می‌خوام در مورد یه موضوعی بنویسم که برای خودم هم مبهمه. چند شب پیش مسئله‌ای پیش آمد که بعدش خیلی حالم دگرگون شد. دگرگون بار احساسی زیادی داره که شاید درخور اون حالت هم نباشه ولی چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه برای توصیف اون وضعیت. بعضی‌ها میگن که تو حساس شدی و این چیزی بوده که در گذشته برات مهم نبوده و الان به هر دلیلی این رو میبینی. اونقدر تصویر واضحی از خودم در گذشته ندارم که بگم آره همینطوره. مسئله خیلی ساده شروع شد. دیگه تحمل کسانی که هر حرفی رو بدون رواداری می‌زدند رو نداشتم و البته ندارم. قبلا تحمل می‌کردم. میفهمیدم که الان دارم ناسزا می‌شنوم ولی سکوت می‌کردم. اما فراموش نمی‌کردم. در ذهنم هک می‌شد. ذهنم عین یه زباله‌دانی شده که پر از این چیزاست. با جزییات همه چیز رو به خاطر دارم. حتی حالت صورت فرد زمان بیان کردن اون حرف‌ها یا لباس‌هایی که به تن داشته و یا اینکه همون لحظه یه لیوان چای میان دستانم بوده و خیلی چیزای دیگه. شاید باید یه داستانی رو تعریف کنم. فکر ‌میکنم کمتر از شش سال داشتم و برادرم هم چهار سال نهایتا. مادرم می‌خواست جایی برود و من و برادرم رو خونه یکی از آشنایان گذاشت. می‌دونم برخلاف میلش این کار رو کرد چون هیچوقت با این کسی که ما را به او  سپرد، رابطه صمیمانه‌ای نداشت. اون زمان دوره بدی بود. اکثریت ندار بودند. جنگ چند سالی بود که  تمام شده بود ولی مردم فقیر بودند. ولی این کسی که ما را برای چند ساعت بهشون سپرده بودند تقریبا وضع مالیشون خوب بود و دو بچه داشتند که هم سن من و برادرم بودند. وقت نهار، اون خانم برامون توی بشقاب‌میوه‌خوری ملامین طرح گل و بلبل برنج کشید. جلو دو تا بچه‌ی خودش دو بشقاب برنج گذاشت و به من و برادرم هم یه بشقاب برنج داد که شریکی بخوریم. وقتی غذا رو می‌کشید توی قابلمه همچنان برنج بود ولی نمیدونم چرا اون رفتار رو نسبت به ما داشت. من همچنان گرسنه بودم ولی چیزی نگفتم. بعد از غذا مدام چشمم به اون قابلمه بود. همه ظرف‌ها رو برد توی حیاط که بشوره و آب ریخت توی قابلمه برنج. حتی غذا رو نمی‌خواست برای وعده بعدی نگه داره و ترجیح داد همه رو دور بریزه و به من و برادرم توی یه بشقاب میوه‌خوری کوچیک، شریکی غذا بده و دلم می‌خواست بدونم دلیل این کارش چه بود. هیچوقت این داستان رو برای مادرم تعریف نکردم. مادرم زن ساده‌دل احساساتی بود و فکر می‌کردم  نباید اینطور چیزی رو بهش بگم. انگار از همون وقت‌ها در کار رعایت کردن بقیه بودم. الانم هر وقت برمی‌گردم کرمانشاه میبینمشون. نمیدونم آیا اصلا تعریف کردن داستان این یه بشقاب برنج به موضوع اولیه‌ای که می‌خواستم در موردش صحبت کنم ربط داره  یا نه اما فکر می‌کنم باید کاری برای این حجم از عفونت داخل سر بکنم. انگار در این سن و سال از اینکه خیلی وقت‌ها سکوت کرده‌ام عصبانیم. دیشب  با دوستم حرف اینو میزدیم که مهربان بودن و مراعات کردن اصلا فضلیت نیست. یا لااقل در مورد من فضیلت نبوده و انگار ترسیده‌م جور دیگه‌ای رفتار کنم. فضیلت اینه که توانایی ناراحت کردن بقیه رو به خاطر خودخواهی‌هات داشته باشی و و ذره‌ای ترس اینو نداشته باشی که چه احساسی در بقیه درست کردی. نه اینکه از ترس  تنها ماندن  و پذیرفته شدن تبدیل به یه آدم پیزوری مهربان بشی.

Publicités

Répondre

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google

Vous commentez à l'aide de votre compte Google. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s