زلم زیمبو

به نظر خودم خیلی تلاش می‌کنم در راستای اینکه مرتب‌ به نظر برسم ولی این تلاشم رو بقیه نمیبینن و فکر می‌کنند همه چیز رو به مسخره گرفتم و کار خاصی هم نمی‌کنم. نمی‌دونم چرا اصرار دارم منظم به نظر برسم. شاید تلاشیه برای سر سامان دادن به بهم ریختگی ذهنیم. ولی باید بگویم که هیچ ربطی هم می‌تواند نداشته باشد. می‌شود ذهنی آشفته داشت ولی بیرونی مرتب. یا اینکه بسیار شلخته بود اما ذهننا خیلی مرتب باشی. کلا همه حالت‌ها امکان‌پذیر است و به نظر من هیچ لوژیکی برای این مسائل وجود ندارد.

یکی از روزهای ماه آوریل توی قطار بودم. جا برای نشستن نبود و سر پا ایستاده بودم. از توی شیشه قطار زن جوانی رو میدیدم که کنار من ایستاده بود و دستش رو به میله گرفته بود. یک لحظه به نظرم خیلی شیک آمد. نمیتوانستم برگردم و نگاهش کنم. فاصله‌مان به اندزه یک وجب هم نبود. وقتی در یکی از ایستگاهها پیاده شد توانستم براندازش کنم. ناخن‌های لاک زده انگشتان پا، شلوار جین با شومیز سفید، کت تقریبا بلند کرم رنگ با صندل پاشنه بلند و موهایی که تازه انگار از زیر دست آرایشگر بیرون آمده و البته آرایش قابل دیدی هم نداشت. دوباره خودم رو داخل شیشه قطار نگاه کردم. خیلی تصویر پر سر و صدایی داشتم. تاپ زردی پوشیده بودم با دامن راه راه آبی‌تیره و مشکی و زیرش هم یه جوراب شلواری  طرح‌دار گیپور. موهام رو هم با کلافگی تمام بالای سرم بسته بودم. دوباره یه روز دیگه داخل همون قطار بودم و دقیقا بازهم روز سه‌شنبه، چون سه‌شنبه‌ها اون قطار خاص رو سوار میشدم، زن دیگری وارد قطار شد که انگار همین چند دقیقه پیش از کارخانه آدم‌سازی بیرون فرستاده بودند. این یکی به مراتب منظم‌تر از زن هفته قبل بود. البته من مورد هفته قبلی رو بیشتر می‌پسندیدم. زن این هفته لباس رسمی پوشیده بود. آخر روز بود و به نظر می‌آمد که از سر کار برگشته بود. اما ذره‌ای اثری از خستگی نداشت. پیراهنش هیچ چروکی نداشت و پشم هیچ حیوان خانگی هم روی آن نبود.
تلاش بیخودی می‌کنم برای اینکه سر وضعم مرتب باشد. نیست و به همین راحتی باید پذیرفت. ولی همچنان در فکر مرتب کردنم. اینبار به خانه گیر دادم. کتابی درباره چیدمان منزل پیدا کردم. برای یه نویسنده ژاپنیه که از قرار معلوم از زمان طفولیت به چیدمان و مرتب کردن علاقه خاصی داشته و همیشه روشهای جدیدی رو برای ارتقا چیدمان منزل پیدا و امتحان می‌کرده و الانم شرکت خودش رو داره و به آدم‌هایی با درجات شدیدتر درماندگی، خدمات میرساند. اول خلاصه‌ای از کتاب رو در اینترنت پیدا کردم و خواندم. بعد یک روز که در شهر بودم، از کتاب‌فروشی ژیلبرت ژوزف نسخه دست دوم کتاب را خریدم. همزمان با خواندن کتاب مرتب کردن را هم شروع کرده بودم. چیزای زیادی رو دور انداختم. وسایلی هم بودند که همیشه تکلیفم در برابرشان مشخص نبود. مثلا تقویم سالهای گذشته. چند سالیه که فقط تقویم کوچیک دارم. البته امسال یه تقویم در ورژن بزرگتر هم هدیه گرفتم. همیشه کسی پیدا می‌شود که برای کریسمس به آدم تقویم هدیه بدهد. انصافا تقویهای قشنگی هم در این چند سال هدیه گرفتم. تقویم جز جدانشدنی کیف دستیم شده و در اون چیزای مختلفی رو یادداشت می‌کردم. صفحات زیادی هم سفید بودند. آدم مهمی نیستم که تمام صفحات تقویمم پر از قرارملاقات باشد. همیشه مشکل داشتم در دور انداختن این تقویم‌ها. دیروز صبح رادیو گوش می‌کردم. از آرشیو رادیو برنامه‌ای را در رابطه با تقویم پیدا شده  مارسل پروست گوش می‌کردم. تقویم برای سال ۱۹۰۶ بود. مادر پروست گویا تابستان ۱۹۰۵ از دنیا رفته بود و ظاهرا پروست تقویمی برای سال بعد هدیه می‌گیرد. طبق حرفای گوینده رادیو، این تقویم سال جدید برای گذر کردن از این ماجرای تلخ فقدان مادر بوده است. البته به نظرم چرت بود. من همیشه تقویم هدیه می‌گیرم و اصلا دلیل خاصی هم ندارد و خیلی طبیعیست که در شروع سال جدید تقویم هدیه داد و گرفت. پروست تقویم را اما در سال ۱۹۰۹ استفاده می‌کند و کمی هم در سال ۱۹۱۳. همزمان با گوش دادن رادیو، آشپزخانه تمیز می‌کردم. هر زمان که شیر آب رو باز می‌کردم دیگه نمی‌شنیدم رادیو چی می‌گفت. پروست چون همیشه مریض بود خیلی قرار ملاقات نداشت. چیزهایی را یادداشت می‌کرد. مثلا جایی نوشته که ساعت ۵ برای کار کردن از خواب بیدار شده و معلوم نیست که این ۵ صبح است یا ۵ بعدظهر. گویا آدرس یکی از خانه‌های ملاقات که ورژن امروزی آن سایتهای دوستیابیست را در تقویم یادداشت کرده ولی خوب کسی نمی‌داند که آیا به آن آدرس مراجعه کرده یا نه، چون اگر مراجعه می‌کرد دیگر لازم به نوشتن آدرس نبود. آدم جایی را که به آنجا رفت و آمد می‌کند بلد است و آدرسش را یادداشت نمی‌کند. بگذریم. می‌خواستم از سرنوشت تقویم‌های خودم بگویم. تمام صفحاتی که در آن چیزی نوشته بودم را با ماژیک سیاه کردم و همه رو دور ریختم. بیشترین چیزی که به من در دور انداختن انگیزه می‌داد این بود که بعد از مرگم چیزی باقی نماند. فکر کردم اگر بمیرم اطرفیان با وسایلم باید چه کنند. تصمیم گرفتم تا جایی که امکان دارد خودم چیزی را باقی نگذارم. کسی قرار نیست با وسایل به جا مانده از من کلکسیون بسازد و بعد  آن را تبدیل به موزه کند. وسایلی که متعلق به یه زندگی معمولیه رو چیکار می‌شه کرد و چه معنایی رو میشه به آن داد!؟ معمولا هم کسی برای مدت زیادی عاشقم نمانده که تمایلی به حفظ وسایلم داشته باشد. یادم میاد که چند سال پیش در رابطه با کسی بودم که خیلی طولی نکشید. دقیقا ۳ ماه طول کشید. به دلایلی جدا شدم.  طرف مقابلم اصرار داشت که رابطه را همچنان ادامه بدهیم. به گریه کردن افتاده بود و می‌گفت تمام دوستانش می‌گویند که دوست دخترت اصلا قشنگ نیست  و من با وجود اینکه تو دختر زیبایی نیستی خیلی تو را دوست دارم و منم ساکت بودم. فقط طرف چند وقت بعد برای انتقام با یکی از دوستان من دوست شد و کلا داستان مبتذلی بود. یادم نیست که آیا هدیه‌ای به این آدم داده بودم یا نه. مطمئنم اصلا کسی نبود که چیزی را به عنوان یادگاری نگه دارد. اسم خیلی معمولی و رایجی هم داشت. مثل رضا محمدی و یا محمد حسینی و یک بار سعی کردم اسمش را گوگل کنم که ببینم اوضاع و احوالش چطور است ولی خوب با این اسم که چیزی پیدا نمی‌شود. این‌ها رو هم نوشتم خواستم بگم که در حین این دور ریختن اشیا کتاب موزه معصومیت اورهان پاموک رو هم خوندم.

چند تا چیز رو دور ننداختم. یعنی دلم نیومد. سه تا عکس بودن که به دو دلیل نمی‌تونم توی خونه آویزونشون کنم. اول اینکه کلا خیلی عکس کسی رو به در و دیوار نمیزنم و دومین دلیلش رو هم نمی‌تونم بگم. یعنی اگه حتی عادت به پر کردن دیوارها با عکس دوست و فامیل  داشتم هم به این دلیل دوم نمی‌توانستم این سه عکس را آویزان کنم. دو ابژه دیگه هم به همراه این ۳ عکس بودن که اونا رو هم نمی‌گم و یه چیز دیگه هم بود. یه بسته تمباکو، فیلتر و کاغذ سیگار.  چند وقتیه سیگار نمی‌کشم و این تنباکو هم خشک شده، ولی با این حال نتونستم دورش بندازم.
الان وقتی در کمد و یا کشویی رو باز می‌کنم، همه وسایل داخلش رو می‌بینم. دنبال یه کمد با کشوهای زیاد و نه چندان عمیق می‌گردم. هنوز جا داره که بعضی چیزا رو از هم جدا کنم. مثلا لازم نیست که لباس خواب با لباس زیر در یه کشو باشند و همینطور خیلی موارد دیگه.

منتظر بودم بعد از این پاک‌سازی اتفاق خاصی در زندگیم بیفته و یا اینکه حداقل تغییر کوچکی رو در خودم ببینم که این قسمتش ناامید‌کننده بوده ولی خوب بازم این چیدمان جدید، سطحی از لذت رو به همراه داشت.

 

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s