ساعت ۷ غروب  در یه ایستگاه مترو شلوغ وسط شهر قرار گذاشتیم. خروجی که باید هم رو می‌دیدم اما خیلی شلوغ نبود. یه در پشتی ایستگاه مترو بود. نزدیکای ساعت ۶ یه ایمیل برام فرستاد. شماره تلفنم رو خواسته بود. این یعنی اینکه که شماره قدیمش رو دیگه نداره. ساعت ۷ رسیدم به محل قرارمون. می‌دونستم که یه چیزی در این آدم تغییر کرد. مثلا فکر می‌کردم که ممکنه یه بیماری مهلک گرفته باشه و یه چند تا حدس دیگه که بهتر ننویسم. از هیچ‌کدام از حدسیاتم مطمئن نبودم اما مطمئن بودم که من با همون آدم ۳ سال پیش روبه‌رو نخواهم شد. ساعت ۷.۱۵ به موبایلم پیام فرستاد که تاخیر داره و من منتظرش بمونم چون حتما میاد. نمی‌دونستم که از بالا میاد یا از پایین و یا از کوچه روبه‌روی خود مترو. به احتمال زیاد از همون در مترو میاد بیرون. آخرین باری که ساعتم رو نگاه کردم ۷.۳۵ دقیقه بود. احتمالش بود که اصلا هم نیاد.
دیدم یکی داره از روبه‌رو میاد و یه عینک آفتابی بزرگی به چشماشه. به طرف من میامد و لبخند میزد. ولی من اصلا اینو نمی‌شناختم. وقتی رسید به من، منو بغل کرد. اما انگار یه درخت رو در آغوش بگیری چون آنچنان شوک بودم که نمی‌تونستم حرف بزنم. تنها صداش متعلق به گذشته بود. هیچوقت در این مدت عمرم ندیده بودم که یکی اینطوری به لحاظ فیزیکی عوض شده باشه. بهم یه کادو داد و گفت این رو برای جبران تاخیرم برات گرفتم. یاد فیلم تایم کیم‌کی دوک افتادم. مطمئن بودم که این کل صورتش رو جراحی کرده و صورت دیگه‌ای رو جایگزینش کرده. این کسی که الان کنار من بود بیشتر شبیه یه مدل بود. در گذشته هم به سر وضعش می‌رسید اما اون وقتا وزنش حداقل پانزده کیلو بیشتر از الان بود و اینکه یه حجاب مختصری هم داشت. الان دیگه نه حجاب داشت و نه اون ۱۵ کیلو اضافه. یه شلوار تیره با یه بلوز مشکی و یه کت آب پوشیده بود. موهاش رو برای اولین بار میدیدم. هرگز اون یک‌سالی که با هم دوست بودیم پیش نیومد که موهاش رو ببینم. بجز همون حجاب مختصر، من هیچ چیزی مبنی بر اینکه این یه آدم مذهبیه ازش ندیده بودم. هرگز هم در موردش با هم صحبت نکرده بودیم. حتی الان هم در طول اون چند ساعتی که با هم بودیم باز حرفی در مورد کشف حجابش نزدیم. به خاطر اینکه اینقدر شوکه بودم ازش عذر خواهی کردم. گفتم نمی‌تونم جلو خیره نگاه کردنم رو بگیرم. گفت که عادت داره و این اذیتش نمی‌کنه. ظاهرا از همه بریده بود. ازش پرسیدم که چرا اینطوری شدی و اونم گفت چون رنج کشیده در این مدت. می‌دونستم دلیل رنجش چی بوده  و گفتم که اگه اذیت میشه لازم نیست توضیح بده و فقط پرسیدم که آیا این لاغر شدنش هم بابت رنج کشیدن بوده که اونم گفت که نه این علاوه بر رنج، رژیم هم تاثیر داشته.
در این ۳ سال یه مدتش رو بابت پست داک آمریکا بوده و بعدش دوباره برگشته پاریس. حتی فهمیدم که در یه محله زندگی می‌کنیم. گفت توی این مدت شروع کرده به اسب‌سواری و یه جایی همین نزدیکای خونه یه باشگاه اسب‌سواری عضو شده و الان اسب خودش رو هم داره و هفته‌ای ۳ ساعت رو به این کار می‌گذرونه. هیچ عمل زیبایی هم واقعا انجام نداده بود.
حرفامون رو از همون جایی که ۳ سال پیش قطع شده بود ادامه دادیم. انگار این وسط اصلا این وقفه در کار نبود و همه چیز به همان کیفیت سابق بود. توی تراس یه کافه نشسته بودیم که صندلی‌هامون در کنار هم بود و هم رو هم از روبه‌رو نمی‌دیدیم. ظاهرا باید جایی  می‌رفت. تا کنار مترو با من آومد. بعد که رفت از پشت نگاهش می‌کردم. خیلی شیک به نظر می‌رسید ولی انگار واقعا غمگین بود.  حتی از پشت‌ سر هم معلوم بود که غمگینه.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion / Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion / Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion / Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion / Changer )

Connexion à %s