آرزومندم دنیا را از دروازه طبیعی اش ترک کنم

 

توی اتاقی نشستم که پنکه روشنه و من از قدیم هر وقت باد پنکه به سرم می‌خورد، سردرد می‌گرفتم. زیر دوش حمام و با دست چهار تا بلوز و یه شلوار برمودا و یه شلوارک رو با صابون شستم. الان یه جایی توی حمام آویزون کردم و هنوز تو فکر اینم که آیا می‌تونم اونا رو ببرم توی بالکن که زودتر خشک بشن. دیروز هم تنها سوتینم رو شستم. وقت آومدن اونقدر عصبی بودم که چند تا چیز رو یادم رفت بیارم و یکیش هم سوتین بود. اینجا هم نتونستم سوتین پیدا کنم. یعنی بود اما سایزش به من نمی‌خورد. سرم درد می‌کنه و میلی به غذا خوردن ندارم. فقط می‌تونم آب بخورم. امروز به شدت بی‌قرار بودم. از بی‌خبری بود. اینجا یه وضع عجیبی داره. وقتی با کسانی برخورد می‌کنم که وضع من از اونا بهتره، آزارم میده. چند روز پیش زنی توی خیابون ازم کرم دست خواست. متاسفانه نداشتم. چیزی توی کیفم نبود.

صاحب‌خونه گفته بود که خونه‌ش وایفای داره و کافیه که یه کارت اینترنت بخریم و با وایفای اینجا به اینترنت وصل بشیم. تا دیروز هم مطمئن بودم که اینترنت لازم ندارم اما امروز حوالی ظهر آنچنان دچار هراس شده بودم که فکر می‌کر می‌کردم میمیرم. لعنت به این وضعیت ! از اینکه تمام مدت باید در دسترس باشی و وقتی که بعد از چند روز به اینترنت وصل میشی و هی سیل پیام‌ها رو میبینی، وحشت می‌کنم. زیر آفتاب بعدظهر توی بالکن بودم و سعی می‌کردم از اونجا به اینترنت وصل بشم. برای لحظاتی دلم می‌خواست این گوشیم رو میشکستم. بعد یه نگاهی به داخل خیابون انداختم و فکر کردم که باید جلوی دیوانگی رو بگیرم یا لااقل به تاخیرش بندازم. الان وقت مناسبی برای اینکه گوشیم رو بشکنم نیست. وای‌فای خونه صاحب خونه هم دروغ بود. باید می‌رفتی توی بالکن و زیر آفتاب وسعی می‌کردی کانکت بشی. خونه کنار یکی از میدونای شهر بود که وایفای داشت و با سختی می‌شد از بالکن خونه به اینترنت وصل شد.

انگشت‌های هر دو پام و همینطور پاشنه پام، تاول زده. خودم رو چشم زدم. فکر می‌کردم که این صندل‌های جدید خیلی راحت هستند و پاهام هم توش عرق نمی‌کنه. صند‌ل‌های قدیمیم با وجود اینکه قیمتش سه برابر این بود و بسیار هم زیبا هستند و توانایی این رو دارن که به یه پای معمولی جلوه بدن، به این خوبی نیستند چون کف پاهام عرق می‌کرد و کف صندل از عرق پام سیاه میشد و همیشه از این بابت خجالت می‌کشیدم. حالا توی این صندلای جدید پاهام از بس تاول زدن که قشنگ می‌لنگم. امشب ضدعفونیشون کردم و بعد پانسمانشون کردم. امیدوارم تا فردا صبح بهتر بشن.

صبح زود از شهر بیرون رفتیم که مسافت زیادی رو قایق سواری کنیم. خپل می‌خواست از فلامینکوها عکس بگیره. میدونم خیلی ایده سوسولیه ولی خوب بعضیا هم دوست دارن از این کارا بکنن. وقتی سوار قایق شدیم دیدم که اون طرفی که من نشستم از داخل شکسته. فکر کردم که من از آب می‌ترسم و اگه اتفاقی بیفته چیکار می‌کنم. همزمان بانگاه کردن به دست قایق‌ران که داشت پارو می‌زد فکر کردم که چه بهتر ! از دست خانواده‌، دوستام و استادم راحت میشم و تلاش نمی‌کنم که زنده بمونم. درست لحظه‌ای که آماده بودم فهمیدم که دریاچه اصلا عمقی نداره و منم قرار نیست از چیزی خلاص بشم. قایقران می‌گفت که در روز چندین بار توی دریاچه پارو میزنه. به نظرم کار طاقت‌فرسایی میومد. به دلار ماهیانه ۱۰ تا درآمد داره. با خجالت وقتی که می‌خواستیم پیاده بشیم به اندازه یک دلار انعام دادیم.

 

الان ۲ روز میشه که تب دارم. مجبور شدیم دکتر بریم. برام آنتی‌بیوتیک نوشت و تقریبا از خوردن همه چیز منع شدم. برای دکتر رفتن باید می‌رفتیم به کابین مخصوص خارجی‌ها . هفتاد دلار بابت یه ورقه آنتی‌بیوتیک و یه ورقه قرص تب‌بر و همینطور گرفتن فشار و تب دادیم.

بلافاصله بعد از اینکه حالم کمی بهتر شد و تب پایین آومد، دوستم مریض شد. در اوج مریضیش ما برای ترینیداد بلیط اتوبوس از قبل خریده بودیم. تا ترینیداد یه ساعت و نیم بیشتر راه نبود، ولی اینجا برای مسافرت با اتوبوس هم باید چکین می‌کردیم. کنار دست همون کسی که بلیط رو می‌فروشه و یکی دیگه رو هم گذاشتن برای چکین. با این همه اتوبوس بیشتر از ظرفیتش بلیط فروخته بود و کلی این وسط درگیری بود که کی می‌تونه سوار بشه. کسانی که می‌تونستن اسپانیایی صحبت کنن یه جوری با راننده به توافق می‌رسیدن و اونا سوار می‌شدن. بعد هم فرانسوی‌ها و کشورهای شمال اروپا که اصلا به این وضع عادت نداشتن، نتونستن سوار اتوبوس بشن. من یه صندلی کنار توالت گیرم افتاد. روی اتوبوس زده بود پنج ستاره و شامل صندلی، دستگاه ویدئو، توالت و همینطور کولر. می‌شد. برام جای سوال بود که این میشه چهار تا ستاره و ستاره پنجمش چیه. باید بگم که برای اولین بار توی اتوبوس سوسک دیدم و اونم روی لباسام بود. ترسناک‌ترین رانندگی که دیدم توی کوبا بود.

این پنجمین خونه‌ای هست که درش ساکن میشیم. ۲بار توی هاوانا خونه عوض کردیم و ۲بار هم توی سینفیاگوس و الانم در ترینیداد. این سویتی که هستیم برای یه زوج سویسی کوباییه. بعد از مدت‌ها تونستم چند ساعت بخوابم چون یا از سر و صدای بیرون نمیشه خوابید و یا از آداپته نبودن با سیستم تهویه هوا. اما این خونه پنجم واقعا خوبه. حتی ماشین لباس‌شویی هم داره. و لازم نیست که من زیر دوش حمام لباسا رو با دست بشورم. البته که رایگان نیست. اما خوب من ترجیح می‌دادم که خودم لباس چرکا رو بندازم توی ماشین. از اینکه خدمتکار خونه این کار رو می‌کرد خیلی خجالت کشیدم. حتی با وجود اینکه قیمت شستن لباس اینجا از توی فرانسه گرونتره و پولی که ما برای شستن لباس دادیم به اندازه حقوق یه ماه اون زن میشد. ولی بازم دلم نمی‌خواست کسی کثافت لباسای ما رو لمس کنه.

متاسفانه امکان اینکه با مردم اینجا بشه ارتباط گرفت خیلی کمه. مسئله اول زبانه. ما نمی‌تونیم اسپانیایی صحبت کنیم. دیگه اینکه همه روابط اینجا بر اساس پول شکل می‌گیره. هر کسی باهات شروع می‌کنه به صحبت کردن بعد دنبال اینه که مقداری بهش پول بدی. مثلا توی هاوانا بابت همین مسئله خونه رو عوض کردیم. صاحب خونه معتقد بود که از یه کشور کاپیتالیست آومدیم و اینجا کوباس و همینه دیگه و باید جیبمون رو اینجا بتکونیم. دیگه اینکه همه چیز برای خارجی‌ها یا همون توریستا جدا از مردم عادیه. کابین دکتر، دارخونه، اتوبوس مخصوص خارجی‌ها و، و همه‌ این‌ها ارتباط با مردم رو کم می‌کنه. حتی رستوران‌ها هم برای توریستاست. خود مردم اینجا اصلا توانایی مالیش رو ندارن که وارد این تیپ غذاخوری‌ها و کافه‌ها بشن. هستن توریستای مردی که دخترای جوون کوبایی رو میارن رستوران و کافه، ولی خوب اینطور که نمیشه مردم اینجا رو دید. خود مردم محلی از یه جاهای دکه مانندی غذا می‌خورن که اصلا جای نشستن نداره و معمولا از اینطور جایی هم ما نمی‌تونستیم غذا بخوریم. همچنان که چند روز رو بابت مسمومیت مریض بودیم. غذا خوردن توی کوبا واقعا پرابلماتیکه و به راحتی میشه مریض شد. یکی از بیماری‌هایی که اینجا اپیدمیه، اسهاله. حس می‌کنم خود مردم هم خیلی علاقه‌ای ندارن به اینکه بخوان باهات ارتباطی غیر از ارتباط پولی داشته باشن. متاسفانه اینجا با پول می‌تونی هر سرویسی رو بخوای و اونا هم برات برآورده می‌کنن. با این حال در معدود مراوداتی که با کوبایی‌ها مثل راننده تاکسی، صاحب خونه، راهنما داشتیم، همگی یه جور حسی از غرور دارن که کوبا تونسته آزاد بشه و آموزش و بهداشت رایگانه و اینکه در کوبا اصلا بیکاری وجود نداره و تنها کسایی که الکلی یا پیر و یا از کار افتاده هستند، کار نمی‌کنن که اینها هم از طرف دولت ساپورت میشن. همین امروز صبح یه آقایی داشت برامون از این می‌گفت که یه سری از مخالفای انقلاب کوبا که از طرف آمریکا ساپورت می‌شدن توی کوه رفته بودن و زن‌ها و بچه‌ها رو کشتند و همینطور خیلی‌های دیگه و ازشون به عنوان تروریستایی اسم می‌برد که مانع آزادی کوبا بودن.

واقعیتش من به این مقاومتشون احترام می‌گذارم و برام خوشاینده، اما از طرفی به این سادگی نیست. کوبا انقلاب کرد که فاحشه‌خونه آمریکا نشه ولی الان بعد از ۶۰ سال دوباره با آمریکا روابط آغاز شده و کلی آمریکایی برای تعطیلات اینجا میان و قیمتای قابل توجهی هم به زنان پیشنهاد میدن. معلوم نیست که تا ۵ سال بعد اوضاع اینجا چی میشه.

همزمان توی خیابون ماشین، تراکتور، اسب، موتور، دوچرخه همه در حال آمد و شد هستند. بارها در طول روز ازت پول می‌خوان. بعضی وقتا حس می‌کنم تو رو مثل یه کیف پول میبینن که دو تا پا داره و اینا تنها کاری که باید بکنن اینه که از این کیف پول در بیارن.

در طول روز ۲ وعده غذا می‌خوریم. یکی برای صبحانه‌س و یکی هم شام. نهار خوردن هم یه معضله. باید جایی رو توی گرما پیدا کنی و کلا از خیرش می‌گذری. توصیه شده که در رستوران ۱۰ درصد انعام پرداخت کنید. بعضی رستورانا که خودشون این ۱۰ درصد رو مستقیا بابت سرویس برات حساب می‌کنن. در ۲ تا از این رستورانا که رستورانای گرونی هم محسوب میشن و ۱۰ درصد رو هم از قبل روی قیمت نهایی کشیدن، وقت پرداخت باقی پول رو که یکیش برابر با ۲۰ و چند دلار میشید و دیگریش ۳۰ و چند لار، فقط پول خرداش رو برگردوندن که ما هر بار بهشون گفتیم که این پول کمه و اونا هم گفتن که ببخشید اشتباه شده. واقعیتش یه خورده عجیبه که آدم پول‌های درشت رو یادش بره و پول خردها رو یادش نره. اونقدر این مدت بلا سرمون آومده که من اصلا بهشون اعتمادی ندارم. حتی به نظرم بعیده که اینجا مردم کسی رو مهمان کنن. یه اتفاق عجیبی چند روز پیش افتاد. دوستم رفته بود غواصی و من کمی دورتر توی ساحل نشسته بودم. چند ساعتی گذشت و هیچ خبری ازش نبود. روی دریا اثری از هیچ قایقی هم نبود. معمولا وقت غواصی با یه قایقی تا یه مسیری میرن و بعد خودشون رو میندازن توی آب. از یه خانم که توی کافه تریا کار می‌کرد سوال کردم ولی فقط اسپانیولی حرف میزد. همزمان یه زوجی وارد کافه شدن که فرانسه حرف میزدن و منم ازشون پرسیدم که میتونن اسپانیولی صحبت کنن که بعد با این خانم و آقا ی فرانسوی شروع به حرف زدن کردیم. می‌خواستم از کافه تریا برای خودم کافه بخرم که اونا از قبل برای منم کافه گرفته بود. اونقدر برام عجیب بود که اینجا کسی منو به چیزی مهمون کرده که خودم هم از واکنشم شوک شدم. خیلی رفتار معمولیه که یکی تو رو دعوت کنه به یه نوشیدنی ولی این چند وقت توی کوبا هرگز اینطور چیزی رو ندیده بودم و اینکه کسی برای من کافه گرفته بود منو متاثر کرده بود.

انگار موقع نوشتن پاراگراف قبل عصبانی بودم و یا شاید دچار ملال بودم و یا هر چیز دیگه‌ای. به یه نتیجه‌ای در مورد خودم رسیدم که شاید بشه به خیلی‌های دیگه هم عمومیتش داد. به طرز اغراق‌آمیزی دچار یه تفکر مقایسه‌ای هستم. این رو از وقتی که کوبا آومدم فهمیدم. مدام در حال مقایسه هستم. مقایسه کوبا با هر چیز دیگه‌ای. بعضی وقتا اونقدر اینجا دچار استیصال میشدم که فکر می‌کردم که اصلا انقلاب کردن عمل بیخودی بوده در اینجا و بعد دوبار مقایسه می‌کردم کوبا رو با باقی کشورهای فقیر آمریکای لاتین که خیلی در پی تغییر رادیکال نبودن و میشه دید که کوبا وضع بهتری نسبت به اونا داره. یا وقتی که مدام با درخواست پول از طرف مردم مواجهه می‌شدم با خودم باز می‌گفتم که این برای تمام کشورهای فقیره. ولی چطور میشه فقر رو معنی کرد؟ در خیلی از جاهای آفریقا مردم واقعا گرسنه هستند اما با این حال توی کوبا به غیر از وایل دهه نود تا ۲۰۰۵ ۲۰۰۶، الان کسی گرسنه نیست. مردم بی‌خانمان نیستن و هر کسی سرپناهی داره و یا بهداشت برای همه‌س و آموزش رایگانه. فقط مردم پول زیادی دستشون نمیاد. از طرفی وقتی خودم رو جای اونها میگذارم، میبینم که من اگه جای اونا بودم اصلا دوست نداشتم که این همه توریست در محل زندگیم پخش بشن و مدام از همه چیز عکس بگیرنتوریستا با یه کلیشه کلی از کارايیب میان اینجا. موزیک، سالسا، موهیتو، سیگار کوبایی، ماشینای قدیمی، کلاه حصیری، زنایی با لباس سفیدو خوب می‌خوان همین چیزا رو هم ببینن. در اینکه کوبا داره درآمد کسب می‌کنه از این طریق شکی نیست ولی این همه توریست در نهایت می‌تونه ضربات بدی هم بزنه. لااقل میشه دید رفتار مردم چقدر پولکیه. چقدر همه چیز بر اساس مناسبات حاصل از پوله و چقدر این آزار دهنده‌ست. یه کاپیتالیستی که روی توریست شکل گرفته و اینجا داره میشه یه چیزی عین چین. البته در همون مکالمات محدودمون با کوبایی‌ها فهمیدم که بسیار هم از وجود این همه توریست خوشحالن چون وضع اقتصادیشون رو تغییر داده و گروهی  دارن از توریست درآمد کسب می‌کنند و دارن با سرعت زیادی از فقرا فاصله می‌گیرن. قرار بود در یکی از شهرها خونه یه زوجی بریم که ۲ تا اتاق ساده برای اجاره داشتن و توی کتاب راهنما نوشته بود که مرد صاحب‌خونه قبلا دکتر بوده. من فکر کردم که احتمالا بازنشسته‌س. اما وقتی رسیدم خونه طرف، معلوم شد که اصلا در سن بازنشستگی نیست و حدود یه پنجاه سالی بیشتر نداره و گویا بجای پزشکی دوست داره هتل‌داری کنه. ۲ تا اتاق رو به ۷ اتاق رسونده بود و بابت هر شب ۲۵ دلار می‌گرفت. تمام اتاق‌ها پر بود. صبحانه هم میدادن به قیمت ۵ دلار برای یه نفر. پول رو مشتریا دستی به صاحب‌خونه میدن و دولت نمی‌تونه کنترلی بر این نوع پول داشته باشه. من نمی‌دونم چقدر رو مالیات میدن اما درآمد زیادی رو از این طریق دارن کسب میکنن و به سرعت  دارن از فقیر فقرایی که ماهیانه یه چیزی حدود ۲۰ دلار حقوق می‌گیرن، جلو میزنن.

مسئله دیگه اینکه مردم دیگه ترجیح میدن به جای تحصیل پزشکی، مهندسی… برن توریست بخونن که درآمد بیشتری داشته باشن.

دیشب رسیدیم سانتا کلرا. جایی که انقلاب کوبا از اونجا شروع میشه و چگورا همراه با ۱۸ نفر میتونن یه قطار رو که۳۵۰  سرباز درش بوده رو از ریل خارج کنن و با مرگ سربازان قدم مهمی رو در راه انقلاب بردارن. در واقع با یه بولدزر ریل رو خراب می‌کنن و این باعث سرنگون شدن قطار میشه. نزدیک همون ریل قطار دو سه تایی واگن هم بود که به معنای واقعی چیز خاصی نداشت. یه چند تای لباس سربازی و عکسای اون موقع. اصلا به جایی شبیه نبود که بابتش بخوان پول بگیرن. یه باره سه تا زن دوان دوان پشت سر ما آومدن که زود باشین پول بدین، پول بدین. بعید میدونم که اگه اون وقتا چگوارا می‌دونست که با نمایش این واگنا بعدا می‌خوان درآمد کسب کنن اصلا حاضر میشد که ریل قطار رو نابود کنه که سربازا بمیرن. باز هم مسخره‌ست که مقایسه کنم اما متاسفانه انگار نمی‌تونم این کار رو نکنم. مثلا بلیط لوور ۱۲ یوره و با این ۱۲ یورو میری داخل لوور و ساعت‌ها میتونی اونجا از سالن‌های مختلف دیدن کنی حالا البته میگن که کوبا رو با یه کشور کاپیتالیست مثل فرانسه نباید مقایسه کرد.

سانتاکلرا تنها شهری بود که توریست زیادی نداشت و بیشتر مردم محلی رو توی کافه و بار و رستوران می‌دیدی تا توریست. شهر نسبتا بزرگی بود. به سختی تونستیم جا گیر بیاریم. هتل‌ها کوبا خیلی گرون‌تر از فرانسه هستند و اصلا هم کیفیتی ندارن. بهترین راه اینه که خونه همون محلی‌ها ساکن شد. مردم معمولا اتاقای خونه‌شون رو به شکل یه سویت در آوردن که حمام و توالت هم داره و اینو اجاره میدن که البته در بالا هم توضیح دادم. اما در سانتا کلرا مشکل پیدا کردن جا داشتیم. اتاق خالی بود اما بد بودن. شب اول رو در یه خونه‌ای بودیم که مثل یه دخمه بزرگ بود که پر از ایکون‌ها مذهبی و عکسای انقلاب کوبا بود. به همون اندازه که تصاویر مسیح به دیوارا آویزون بود عکسای کاسترو و چه‌گورا هم بود. خونه بوی شدید گوشت در حال پختن می‌داد. اتاق ما پر از تزیینات کیچ بود. دیوار پشت تخت اصلا پنجره‌ای نداشت اما پرده به دیوار آویزان کرده بودن و همه جای اتاق پر از روبان و تابلو مسیح و مریم و گل‌های مصنوعی بود. برای شام نتونستیم جایی رو پیدا کنیم و در نهایت به یه رستوران دولتی رفتیم. رستوران دولتی توی کوبا خیلی ارزونتر از رستوران‌های خصوصیه. ظاهر رستوران خیلی تجملی و اغراق‌آمیز بود. کارکنانش همه لباس رسمی پوشیده بودن و تابلوهای وزینی به در و دیوار آویزان بود. قیمت غذاها خیلی پایین بود و کل هزینه شام ما با نوشیدنی شد ۱۰ دلار. اما یکی از بدترین غذاهایی بود که مجبور شدم بخورم. چیزی حدود یه کیلو گوشت پخته گوسفندی رو گذاشتن جلوم به همراه یه کاسه برنج که داخل برنج پلاستیک بود. از اون گوشت پخته سعی کردم بخورم. چیز دیگه‌ای برای خوردن نبود. بعد از رستوران رفتیم یه خونه دیگه رو پیدا کردیم که جای معقولی بود و همین.

در سانتاکلرا رفتیم از موزه و بنای یادبود چه‌گورا دیدن کردیم. این تنها جایی بود که از ما پول نخواستن. البته توالت همچنان پولی بود. دلیل رایگان بودن موزه و بنای یادبود به خاطر این بود که فضا کاملا مذهبی بود که به مردم تذکر می‌دادن که هنگام دیدن اونجا کلاهشون رو از سر بردارن و همینطور چیزای دیگه. موزه رو خیلی وقته که تاسیس کردن اما واقعا ارزش خاصی نداشت. یه سری چیزای جالب داشت. عکسایی که جاهای دیگه ندیده بودم و متعلقات چه‌گوارا که بعضی‌هاش جالب بود اما در کل به نظرم یه جور فتشیسم بود. من نمی‌فهمم این کجاش جالبه که لباس زیر چه‌گورا رو بگذارن توی یه ویترین و بگن چه ‌گوارا اینو رو وقتی در مکزیک بود می‌پوشید. یا بطری آب چه، پیستول‌های مختلفی که چه در کوبا، بولیوی، کنگو استفاده می‌کرده و کلا وسایلی که متعلق به چه بود. هیچ توضیحی از اینکه چرا چ‌گوارا مکزیک بوده، چطور با کاسترو ملاقات می‌کنه، چی میشه که کنگو میره و بعدش چرا دوباره برمی‌گرده کوبا و کلی مسائل دیگه که می‌تونست در این موزه به نمایش گذاشته بشه که نشده بود. چیزی که من فهمیدم این بود که هیچگونه ذهنیت انتقادی در اینجا وجود نداره و یا لااقل من نمی‌تونم ببینمش. همه جا می‌تونستی نشانه‌های پروپاگاندی حکومت رو خیلی عریان ببینی. به نظرم میشد گفت که حکومت تلاش کرده که مردم همه باسواد بشن که قادر به خواندن شعارهاشون روی در و دیوار باشن. از کتابفروشی که کنار موزه  یه کتاب در مورد اصول پداگوژیک چه‌گورا گرفتیم. کتاب رو یه خانمی که دکترای پداگوژی بود نوشته بود. سعی کرده بود نظریات چه‌گورا رو در امور پداگوژیک توضیح بده. از اولین چیزایی که گفته بود این بود که چ‌گورا یه بار برای شرکت در یه جلسه‌ای دیر کرده بود و وقتی میرسه بابت تاخیرش عذرخواهی می‌کنه و این یه اصل پداگوژیک بود به نظر این خانم. واقعیتش نمی‌تونستم جلوی خندیدنم رو در هنگام خوندن این کتاب بگیرم. مسائل کاملا معمولی که هیچی درش نبود. اینکه چه‌گورا ریاضیش خوب نبوده و بعد با کمک یه یاروی یه چیزی در حوزه ریاضیات یاد می‌گیرن و این نشون از هوش بالای چه‌بوده که در همه چیز پرفکت بود. در اینکه چ‌گورا یه انقلابی قابل احترام بوده جای بحث نیست اما دیگه چه اصراریه که بخوای اون رو به صورت یه پیامبر در بیاری. بیشتر عقاید چگوارا بیان یه چیزای خیلی عمومی و الکی بود. حرفای چگوارا گویای کامل این ضرب‌المثل فرانسویه که میگه لانگ دو بوا. یه روش حرف زدن که در ظاهر انگار داری چیزای مهم میگی ولی هیچ چیز مهمی درش نیست. استفاده از کلمات پیچیده که درش هیچی نیست. شاید حرفای خوب چگوارا در کتابای دیگه باشه و نه در این کتابی که من گرفتم.

در ساناتا کلرا می‌خواستیم از یه محلی که در اونجا سیگار تولید میشد دیدن کنیم. برای این کار به ما گفتن برین از یه دفتری توی مرکز شهر بلیط بخرین. این کار رو کردیم و بعد به محل فابریکاسیون سیگار رفتیم. دم در یه آقایی نشسته بود که بلیط‌ها رو می‌گرفت و اجازه می‌داد داخل بشیم. برای من جای سوال بود که این آقا هم می‌تونست علاوه بر تحویل بلیط همینجا بلیط بفروشه و اینطور ما رو نفرستن اون سر شهر که از یه دفتر معمولی بلیط بخریم. بارها به این برخوردم که بسیاری از شغل‌ها اینجا غیر لازمه و در نهایت به این نتیجه رسیدم که این کار صرفا برای اینه که همه شغل داشته باشن. البته از بیکاری هم بهتره. شاید بهتر باشه یه توضیحی رو اینجا اضافه کنم. وقتی برای یکی از فامیلا که به شوروی سفر کرده بود و بعدش هم دهه نود حدود شش ماهی در کوبا کار کرده بود، این مسئله مشاغل بیهوده رو تعریف کردم می‌گفت این یکی از ابتکارای کشورای کمونیستیه که می‌خواستن همه رو به یه کاری سرگرم کنن و دقیقا عین همین رو در شوروی دیده بودن. البته برای ما تعریف کرد که کوبا در دهه نود هم همچنان همینطور بود. یه چیز جالب‌تر اینکه این اون زمان در کوبا کار می‌کرد و در ازای کاری که می‌کرد ماهیانه بهش کوپن برنج، روغن، شکر، تعدادی سیگار، الکل و لوبیا می‌دادن که همزمان خانمی رو هم توی خونه‌ش گذاشته بودن که نظافت و خریدای خونه رو انجام بده. تعریف می‌کرد که این خانم علاوه بر کارهای خونه تمام حرکات و اعمال این و دوست‌خترش و دوستاشون رو گزارش می‌داد و البته بسیار هم آدم گرم و مهربونی بوده این زن. یه ماجرای جالب دیگه رو هم از که برای ما تعریف کرد بر می‌گرده به اینکه یه بار این و دوست‌دخترش و دو نفر دیگه میرن سانتیاگو و اونجا میبینن که یه فروشگاهی بوده که توی ویترینش شیرینی بوده. میرن داخل فروشگاه که شرینی بخرن و فروشنده میگه که این شیرینی‌ها فروشی نیست و برای داخل ویترینه. از قرار معلوم اون روز قرار بوده که فیدل کاسترو سخنرانی کنه و به همین خاطر سعی کردن ظاهر شهر رو مرتب و شیک نشون بدن و شیرنی‌های ویترینی هم به همین علت اونجا بوده. کار دیگه‌ای که کرده بودن این بود که اون قسمت از خونه‌ها رو که جلوی دید بوده رو رنگ کردن. یعنی میشه جلو خونه و این چیزی بود که من توی هاوانا هم زیاد دیدم که منظره خونه رو از روبه‌رو که میدیدی تمیز و رنگ شده بود و یه کم که کنارتر می‌رفتی میدیدی که دیوارهای این طرف و اون طرف خونه داره متلاشی میشه. بگذریم، گویا فیدل میاد و چهار پنج ساعتی صحبت می‌کنه و بعدش که حرفاش تموم میشه به همه مردم یه لیوان آبجو و یه لیوان مهیتو میدن.

برگردم به فابریکاسیون سیگار، گفتن که نباید کیف و دوربین هم داخل ببرید و طبعا یکی دیگه رو هم استخدام کرده بودن که وسایلت رو جا می‌گذاشتی و بعدا باید یه پولی هم کف دستش می‌گذاشتی که ما خودمون رو زدیم به اون راه که یعنی نفهمیدم.

مقصد بعدیمون وینالز بود. باید با اتوبوس میرفتیم هاوانا و از اونجا وینیالز. از اونجایی که همه چیز در کوبا پولیه و ما هم گویا باید به این کسی که کوله‌هامون رو توی اتوبوس میگذاره باید به اون هم پول می‌دادیم که ما اینو دیر فهمیدیم. سر این مسئله من شرروع کردم به داد و فریاد کردن. نه به خاطر اینکه باید پول می‌دادیم. چون به صورت رسمی این وظیفه‌ای بود که باید به صورت رایگان انجام میدادن. راستش واقعا عصبانی بودم. من این اندازه از پولی بودن رو در هیچ جای دیگه‌ای ندیده بودم. اتوبوس هم با وجود اینکه فقط برای خارجی‌ها بود یه گروه پانزده بیست نفره کوبایی رو که همه با هم دوست بودن رو سوار کرد. بجز ما دو نفر دو خارجی دیگه هم توی اتوبوس بودن. وقتی داخل اتوبوس شدیم، همه برای خودشون ۲ تا صندلی انتخاب کرده بودن. یعنی با وجود اینکه در حال حرف زدن با هم بودن، هر کدوم برای اینکه راحت‌تر باشه ۲ تا صندلی برداشته بود. در واقع جایی برای ما نبود و همینطور داشتن ما رو نگاه می‌کردن بدون اینکه بخوان تکون بخورن و یه صندلی به ما بدن. این در حالی بود که بلیط رو ما از چند روز پیش خریده بودیم. نهایتا تنونستیم توی اتوبوس بشینیم با داد و فریاد من و بعد از عصبانیت وقتی روی صندلی نشستیم همینطور گریه می‌کردم.. نزدیکای هاوانا پلیس اتوبوس رو متوقف کرد و تمام مردای گروه کوبایی رو پایین برد و همه رو گشت و بعد داخل وسایل شوفر و ساک‌های کسانی رو که پایین برده بود. اصلا نفهمیدیم که چرا اینطور شد. من برای اینکه یه سر و گوشی آب بدم رفتم پایین و گفتم می‌خوام توالت برم که اونجا متوجه شده در حال وارسی شوفر هستند. آخر سر هم چیزی پیدا نکردن و مسافرا سوار شدن. البته شاید هم کادویی چیزی به پلیس دادن که در نهایت گذاشتن اتوبوس حرکت کنه. با این حال به نظرم پلیسای کوبایی خیلی آروم بودن چون اگه مثلا پلیسای فرانسه بودن با یه حالت اگرسیو همه رو می‌فرستادن پایین و همه جا رو به هم می‌ریختن

بیتلز

تنها پل مک‌کارتی از اعضای سابق بیتلز به کوبا سفر کرده و داستان هم اینطور بوده که در سال ۲۰۰۰، مک‌کارتنی با هلیکوپتر میره سانتیاگو و فقط برای ۲۴ ساعت. مردم به محل که مک‌کارتنی بوده هجوم می‌برن و و بعد بشقابی که مک‌کارتنی درش یه املت سبزیجات خورده رو به دیوار رستوران آویزا می‌کنن. در واقع بیتلز تا سال ۲۰۰۰ در کوبا ممنوع بوده. سال ۱۹۶۸ یه مستند ساز کوبایی به اسم نیکولاس گیلن در فیلمش از ترانه دیوانه روی تپه استفاده می‌کنه این این ترانه روی تصویر فیدل کاسترو بوده و بعدش بابت این کار به زندان میفته. اما در سال ۲۰۰۰ یه باره فیدل تصمیم می‌گیره که بیتلز رو آزاد اعلام کنه و از اونا به عنوان انقلابی یاد می‌کنه. دلیل اینکه فیدل چرا نظرش عوض میشه رو نمی‌دونم چون فیدل نیازی به توضیح برای تصمیماتش نداشت.

فیدل کاسترو

حرف زدن در مورد فیدل برای منی که خیلی نه فیدل رو می‌شناسم و نه کوبای زمان فیدل رو و نه خود کوبا رو سخته و این چند خطی هم که در ادامه می‌نویسم حاصل شناختی بوده که در این سفر کسب کرد. اضافه کنم که خیلی هم در پی شناخت فیدل نبودم و اینا چیزایی بوده که باهاش مواجهه شدم.

بین محل تولد فیدل و دیکتاتور قبل از فیدل یعنی باتیستا تنها ۵۰ کیلومتر فاصله هست. یعنی میشه گفت متعلق به یه منطقه جغرافیایی کوبا هستند. پدر فیدل زمین‌دار ثروتمندی بوده و فیدل اولین تجربه سازماندهی شورش رو در سن سیزده سالگی علیه پدرش انجام داده. کارگرای زمینای پدرش رو به خاطر وضعیت بدشون تشویق به اعتصاب می‌کنه. دیگه‌ اینکه درسخون بوده و ورزشکار و به نظر من خوش‌تیپ هم بود.

میشه گفت که ادراک فیدل از کمونیسم این بوده که به هر قیمتی از انقلاب کوبا دفاع کنه. والکر اسکیرکا(نویسنده زندگینامه فیدل) در توضیح ایدئولوژی فیدل ، میگه که ایدئولوژی فیدل مخلوطی پراگماتیک از ذره‌ای مارکس، انگلس، ، لنین، چه‌گورا و بیشتر از خوزه مارتی و به میزان خیلی خیلی زیادی از خود کاستروست.

یه نکته نه چندان مهم : اگه توجه کرده باشید رائول کاسترو و فیدل شبیه به هم نیستند. گویا یه مرد چینی در منزل پدر کاسترو کار می‌کرده و میگن که اون پدر رائوله. مطمئن نیستم که راست باشه یا نه ولی گویا تنها مادرشون مشترکه.

می‌تونم همینطوری به نوشتن در مورد کوبا ادامه بدم اما به نظرم بهتره دیگه تمومش کنم. ولی قبل از تموم کردن باید ۲ نکته رو اضافه کنم. اول اینکه کوبا جای خوبی برای کتاب خوندن بود. نه خبری از اینترنت هست و نه مقصدی برای خرید کردن و اینکه اونقدر هوا گرمه که همینطور میفتی یه گوشه‌ای و بهترین کار اینه که کتاب بخونی و من تونستم تمام کتاب‌هایی که از مدت‌ها قبل شروع به خوندنشون کرده بودم رو در کوبا تموم کنم. نکته دوم هم این بود که بارها از دیدن این همه زیبایی در بعضی نواحی کوبا دچار بحران می‌شدم و فکر می‌کردم که توانایی دیدن این همه زیبایی رو یه‌باره ندارم و ترجیح می‌دادم جلو نگاه کردنم رو بگیرم. یه قطعه‌ای از بهشت بود. با این حال اصلا نمی‌تونستم مدت زمان بیشتری در اونجا بمونم.

نکته آخر اینکه تیتر یه قسمتی از شعر خوزه مارتی، قهرمان ملی کوباست و خیلی با محتوا در ارتباط نیست.

دری وری

فکر می‌کنم ما خودمات شاهد تغییراتمان نیستیم و همیشه از کانال دیگران متوجه این تغییر می‌شویم.اخبار چاقی، لاغری، کیفیت پوست، بوی دهان، افتادن به دری وری گویی، زوال عقل… را معمولا از طریق اطرافیان متوجه می‌شویم. اما شاید تنها یک تغییر را خودمان اول از همه  نسبت به آن آگاهی پیدا کنیم. بالا رفتن سن و پروسه پیر شدن را می‌توانیم بدون نیاز به دیگری بفهمیم. پیرمان وقتی کاملا بدیهی شد، بقیه متوجه‌ش میشن. البته اینطور نیست که به ما الهام شود که در حال پیر شدن هستیم. از دریافت نشانه‌ها و سنتز عوامل میفهمیم که در حال پیر شدن هستیم. با این حال از همان وقت به دنیا آمدنمان، شروع به پیر شدن می‌کنیم. ولی خوب اون قضیه‌ش متفاوته.

یک سکانس از یه فیلم رو یادم میاد که مردی در حال رسیدن به ظاهرش در حمام بود. می‌خواست به ملاقات زن جوانی برود. مرد خیلی مسن‌تر از زن بود. اما سن مرد به چشم نمیامد. ولی در یک لحظه مرد داستان متوجه پیریش شد و تماشاگر و هم در جریان گذاشت. وقتی توی آینه به خودش نگاه می‌کرد که ببید آیا خوب به نظر میاد یا نه و آیا همه‌ چیز در وضعیت مطلوب آست یا نه، یک باره فهمید بویی در اطرافش است که بوی پدربزگش بود. فهمید که سابق بر این  نشانی از زندگی پدربزرگش در این حمام نبود اما الان مثل یک مرد مسن از همان چیزهایی استفاده می‌کند که  بوی محیط را شبیه بوی خانه پدربزرگش کرده بود.

 

سال قبل از یه سایت خرید آنلاین لپتاپ خریدم. پروسه خرید شامل این می‌شد که باید از بین چند تا مدل کارت شناسایی یکیش رو انتخاب می‌کردی و جاهای خالیش رو پر می‌کردی. کارت اقامت من چند روزی بود که اکسپایر شده بود و وقتی قسمت تاریخ  کارت رو پر کردم فکر نمی‌کردم مشکلی پیش بیاد. روز بعد یه ایمیل زدن و گفتن که کارت اقامت شما اکسپایر شده و برای رعایت امنیت باید یه سری مدارک شامل مدارک مربوط به محل سکونت، عکس از پشت و روی کارت اقامت، عکس از کارت بانکی، گواهی از محل درآمد برای ما بفرستید. یادم نمیاد دقیقا چی نوشته بودن اما طوری برخورد کرده بودن که انگار من به جای لپتاپ، سفارش کلاشینکوف داده بودم. مثل اکثریت مهاجرین بدبخت از اینکه ایمیلی با این سطح از خشونت دریافت کردم واقعا ترسیدم. می‌خواستم کلا خرید رو لغو کنم. من به ایمیلشون جواب ندادم و دوستپسرم  درجوابشون نوشت که ایمیلتون یه ایمیل ابیوزیو بوده و شما صرفا یه سایت خرید آنلاین هستید نه یه شعبه‌ای برای بازجویی و تفتیش. هر چه سریع‌تر هم ابژه‌ای که خریداری شده رو می‌فرستید و بابت رفتار نادرستتون این آخرین باری هست که از این سایت خرید می‌کنیم.

من نمی‌خواستم این ایمیل رو بفرستم چون واقعا ترسیدم و فکر می‌کردم اونا با خوندن این ایمیل عصبانی میشن. حتی با وجود اینکه می‌دونستم که کارت اقامتم تا چند هفته دیگه تمدید میشه و این مشکل من نبوده که که اکسپایر شده بلکه بابت  این بوده که اداره اقامت به من دیر وقت داده و این پول از حساب بانکی من پرداخت شده و از جایی دزدیده نشده. اما در نهایت به اجبار دوستم ایمیل رو فرستادم و به فاصله چند ساعت جواب دادن که خریدتون رو به آدرسی که خواسته بودید فرستادیم.

باورم نمی‌شد که این لحن جواب دادن اینقدر جواب بده. البته من در خودم نمی‌دیدم که هرگز بتونم با بقیه اینطور صحبت کنم. دوستم میگه این یه ضرب‌المثل هست که میگه مشتری پادشاست و واقعیتش دیگه فکر نمی‌کنم این ضرب‌المثل درست باشه

 »In the world of contemporary capitalism, just expecting to receive the services you paid for is often too much to ask. And if you don’t want to be complicit in United’s (and other airline’s) scheme of overbooking flights to squeeze every penny possible, you could be forcibly dragged off a plane while other passengers look on in horror. »

یه بار یکی نوشته بود که می‌خواد توییت‌هاش رو کتاب کنه. من به جدی یا شوخی بودن حرفش کاری ندارم اما واقعا ممکنه که یه روزی یه ژانر از کتاب به وجود بیاد که شبیه همین عبارت‌های ۱۴۰ کارکتری باشه که مردم در توییتر می‌نویسن. یه زمانی ویکتور هوگو، الکساندر دوما، بالزاک و …  داستاناشون به صورت پاورقی توی روزنامه چاپ می‌شده و برای همین یکی مثل ویکتور هوگو کتاباش اینقدر طولانیه. وقتی مجبور باشی برای روزنامه هر روز داستان دنباله‌دار بنویسی، مجبوری هی طولانیش کنی وگرنه که زود داستان تمام میشه. میشه تصور کرد که نویسنده روزی ۲ صفحه هم واسه چاپ داده باشه و اونوقت توی یکسال چقدر میشه! البته همه که اینطور نبودن.  مثلا مادام بواری  به صورت پاورقی نوشته نشد و بعد از تمام شدن منتشر شد.

این داستان در مورد کمیک مصور هم بود. دهه ۶۰ و ۷۰، کمیک مصور هنوز فرمت کتاب رو نداشته و در مجله و روزنامه چاپ می‌شد. البته اگه این اتفاق در مورد بعضی از وبلاگ‌ها میفتاد هم بد نبود. پیش آومده وبلاگ‌هایی خوندم که واقعا خوب بودن.

 

توی قطار بودم. ردیفی که نشسته بودم یه جای خالی داشت. اما جلوتر از ما ۲تا جای خالی بود که روبه‌روش ۲ تا مرد جوان نشسته بودن. توضیح بیشتر اینکه این ۲ مرد جوان سیاه بودند. چهار تا صندلی سمت راست قطار هم ۳ تا خانم مسن نشسته بودند. در یکی از ایستگا‌ه‌ها یه زن و مرد سوار شدند. سر پا ایستاده بودند. صداشون رو می‌شنیدم. تنها ۲ صندلی بود که کنار هم خالی بودند و همان دو صندلی روبه‌روی ۲ تا جوان سیاه بود. صدای زن و مرد رو می‌شنیدم که داشتند سر اینکه کجا بشینن حرف می‌زدند. زن رفت کنار اون ۳ تا پیرزن نشست و به مرد همراهش اشاره کرد که تک صندلی موجود ردیف ما بشینه که مرد گفت که نه دیگه سر پا می‌مونه. زن و مرد فرانسوی سفید شیک‌پوش ترجیح دادن که روی اون ۲ تا صندلی که هر دو خالی بودن و جلوی ۲ تا مرد آفریقایی‌تبار بود، نشینند و مرد تنها سر پا بمونه و زن هم کنار اون ۳ ته خانم بشینه. وقتی هم به این اطمینان پیدا کردم که زن از مرد خواست که روی تک صندلی ردیف ما با وجود دور بودنش از صندلی زن بشینه و هیچ اشاره‌ای به اون جاهای خالی نزدیک دو تا مرد سیاه نکنه.

کاش امکان داشت که وقتی داریم چیزی رو بیان می‌کنیم مجبور نباشیم به رنگ آدما اشاره کنیم. سیاه و سفید بودن مسافرای قطار اهمیتی نداره و رفتاری که این زن و مرد کردن  به اون موجودیت میده. تا قبل از اینکه متوجه رفتار این زوج بشم، من اون ۲ جوان رو با بقیه کسانی که توی قطار بودن، همه رو مسافر میدیدم و بعد از رفتارهای اون زن و مرد، شروع به تقسیم آدما به سیاه و سفید بودنشون کردم.

چند وقت پیش داشتم فکر می‌کردم که  علاقه‌ای به دیدن فیلم‌هایی با موضوعات جنگ جهانی دوم و برده‌داری آمریکا ندارم چون خیلی دیگه تکرار شده. اما یه باره توی قطار نشستی و میبینی یارو ترجیح میده که سرپا بمونه تا اینکه در نزدیکی کسی با رنگ پوست سیاه بشینه.

ماجرای سکین و آوختی

یه زنی ولایت ما بود که اسمش سکین بود. احتمالا همون سکینه بوده در اصل و مردم صداش میزدن سکین. ما شهر بودیم و اینا توی همون روستایی بودن که پدربزرگ مادربزرگ من زندگی می‌کردن. شوهر سکین یه خونه جدید ساخت که سقفش به جای چوب آهن بود و از آجر بجای گل در ساخت خونه استفاده شده بود. اون وقتا خونه شیکی محسوب میشد. وقتی می‌گم اون وقتا یعنی زمانی که من هنوز مدرسه نرفته بودم و خیلی مونده بود که مدرسه برم. سکین از شوهرش قول گرفته بود که در خونه جدید  جدا از پدرشوهر و مادرشوهرش زندگی کنن و شوهرش هم قبول کرده بود. قرار بود شوهر سکین یه تیغه وسط این خونه جدید بکشه و اون رو تبدیل به دو قسمت بکنه که یه طرفش پدر و مادرش باشن و طرف دیگه‌ش زن و بچه‌هاش. من اون زمان مفهوم تیغه کشیدن رو متوجه نمی‌شدم و فکر می‌کردم منظورشون اینکه یه تیغ ریش‌تراشی دست بگیری و باهاش توی خونه علامت بذاری. سکین هر چقدر به شوهرش اصرار کرد که زودتر این کار رو بکنه، فایده نداشت و شوهرش هی گشادی به خرج داد و انداخت برای بعد. آخرش یه روز سکین روی خودش نفت ریخت و خودش رو آتیش زد. بعد از اینکه سکین خودش رو آتیش زد، همه داستان این تیغه کشیدن رو فهمیدن و منم از بقیه که حرفش رو میزدن شنیدم. با خود هی کلنجار می‌رفتم که چرا سکین صرفا بابت یه تیغ خودش رو سوزونده و به هیچ نتیجه‌ای هم نمی‌رسیدم. یکی از سوالای من در اون زمان این بود که ربط بین تیغ، تیغه کشیدن و خودکشی چیه.

سکین مرد و شوهرش هنوز به سال زنش نرسیده با یه دختر جوون ازدواج کرد و تیغه رو کشید و خونه رو تبدیل به دو قسمت کرد.

چند روز پیش یاد این داستان سکین افتاده بودم و نمی‌گم چی باعث یادآوری این داستان شد. اما احساس کردم جواب سوالم رو پیدا کردم و فهمیدم که چرا سکین فقط به خاطر یه تیغه کشیدن خودکشی کرد.

فیلمی درباره پشت صحنه

تنها پورن استاری که می‌شناسم روکو سیفردیه. شناختش هم به فیلم این کارگردان فرانسوی برمی‌گرده. کارگردان پاپیولاری نیست توی فرانسه اما خوب من نمی‌دونم به چه علتی این کارگردان رو خیلی وقته می‌شناسم. روکو سیفردی در دو فیلم آناتومی دو لانفق و رمنس ایکس بازی کرده و من توی ویکپدیای فیلم لینک ویکیپدیای این بازیگر رو خوندم.  تارزان رو ندیدم. گویا همه با تارزان می‌شناسنش. یه فیلم در مورد روکوسیفردی ساخته شده که هنوز هم روی پرده‌س. خپل گفت که علاقه‌ای به زندگی روکو نداره . از بین دوستای دخترم تنها یه دختر ژاپنیه که گفت با هم بریم ببینیم.  در روزی که می‌خواستم برم فیلم رو ببینم دوست ژاپنی نبود و تنها رفتم. به دوستای آقا هم نمی‌گفتم چون دوست نداشتم با اونا برم یه فیلم در مورد روکو سیفردی ببینم. شاید نزدیک ۱۵ نفر بودیم توی سینما.

هنوزم که به فیلم فکر می‌کنم، میبینم واقعن چیز سورئالی بود برای من. خیلی عجیب بود. در فیلم اون چیزی نمایش داده میشه که ببینده‌های این ژانر از فیلم و کسانی هم که این نوع از فیلم رو نمیبینن موفق به دیدنش نمی‌شن. فیلمبرداری طوری بود که پورنی نمایش داده نمیشد اما بحث‌هایی که قبل و بعد فیلم‌برداری شکل می‌گرفت رو نشون می‌داد و یا آماده کردن محل فیلمبرداری. خب سناریو در این ژانر از فیلم خیلی معنایی نداره. کسی که به سراغ نگاه کردن این ژانر میره، در واقع نمی‌خواد که اون چیزی که ما از یه فیلم عادی انتظار داریم رو ببینه. ببیننده اگه بخواد یه فیلم اینطوری ببینه، میره سراغ فیلم دیگه‌ای و وقتی که به سراغ پورن میاد، می‌خواد که فقط چیز دیگه‌ای ببینه و از فیلم انتظار داره که بلافاصله سر موضوع اصلی بره. به ساده‌ترین شیوه ممکن فیلم تولید می‌کردن. در محل فیلمبردای توی سبد لباسا نگاه می‌کردن و یه ۲ یا ۳ تا لباس زیر و یه پیرهن پاره پاره پیدا می‌کردن و فیلم رو فیلمبرداری می‌کردن. فیلم اگه خوب در نمیومد باید دوباراجرا می‌کردن. اگه خوب از آب درمیومد هم کلی تعریف تمجید که چقدر خوب اون حرکت رو رفتی و یا چیزای دیگه. یه برنامه کاری بسیار فشرده. مثلا یکی از همکاران زنشون که یه لاتینو بود توی ماشین با مدیر برنامه‌هاش بود و مدیر هم در حال گفت برنامه اون هفته‌ش بود که فردا شب یه زن یه مرد، پس فرداشب دو زن و یک مرد، شب بعدش باز یک مرد و یک زن… و همینطور ادامه پیدا می‌کردم. جای دیگه داشت از یه تازه کاری که افتخار پیدا کرده بو که روکو اون رو در کارش بپذیره عکسای تحریکآمیز می‌گرفتن و عکاس به زن می‌گفت الان قیافه‌ت رو طوری کن که انگار داری از لذت میمیری و اونم صورتش رو طوری می‌کرد که انگار همه هستی در اون لحظه جمع شده بود و از فرط لذت داشت پاره می‌شد. یه چیز عجیب دیگه اینکه روکو ایتالیا رفته بود و اونجا کلی مردم به استقبالش رفته بودن و ازش امضا می‌گرفتن و خیلی‌ها می‌گفتن که اون ایدولشونه. حدود ۲ ماه پیش فیلم رو دیدم و خیلی جزییاتش یادم نمیاد. بیشتر  به صورت یه سری سکانسای مبهم توی ذهنمه.

نمی‌دونم چه نظری الان می‌تونم در مورد این شغل داشته باشم. در سکانس‌های پایانی فیلم، روکو در تدارک آخرین فیلمش بود و خداحافظی از این حوزه کاری. می‌خواست فیلمش رو با یکی از همکاران زن که تبدیل به دوست خانوادگی هم شده بود فیلمبرداری بکنه. این همکار زن کمی در مورد خودش صحبت کرد و گفت که بسیار به این کار علاقه داره و کاملا از روی آزادی و دوست‌داشتن این شغل رو انتخاب کرده. خیلی هم روی این تاکید می‌کرد. می‌تونم بگم که حرفای این زن رو اصلا نمی‌تونستم باور کنم. روکو می‌گفت که اگه ابزار جنسیش بجای بیست و چند سانتیمتر فقط ۱۷ سانتیمتر بود هرگز وارد این کار نمی‌شد و در جاهایی از فیلم گریه می‌کرد.  اما این زن رو نمی‌دونم. میفهمم که آدم وقتی عمرش رو پای کاری میگذاره از یه جایی به بعد نمی‌خواد از اون کار بد بگه و ازش دفاع می‌کنه. فرصت اینکه به عقب برگردی و کار دیگه‌ای رو شروع کنی نیست و وقتی کار میشه جزیی از تو، نمی‌خوای ازش بد بگی. بد گفتن از کارت به معنایی بدگفتن از خودته و… . فیلم آخر روکو در یه جایی که گویا یه گالری یا موزه هنری بود رو فیلم‌برداری کردن و گویا خیلی سمبلیک ساخته بودن. سمبلیک از این لحاظ که روکو قرار بود در فیلم به صلیب کشیده بشه. همسر روکو هم اونجا بود و در کارهای پشت صحنه کمک می‌کرد. مثلا در گریم بازیگران و چیزایی از این قبیل. خب من که فیلمی که بازی کردن رو ندیدم اما بعد از فیلم‌برداریشون هم از حرفه‌ای بودن بازیگران تعریف می‌کردن. سازنده این فیلم مستند تا جایی که تونسته بود از نگاه اروتیک به فیلم پرهیز کرده بود و نمیشه در کل فیلم روکو رو فیلم اروتیکی دونست. موضوع فیلم درباره روکو و کارشه اما فیلم اروتیک نیست.

 

خانم ف موقع نهار داستان عجیبی رو برای ما تعریف کرد. داستان مربوط به کسی دیگه‌ای بود که در بخش‌هایشش خانم ف هم حضور داشت و این داستان با حضور خانم ف پنج شخصیت اصلی داشت. شب توی خونه وقت شام منم داستان رو برای خپل تعریف کردم. وسطای داستان خپل شخصیت‌ها رو قاطی کرد و نمی‌دوست کی به کیه. یه حالتی به خودش گرفت که یاد اون اوایل افتادم که به سختی فرانسه حرف میزدم و مخاطبم با میمیکش به من می‌فهموند که نفهمیده که من چی می‌گم. الان خیلی کمتر این اتفاق میفته. خیلی کم با اینطور واکنشی برخورد می‌کنم. واقعیتش تنها فقط خپل هرازگاهی اینطور واکنشی حاکی از نفهمیدن رو نشون میده و با مردم بیرون اینطور مسئله‌ای رو ندارم. وقتی وسط حرفام این حالت صورتش رو دیدم دیگه بقیه ماجرا رو نگفتم. هیجانش خوابید. فکر می‌کنم به من گوش نکرد. هر چقدر اصرار کرد دیگه ادامه ندادم.

توی حموم به ماجرای شاهرخ و سمیه فکر می‌کردم که اون  قدیما چقدر این مسئله بولد شده بود. سمیه ۱۶ سالش بود و از نظر من خیلی سنش زیاد بود. شونزده سال سنی بود برای خودش. الکی زمان زیادی رو زیر دوش موندم. با حوله صورتم رو خشک کردم و همون حوله  رو پیچوندم دور موهام و یه حوله دیگه هم دور باقیمانده چیزی که ازم مونده بود. جلوی آینه به صورتم کرم مرطوب کننده میزدم و به داستان خانم ف، عکس‌العمل خپل و ماجرای شاهرخ و سمیه فکر می‌کردم. کمی جلوی آینه موندم. خودم رو نگاه نمی‌کردم. از حموم آومدم بیرون و رفتم وسط سالن. داد نزدم اما آروم هم حرف نمی‌زدم. گفتم من خسته‌م. از اینکه وقتی حرف میزنم صورتت رو اینطوری می‌کنی و از اینکه شاهرخ و سمیه رو نمی‌شناسی. از اینکه خاطره مشترک نداریم. اونم گفت خوب مهم نیست. نداشته باشیم. چه اهمیتی داره؟؟؟ گفت یه چای دم می‌کنم و بعدش تو بهتر میشی.

 

درگیری‌های یه آدم گربه‌دار

آومدم کتابخونه تا این بخش رو تموم کنم و بفرستم برای استادم. اول اکتبر اولین ورژن از این بخش رو بهش داده بودم. یعنی ملاقاتمون اول اکتبر بود و فکر می‌کنم که هفته آخر سپتامبر این بخش رو براش ایمیل کرده بودم. استادم داشت می‌رفت یه شهر دیگه و در نتیجه در یه کافه‌ای در ایستگاه قطار قرار گذاشته بودیم. یه کلیشه‌ای در ذهنم هست که فکر می‌کنم به خاطر دیدن فیلم‌های هالیودی و غیر هالیودی در من شکل گرفته و اونم اینه که فکر می‌کنم آدم باید در کافه کنار ایستگاه قطار با پارتنرش قرار بذاره و من باید با استادم قرار بذارم و پارتنرم در منزل در حال بازی کامپیوتری بود. با ۲۰ دقیقه تاخیر رسیدم، ولی استادم آقایی به خرج داد و این تاخیر رو نادیده گرفت. البته بهش گفتم که من هزاربار ازش عذر‌خواهی می‌کنم. عذرخواهی کردنم به نظر خودم خوبه. مردم بعدش می‌بخشن. خلاصه استادم گفت کارت بد نبوده اما روی سوژه‌ای که باید واقعا کار کنی تمرکز نداشتی و این رو باید تغییر بدی. فکر می‌کنم برای ناامید نکردن من گفت بد نبوده و این تغییر به معنای خوندن حداقل بیست مقاله دیگه به دست میومد. الان یه سری نوشته‌های بدون ساختار دارم که واقعا کاش یکی بود و اینا رو برای من اورگانیزه می‌کرد.

‌می‌خواستم در مورد گربه حرف بزنم و نه درس‌خوندنم. گربه الان شده یکی از ارکان زندگی ما. در هر حالی باید یه فکری برای وضعیت اون بکنیم. مثلا برای همین تعطیلات سال نو و کریسمس می‌خواستیم که گربه رو هم با خودمون ببریم سفر. اما پشیمون شدیم. چون خونه پدر دوستم در و پیکر نداره و اینم یه گربه آپارتمانیه که از خونه بیرون نمی‌ره. گربه رو گذاشتیم خونه خاله دوستم. گربه از روز دوشنبه تا جمعه با شوهرخاله دوستم بود و بعدش هم شوهرخاله برای گربه همه جای خونه عذا و آب گذاشته بود و همینطور دو تا سبد برای قضای حاجت. چون خودش غروب جمعه برای نوئل میومد پیش ما شهرستان و دوشنبه برمی‌گشت پاریس. یعنی گربه ۳ شب توی خونه تنها بوده. اما خوب هم دو تا سبد برای توالت داشته و هم کلی غذا و آب. با این‌حال تمام مدت  همه بهش فکر می‌کردیم. گربه اجتماعییه و دوست نداره تنها باشه. البته دوست هم نداره که بهش دست بزنی. راستش تنها موندنش بهتر از این بود که با خودمون میاوردیمش. هم اینکه راه دور بود و همین اینکه گربه پدر دوستم خیلی گربه وحشی بود. پدر دوستم چند ماهی هست که این گربه رو آورده. یعنی گربه رو خریده. از این گربه‌های لوکسه. خیلی احمقانه‌س گفتن لوکس برای گربه اما خوب همینه دیگه. چنگال‌های خیلی تیزی داره و جثه‌ش از گربه ما هم بزرگتره و من مطمئنم که آگه گربه رو میاوردیم، این گربه وحشی اذیتش می‌کرد. به‌ویژه اینکه ما ناخن‌های گربه‌مون رو کوتاه می‌کنیم و بدبخت چنگال درست و حسابی هم برای مبارزه با این گربه وحشی نداشت. در کل از گربه پدر دوستم خیلی بدم میومد. هم اینکه به شدت بابت زیبایش مورد توجه قرار می‌گرفت و این اگه در حضور گربه ما بود، مطمئنم برای گربه ما خیلی ناراحتی میاورد. گربه‌مون عادت کرده که تنها گربه مورد توجه باشه و بعد در مقابل یه گربه وحشی که بابت زیباییش خرید و فروش میشه، قرار می‌گرفت و واقعا موقعیت نابرابر که هیچی یه جدال نابرابر بود. گربه پدر دوستم از خونه بیرون می‌رفت و کلی برای خودش گشت میزد و همیطور موش شکار می‌کرد اما گربه ما نهایتا پروانه‌ای رو شکار کنه. از هر نظر از این گربه لوکس بدم میومد و وقتی دوتایی تنها بودیم نیشگونش می‌گرفتم و اونم یه میوهای وحشتناکی می‌کرد. گربه احمق زیباترین کاناپه روبه‌روی بخاری رو هم مال خودش کرده بود. اونوقت گربه مفلوک ما که نه خودش لوکسه و نه زندگی لوکسی رو می‌تونه در یه آپارتمان داشته باشه و غمم رو دوچندان کرده بود. هم بابت تنهایی گربه و هم محرومیت گربه‌مون در مقابل زندگی گربه پدر دوستم.

حالا نکته جالب اینکه گربه ما  در اون دو سه روز تنهایی، کاری بود که با سبد‌های توالتش کرده بود. از یکیش یرای شاشیدن استفاده کرده بود و از یکیش هم برای اون یکی کار. این طبقه‌یندیش منو تحت تاثیر قرار داده بود.

از ترس اینکه گربه روی کاناپه یا تخت نشاشه، توالتش رو دوستم زود به زود تمیز می‌کنه. روز یکشنبه هم سبد توالتش رو تمیز کرد و خاکش رو هم عوض کرد و بعد گذاشت توی تراس تا  بوی مواد شویند‌ه‌ش کم بشه. منم کل خونه  جارو کردم و خپل هم تی کشید. ملحفه‌ها رو هم عوض کردم. شب روی تخت دراز کشیده بودم و یه چیزی می‌خوندم. یه باره حس کردم که پام رو یه جای خیس گذاشتم. گربه روی پتو شاشیده بود و شاش تا ملحفه و محافظ تشک رسیده بود. خدا می‌دونه که این ملحفه‌ها وقتی شسته میشن چقدر طول می‌کشه تا خشک بشن و چقدر گربه می‌خواد باهاشون بازی کنه در زمان خشک شدن. پتو رو که دیگه هیچی. بار قبلی هم روش شاشیده بود و داده بودیم خشک‌شویی که تمیزش کنن. این بار هم باید همین پروسه طی بشه. بگذریم که هر بار سی و پنج یورو می‌گیرن که پتو رو تمیز کنن. ولی من همون روز ملحفه عوض کرده بودم. اینا تنها خرابی‌های گربه نیستن. تمام صندلی‌های غذاخوری رو جویده و خیلی از لباسا که روی خشک‌کن هستن رو با چنگالاش پاره‌پوره کرده و همینطور کلی خرابی دیگه می‌تونم اینجا ردیف کنم.

الان ۲ شب میشه که وقت خوابیدن در اتاق رو میبندم که گربه وارد اتاق نشه. معمولا عادت داره که کنار من بخوابه. مسئله برای من بغرنج شده. تا صبح پشت در تاق میشینه  هر چند دقیقه یک‌بار هم به در پنجول می‌کشه. پشت در زوزه می‌کشه. نمی‌فهمم چرا شاشیده روی پتو. سبد توالتش که تمیزه و تنها می‌تونم بگم که از تمیز کردن خونه خوشش نیومده. از صدای جارو برقی می‌ترسه و شاید خواسته اینطوری اعتراض کنه.

این حرفای منو فقط یه آدم گربه‌دار می‌تونه درک کنه. وگرنه این کسانی که همیشه در حال مسخره کردن گربه‌دارها هستن که از گربه‌شون عکس می‌گیرن و در موردش حرف می‌زنن، اینا نمی‌تونن بفهمن یه گربه چقدر می‌تونه مهم باشه. خوب آدم گربه‌ش رو دوست داره. چرا این قابل درک نیست؟؟؟

آنیترا و بقیه

بنا بر تصمیم ننوشتن از خود، تصمیم گرفتم از کسای دیگه‌ای بنویسم. برای تعطیلات کریسمس با بخشی از خانواده دوستپسرم رفتیم مسافرت. البته جای جدیدی نیست و سالی حداقل ۲ و یا ۳ بار میریم. اون بخش دیگه خانواده هم در همان ناحیه زندگی می‌کنن. یه ناحیه‌ای که کلی شهر کوچیک رو در خودش جای داده. چند روزی از مسافرتمون رو با پدربزرگ و مادربزرگ دوستم گذروندیم. بقیه هم بودن. آومده بودیم یه روستای کوچیکی که روستا هم نبود. یه نیمچه‌شهر تعطیلاتی بود که بیشتر خونه‌ها در فصل سرد خالیه و صاحبانش با شروع گرما میان اونجا. از جمله همین پدربزرگ و مادربزرگ دوستم. یه تعداد کمی هم ساکنان دائمیش بودن. شغل این ساکنان دائمی اغلب ماهیگیری بود. من و دوستم چند ساعتی زودتر از بقیه رسیدیم و تونستیم از همسایه ماهیگیر خانواده یه کلید یدک خونه رو بگیریم. رابطه نزدیکی این همسایه با خانواده دوستم دارن. یکی از عوامل این رابطه اینه که  همسایه ۲ تا پسر کوچیک در سن و سال پسر خاله دوستم دارن و این بچه‌ها معمولا با هم بازی می‌کنن. من هم چند باری خونه همسایه رفتم. اما در این سفر بیشتر باهاشون وقت گذروندم. مرد خونه اسمش ژان رنه‌س. همیشه ماهیگیر بوده و از اونجایی که بیشتر زمان  باید روی آب باشه و وقتی هم که در خشکیه، باز هم کلی درگیری داره و اینکه در یه روستا شهر اونطوری هم امکان آشنایی با هیچ زنی نبوده، زمان زیادی رو تنها بوده.  تا اینکه در سن ۴۰ سالگی یکی دیگه از دوستای ماهیگیرش بهش پیشنهاد میده یه زنی از ماداگاسکار بگیره. دوستش معتقد بوده که زن‌های مادگاسکار بسیار قانع و متواضعن و چسی‌های زنان فرانسوی رو ندارن. در ضمن با زندگی یه ماهیگیر بیشتر کنار میان و در یه کلام زن زندگی هستند. البته چیز عجیب دیگه‌ای که شنیدم این بود که پدر دوستپسرم می‌گفت که کشاورزای فرانسوی از اوکراین زن می‌گیرن و یه سری سایت‌های خاصی هست که می‌تونن به اونجا برای پیدا کردن شریک زندگی سر بزنند. دلیلش هم اینه که الان کمتر زن فرانسوی می‌خواد که زن یه کشاور بشه، اما از اونجایی که بخش زیادی از دخترا از اوکراین برای روسپیگری به این طرف اروپا میان، چه بهتر بجای روسپیگری زن یه کشاورز بشن.

خلاصه اینکه ژان رنه اینترنتی یه زنی رو در ماداگاسکار پیدا می‌کنه و بعد از زمان کوتاهی تصمیم به ازدواج می‌گیرن. ژان رنه در این بین سری هم به ماداگاسکار میزنه که بتونه از نزدیک خانم آینده‌ش رو ملاقات کنه. الان یه توضیحی باید در مورد مادر ژان رنه بدم. اسم مادر ژان رنه ژان هست. ژان وقتی اسم دختر باشه متفاوت نوشته میشه و تلفظش هم متفاوته از اسم پسر. ژان مادر هم با پسرش زندگی می‌کنه و هرگز هرگز از اون شهر بیرون نرفته. همیشه همونجا ساکن بوده. یه زن جیغ جیغوییه که نکرده یه بند بندازه، از بس سیبیل داره. من به این پشم پشت لب حساسم. پشم جاهای دیگه پیشکش، اما این پشم پشت لب رو باید زد. ژان مادر در جریان ازدواج پسرش نبوده. از اون طرف ژان‌رنه مدارک مورد نیاز ازدواج رو به شهرداری داده و شهرداری هم طبق سنت یه آگهی می‌چسبونه به دیوار که این فرد قصد ازدواج داره و گویا به این برمی‌گرده که اگه این آدم قبلا ازدواج کرده باشه و دروغ گفته باشه با این اگهی شاید کسی پیدا شد و که به اطلاع عموم برسونه که این فرد متاهله.  یکی از همسایه‌ها این اگهی رو میبینه و به ژان مادر خبر میده. مادر ژان رنه پنیک می‌کنه از این خبر. یکی از ترساش هم این بوده که اگه پسرش ازدواج کنه این دیگه نمی‌تونه با پسرش زندگی کنه.

تلفظ اسم زن ژان رنه برام سخته. فکر می‌کنم باید بگم آنیترا و این تلفظ هم تلفظ مالگاش اسم نیست. آنیترا زن آرومیه. ولی ۲ تا پسرش کاملا به مادربزرگشون رفتن برای سر و صدا کردن. بارهای قبل خیلی صحبت نمی‌کرد. ولی این بار کلی حرف زدیم با هم. پسرخاله دوستم رو برده بودم خونه‌شون که با بچه‌هاش بازی کنه. این وسط مادرشوهرش یعنی ژان از راه رسید. هزار بار منو دیده و فهمیدم که هربار منو با یکی دیگه اشتباه گرفته. با یکی از دوستای آنیترا که اسمش کامیل هست گویا. به عروسش میگه که این واقعا شبیه کامیل نیست و آنیترا هم میگه که کامیل انورکسیا داره و من به اون لاغری نیستم. حالا اینکه کامیل کی هست جالبه. کامیل الان ازدواج کرده و ۳ تا بچه هم داره. کامیل گویا میس کارائییب بوده و من فهمیدم که اگه کارائییب دنیا میومدم، این شانس رو داشتم که میسی چیزی بشم. یه احساس غروری کردم اون لحظه از اینکه منو با یه میس اشتباه گرفتن. می‌خواستم همون لحظه به مادرم خبر بدم که  این همه منو بابت سفید نبودن تحقیر کرده، در عوض در یه جایی به اسم کارائییب مدل ما رو هم می‌پسندن.

آنیترا گفت که این دوستش یعنی میس کارائییب خیلی تحت تاثیر استانداردهای زیبایی فرانسه قرار گرفته و بابت این قضیه بعد از بچه‌دار شدنش دچار اختلال شده. می‌گفت که گویا کمتر از ۴۰ کیلوه و از این بابت هم خیلی خوشحال و راضیه. آنیترا کلی به این معیارهای غربی زیبایی بد و بیراه گفت. می‌گفت این خانم میس بعد از زایمان تا مدت‌ها استخر هم نمیومد. آنیترا گفت واقعن این یه شانسه که یه زن بتونه بچه بیاره و آدم باید این رو نشون بده. یه زن اگه نتونه بچه بیاره که زن نیست و منم تایید کردم. با هم کلی غیبت این پدیده جهانی‌شدن رو هم کردیم. آنیترا هیچ دل خوشی از جهانی‌شدن نداشت. راستش اونقدر مطمئن و حق به جانب حرف زد که من فقط تایید می‌کردم. از این داستان بابا نوئل هم خوشش نمیومد. می‌گفت پارسال یه گیتار به عنوان هدیه کریسمس به پسرش دادن و پسر هم یه روز گیتار رو شکسته. اینم با پسرش حرفش شده که این گیتار خیلی گرون بوده و پسر پنج شیش ساله آنیترا هم گفته که مهم نیست چون اینا رو بابانوئل آورده.

در این بین هم پسر آنیترا یه لاروس قدیمی (دیکشنری فرانسوی) رو آورده و صفحه پرچم کشورهای جهان رو بهم نشون میده و می‌پرسه که پرچم کشورت چیه. هرچی دنبال پرچم می‌گشتم هیچی نبود و بالاخره یه پرچم شیر و خورشید از وسط اون همه پرچم پیدا کردم. بهش گفتم  این رو به نوعی می‌تونی پرچم ایران در نظر بگیری، اما الان این شکلی نیست. دیگه فکر کردم نمیشه برای یه بچه ۶ ساله بشینم پدیده انقلاب  رو توضیح بدم.

زوج ژانه رنه و آنیترا واقعا عالی هستن. هر دو آدم زندگی. ژان رنه یه ماهی دودی‌هایی درست می‌کنه که بهترین ماهی‌دودی‌های دنیاست و سیبیل بسیار مرتبی داره. آنیترا هم زن برازنده‌ایه و کاش بیشتر می‌دیدمشون.