردم که من کنکور فوق لیسانس ایرانم رو وقتی دادم که اولین حمله‌های صرع رو تجربه کرده بودم. به خودم امید دادم که مغزم هنوز کار می‌کنه و خیلی از هم گسیخته نیست. فکر کردم خوب تونستم کنکور قبول بشم. ولی اینا منو قانع نمی‌کرد. نمی‌خواستم این چیزا رو به من نسبت بدن. با وجود اینکه در ذات آدم پسیو و جبرگرایی هستم و الان نمی ‌دونم ربطش چیه که این رو می‌گم ولی دوست نداشتم بفهمم عملکرد مغزم مختل شده. دلم میخواست فکر کنم منم به مغزم فرمان میدم. از این اتیکتی که به گروه خاصی میدن متنفر بودم. و البته هستم. این اتیکت تو رو شکل میده و نمیذاره خلافش رو هم ثابت کنی و بگی اینطور نیست. حتی اگه تلاش کنی که خلافش رو ثابت کنی، این کار هم در نتیجه واکنش به همون اتیکته. در کل اصلا هم مهم نیست که مغز من درست کار کنه یا نه. نمیدونم چطور توضیح بدم حسم رو. بعد فکر کردم به این خاطر خوب نمی‌تونم تزم رو جلو ببرم چون مغزم زوال پیدا کرده. اصلا تمام درگیری‌های زندگیم رو به زوال مغزم نسبت دادم. اینا غمگینم می‌کنه. ترجیح میدم خودم با اختیار بزنم همه چیز رو خراب کنم تا اینکه مغزم در اثر حملات صرع دچار زوال شده باشه و به این خاطر همه چیز در حال خراب شدنه.

ماجرا همین جا تموم نمیشه. البته ماجرای اینطور قرار نیست که تموم بشه. سردردم ادامه داشت. ساعت نزدیکای ۱۱ شب بود. داشتم فیلم می‌دیدم. یک یارویی در اثر بیماری کشنده‌ای تصمیم به اتانازی گرفته بود. این ماجرای اتانازی طرف و بیماریش، سردردم رو بدتر کرد. فیلم رونتونستم تا آخر ببینم. از سردرد زیاد حالت تهوع داشتم. گربه تا صبح با من بیدار بود. مثلا یه بار حالت تهوع داشتم و وقتی توی توالت بودم دیدم گربه هم پشت سرم آومده توی توالت.

متاسفانه کاش آشنایانم آدرس این وبلاگ رو نداشتن. دیگه علاقه‌ای به به اشتراک گذاشتن لحظات اینطوری با بقیه ندارم. با غریبه‌ها خیلی مهم نیست. شاید با نوشتن اینا تصویر خراب افسرده‌ای از خودم ارائه میدم. اما همون شبی که حالم بد بود نصف یه فصل رو برای استادم فرستادم. صبح روز بعد ش که سردردم همچنان یه جایی اون پشت پنهان بود و هرازگاهی تیر می‌کشید، بیدار شدم و حموم رفتم. بعد چای درست کردم. تصمیم گرفتم بدون کامپیوتر روزم رو بگذرونم. رفتم اداره پست و یه بسته رو پست کردم. با دوستم تو شهر نهار خوردیم. بعد با هم قدم زدیم. رفتیم یه اکل کافه و اونجا چند ساعتی نشستیم. شب قیمت بلیط هواپیما برای  یه سفر در تابستون بعد رو چک کردم. خونه تمیز کردم و یا امروز وقت نهار یه دور تمام خبرهای گل‌درشت دنیا و فیلم‌های روی پرده رو با دوستام تحلیل کردیم و منظورم اینه که اصلا تنهایی و بی‌کسی و مشکلات اولیه در کار نیست ویا من با افسردگی توی خونه خیره به دیوار نموندم.  الان می‌خواستم به یه نتیجه‌گیری برسم که دیدم اصلا از این نتیجه راضی نیستم. همین کارام باعث میشه که فکر کنم مغزم عملکرد درستی نداره.

پیش میاد برای که یه باره صحبتی رو با یه غریبه شروع می‌کنی و بعد به جاهای عمیقی میرسه. البته رابطه‌ طولانی قرار نیست شکل بگیره و در همون جلسه رابطه تموم میشه. تجربه یه نوعی از نزدیکی خاص با یه غریبه.  اتفاقا رابطه این شکلی از بهترین مدل‌های رابطه است. نه اولی داره و نه آخری. یکی از قدیمی‌ترین تجربه‌های اینطوری برمی‌گرده به زمانی که دانشجوی لیسانس بودم. یک نیمه شبی در نمازخانه خوابگاه داشتم کتاب می‌خوندم. یه دختر دیگه هم اونجا بود که اونم در حال مطالعه چیزی بود. نمی‌دونم چطور شروع کردیم ولی تا نزدیکای صبح با هم حرف زدیم. حتی موضوعاتی که سرش حرف زدیم هم یادم نیست. نه اسم هم رو پرسیدم و نه حرفی از صبحی که داره میاد زدیم. بعد از اون چند باری توی دانشگاه و خوابگاه سر راه هم قرار گرفتیم که معمولا برای هم سر تکان می‌دادیم.

حالا توی این چند وقت اخیر چند باری دوباره از این موقعیت‌ها پیش آومد. یک‌بارش در کوبا بود. توی ترمینال اتوبوس منتظر نشسته بودیم. یه‌باره یه خانم زیبا با تیپ هیپی‌وار و دو تا بچه سه چهارساله وارد سالن انتظار شدن. منتظر بودم که پشت سرشون مردی هم وارد بشه ولی خوب وارد نشد چون اصلا مردی نبود. من داشتم نگاهشون می‌کردم. زن یه کوله بزرگ روی دوشش بود و بچه‌ها هم هر کدوم یه کوله بچگانه روی دوش داشتن. هوای داخل سالن اونقدر بد بود که از سالن اومدم بیرون. بیرون هم گرم بود. سر ظهر بود. دیدم اون خانم جوان و دو تا بچه هم آومدن بیرون. بازم نگاهشون کردم. اونا در اون لحظه بهترین چیزایی بودن که می‌شد دید. بعد فهمیدم که خانمه آومد نزدیک و با من شروع کرد به حرف زدن. اسپانیایی حرف می‌زد و گفتم من بلد نیستم اسپانیایی حرف بزنم. گفت فکر کردم یا مکزیک آومدی یا آرژانتین. البته خیلی‌ها اینطور فکر می‌کردن. موهام رو از دو طرف بافته بودم و همین هم شده یکی از دلایل لاتینو نشون دادن من شده بود. پرسیدم سخت نیست با بچه مسافرت کردن و اونم گفت که نه و اتفاقا وقتی با بچه‌هستی مردم مهربونترن چون بیشتر آدما بچه‌ها رو دوست دارن. شروع کردیم به حرف زدن در مورد کوبا. بعد از من پرسید از کجا میای و وقتی همین سوالو ازش پرسیدم گفت که واقعا نمی‌دونه چی بگه. گفت آلمانی محسوب میشه ولی خوب اونقدر جاهای زیادی زندگی کرده که الان نمی‌تونه به راحتی بگه که آلمان میاد. فکر می‌کنم ماکزیمم ۳۰ سالش بود. یه پسر و یه دختر داشت. پسرش خیلی بدقلقی می‌کرد. با هم سیگار کشیدم و دو تا بچه‌ش هم داشتن توی یه گوشه‌ای که آب جمع شده بود و پر از زباله بود آب بازی می‌کردن. اتوبوس آومد و همه سوار شدیم. ما چند صندلی عقب‌تر از اونا بودیم. خوابم برد. با ترمز اتوبوس بیدار شدم. دیدم که آنا و پسرش پایین رفتن. پسربچه بالا آورده بود. استفراغش توی راهرور اتوبوس بود. مادرش اون پایین داشت صورتش رو می‌شست. بلند شدم که ببینم اون یکی بچه کجاست. اون یکی خواب بود. مادره آومد و با کهنه‌ای که راننده بهش داده بود داخل راهرو اتوبوس رو تمیز کرد. روی شلوارکش پر از استفراغ بود. اون پایین راننده با یه بطری آب میریخت روی شلوارکش و اینم شلوارک رو شست. دوباره سوار شدن. آنا و دو تا بچه‌ش زودتر از ما پیاده می‌شدن. ما شهر بعدی پیاده می‌شدیم. وقتی رفت پایین رفتم ازش حال پسرش رو بپرسم. کلاه‌های بچه‌ها روی صندلیشون جا مونده بود. دو از این کلاها که سبزن و روش تصویر پرچم کوبا بود. وقتی پایین رفتم پرسیدم حال بچه ش چطوره و اونم با یه قیافه نزار و خسته گفت که نمی‌دونه.

همین چند وقت پیش هم توی کافه‌تریای کتابخونه بودم. نمی‌خواستم زیاد بشینم و باید زود برمی‌گشتم سالن مطالعه. یه خانمی آومد کنارم نشست. لبخند زد و منم صرفا از روی ادب لبخند زدم. بعد پرسید کجایی هستی. گفت چون لبخند زدی فهمیدم که فرانسوی نیستی. ولی خوب من قبلا دیده بودم که فرانسویا لبخند زدن. بعد شروع کرد به حرف زدن. من خودم آدم پرحرفی هستم اما این خیلی خیلی پرحرفتر بود. فکر کنم گفت ۵۶ سالشه و کارش تو حوزه علوم شناختیه و الان سر ابن‌سینا کار می‌کنه. می‌دونم که ابن سینا و یه ربطی به علوم شناختی داره، ولی نمی‌دونم چه ربطی. برام هم توضیح داد. ولی واقعا یادم نیست چی گفت.زندگیش رو از کودکی تا اون لحظه تعریف کرد. منم در یه موقعیتی بودم که مجبور شدم گوش کنم. در مورد بچه‌گیش و اینکه پدرش آمریکاییه و مادرش برای کلمبیاست. از دوران کودکیش که در چند کشور آمریکای لاتین سپری شده بود و بعد چطوری در سن ۱۹ سالگی به فرانسه رسیده بود. می‌گفت که اصلا نتونسته با فرانسویا واقعا رابطه عمیقی ایجاد کنه. البته شوهرش فرانسوی بود. گفت ترجیحش در ازدواج همون حالت کلاسیک ازدواجه. تا فوق لیسانسش رو سیانس پو درس خونده بود و بعدش خودش حوصله پول درآوردن نداشته و شوهرش این وظیفه رو به عهده گرفته. گفت که هیچوقت مخالفت علنی با شوهرش نمی‌کنه و در کل نظری علیه‌‌ش نمیده.
با یه نگاهی با سرتاپاش فهمیدم وضع مالیش هم خوبه. ساک دستیش حداقل بیشتر از ۵۰۰ یورو قیمتش بود و به سر و وضعش هم رسیده بود. در این بین بحث رسید به اضافه وزن. گفت زمانی که در ۱۹ سالگی رسیدم فرانسه، همه خیلی خوش هیکل‌تر از الان بودن و می‌تونستی زیبایی واقعی رو ببینی. یه جور تعادل رو در فرد میدیدی. البته این در مورد ویژگی‌های ظاهری داشت حرف میزد. گفت زن‌ها الان دیگه مثل اون وقتا نیستن. خیلی شل و وارفته‌ن و اینا کی دیگه میشه گفت زن هستند. بعد منم گفتم که خوب منم چند کیلو چاق شدم. گفت بذار بهت بگم چیکار باید بکنی برای این چند کیلوی اضافه و من با دقت تمام  بهش گوش می‌کردم که به من بگه باید برای اضافه وزن چیکار کنم. خیلی حرف زد و آخرش نفهمیدم کلا چه توصیه‌ای برای این مسئله داشت و خلاصه‌ش این می‌شد که باید بتونی اون حالت تعادلت رو پیدا کنی. انگار حرف زدنش تمامی نداشت. من یه حالتی گرفتم که مثلا می‌خوام بلند شم. بالاخره موفق شدم بهش بگم که من قبل از رفتن به سالن مطالعه می‌خوام برم توالت. گفت که اونم می‌خواد بیاد توالت. با هم تا توالت هم مسیر شدیم. بعد داخل توالت در جریان شاشیدن هم قرار گرفتیم. بعد هر دو در یه زمان بیرون آومدیم و اون حرفاش رو بازم ادامه داد. از حرفاش فهمیدم که گرایشات مذهبی داره. نمی‌دونم چطوری رسیدم و یا دقیق‌تر اینکه اون رسید به حرف زدن از هموسکسوالیته. برام  گفت که چند سال پیش یه بار توی یه کافه نشسته بوده که یه مرد گی اونجا کار می‌کرد. می‌گفت که یه کافه سفارش داد و یه تنگ آب. بعد نمی‌دونم چطور شده که آب ریخت روی میز و اون مرد بدون هیچ عکس‌العمل بدی آومده و میز روخشک کرده  و این بدون هیچ کلمه‌ای فقط به مرد نگاه کرده. می‌گفت که یه مرد دیگه‌ای داخل کافه بوده که تا جایی که در توانش بوده هم‌جنسگراها رو مسخره کرده و این مردی که داخل کافه کار می‌کرده در سکوت به کافه‌داریش ادامه میده. اونقدر مشتری دیگه ناسزا گفتنش رو ادامه میده که این خانم عصبانی میشه و بلند میشه میره سمت کافه‌دار و میگه که چرا در برابر این همه ناسزا سکوت می‌کنه و چدا نمیزنه توی دهن این مرتیکه هموفوب. مرد کافه‌دار میگه خانم همونطور که شما تنگ آب رو ریختید روی میز و من میز رو بدون هیچ حرفی پاک کردم  و این فحاشی  رو هم همونطور تاب میارم.  بعد از شنیدن این حرف نمی دونم چه اتفاقی در من افتاد  دیدم دارم به نوعی گریه می‌کنم. یعنی داشتم اشک می‌ریختم. خود اون خانم هم با بغض این داستان رو تموم کرد. بعدش دیگه حرفی زده نشد.

خوبی نامه‌های فلوبر اینه که از یه زمانی شروع شده که هنوز فلوبر نشده. نامه‌ها کاملا زنده هستن. درش همه چیز هست. از غیبت پشت‌سر بقیه تا تعریف و انتقاد کردن از شحصیت‌ها ادبی و آثارشون، حتی دیگاه کاملا کلونیالیستیش نسبت به شرق، دندون دردش و یا حملات صرع و نحوه گذرندن تعطیلات و روابط عاشقانه‌ش.  میشه روزمره فلوبر رو در این نامه‌ها دید. خوندن نامه‌هاش به اندازه یه اثر ادبی خیلی خوب لذت بخشه. نمی‌دونم چقدرش به فارسی ترجمه شده اما ترجمه بعضی قسمت‌هاش رو اینجا بنویسم.

در نامه‌ای به تاریخ سوم دسامبر ۱۸۴۳ به خواهرش در مورد ویکتور هوگو می‌نویسه:

منتظر شنیدن جزییات دیدارم با  و هوگو هستی؟  مردیه که ظاهرش شبیه بقیه‌س، فیگور نسبتا زشتی داره و از بیرون یه چیزی شبیه بقیه‌س. دندان‌ها زیبایی داره و همنیطور پیشانی فوق‌العاده‌ای، بدون ابرو و مژه. کم حرف میزنه وبه نظر میاد که بیشتر نظاره‌گره تا اینکه بخواد بگه چی فکر میکنه. خیلی مودبه و کمی خشک. صداش رو خیلی دوست دارم. این لذت بخش بود  که از نزدیک اونو تماشا کنم. با شگفتی نگاهش می‌کردم، مثل یه جعبه‌ای که میلیون‌ها دیاموند در اون قرار داره و همزمان به این فکر می‌کردم چه چیزهایی بر این مردی که روی این صندلی کوچک در کنار من نشسته، گذشته و چشم‌هام خیره به دست راستش بود که باهاش چقدر چیزای زیبا نوشته. با این همه، از زمانی که به دنیا آومدم اون تنها کسی بوده که قلب منو به این تندی به تپش انداخته و شاید تنها کسی بود که این همه دوستش داشتم حتی ازبین آدم‌های خوبی هم که ندیدم. ما در مورد شکنجه، انتقام، کلاهبردار و… صحبت کردیم. من و این مرد بزرگ بیشتر از همه با هم صحبت کردیم و دیگه یادم نیست که حرفای احمقانه‌ای زدم یا خوب.

امروز روز خوبی نبود که با خوندن این شعر ویکتور هوگو بدتر شد. مدت‌ها بود خوندن یه شعر اونقدر منقلبم نکرده بود

Demain, dès l’aube…

Demain, dès l’aube, à l’heure où blanchit la campagne,
Je partirai. Vois-tu, je sais que tu m’attends.
J’irai par la forêt, j’irai par la montagne.
Je ne puis demeurer loin de toi plus longtemps.

Je marcherai les yeux fixés sur mes pensées,
Sans rien voir au dehors, sans entendre aucun bruit,
Seul, inconnu, le dos courbé, les mains croisées,
Triste, et le jour pour moi sera comme la nuit.

Je ne regarderai ni l’or du soir qui tombe,
Ni les voiles au loin descendant vers Harfleur,
Et quand j’arriverai, je mettrai sur ta tombe
Un bouquet de houx vert et de bruyère en fleur.

صادقانه بگم که این میزان از بی‌انگیزگیم داره اذیتم می‌کنه. کمی سنم زیاده برای گفتن این حرف اما دلم می‌خواست جای هر کسی بودم بجز خودم. دیگه حتی ازم گذشته که بخوام کسی هم باشم وقبلا هم نمی‌خواستم کسی باشم. می‌خواستم فقط زمان بگذره. این بی‌انگیزه بودن توی ایران اذیتم نمی‌کرد. حتی مد هم بود. خسته و عصبی به نظر رسیدن همیشه مد بود اطراف من. کسی که از همه خسته‌تر و عصبی‌تر و زوزه‌کش‌تر بود جذابیت بیشتری داشت. ولی در زندگی الانم اصلا اینا معیار نیست. دوروبریهام همه ورزش می‌کنن و وقتی ازشون می پرسم حالتون چطوره میگن که خیلی خوبن. همیشه مرتبن. اصلا کسی که خسته باشه خیلی معلومه. کسی که دیر از خواب بلند میشه و خوب غذا نمی‌خوره و هوشیاری نداره و سبد سبزیجاتش ارگانیک نیست خیلی عجیب به نظر می‌رسه. به خدا اینا طعنه نیست. منم با همه اینا موافقم. حتی تلاش‌هایی هم می‌کنم که منم اینطور باشم.  یه بار با یکی حرف میزدم و بهش گفتم که اصلا حوصله ندارم آشپزی کنم و غذا بخورم و بعد اونم پرسید که آیا افسرده هستم و پیامی که از این سوال به من رسید مثل این بود که انگار گری گرفتم و منم بلافاصله انکار کردم که خوب وقتی تنها باشم حوصله ندارم اما وقتی برای کس دیگه‌ای هم باشه خیلی هم با علاقه به امورات شکم می‌رسم. کارم به جایی رسیده که حتی افسردگی رو انکار می‌کنم.

هر صبح که بیدار میشم اونقدر زشتم و بی‌اعصاب که ترجیح میدم کسی پیشم نباشه. از همون توی تخت شروع می‌کنم به گفتن اینکه من نمی‌تونم این تز رو تموم کنم. اول صبحی اینستاگرام رو چک کردم و بعد چشمم افتاد به صفحه یه دختره که توی انگلیس زندگی می‌کنه و یه عکس از میز صبحانه‌‌ش به اشتراک گذاشته بود. یه میز مفصل. همه چی بود و خودش هم خیلی مرتب و آریش کرده داشت به افق نگاه می‌کرد. خوب یه عکس سرتا پا کلیشه. اما منم دوست داشتم صبح‌ها همینطور مرتب باشم. حتی در بقیه مواقع روز هم اینطور نیستم. چند روز پیش یه شلوار برمودا پوشیده بودم که جنسش از کتان بود. خب این متریال خوبی برای تابستونه. شلوار گشادیه اما  بد چرخ شده. یعنی در اثر شسته‌شدن توی ماشین لباس‌شویی انگار آسیب دیده. روی همین شلوار برمودا یه بلوز که اتفاق اونم کتان بود پوشیده بودم. هم شلوار و هم بلوز اونقدر چروک بودن که انگار قبلش توی دهن سگ بودن. از قضا اون روز باید میرفتم یه جایی که خیلی هم از این مکانای فیس و افاده‌ای بود و من وقتی خودم رو اونجا توی آینه داخل آسانسور دیدم، فهمیدم دقیقا سر و وضعم در چه حالتیه. به روی خودم نیاوردم. کارم تا نزدیکای ۱۲ ظهر طول کشید و بعدش دیدم نزدیک یه رستوران ژاپنی هستم که قبلا هم رفته بودم و بسیار از غذاهاش راضی بودم. فکر کردم برم اونجا نهار بخورم. در واقع یه سوپ‌فروشیه و کمی هم سوشی موشی کنارش میذارن. چون یه نفر بودم باید روی این صندلی‌های جلو اوپن یا بار رستوران می‌نشستم. روبه‌روم هم ۳ تا مرد ژاپنی در حال آشپزی  و رستوران‌داری بودن. یه کاسه بزرگ سوپ آوردن. داخلش یه مایع خیلی شفاف بود که ازش بخار بلند میشد و کلی رشته، مقداری پیازچه‌ خورد شده و یه ۲ چیز دیگه هم بود که فکر کنم یکیش سویا بود و اون یکیش یه ورقه نازک گوشت. همینا چند تا ماده غذایی که کاملا قابل دید بودن و هویتشون رو هنوز حفظ کرده بودن. جدیدنا فکر می‌کنم غذا باید اینطور باشه. نه اینکه اونقدر بپزه که هیچ چیز غذا قابل شناسایی نباشه. یادمه آخرین باری که قرمه سبزی می‌پختم فهمیدم در سلیقه غذاییم داره یه تغییراتی رخ میده. سه بسته سبزی قورمه توی یخچال بود که برام انگار حکم گنج داشت و نمی‌دونم نگه داشته بودم که کی درست کنم. بیشتر مشکل وقت بود. در طی هفته که نمیشد و تنها می‌شد که آخر هفته قرمه‌سبزی درست کنم. صبح شنبه هفته قبل وقتی داشتم چای دم می‌کردم و آشپزخونه رو مرتب می‌کردم همزمان قرمه سبزی بار گذاشتم. نتیجه چیز خوبی شد. یعنی تمام استانداردهای یه قرمه‌سبزی خوب رو داشت. خیلی زیاد بود. از شنبه تا سه شنبه قرمه سبزی داشتیم. نمی‌دونم چه اتفاقی در من افتاد که موقع سرو قرمه‌سبزی احساس کردم که این فرم از غذا رو دوست ندارم. چیزی که تا این حد محتویاتش در هم ذوب شدن و هیچکدوم ربطی به اون چیزی که در اول بودن ندارن. این سیاهی‌های روی خورشت که بابت روغن انداختن درست میشه و این مخلوط گوشت، لوبیا، سبزی و لیموعمانی. فکر کردم ترجیح میدم که این مخلوط شدن توی دهان یا معده صورت بگیره تا اینکه از قبل این اتفاق بیفته. برگردم به داستان سوپ. دقیقا به همین دلیل از این نوع از سوپ که مشخصه چی داخلشه خوشم آومد. شروع کردم با همین چوبایی که خود ژاپنی‌ها استفاده می‌کنن رشته خوردن. فرانسویا به این چوبا میگن باگت و من نمی‌دونم توی فارسی چی می‌گن. این آب سوپ هم مدام می‌خورد توی صورتم. اگه اونجا مگس بودحتما یه تعدادیش روی صورتم مینشستن. به روش بهتری نمی‌تونستم اون رشته‌ها درازی که توی آب داغ بود رو بخورم. با کلی سر و صدا غذا خوردنم رو تموم کردم. بعدظهر همون روز رفتم کتابخونه که کمی کار کنم. روی صندلی نشسته بودم و دستم همینطوری خورد به پشت شلوارم. احساس کردم یکی از انگشتام داخل شلوار رفت. فهمیدم شلوارم دقیقا از پشت و اونجایی که محل دیده، جای دوختش پاره شده.

فکر می‌کنم بعد از ماجرای شلوار پاره بود که یه روز دیگه داشتم توی کتابخونه کار می‌کردم. از صبح اونجا نشسته بودم و متوجه کسایی که در اطرافم نشسته بودن نبودم. حدودای بعدظهر چشمم افتاد توی چشم یه مردی که روبه‌روم نشسته بود. دیدم داره منو نگاه می‌کنه. داشت یه چیزی می‌نوشت. محل ندادم و فکر کردم  همینطوری تصادفا نگاهش به من خیره شده. دوباره یه کم بعدش سرم رو بلند کردم و دیدم هنوز هم داره نگاه می‌کنه. بعد انگار فهمید که من  خبردار شدم اون نگاهش رو به سمت دیگه‌ای چرخوند. دوباره فهمیدم همچنان این داره نگاه می‌کنه. من هم خوب اصلا اهل چشم‌چرانی نیستم! بنده هم هر از گاهی نگاه می‌کردم ببینه اون همچنان داره نگاه می‌کنه یانه. در همین حین سرم رو گذاشتم روی میز و خوابم برد. نمی‌دونم چقدر طول کشید اما بعدش با خمیازه کشیدن توی صورت طرف بیدار شدم. اینم از نظر بازی احمقانه من. از پروسه نظربازی خوشم میاد. خیلی وقتا هیچ کششی هم برای اون کسی که سوژه نظر بازی شده ندارم. فقط می‌خوام ببینم طرف الان در این مرحله واکنشش چیه. می‌گم خوب منم به حرکتش جواب میدم و بعدم میخوام ببینم طرف چیکار می‌کنه. خیلی وقته که من خودم شروع کننده نیستم. جوونتر که بودم بیشتر در چشم‌چرانی اکتیو بودم. البته در مورد کشش داشتن به سوژه هم سطح داره. معمولا کسایی که بازی رو بلد باشن که بهترن. اما هیچ کدام از اینا دلیل بر این نمیشه که باز حتی به نتیجه‌ای منجر بشه.

ساعت ۷ غروب  در یه ایستگاه مترو شلوغ وسط شهر قرار گذاشتیم. خروجی که باید هم رو می‌دیدم اما خیلی شلوغ نبود. یه در پشتی ایستگاه مترو بود. نزدیکای ساعت ۶ یه ایمیل برام فرستاد. شماره تلفنم رو خواسته بود. این یعنی اینکه که شماره قدیمش رو دیگه نداره. ساعت ۷ رسیدم به محل قرارمون. می‌دونستم که یه چیزی در این آدم تغییر کرد. مثلا فکر می‌کردم که ممکنه یه بیماری مهلک گرفته باشه و یه چند تا حدس دیگه که بهتر ننویسم. از هیچ‌کدام از حدسیاتم مطمئن نبودم اما مطمئن بودم که من با همون آدم ۳ سال پیش روبه‌رو نخواهم شد. ساعت ۷.۱۵ به موبایلم پیام فرستاد که تاخیر داره و من منتظرش بمونم چون حتما میاد. نمی‌دونستم که از بالا میاد یا از پایین و یا از کوچه روبه‌روی خود مترو. به احتمال زیاد از همون در مترو میاد بیرون. آخرین باری که ساعتم رو نگاه کردم ۷.۳۵ دقیقه بود. احتمالش بود که اصلا هم نیاد.
دیدم یکی داره از روبه‌رو میاد و یه عینک آفتابی بزرگی به چشماشه. به طرف من میامد و لبخند میزد. ولی من اصلا اینو نمی‌شناختم. وقتی رسید به من، منو بغل کرد. اما انگار یه درخت رو در آغوش بگیری چون آنچنان شوک بودم که نمی‌تونستم حرف بزنم. تنها صداش متعلق به گذشته بود. هیچوقت در این مدت عمرم ندیده بودم که یکی اینطوری به لحاظ فیزیکی عوض شده باشه. بهم یه کادو داد و گفت این رو برای جبران تاخیرم برات گرفتم. یاد فیلم تایم کیم‌کی دوک افتادم. مطمئن بودم که این کل صورتش رو جراحی کرده و صورت دیگه‌ای رو جایگزینش کرده. این کسی که الان کنار من بود بیشتر شبیه یه مدل بود. در گذشته هم به سر وضعش می‌رسید اما اون وقتا وزنش حداقل پانزده کیلو بیشتر از الان بود و اینکه یه حجاب مختصری هم داشت. الان دیگه نه حجاب داشت و نه اون ۱۵ کیلو اضافه. یه شلوار تیره با یه بلوز مشکی و یه کت آب پوشیده بود. موهاش رو برای اولین بار میدیدم. هرگز اون یک‌سالی که با هم دوست بودیم پیش نیومد که موهاش رو ببینم. بجز همون حجاب مختصر، من هیچ چیزی مبنی بر اینکه این یه آدم مذهبیه ازش ندیده بودم. هرگز هم در موردش با هم صحبت نکرده بودیم. حتی الان هم در طول اون چند ساعتی که با هم بودیم باز حرفی در مورد کشف حجابش نزدیم. به خاطر اینکه اینقدر شوکه بودم ازش عذر خواهی کردم. گفتم نمی‌تونم جلو خیره نگاه کردنم رو بگیرم. گفت که عادت داره و این اذیتش نمی‌کنه. ظاهرا از همه بریده بود. ازش پرسیدم که چرا اینطوری شدی و اونم گفت چون رنج کشیده در این مدت. می‌دونستم دلیل رنجش چی بوده  و گفتم که اگه اذیت میشه لازم نیست توضیح بده و فقط پرسیدم که آیا این لاغر شدنش هم بابت رنج کشیدن بوده که اونم گفت که نه این علاوه بر رنج، رژیم هم تاثیر داشته.
در این ۳ سال یه مدتش رو بابت پست داک آمریکا بوده و بعدش دوباره برگشته پاریس. حتی فهمیدم که در یه محله زندگی می‌کنیم. گفت توی این مدت شروع کرده به اسب‌سواری و یه جایی همین نزدیکای خونه یه باشگاه اسب‌سواری عضو شده و الان اسب خودش رو هم داره و هفته‌ای ۳ ساعت رو به این کار می‌گذرونه. هیچ عمل زیبایی هم واقعا انجام نداده بود.
حرفامون رو از همون جایی که ۳ سال پیش قطع شده بود ادامه دادیم. انگار این وسط اصلا این وقفه در کار نبود و همه چیز به همان کیفیت سابق بود. توی تراس یه کافه نشسته بودیم که صندلی‌هامون در کنار هم بود و هم رو هم از روبه‌رو نمی‌دیدیم. ظاهرا باید جایی  می‌رفت. تا کنار مترو با من آومد. بعد که رفت از پشت نگاهش می‌کردم. خیلی شیک به نظر می‌رسید ولی انگار واقعا غمگین بود.  حتی از پشت‌ سر هم معلوم بود که غمگینه.

اصلا در موقعیتی نیستم که بخوام تمرکز نداشته باشم. باید تا سپتامبر کار تحویل بدم. ولی همه‌ش به این فکر می‌کنم که شب قبل از اینکه هوا تاریک بشه باید برسم خونه. مضحک‌ترین از این می‌تونست بشه واقعا! از ترس می‌خوام قبل از تاریکی برسم خونه. دلیل خیلی مسخره‌ش اینه که یه نفر که چند ساختمان پایین‌تر از ما زندگی می‌کنه، منو تعقیب می‌کنه. یه رفتار عجیبی داره. ازش می‌ترسم. به نظرم ۲۰سال بیشتر نداشته باشه. شیه جوانی‌های مایکل جکسون قبل از سفید شدنشه. اولین بار یه شب برگشتم خونه دیدمش. آومد جلوی من و شروع کرد به خندیدن. خیلی عجیب بود. من نمی‌فهمیدم این کارش رو. بعد یه بار این توی قطاری بود که منم بودم. دو ایستگاه به پیاده شدنم مونده بود و یه سیگار پیچدم که توی مسیری که باید پیاده می‌رفتم بکشم. از قطار که آومدم بیرون، این مایکل جکسونه پرید جلو و گفت میشه بهش یه سیگار بدم. گفتم باید خودت بپیچی. بهش تنباکو فیلتر و کاغذ سیگار دادم که بپیچه. بعدش از جلوی من کنار نمی‌رفت که من برم. گفتم فندک می‌خوای و اونم با یه لحن تند و طلبکار گفت که معلومه که فندک می‌خواد. دلم می‌خواست اصلا سیگاری رو که بهش دادم هم پس بگیرم. اما با حیرت از شنیدن جوابش بهش فندک دادم. بعد شروع کرد آروم آروم راه رفتن. یه کم منتظر موندم که دور بشه. حس می‌کردم عمدا داره اینطور راه میره. وقتی که دور شد منم راه افتادم که برم سمت خونه. وسط راه یه جایی باید از یه سری پله بالا می‌رفتم و وقتی رسیدم بالا دیدم توی تاریکی درختا منتظر ایستاده. قدم‌هامو رو تندترکردم و رسیدم به آخرین پلکانی که باید بالا می‌رفتم. اون دیگه اونجا نباید پیداش میشد چون می‌دونستم که ساختمونشون اونجا نیست. بعد در ناباوری دیدم که یارو دور زده و از روبه‌روی من از پله‌ها پایین آومد. خیلی ترسیدم. هیچ خاطر خوبی از اینکه کسی دنبالم راه بیفته ندارم. توی ایران همیشه از این وحشت داشتم کسی دنبال من راه بیفته. به ویژه توی شهرستان. از اینم می‌ترسیدم که پدرم یا برادرم ببینن و بزنن طرف رو کلا نفله کنن. این قضیه مایکل جکسون اصلا اتفاقی نبود. رسیدم خونه برای دوستم تعریف کردم. گفت که هر وقت دیر می‌رسم بهش زنگ بزنم که بیاد ایستگاه قطار دنبالم. خوب این مسخره‌ست که هر بار زنگ بزنم بیاد دنبالم. اما دوباره این ماجرا تکرار شد. از اون شب به بعد این همیشه توی قطار برگشت به خونه‌س و تا نگاهم بهش میفته یه لبخند زشت ترسناک میزنه. دو شب پیش تقریبا تا خونه دویدم. دیشب ولی زنگ زدم که دوستم بیاد دنبالم. توی ایستگاه قطار این یارو دیگه نبود. با دوستم داشتیم به طرف خونه راه می‌رفتیم و منم سیگاری رو که توی قطار پیچیده بودم می‌کشیدم. از اولین پلکان که بالا رفتیم این یارو دوباره در تاریکی درخت‌ها منتظر بود. دنبال ما راه افتاد. ساختمان خودشون رو هم رد کرد و همچنان دنبالمون بود. دوستم برگشت به طرفش و اونم سلام کرد و گفت سیگار دارید که رفیقم گفت که سیگار نمی‌کشه. همزمان یارو با خودش یه چیزی رو زمزمه می‌کرد. در تمام این مدت انگار داره با خودش چیزی رو زمزمه می‌کنه.  با قاطعیت نمی‌تونم بگم که دیوانه س اما نرمال هم نیست. رفیقم میگه که نباید بهش سیگار میدادی و سیگار دادن به این آدم براش معنای اینو داشته که بیشتر جلو بیاد. هر وقت کسی از من سیگار بخواد و داشته باشم بدون تردید بهش میدم. خیلی پیش آومد که توی خیابون ازم سیگار خواستن و بهشون دادم. اما الان میگم دستم بشکنه که این کار رو کردم. نمی‌تونم برم به پلیس بگم که این منو تعقیب می‌کنه. می‌خوام برم از این اسپری‌های دفاع از خود بخرم. این دومین باریه که توی فرانسه یکی برای من درجایی که زندگی می‌کنم مشکل درست می‌کنه. نفر قبلی خیلی وحشتناک‌تر بود و تا مدت‌ها از بیرون رفتن می‌ترسیدم. دیشب حتی به این فکر می‌کردم که خونه‌ رو عوض کنیم و یا اینکه یه ایستگاه مونده به خونه پیاده بشم و مسیرم بجای ۱۰ دقیقه پیاده‌روی میشه ۲۰ دقیقه، و خوبیش اینکه که این یارو رو نمی‌بینم و از جلوی ساختمانشون رد نمی‌شم. بعد گفتم توی راه خونه دیگه سیگار نکشم. مثل یه عادت شده. پیچیده یه سیگار و کشیدنش توی مسیری ۱۰ دقیقه‌ای تا خونه. من چرا باید به خاطر این کثافت خودم رو تغییر بدم. اصلا اگه سیگار خواست میگم تو که پول نداری سیگار بخری برای خودت، گه می‌خوری که سیگار می‌کشی.

چند سال پیش یه باره و بدون هیچ دلیلی ناپدید شد. بارها بهش ایمیل زدم. به تلفنش زنگ زدم. هیچ جوابی نبود. و امروز ساعت ۱۷.۳۰ برام نوشته که عزیزم حالت چطوره، دلم برات خیلی تنگ شده.
بعد از ۳ ساعت براش نوشتم که حالت چطوره ، من خوبم. دل من هم برات تنگ شده و بهت فکر می‌کنم.

می‌خواستم بنویسم که بعضی وقتا پیش خودم یادت می‌کنم اما نوشتم که بهت فکر می‌کنم. سوالا‌های زیادی داشتم برای پرسیدن. ولی فقط حالش رو پرسیدم.

آرزومندم دنیا را از دروازه طبیعی اش ترک کنم

 

توی اتاقی نشستم که پنکه روشنه و من از قدیم هر وقت باد پنکه به سرم می‌خورد، سردرد می‌گرفتم. زیر دوش حمام و با دست چهار تا بلوز و یه شلوار برمودا و یه شلوارک رو با صابون شستم. الان یه جایی توی حمام آویزون کردم و هنوز تو فکر اینم که آیا می‌تونم اونا رو ببرم توی بالکن که زودتر خشک بشن. دیروز هم تنها سوتینم رو شستم. وقت آومدن اونقدر عصبی بودم که چند تا چیز رو یادم رفت بیارم و یکیش هم سوتین بود. اینجا هم نتونستم سوتین پیدا کنم. یعنی بود اما سایزش به من نمی‌خورد. سرم درد می‌کنه و میلی به غذا خوردن ندارم. فقط می‌تونم آب بخورم. امروز به شدت بی‌قرار بودم. از بی‌خبری بود. اینجا یه وضع عجیبی داره. وقتی با کسانی برخورد می‌کنم که وضع من از اونا بهتره، آزارم میده. چند روز پیش زنی توی خیابون ازم کرم دست خواست. متاسفانه نداشتم. چیزی توی کیفم نبود.

صاحب‌خونه گفته بود که خونه‌ش وایفای داره و کافیه که یه کارت اینترنت بخریم و با وایفای اینجا به اینترنت وصل بشیم. تا دیروز هم مطمئن بودم که اینترنت لازم ندارم اما امروز حوالی ظهر آنچنان دچار هراس شده بودم که فکر می‌کر می‌کردم میمیرم. لعنت به این وضعیت ! از اینکه تمام مدت باید در دسترس باشی و وقتی که بعد از چند روز به اینترنت وصل میشی و هی سیل پیام‌ها رو میبینی، وحشت می‌کنم. زیر آفتاب بعدظهر توی بالکن بودم و سعی می‌کردم از اونجا به اینترنت وصل بشم. برای لحظاتی دلم می‌خواست این گوشیم رو میشکستم. بعد یه نگاهی به داخل خیابون انداختم و فکر کردم که باید جلوی دیوانگی رو بگیرم یا لااقل به تاخیرش بندازم. الان وقت مناسبی برای اینکه گوشیم رو بشکنم نیست. وای‌فای خونه صاحب خونه هم دروغ بود. باید می‌رفتی توی بالکن و زیر آفتاب وسعی می‌کردی کانکت بشی. خونه کنار یکی از میدونای شهر بود که وایفای داشت و با سختی می‌شد از بالکن خونه به اینترنت وصل شد.

انگشت‌های هر دو پام و همینطور پاشنه پام، تاول زده. خودم رو چشم زدم. فکر می‌کردم که این صندل‌های جدید خیلی راحت هستند و پاهام هم توش عرق نمی‌کنه. صند‌ل‌های قدیمیم با وجود اینکه قیمتش سه برابر این بود و بسیار هم زیبا هستند و توانایی این رو دارن که به یه پای معمولی جلوه بدن، به این خوبی نیستند چون کف پاهام عرق می‌کرد و کف صندل از عرق پام سیاه میشد و همیشه از این بابت خجالت می‌کشیدم. حالا توی این صندلای جدید پاهام از بس تاول زدن که قشنگ می‌لنگم. امشب ضدعفونیشون کردم و بعد پانسمانشون کردم. امیدوارم تا فردا صبح بهتر بشن.

صبح زود از شهر بیرون رفتیم که مسافت زیادی رو قایق سواری کنیم. خپل می‌خواست از فلامینکوها عکس بگیره. میدونم خیلی ایده سوسولیه ولی خوب بعضیا هم دوست دارن از این کارا بکنن. وقتی سوار قایق شدیم دیدم که اون طرفی که من نشستم از داخل شکسته. فکر کردم که من از آب می‌ترسم و اگه اتفاقی بیفته چیکار می‌کنم. همزمان بانگاه کردن به دست قایق‌ران که داشت پارو می‌زد فکر کردم که چه بهتر ! از دست خانواده‌، دوستام و استادم راحت میشم و تلاش نمی‌کنم که زنده بمونم. درست لحظه‌ای که آماده بودم فهمیدم که دریاچه اصلا عمقی نداره و منم قرار نیست از چیزی خلاص بشم. قایقران می‌گفت که در روز چندین بار توی دریاچه پارو میزنه. به نظرم کار طاقت‌فرسایی میومد. به دلار ماهیانه ۱۰ تا درآمد داره. با خجالت وقتی که می‌خواستیم پیاده بشیم به اندازه یک دلار انعام دادیم.

 

الان ۲ روز میشه که تب دارم. مجبور شدیم دکتر بریم. برام آنتی‌بیوتیک نوشت و تقریبا از خوردن همه چیز منع شدم. برای دکتر رفتن باید می‌رفتیم به کابین مخصوص خارجی‌ها . هفتاد دلار بابت یه ورقه آنتی‌بیوتیک و یه ورقه قرص تب‌بر و همینطور گرفتن فشار و تب دادیم.

بلافاصله بعد از اینکه حالم کمی بهتر شد و تب پایین آومد، دوستم مریض شد. در اوج مریضیش ما برای ترینیداد بلیط اتوبوس از قبل خریده بودیم. تا ترینیداد یه ساعت و نیم بیشتر راه نبود، ولی اینجا برای مسافرت با اتوبوس هم باید چکین می‌کردیم. کنار دست همون کسی که بلیط رو می‌فروشه و یکی دیگه رو هم گذاشتن برای چکین. با این همه اتوبوس بیشتر از ظرفیتش بلیط فروخته بود و کلی این وسط درگیری بود که کی می‌تونه سوار بشه. کسانی که می‌تونستن اسپانیایی صحبت کنن یه جوری با راننده به توافق می‌رسیدن و اونا سوار می‌شدن. بعد هم فرانسوی‌ها و کشورهای شمال اروپا که اصلا به این وضع عادت نداشتن، نتونستن سوار اتوبوس بشن. من یه صندلی کنار توالت گیرم افتاد. روی اتوبوس زده بود پنج ستاره و شامل صندلی، دستگاه ویدئو، توالت و همینطور کولر. می‌شد. برام جای سوال بود که این میشه چهار تا ستاره و ستاره پنجمش چیه. باید بگم که برای اولین بار توی اتوبوس سوسک دیدم و اونم روی لباسام بود. ترسناک‌ترین رانندگی که دیدم توی کوبا بود.

این پنجمین خونه‌ای هست که درش ساکن میشیم. ۲بار توی هاوانا خونه عوض کردیم و ۲بار هم توی سینفیاگوس و الانم در ترینیداد. این سویتی که هستیم برای یه زوج سویسی کوباییه. بعد از مدت‌ها تونستم چند ساعت بخوابم چون یا از سر و صدای بیرون نمیشه خوابید و یا از آداپته نبودن با سیستم تهویه هوا. اما این خونه پنجم واقعا خوبه. حتی ماشین لباس‌شویی هم داره. و لازم نیست که من زیر دوش حمام لباسا رو با دست بشورم. البته که رایگان نیست. اما خوب من ترجیح می‌دادم که خودم لباس چرکا رو بندازم توی ماشین. از اینکه خدمتکار خونه این کار رو می‌کرد خیلی خجالت کشیدم. حتی با وجود اینکه قیمت شستن لباس اینجا از توی فرانسه گرونتره و پولی که ما برای شستن لباس دادیم به اندازه حقوق یه ماه اون زن میشد. ولی بازم دلم نمی‌خواست کسی کثافت لباسای ما رو لمس کنه.

متاسفانه امکان اینکه با مردم اینجا بشه ارتباط گرفت خیلی کمه. مسئله اول زبانه. ما نمی‌تونیم اسپانیایی صحبت کنیم. دیگه اینکه همه روابط اینجا بر اساس پول شکل می‌گیره. هر کسی باهات شروع می‌کنه به صحبت کردن بعد دنبال اینه که مقداری بهش پول بدی. مثلا توی هاوانا بابت همین مسئله خونه رو عوض کردیم. صاحب خونه معتقد بود که از یه کشور کاپیتالیست آومدیم و اینجا کوباس و همینه دیگه و باید جیبمون رو اینجا بتکونیم. دیگه اینکه همه چیز برای خارجی‌ها یا همون توریستا جدا از مردم عادیه. کابین دکتر، دارخونه، اتوبوس مخصوص خارجی‌ها و، و همه‌ این‌ها ارتباط با مردم رو کم می‌کنه. حتی رستوران‌ها هم برای توریستاست. خود مردم اینجا اصلا توانایی مالیش رو ندارن که وارد این تیپ غذاخوری‌ها و کافه‌ها بشن. هستن توریستای مردی که دخترای جوون کوبایی رو میارن رستوران و کافه، ولی خوب اینطور که نمیشه مردم اینجا رو دید. خود مردم محلی از یه جاهای دکه مانندی غذا می‌خورن که اصلا جای نشستن نداره و معمولا از اینطور جایی هم ما نمی‌تونستیم غذا بخوریم. همچنان که چند روز رو بابت مسمومیت مریض بودیم. غذا خوردن توی کوبا واقعا پرابلماتیکه و به راحتی میشه مریض شد. یکی از بیماری‌هایی که اینجا اپیدمیه، اسهاله. حس می‌کنم خود مردم هم خیلی علاقه‌ای ندارن به اینکه بخوان باهات ارتباطی غیر از ارتباط پولی داشته باشن. متاسفانه اینجا با پول می‌تونی هر سرویسی رو بخوای و اونا هم برات برآورده می‌کنن. با این حال در معدود مراوداتی که با کوبایی‌ها مثل راننده تاکسی، صاحب خونه، راهنما داشتیم، همگی یه جور حسی از غرور دارن که کوبا تونسته آزاد بشه و آموزش و بهداشت رایگانه و اینکه در کوبا اصلا بیکاری وجود نداره و تنها کسایی که الکلی یا پیر و یا از کار افتاده هستند، کار نمی‌کنن که اینها هم از طرف دولت ساپورت میشن. همین امروز صبح یه آقایی داشت برامون از این می‌گفت که یه سری از مخالفای انقلاب کوبا که از طرف آمریکا ساپورت می‌شدن توی کوه رفته بودن و زن‌ها و بچه‌ها رو کشتند و همینطور خیلی‌های دیگه و ازشون به عنوان تروریستایی اسم می‌برد که مانع آزادی کوبا بودن.

واقعیتش من به این مقاومتشون احترام می‌گذارم و برام خوشاینده، اما از طرفی به این سادگی نیست. کوبا انقلاب کرد که فاحشه‌خونه آمریکا نشه ولی الان بعد از ۶۰ سال دوباره با آمریکا روابط آغاز شده و کلی آمریکایی برای تعطیلات اینجا میان و قیمتای قابل توجهی هم به زنان پیشنهاد میدن. معلوم نیست که تا ۵ سال بعد اوضاع اینجا چی میشه.

همزمان توی خیابون ماشین، تراکتور، اسب، موتور، دوچرخه همه در حال آمد و شد هستند. بارها در طول روز ازت پول می‌خوان. بعضی وقتا حس می‌کنم تو رو مثل یه کیف پول میبینن که دو تا پا داره و اینا تنها کاری که باید بکنن اینه که از این کیف پول در بیارن.

در طول روز ۲ وعده غذا می‌خوریم. یکی برای صبحانه‌س و یکی هم شام. نهار خوردن هم یه معضله. باید جایی رو توی گرما پیدا کنی و کلا از خیرش می‌گذری. توصیه شده که در رستوران ۱۰ درصد انعام پرداخت کنید. بعضی رستورانا که خودشون این ۱۰ درصد رو مستقیا بابت سرویس برات حساب می‌کنن. در ۲ تا از این رستورانا که رستورانای گرونی هم محسوب میشن و ۱۰ درصد رو هم از قبل روی قیمت نهایی کشیدن، وقت پرداخت باقی پول رو که یکیش برابر با ۲۰ و چند دلار میشید و دیگریش ۳۰ و چند لار، فقط پول خرداش رو برگردوندن که ما هر بار بهشون گفتیم که این پول کمه و اونا هم گفتن که ببخشید اشتباه شده. واقعیتش یه خورده عجیبه که آدم پول‌های درشت رو یادش بره و پول خردها رو یادش نره. اونقدر این مدت بلا سرمون آومده که من اصلا بهشون اعتمادی ندارم. حتی به نظرم بعیده که اینجا مردم کسی رو مهمان کنن. یه اتفاق عجیبی چند روز پیش افتاد. دوستم رفته بود غواصی و من کمی دورتر توی ساحل نشسته بودم. چند ساعتی گذشت و هیچ خبری ازش نبود. روی دریا اثری از هیچ قایقی هم نبود. معمولا وقت غواصی با یه قایقی تا یه مسیری میرن و بعد خودشون رو میندازن توی آب. از یه خانم که توی کافه تریا کار می‌کرد سوال کردم ولی فقط اسپانیولی حرف میزد. همزمان یه زوجی وارد کافه شدن که فرانسه حرف میزدن و منم ازشون پرسیدم که میتونن اسپانیولی صحبت کنن که بعد با این خانم و آقا ی فرانسوی شروع به حرف زدن کردیم. می‌خواستم از کافه تریا برای خودم کافه بخرم که اونا از قبل برای منم کافه گرفته بود. اونقدر برام عجیب بود که اینجا کسی منو به چیزی مهمون کرده که خودم هم از واکنشم شوک شدم. خیلی رفتار معمولیه که یکی تو رو دعوت کنه به یه نوشیدنی ولی این چند وقت توی کوبا هرگز اینطور چیزی رو ندیده بودم و اینکه کسی برای من کافه گرفته بود منو متاثر کرده بود.

انگار موقع نوشتن پاراگراف قبل عصبانی بودم و یا شاید دچار ملال بودم و یا هر چیز دیگه‌ای. به یه نتیجه‌ای در مورد خودم رسیدم که شاید بشه به خیلی‌های دیگه هم عمومیتش داد. به طرز اغراق‌آمیزی دچار یه تفکر مقایسه‌ای هستم. این رو از وقتی که کوبا آومدم فهمیدم. مدام در حال مقایسه هستم. مقایسه کوبا با هر چیز دیگه‌ای. بعضی وقتا اونقدر اینجا دچار استیصال میشدم که فکر می‌کردم که اصلا انقلاب کردن عمل بیخودی بوده در اینجا و بعد دوبار مقایسه می‌کردم کوبا رو با باقی کشورهای فقیر آمریکای لاتین که خیلی در پی تغییر رادیکال نبودن و میشه دید که کوبا وضع بهتری نسبت به اونا داره. یا وقتی که مدام با درخواست پول از طرف مردم مواجهه می‌شدم با خودم باز می‌گفتم که این برای تمام کشورهای فقیره. ولی چطور میشه فقر رو معنی کرد؟ در خیلی از جاهای آفریقا مردم واقعا گرسنه هستند اما با این حال توی کوبا به غیر از وایل دهه نود تا ۲۰۰۵ ۲۰۰۶، الان کسی گرسنه نیست. مردم بی‌خانمان نیستن و هر کسی سرپناهی داره و یا بهداشت برای همه‌س و آموزش رایگانه. فقط مردم پول زیادی دستشون نمیاد. از طرفی وقتی خودم رو جای اونها میگذارم، میبینم که من اگه جای اونا بودم اصلا دوست نداشتم که این همه توریست در محل زندگیم پخش بشن و مدام از همه چیز عکس بگیرنتوریستا با یه کلیشه کلی از کارايیب میان اینجا. موزیک، سالسا، موهیتو، سیگار کوبایی، ماشینای قدیمی، کلاه حصیری، زنایی با لباس سفیدو خوب می‌خوان همین چیزا رو هم ببینن. در اینکه کوبا داره درآمد کسب می‌کنه از این طریق شکی نیست ولی این همه توریست در نهایت می‌تونه ضربات بدی هم بزنه. لااقل میشه دید رفتار مردم چقدر پولکیه. چقدر همه چیز بر اساس مناسبات حاصل از پوله و چقدر این آزار دهنده‌ست. یه کاپیتالیستی که روی توریست شکل گرفته و اینجا داره میشه یه چیزی عین چین. البته در همون مکالمات محدودمون با کوبایی‌ها فهمیدم که بسیار هم از وجود این همه توریست خوشحالن چون وضع اقتصادیشون رو تغییر داده و گروهی  دارن از توریست درآمد کسب می‌کنند و دارن با سرعت زیادی از فقرا فاصله می‌گیرن. قرار بود در یکی از شهرها خونه یه زوجی بریم که ۲ تا اتاق ساده برای اجاره داشتن و توی کتاب راهنما نوشته بود که مرد صاحب‌خونه قبلا دکتر بوده. من فکر کردم که احتمالا بازنشسته‌س. اما وقتی رسیدم خونه طرف، معلوم شد که اصلا در سن بازنشستگی نیست و حدود یه پنجاه سالی بیشتر نداره و گویا بجای پزشکی دوست داره هتل‌داری کنه. ۲ تا اتاق رو به ۷ اتاق رسونده بود و بابت هر شب ۲۵ دلار می‌گرفت. تمام اتاق‌ها پر بود. صبحانه هم میدادن به قیمت ۵ دلار برای یه نفر. پول رو مشتریا دستی به صاحب‌خونه میدن و دولت نمی‌تونه کنترلی بر این نوع پول داشته باشه. من نمی‌دونم چقدر رو مالیات میدن اما درآمد زیادی رو از این طریق دارن کسب میکنن و به سرعت  دارن از فقیر فقرایی که ماهیانه یه چیزی حدود ۲۰ دلار حقوق می‌گیرن، جلو میزنن.

مسئله دیگه اینکه مردم دیگه ترجیح میدن به جای تحصیل پزشکی، مهندسی… برن توریست بخونن که درآمد بیشتری داشته باشن.

دیشب رسیدیم سانتا کلرا. جایی که انقلاب کوبا از اونجا شروع میشه و چگورا همراه با ۱۸ نفر میتونن یه قطار رو که۳۵۰  سرباز درش بوده رو از ریل خارج کنن و با مرگ سربازان قدم مهمی رو در راه انقلاب بردارن. در واقع با یه بولدزر ریل رو خراب می‌کنن و این باعث سرنگون شدن قطار میشه. نزدیک همون ریل قطار دو سه تایی واگن هم بود که به معنای واقعی چیز خاصی نداشت. یه چند تای لباس سربازی و عکسای اون موقع. اصلا به جایی شبیه نبود که بابتش بخوان پول بگیرن. یه باره سه تا زن دوان دوان پشت سر ما آومدن که زود باشین پول بدین، پول بدین. بعید میدونم که اگه اون وقتا چگوارا می‌دونست که با نمایش این واگنا بعدا می‌خوان درآمد کسب کنن اصلا حاضر میشد که ریل قطار رو نابود کنه که سربازا بمیرن. باز هم مسخره‌ست که مقایسه کنم اما متاسفانه انگار نمی‌تونم این کار رو نکنم. مثلا بلیط لوور ۱۲ یوره و با این ۱۲ یورو میری داخل لوور و ساعت‌ها میتونی اونجا از سالن‌های مختلف دیدن کنی حالا البته میگن که کوبا رو با یه کشور کاپیتالیست مثل فرانسه نباید مقایسه کرد.

سانتاکلرا تنها شهری بود که توریست زیادی نداشت و بیشتر مردم محلی رو توی کافه و بار و رستوران می‌دیدی تا توریست. شهر نسبتا بزرگی بود. به سختی تونستیم جا گیر بیاریم. هتل‌ها کوبا خیلی گرون‌تر از فرانسه هستند و اصلا هم کیفیتی ندارن. بهترین راه اینه که خونه همون محلی‌ها ساکن شد. مردم معمولا اتاقای خونه‌شون رو به شکل یه سویت در آوردن که حمام و توالت هم داره و اینو اجاره میدن که البته در بالا هم توضیح دادم. اما در سانتا کلرا مشکل پیدا کردن جا داشتیم. اتاق خالی بود اما بد بودن. شب اول رو در یه خونه‌ای بودیم که مثل یه دخمه بزرگ بود که پر از ایکون‌ها مذهبی و عکسای انقلاب کوبا بود. به همون اندازه که تصاویر مسیح به دیوارا آویزون بود عکسای کاسترو و چه‌گورا هم بود. خونه بوی شدید گوشت در حال پختن می‌داد. اتاق ما پر از تزیینات کیچ بود. دیوار پشت تخت اصلا پنجره‌ای نداشت اما پرده به دیوار آویزان کرده بودن و همه جای اتاق پر از روبان و تابلو مسیح و مریم و گل‌های مصنوعی بود. برای شام نتونستیم جایی رو پیدا کنیم و در نهایت به یه رستوران دولتی رفتیم. رستوران دولتی توی کوبا خیلی ارزونتر از رستوران‌های خصوصیه. ظاهر رستوران خیلی تجملی و اغراق‌آمیز بود. کارکنانش همه لباس رسمی پوشیده بودن و تابلوهای وزینی به در و دیوار آویزان بود. قیمت غذاها خیلی پایین بود و کل هزینه شام ما با نوشیدنی شد ۱۰ دلار. اما یکی از بدترین غذاهایی بود که مجبور شدم بخورم. چیزی حدود یه کیلو گوشت پخته گوسفندی رو گذاشتن جلوم به همراه یه کاسه برنج که داخل برنج پلاستیک بود. از اون گوشت پخته سعی کردم بخورم. چیز دیگه‌ای برای خوردن نبود. بعد از رستوران رفتیم یه خونه دیگه رو پیدا کردیم که جای معقولی بود و همین.

در سانتاکلرا رفتیم از موزه و بنای یادبود چه‌گورا دیدن کردیم. این تنها جایی بود که از ما پول نخواستن. البته توالت همچنان پولی بود. دلیل رایگان بودن موزه و بنای یادبود به خاطر این بود که فضا کاملا مذهبی بود که به مردم تذکر می‌دادن که هنگام دیدن اونجا کلاهشون رو از سر بردارن و همینطور چیزای دیگه. موزه رو خیلی وقته که تاسیس کردن اما واقعا ارزش خاصی نداشت. یه سری چیزای جالب داشت. عکسایی که جاهای دیگه ندیده بودم و متعلقات چه‌گوارا که بعضی‌هاش جالب بود اما در کل به نظرم یه جور فتشیسم بود. من نمی‌فهمم این کجاش جالبه که لباس زیر چه‌گورا رو بگذارن توی یه ویترین و بگن چه ‌گوارا اینو رو وقتی در مکزیک بود می‌پوشید. یا بطری آب چه، پیستول‌های مختلفی که چه در کوبا، بولیوی، کنگو استفاده می‌کرده و کلا وسایلی که متعلق به چه بود. هیچ توضیحی از اینکه چرا چ‌گوارا مکزیک بوده، چطور با کاسترو ملاقات می‌کنه، چی میشه که کنگو میره و بعدش چرا دوباره برمی‌گرده کوبا و کلی مسائل دیگه که می‌تونست در این موزه به نمایش گذاشته بشه که نشده بود. چیزی که من فهمیدم این بود که هیچگونه ذهنیت انتقادی در اینجا وجود نداره و یا لااقل من نمی‌تونم ببینمش. همه جا می‌تونستی نشانه‌های پروپاگاندی حکومت رو خیلی عریان ببینی. به نظرم میشد گفت که حکومت تلاش کرده که مردم همه باسواد بشن که قادر به خواندن شعارهاشون روی در و دیوار باشن. از کتابفروشی که کنار موزه  یه کتاب در مورد اصول پداگوژیک چه‌گورا گرفتیم. کتاب رو یه خانمی که دکترای پداگوژی بود نوشته بود. سعی کرده بود نظریات چه‌گورا رو در امور پداگوژیک توضیح بده. از اولین چیزایی که گفته بود این بود که چ‌گورا یه بار برای شرکت در یه جلسه‌ای دیر کرده بود و وقتی میرسه بابت تاخیرش عذرخواهی می‌کنه و این یه اصل پداگوژیک بود به نظر این خانم. واقعیتش نمی‌تونستم جلوی خندیدنم رو در هنگام خوندن این کتاب بگیرم. مسائل کاملا معمولی که هیچی درش نبود. اینکه چه‌گورا ریاضیش خوب نبوده و بعد با کمک یه یاروی یه چیزی در حوزه ریاضیات یاد می‌گیرن و این نشون از هوش بالای چه‌بوده که در همه چیز پرفکت بود. در اینکه چ‌گورا یه انقلابی قابل احترام بوده جای بحث نیست اما دیگه چه اصراریه که بخوای اون رو به صورت یه پیامبر در بیاری. بیشتر عقاید چگوارا بیان یه چیزای خیلی عمومی و الکی بود. حرفای چگوارا گویای کامل این ضرب‌المثل فرانسویه که میگه لانگ دو بوا. یه روش حرف زدن که در ظاهر انگار داری چیزای مهم میگی ولی هیچ چیز مهمی درش نیست. استفاده از کلمات پیچیده که درش هیچی نیست. شاید حرفای خوب چگوارا در کتابای دیگه باشه و نه در این کتابی که من گرفتم.

در ساناتا کلرا می‌خواستیم از یه محلی که در اونجا سیگار تولید میشد دیدن کنیم. برای این کار به ما گفتن برین از یه دفتری توی مرکز شهر بلیط بخرین. این کار رو کردیم و بعد به محل فابریکاسیون سیگار رفتیم. دم در یه آقایی نشسته بود که بلیط‌ها رو می‌گرفت و اجازه می‌داد داخل بشیم. برای من جای سوال بود که این آقا هم می‌تونست علاوه بر تحویل بلیط همینجا بلیط بفروشه و اینطور ما رو نفرستن اون سر شهر که از یه دفتر معمولی بلیط بخریم. بارها به این برخوردم که بسیاری از شغل‌ها اینجا غیر لازمه و در نهایت به این نتیجه رسیدم که این کار صرفا برای اینه که همه شغل داشته باشن. البته از بیکاری هم بهتره. شاید بهتر باشه یه توضیحی رو اینجا اضافه کنم. وقتی برای یکی از فامیلا که به شوروی سفر کرده بود و بعدش هم دهه نود حدود شش ماهی در کوبا کار کرده بود، این مسئله مشاغل بیهوده رو تعریف کردم می‌گفت این یکی از ابتکارای کشورای کمونیستیه که می‌خواستن همه رو به یه کاری سرگرم کنن و دقیقا عین همین رو در شوروی دیده بودن. البته برای ما تعریف کرد که کوبا در دهه نود هم همچنان همینطور بود. یه چیز جالب‌تر اینکه این اون زمان در کوبا کار می‌کرد و در ازای کاری که می‌کرد ماهیانه بهش کوپن برنج، روغن، شکر، تعدادی سیگار، الکل و لوبیا می‌دادن که همزمان خانمی رو هم توی خونه‌ش گذاشته بودن که نظافت و خریدای خونه رو انجام بده. تعریف می‌کرد که این خانم علاوه بر کارهای خونه تمام حرکات و اعمال این و دوست‌خترش و دوستاشون رو گزارش می‌داد و البته بسیار هم آدم گرم و مهربونی بوده این زن. یه ماجرای جالب دیگه رو هم از که برای ما تعریف کرد بر می‌گرده به اینکه یه بار این و دوست‌دخترش و دو نفر دیگه میرن سانتیاگو و اونجا میبینن که یه فروشگاهی بوده که توی ویترینش شیرینی بوده. میرن داخل فروشگاه که شرینی بخرن و فروشنده میگه که این شیرینی‌ها فروشی نیست و برای داخل ویترینه. از قرار معلوم اون روز قرار بوده که فیدل کاسترو سخنرانی کنه و به همین خاطر سعی کردن ظاهر شهر رو مرتب و شیک نشون بدن و شیرنی‌های ویترینی هم به همین علت اونجا بوده. کار دیگه‌ای که کرده بودن این بود که اون قسمت از خونه‌ها رو که جلوی دید بوده رو رنگ کردن. یعنی میشه جلو خونه و این چیزی بود که من توی هاوانا هم زیاد دیدم که منظره خونه رو از روبه‌رو که میدیدی تمیز و رنگ شده بود و یه کم که کنارتر می‌رفتی میدیدی که دیوارهای این طرف و اون طرف خونه داره متلاشی میشه. بگذریم، گویا فیدل میاد و چهار پنج ساعتی صحبت می‌کنه و بعدش که حرفاش تموم میشه به همه مردم یه لیوان آبجو و یه لیوان مهیتو میدن.

برگردم به فابریکاسیون سیگار، گفتن که نباید کیف و دوربین هم داخل ببرید و طبعا یکی دیگه رو هم استخدام کرده بودن که وسایلت رو جا می‌گذاشتی و بعدا باید یه پولی هم کف دستش می‌گذاشتی که ما خودمون رو زدیم به اون راه که یعنی نفهمیدم.

مقصد بعدیمون وینالز بود. باید با اتوبوس میرفتیم هاوانا و از اونجا وینیالز. از اونجایی که همه چیز در کوبا پولیه و ما هم گویا باید به این کسی که کوله‌هامون رو توی اتوبوس میگذاره باید به اون هم پول می‌دادیم که ما اینو دیر فهمیدیم. سر این مسئله من شرروع کردم به داد و فریاد کردن. نه به خاطر اینکه باید پول می‌دادیم. چون به صورت رسمی این وظیفه‌ای بود که باید به صورت رایگان انجام میدادن. راستش واقعا عصبانی بودم. من این اندازه از پولی بودن رو در هیچ جای دیگه‌ای ندیده بودم. اتوبوس هم با وجود اینکه فقط برای خارجی‌ها بود یه گروه پانزده بیست نفره کوبایی رو که همه با هم دوست بودن رو سوار کرد. بجز ما دو نفر دو خارجی دیگه هم توی اتوبوس بودن. وقتی داخل اتوبوس شدیم، همه برای خودشون ۲ تا صندلی انتخاب کرده بودن. یعنی با وجود اینکه در حال حرف زدن با هم بودن، هر کدوم برای اینکه راحت‌تر باشه ۲ تا صندلی برداشته بود. در واقع جایی برای ما نبود و همینطور داشتن ما رو نگاه می‌کردن بدون اینکه بخوان تکون بخورن و یه صندلی به ما بدن. این در حالی بود که بلیط رو ما از چند روز پیش خریده بودیم. نهایتا تنونستیم توی اتوبوس بشینیم با داد و فریاد من و بعد از عصبانیت وقتی روی صندلی نشستیم همینطور گریه می‌کردم.. نزدیکای هاوانا پلیس اتوبوس رو متوقف کرد و تمام مردای گروه کوبایی رو پایین برد و همه رو گشت و بعد داخل وسایل شوفر و ساک‌های کسانی رو که پایین برده بود. اصلا نفهمیدیم که چرا اینطور شد. من برای اینکه یه سر و گوشی آب بدم رفتم پایین و گفتم می‌خوام توالت برم که اونجا متوجه شده در حال وارسی شوفر هستند. آخر سر هم چیزی پیدا نکردن و مسافرا سوار شدن. البته شاید هم کادویی چیزی به پلیس دادن که در نهایت گذاشتن اتوبوس حرکت کنه. با این حال به نظرم پلیسای کوبایی خیلی آروم بودن چون اگه مثلا پلیسای فرانسه بودن با یه حالت اگرسیو همه رو می‌فرستادن پایین و همه جا رو به هم می‌ریختن

بیتلز

تنها پل مک‌کارتی از اعضای سابق بیتلز به کوبا سفر کرده و داستان هم اینطور بوده که در سال ۲۰۰۰، مک‌کارتنی با هلیکوپتر میره سانتیاگو و فقط برای ۲۴ ساعت. مردم به محل که مک‌کارتنی بوده هجوم می‌برن و و بعد بشقابی که مک‌کارتنی درش یه املت سبزیجات خورده رو به دیوار رستوران آویزا می‌کنن. در واقع بیتلز تا سال ۲۰۰۰ در کوبا ممنوع بوده. سال ۱۹۶۸ یه مستند ساز کوبایی به اسم نیکولاس گیلن در فیلمش از ترانه دیوانه روی تپه استفاده می‌کنه این این ترانه روی تصویر فیدل کاسترو بوده و بعدش بابت این کار به زندان میفته. اما در سال ۲۰۰۰ یه باره فیدل تصمیم می‌گیره که بیتلز رو آزاد اعلام کنه و از اونا به عنوان انقلابی یاد می‌کنه. دلیل اینکه فیدل چرا نظرش عوض میشه رو نمی‌دونم چون فیدل نیازی به توضیح برای تصمیماتش نداشت.

فیدل کاسترو

حرف زدن در مورد فیدل برای منی که خیلی نه فیدل رو می‌شناسم و نه کوبای زمان فیدل رو و نه خود کوبا رو سخته و این چند خطی هم که در ادامه می‌نویسم حاصل شناختی بوده که در این سفر کسب کرد. اضافه کنم که خیلی هم در پی شناخت فیدل نبودم و اینا چیزایی بوده که باهاش مواجهه شدم.

بین محل تولد فیدل و دیکتاتور قبل از فیدل یعنی باتیستا تنها ۵۰ کیلومتر فاصله هست. یعنی میشه گفت متعلق به یه منطقه جغرافیایی کوبا هستند. پدر فیدل زمین‌دار ثروتمندی بوده و فیدل اولین تجربه سازماندهی شورش رو در سن سیزده سالگی علیه پدرش انجام داده. کارگرای زمینای پدرش رو به خاطر وضعیت بدشون تشویق به اعتصاب می‌کنه. دیگه‌ اینکه درسخون بوده و ورزشکار و به نظر من خوش‌تیپ هم بود.

میشه گفت که ادراک فیدل از کمونیسم این بوده که به هر قیمتی از انقلاب کوبا دفاع کنه. والکر اسکیرکا(نویسنده زندگینامه فیدل) در توضیح ایدئولوژی فیدل ، میگه که ایدئولوژی فیدل مخلوطی پراگماتیک از ذره‌ای مارکس، انگلس، ، لنین، چه‌گورا و بیشتر از خوزه مارتی و به میزان خیلی خیلی زیادی از خود کاستروست.

یه نکته نه چندان مهم : اگه توجه کرده باشید رائول کاسترو و فیدل شبیه به هم نیستند. گویا یه مرد چینی در منزل پدر کاسترو کار می‌کرده و میگن که اون پدر رائوله. مطمئن نیستم که راست باشه یا نه ولی گویا تنها مادرشون مشترکه.

می‌تونم همینطوری به نوشتن در مورد کوبا ادامه بدم اما به نظرم بهتره دیگه تمومش کنم. ولی قبل از تموم کردن باید ۲ نکته رو اضافه کنم. اول اینکه کوبا جای خوبی برای کتاب خوندن بود. نه خبری از اینترنت هست و نه مقصدی برای خرید کردن و اینکه اونقدر هوا گرمه که همینطور میفتی یه گوشه‌ای و بهترین کار اینه که کتاب بخونی و من تونستم تمام کتاب‌هایی که از مدت‌ها قبل شروع به خوندنشون کرده بودم رو در کوبا تموم کنم. نکته دوم هم این بود که بارها از دیدن این همه زیبایی در بعضی نواحی کوبا دچار بحران می‌شدم و فکر می‌کردم که توانایی دیدن این همه زیبایی رو یه‌باره ندارم و ترجیح می‌دادم جلو نگاه کردنم رو بگیرم. یه قطعه‌ای از بهشت بود. با این حال اصلا نمی‌تونستم مدت زمان بیشتری در اونجا بمونم.

نکته آخر اینکه تیتر یه قسمتی از شعر خوزه مارتی، قهرمان ملی کوباست و خیلی با محتوا در ارتباط نیست.