یه تصویری هست که هر چند وقت یه بار یادم میاد. تصویر یه زنی بود داخل تاکسی که داشت میرفت اولین روز آزمایشی کارش رو شروع کنه. منم کنارش توی تاکسی نشسته بودم. برای چند سال پیشه این اتفاق. سال سوم لیسانس بودم و خوابگاه نمی‌رفتم. عموم یه آپارتمان در خیابان نواب داشت و پیشش زندگی می‌کردم. از یه مسیری سوار تاکسی میشدم به طرف چهارراه لشکر.
صبح زود بود که سوار تاکسی شدم. زن جوانی هم توی تاکسی بود. میشه گفت زن سنگین‌وزنی بود. برای جابجایی کمی به مشکل برمی‌خورد. اول صبحی بوی عرق میداد. انگار زیر لحافی که شب خوابیده بود، عرق کرده بود و صبح دوش نگرفته بود. همینطور ترشحات غلیظ دماغش بیرون زده بود و خودش انگار متوجه این مسئله نبود. گفت که توی یه مهدکودک به سختی کار گیر آورده و قراره یه مدت آزمایشی بره و امروز اولین روز کاریشه. نمی‌تونستم بهش بگم که حداقل دماغت رو پاک کن. امیدوار بودم که قبل از وارد شدن به مهدکودک، به نگاهی به صورتش از توی آینه می‌نداخت.
نمی‌دونم بعدش چی شد و اینکه این زن تونست کارش رو ادامه بده یا نه. ولی این یکی از تصاویریه که با جزییات در یادم حک شده.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s