خانم ف موقع نهار داستان عجیبی رو برای ما تعریف کرد. داستان مربوط به کسی دیگه‌ای بود که در بخش‌هایشش خانم ف هم حضور داشت و این داستان با حضور خانم ف پنج شخصیت اصلی داشت. شب توی خونه وقت شام منم داستان رو برای خپل تعریف کردم. وسطای داستان خپل شخصیت‌ها رو قاطی کرد و نمی‌دوست کی به کیه. یه حالتی به خودش گرفت که یاد اون اوایل افتادم که به سختی فرانسه حرف میزدم و مخاطبم با میمیکش به من می‌فهموند که نفهمیده که من چی می‌گم. الان خیلی کمتر این اتفاق میفته. خیلی کم با اینطور واکنشی برخورد می‌کنم. واقعیتش تنها فقط خپل هرازگاهی اینطور واکنشی حاکی از نفهمیدن رو نشون میده و با مردم بیرون اینطور مسئله‌ای رو ندارم. وقتی وسط حرفام این حالت صورتش رو دیدم دیگه بقیه ماجرا رو نگفتم. هیجانش خوابید. فکر می‌کنم به من گوش نکرد. هر چقدر اصرار کرد دیگه ادامه ندادم.

توی حموم به ماجرای شاهرخ و سمیه فکر می‌کردم که اون  قدیما چقدر این مسئله بولد شده بود. سمیه ۱۶ سالش بود و از نظر من خیلی سنش زیاد بود. شونزده سال سنی بود برای خودش. الکی زمان زیادی رو زیر دوش موندم. با حوله صورتم رو خشک کردم و همون حوله  رو پیچوندم دور موهام و یه حوله دیگه هم دور باقیمانده چیزی که ازم مونده بود. جلوی آینه به صورتم کرم مرطوب کننده میزدم و به داستان خانم ف، عکس‌العمل خپل و ماجرای شاهرخ و سمیه فکر می‌کردم. کمی جلوی آینه موندم. خودم رو نگاه نمی‌کردم. از حموم آومدم بیرون و رفتم وسط سالن. داد نزدم اما آروم هم حرف نمی‌زدم. گفتم من خسته‌م. از اینکه وقتی حرف میزنم صورتت رو اینطوری می‌کنی و از اینکه شاهرخ و سمیه رو نمی‌شناسی. از اینکه خاطره مشترک نداریم. اونم گفت خوب مهم نیست. نداشته باشیم. چه اهمیتی داره؟؟؟ گفت یه چای دم می‌کنم و بعدش تو بهتر میشی.

 

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion / Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion / Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion / Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion / Changer )

Connexion à %s