این جاییکه نهار می‌خورم برای دانشجوها، استادها، کسانی که که به هر نحوی در رابطه با دانشگاه هستند و همینطور آدمای عادی هم می‌تونن بیان نهار بخورن. تنها فرقش اینه که آدمهای دیگه باید پول بیشتری بپردازند.  دیروز مستقیم از خونه به رستوران رفتم. رستوران هم که نیست یه کشتیه که به صورت سالن غذاخوری درآومده و بعد از غذا معمولا میریم بالای کشتی برای قهوه یا چای و سیگار. نزدیکای ساعت ۱۲  از قطار پیاده شدم و منتظر بودم که چراغ سبز بشه که برم اون طرف خیابون به طرف کشتی برای نهار. متوجه شدم یکی از دخترایی که دوستی مختصری باهاش دارم اونم توی پیاده‌روه. تا خواستم صداش بزنم، با سرعت از خیابون رد شد. فهمیدم داره میره  سمت رستوران. مدلی که داشت راه می‌رفت نشون میداد که با کسی قرار داره. خیلی سریع میرفت. به سرعت زیادی از من دور شد. اما خوب وقتی در حال سفارش غذا بود منم رسیدم و دیدم با یه پسر موفرفریه. با هم سلام علیک کردیم. سعی کردم ازش کمی فاصله بگیرم. هر دو نفر در حالتی بودن که انگار ابتدای آشناییشونه و من نه دوست داشتم  و نه حوصله داشتم با دو نفر که در ابتدای آشنایی هستن، سر یه میز غذا بخورم. با دوستای نزدیکم معمولا ساعت ۱ برای نهار میریم. اما خوب امروز من زودتر رسیده بودم. وقتی داخل سالن رفتم یکی دیگه از آشناها رو دیدم. نمیتونم بگم یکی از دوستان رو دیدم. اما کسی بود که چند باری  با هم نهار خورده بودیم. حالا یا دو نفری یا با گروه. حتی اسمش رو هم یادم رفته. یعنی روز اول خودش رو معرفی کرد ولی یادم نیست اسمش چی بود. اما اینجا اسمش رو می‌ذاریم کلود. کلود محققه. توی یه دانشگاه همون نزدیکیا کار می‌کنه. حدود ۵۰ سالشه. قیافه‌ش در کل بد نیست و هیکلش هم هنوز رو فرمه. شکم نداره و قدش حدود  یک و هشتاد باید باشه. اولین بار کلود رو با یکی از دوستای دخترم دیدم. اسم دختر رو هم میذاریم کاترین. کاترین بالای کشتی کلود رو به ما معرفی کرد. بعد از اون بعضی وقتا می‌دیدم که کلود و کاترین با هم نهار می‌خورن و ما از دور به هم سلام میدادیم. یه بار من تنها سر یه میز بودم. اون روز کاترین نبود . اما کلود آومده بود. با سینی غذاش آومد سر میز من و گفت می‌تونه بشینه. بعد با هم خیلی حرف زدیم. نمی‌دونم در مورد چی حرف زدیم. یه نفر دیگه هم بهمون اضافه  شد. این آدم سوم برای قهوه نموند. من و کلود رفتیم بالای کشتی برای قهوه بعد از نهار. وقت قهوه دیدم کاترین هم آومد. حس کردم کاترین خیلی از دیدن ما دو نفر خوشش نیومد. به نظرم کمی مسخره آومد. اون روز تموم شد و من تا چند وقت این دو نفر رو ندیدم. یه روز دیگه توی تابستون با دوستام بالای کشتی نشسته بودیم و سیگار می‌کشیدم. به باره متوجه شدم کاترین میز پشت سر ما نشسته و بسیار هم به خودش رسیده. مدل موهاش رو عوض کرده بود و همینطور یه پیراهن با زمینه سفید و گل‌های ریز آبی پوشیده بود. منم به دوستام گفتم اِ این کاترینه که پشت ماست. یکی از دوستام گفت که آره اونه ولی گویا دوست نداره وقتی با کلود هست با بقیه حرف بزنه. بعد منم ماجرای اون روزی که با کلود نهار خورد بودم و کاترین سر رسیده بود رو تعریف کردم. موضوع درخوری نبود برای اینکه بخوایم غیبت کنیم. من کاترین رو دوست داشتم و بقیه هم همین حس رو داشتن بهش. اما خوب نگرانیش خنده‌دار بود. از اون به بعد هر وقت کلود رو از دور میدیدم خودم رو به اون راه میزدم. تا دیروز که دیگه روبه‌روم بود و نمیشد نادیده‌ش گرفت. تنها بود. به هم سلام کردیم. بعد عملا منم هم چاره‌ای نداشتم که سر همون میز بشینم. اون غذاش رو تقریبا تموم کرده بود و داشت دسرش رو که یه ماست میوه‌ای بود می‌خورد. شروع کرد درباره مذهب حرف زدن. یه پلیور خوش‌رنگ قرمز پوشیده بود اما یه لکه روی پلیور بود. مثل لکه غذا بود. تعریف کرد که خانواده‌ش تقریبا مذهبی بودن. ۸ تا بچه بودن و الان برادر خواهرهاش هم هر کدوم یه چهار پنج تایی بچه دارن. من میدونستم که کلود نه ازدواج کرده و نه بچه داره اما پرسیدم تو هم بچه داری و اونم گفت نه. بعد برای من تعریف کرد که هرگز نتونسته به کسی واقعا علاقه‌مند بشه. گفت خیلی سال پیش با یه زنی ۳ سال دوست بوده اما بود و نبود این زن در زندگیش خیلی تفاوتی نمی‌کرد. گفت که چیزی که خیلی سر ذوقش میاره برنامه‌نویسه و هرگز نتونسته این رو با زنی به اشتراک بذاره چون توی حوزه کامپیوتر و انفورماتیک زن زیاد نیست. منم گفتم حالا چه لازمه که با یه زن حتما برنامه‌نویسیت رو به اشتراک بذاری و اینو میتونی با دوستای لابراتوارت به اشتراک بذاری. با یه زن چیزای دیگه رو به اشتراک میذاری. کلود به من میگه که من چطوری دوست‌پسر پیدا می‌کنم و می‌پرسه روش خاصی داری. بهش گفتم نمی‌دونم. به صورت خودآگاه نمی‌دونم اما شاید یه کاری بکنم که خودم بهش آگاه نیستم. شاید غریزی عمل کنم. بعد منم گفتم که از مردهایی که توی حوزه علوم انسانی هستند خوشم نمیاد برای رابطه و ترجیحم چیز دیگه‌ایه. کلود البته در جریان این هست که من در رابطه با کس دیگه‌ای هستم. منظورمون از  این گفتگو باز کردن راه برای همدیگه نبود. من می‌دونستم که کلود آدم تنهاییه. حتی خوشحال بودم اگه چیزی بین اون و کاترین پیش بیاد. بهش پیشنهاد دادم بریم بالای کشتی برای قهوه. دسر من یه تارت گلابی بود. بشقاب دسر رو برداشتم و با هم بالا رفتیم. قهوه گرفتیم و روی دو تا صندلی نشستیم. آفتاب بود و البته باد هم میومد. رو به سن نشسته بودیم. به کلود گفتم اگه می‌خواد از تارت گلابی بخوره چون برای من زیاده. کلود پرسید مگه روی وزنت حساسی و منم گفتم برام مهم نیست فقط حجمش زیاد بود. پرسید ورزش می‌کنی. ادامه داد که اونم ورزش نمیکنه و برای زمان زیادی حتی پیاده روی هم نمی‌کرد. می‌گفت که قبلا محل کارش پاریس نبود و بیرون از پاریس کار می‌کرد. بعد با ماشین رفت و آمد می‌کرد و مدت زیادی اجاره نشین بود. با آومدن لابراتوارشون به پاریس، این هم مجبور میشه که بیاد پاریس و تصمیم میگره که یه خونه بخره و چون این سالها تنها بود و سفر هم زیاد نمی‌رفت، در نتیجه پول زیادی داشت و بلافاصله خونه می‌خره و الان از وقتی که پاریس آومده همیشه پیاده‌روی می‌کنه.  تنهاییش منو متاثر می‌کرد. دلم می‌خواست یه کاری براش بکنم. شروع کردم به دادن یه سری مشاوره. یعنی تصمیم نگرفتم این کار رو بکنم بلکه ناخودآگاه بحث به این طرف رفت. تصورش از رابطه خیلی  نحیف و نابالغ بود. باوجود اینکه توی کارش آدم بسیار موفقیه و کلی صاحب استعداده اما در این زمینه هیچ. گفت می‌خواد بره تئاتر برای اینکه اونجا با کسی آشنا بشه. بهش گفتم اگه بره بار عرق‌خوری، بیشتر احتمال این هست با کسی آشنا بشه. اینم بگم که نه الکل استفاده می‌کنه و نه سیگار می‌کشه. سال‌هاست پیش روانشناس میره و کاملا افکار منتهی به خودکشی داره. گفت یه تمایلاتی به کاترین داشته اما یه حرفی زده که همه چیز خراب شد. گفتم می‌تونی جبران کنی و بری باهاش حرف بزنی. اماحرفی که به کاترین زده خیلی گویا بد بود. می‌گفت که کاترین قشنگ نیست ولی خوب بهش تمایل دارم وگویا کاترین ازش چیزی مبنی بر این می‌پرسه که آیا به نظر کلود اون قشنگه و کلود هم میگه که نه تو زن قشنگی نیستی.

شروع کردم به سرزنش کردن کلود که این چه حرفی بوده که زده و نباید هرگز اینطور حرفی میزدی. بعد میگه که من آدم صادقی هستم. میگم کمی بهتر بود زیرک باشی تا صادق. بعد میگه منظورت اینه که من احمقم و منم حالا نمی‌دونم اینو چطور جمع کنم. گفتم به هر حال بلد نیستی چطوری با یه زن رفتار کنی و یه سری ایراد روشی داری. گفت یه سالی هست که تقریبا یه چیزی داشته به وجود میومده بینشون. بدون هیچ فکری پرسیدم که باهاش خوابیدی یا نه و اونم میگه نه و بعد منم میگم این چه اشتباهیه کردی. نباید می‌گذاشتی اینقدر طول بکشه و بعد از چند دیدار باهاش می‌خوابیدی. بعد هم توصیه کردم برو یه کادو براش بگیر و دعوتش کن به شام و از دلش دربیار. یعنی دلم می‌خواست خودم می‌رفتم به کاترین میگفت بیا  حماقت اینو ببخش ولی خوب این کار رو نمی‌کنم. به این امید دارم که این مرد بره یه جوری یه خودی نشون بده و مشکل رو حل کنه.

دیروز حتی به این فکر می‌کردم که خواستگاری رفتن خیلی هم بد نیست و بد هم نمیشه مسئولیت ازدواج و پیدا کردن شریک زندگی رو واگذار کرد به خانواده.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion / Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion / Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion / Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion / Changer )

Connexion à %s