پیش میاد برای که یه باره صحبتی رو با یه غریبه شروع می‌کنی و بعد به جاهای عمیقی میرسه. البته رابطه‌ طولانی قرار نیست شکل بگیره و در همون جلسه رابطه تموم میشه. تجربه یه نوعی از نزدیکی خاص با یه غریبه.  اتفاقا رابطه این شکلی از بهترین مدل‌های رابطه است. نه اولی داره و نه آخری. یکی از قدیمی‌ترین تجربه‌های اینطوری برمی‌گرده به زمانی که دانشجوی لیسانس بودم. یک نیمه شبی در نمازخانه خوابگاه داشتم کتاب می‌خوندم. یه دختر دیگه هم اونجا بود که اونم در حال مطالعه چیزی بود. نمی‌دونم چطور شروع کردیم ولی تا نزدیکای صبح با هم حرف زدیم. حتی موضوعاتی که سرش حرف زدیم هم یادم نیست. نه اسم هم رو پرسیدم و نه حرفی از صبحی که داره میاد زدیم. بعد از اون چند باری توی دانشگاه و خوابگاه سر راه هم قرار گرفتیم که معمولا برای هم سر تکان می‌دادیم.

حالا توی این چند وقت اخیر چند باری دوباره از این موقعیت‌ها پیش آومد. یک‌بارش در کوبا بود. توی ترمینال اتوبوس منتظر نشسته بودیم. یه‌باره یه خانم زیبا با تیپ هیپی‌وار و دو تا بچه سه چهارساله وارد سالن انتظار شدن. منتظر بودم که پشت سرشون مردی هم وارد بشه ولی خوب وارد نشد چون اصلا مردی نبود. من داشتم نگاهشون می‌کردم. زن یه کوله بزرگ روی دوشش بود و بچه‌ها هم هر کدوم یه کوله بچگانه روی دوش داشتن. هوای داخل سالن اونقدر بد بود که از سالن اومدم بیرون. بیرون هم گرم بود. سر ظهر بود. دیدم اون خانم جوان و دو تا بچه هم آومدن بیرون. بازم نگاهشون کردم. اونا در اون لحظه بهترین چیزایی بودن که می‌شد دید. بعد فهمیدم که خانمه آومد نزدیک و با من شروع کرد به حرف زدن. اسپانیایی حرف می‌زد و گفتم من بلد نیستم اسپانیایی حرف بزنم. گفت فکر کردم یا مکزیک آومدی یا آرژانتین. البته خیلی‌ها اینطور فکر می‌کردن. موهام رو از دو طرف بافته بودم و همین هم شده یکی از دلایل لاتینو نشون دادن من شده بود. پرسیدم سخت نیست با بچه مسافرت کردن و اونم گفت که نه و اتفاقا وقتی با بچه‌هستی مردم مهربونترن چون بیشتر آدما بچه‌ها رو دوست دارن. شروع کردیم به حرف زدن در مورد کوبا. بعد از من پرسید از کجا میای و وقتی همین سوالو ازش پرسیدم گفت که واقعا نمی‌دونه چی بگه. گفت آلمانی محسوب میشه ولی خوب اونقدر جاهای زیادی زندگی کرده که الان نمی‌تونه به راحتی بگه که آلمان میاد. فکر می‌کنم ماکزیمم ۳۰ سالش بود. یه پسر و یه دختر داشت. پسرش خیلی بدقلقی می‌کرد. با هم سیگار کشیدم و دو تا بچه‌ش هم داشتن توی یه گوشه‌ای که آب جمع شده بود و پر از زباله بود آب بازی می‌کردن. اتوبوس آومد و همه سوار شدیم. ما چند صندلی عقب‌تر از اونا بودیم. خوابم برد. با ترمز اتوبوس بیدار شدم. دیدم که آنا و پسرش پایین رفتن. پسربچه بالا آورده بود. استفراغش توی راهرور اتوبوس بود. مادرش اون پایین داشت صورتش رو می‌شست. بلند شدم که ببینم اون یکی بچه کجاست. اون یکی خواب بود. مادره آومد و با کهنه‌ای که راننده بهش داده بود داخل راهرو اتوبوس رو تمیز کرد. روی شلوارکش پر از استفراغ بود. اون پایین راننده با یه بطری آب میریخت روی شلوارکش و اینم شلوارک رو شست. دوباره سوار شدن. آنا و دو تا بچه‌ش زودتر از ما پیاده می‌شدن. ما شهر بعدی پیاده می‌شدیم. وقتی رفت پایین رفتم ازش حال پسرش رو بپرسم. کلاه‌های بچه‌ها روی صندلیشون جا مونده بود. دو از این کلاها که سبزن و روش تصویر پرچم کوبا بود. وقتی پایین رفتم پرسیدم حال بچه ش چطوره و اونم با یه قیافه نزار و خسته گفت که نمی‌دونه.

همین چند وقت پیش هم توی کافه‌تریای کتابخونه بودم. نمی‌خواستم زیاد بشینم و باید زود برمی‌گشتم سالن مطالعه. یه خانمی آومد کنارم نشست. لبخند زد و منم صرفا از روی ادب لبخند زدم. بعد پرسید کجایی هستی. گفت چون لبخند زدی فهمیدم که فرانسوی نیستی. ولی خوب من قبلا دیده بودم که فرانسویا لبخند زدن. بعد شروع کرد به حرف زدن. من خودم آدم پرحرفی هستم اما این خیلی خیلی پرحرفتر بود. فکر کنم گفت ۵۶ سالشه و کارش تو حوزه علوم شناختیه و الان سر ابن‌سینا کار می‌کنه. می‌دونم که ابن سینا و یه ربطی به علوم شناختی داره، ولی نمی‌دونم چه ربطی. برام هم توضیح داد. ولی واقعا یادم نیست چی گفت.زندگیش رو از کودکی تا اون لحظه تعریف کرد. منم در یه موقعیتی بودم که مجبور شدم گوش کنم. در مورد بچه‌گیش و اینکه پدرش آمریکاییه و مادرش برای کلمبیاست. از دوران کودکیش که در چند کشور آمریکای لاتین سپری شده بود و بعد چطوری در سن ۱۹ سالگی به فرانسه رسیده بود. می‌گفت که اصلا نتونسته با فرانسویا واقعا رابطه عمیقی ایجاد کنه. البته شوهرش فرانسوی بود. گفت ترجیحش در ازدواج همون حالت کلاسیک ازدواجه. تا فوق لیسانسش رو سیانس پو درس خونده بود و بعدش خودش حوصله پول درآوردن نداشته و شوهرش این وظیفه رو به عهده گرفته. گفت که هیچوقت مخالفت علنی با شوهرش نمی‌کنه و در کل نظری علیه‌‌ش نمیده.
با یه نگاهی با سرتاپاش فهمیدم وضع مالیش هم خوبه. ساک دستیش حداقل بیشتر از ۵۰۰ یورو قیمتش بود و به سر و وضعش هم رسیده بود. در این بین بحث رسید به اضافه وزن. گفت زمانی که در ۱۹ سالگی رسیدم فرانسه، همه خیلی خوش هیکل‌تر از الان بودن و می‌تونستی زیبایی واقعی رو ببینی. یه جور تعادل رو در فرد میدیدی. البته این در مورد ویژگی‌های ظاهری داشت حرف میزد. گفت زن‌ها الان دیگه مثل اون وقتا نیستن. خیلی شل و وارفته‌ن و اینا کی دیگه میشه گفت زن هستند. بعد منم گفتم که خوب منم چند کیلو چاق شدم. گفت بذار بهت بگم چیکار باید بکنی برای این چند کیلوی اضافه و من با دقت تمام  بهش گوش می‌کردم که به من بگه باید برای اضافه وزن چیکار کنم. خیلی حرف زد و آخرش نفهمیدم کلا چه توصیه‌ای برای این مسئله داشت و خلاصه‌ش این می‌شد که باید بتونی اون حالت تعادلت رو پیدا کنی. انگار حرف زدنش تمامی نداشت. من یه حالتی گرفتم که مثلا می‌خوام بلند شم. بالاخره موفق شدم بهش بگم که من قبل از رفتن به سالن مطالعه می‌خوام برم توالت. گفت که اونم می‌خواد بیاد توالت. با هم تا توالت هم مسیر شدیم. بعد داخل توالت در جریان شاشیدن هم قرار گرفتیم. بعد هر دو در یه زمان بیرون آومدیم و اون حرفاش رو بازم ادامه داد. از حرفاش فهمیدم که گرایشات مذهبی داره. نمی‌دونم چطوری رسیدم و یا دقیق‌تر اینکه اون رسید به حرف زدن از هموسکسوالیته. برام  گفت که چند سال پیش یه بار توی یه کافه نشسته بوده که یه مرد گی اونجا کار می‌کرد. می‌گفت که یه کافه سفارش داد و یه تنگ آب. بعد نمی‌دونم چطور شده که آب ریخت روی میز و اون مرد بدون هیچ عکس‌العمل بدی آومده و میز روخشک کرده  و این بدون هیچ کلمه‌ای فقط به مرد نگاه کرده. می‌گفت که یه مرد دیگه‌ای داخل کافه بوده که تا جایی که در توانش بوده هم‌جنسگراها رو مسخره کرده و این مردی که داخل کافه کار می‌کرده در سکوت به کافه‌داریش ادامه میده. اونقدر مشتری دیگه ناسزا گفتنش رو ادامه میده که این خانم عصبانی میشه و بلند میشه میره سمت کافه‌دار و میگه که چرا در برابر این همه ناسزا سکوت می‌کنه و چدا نمیزنه توی دهن این مرتیکه هموفوب. مرد کافه‌دار میگه خانم همونطور که شما تنگ آب رو ریختید روی میز و من میز رو بدون هیچ حرفی پاک کردم  و این فحاشی  رو هم همونطور تاب میارم.  بعد از شنیدن این حرف نمی دونم چه اتفاقی در من افتاد  دیدم دارم به نوعی گریه می‌کنم. یعنی داشتم اشک می‌ریختم. خود اون خانم هم با بغض این داستان رو تموم کرد. بعدش دیگه حرفی زده نشد.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion / Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion / Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion / Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion / Changer )

Connexion à %s