ماجرای سکین و آوختی

یه زنی ولایت ما بود که اسمش سکین بود. احتمالا همون سکینه بوده در اصل و مردم صداش میزدن سکین. ما شهر بودیم و اینا توی همون روستایی بودن که پدربزرگ مادربزرگ من زندگی می‌کردن. شوهر سکین یه خونه جدید ساخت که سقفش به جای چوب آهن بود و از آجر بجای گل در ساخت خونه استفاده شده بود. اون وقتا خونه شیکی محسوب میشد. وقتی می‌گم اون وقتا یعنی زمانی که من هنوز مدرسه نرفته بودم و خیلی مونده بود که مدرسه برم. سکین از شوهرش قول گرفته بود که در خونه جدید  جدا از پدرشوهر و مادرشوهرش زندگی کنن و شوهرش هم قبول کرده بود. قرار بود شوهر سکین یه تیغه وسط این خونه جدید بکشه و اون رو تبدیل به دو قسمت بکنه که یه طرفش پدر و مادرش باشن و طرف دیگه‌ش زن و بچه‌هاش. من اون زمان مفهوم تیغه کشیدن رو متوجه نمی‌شدم و فکر می‌کردم منظورشون اینکه یه تیغ ریش‌تراشی دست بگیری و باهاش توی خونه علامت بذاری. سکین هر چقدر به شوهرش اصرار کرد که زودتر این کار رو بکنه، فایده نداشت و شوهرش هی گشادی به خرج داد و انداخت برای بعد. آخرش یه روز سکین روی خودش نفت ریخت و خودش رو آتیش زد. بعد از اینکه سکین خودش رو آتیش زد، همه داستان این تیغه کشیدن رو فهمیدن و منم از بقیه که حرفش رو میزدن شنیدم. با خود هی کلنجار می‌رفتم که چرا سکین صرفا بابت یه تیغ خودش رو سوزونده و به هیچ نتیجه‌ای هم نمی‌رسیدم. یکی از سوالای من در اون زمان این بود که ربط بین تیغ، تیغه کشیدن و خودکشی چیه.

سکین مرد و شوهرش هنوز به سال زنش نرسیده با یه دختر جوون ازدواج کرد و تیغه رو کشید و خونه رو تبدیل به دو قسمت کرد.

چند روز پیش یاد این داستان سکین افتاده بودم و نمی‌گم چی باعث یادآوری این داستان شد. اما احساس کردم جواب سوالم رو پیدا کردم و فهمیدم که چرا سکین فقط به خاطر یه تیغه کشیدن خودکشی کرد.

Publicités

فیلمی درباره پشت صحنه

تنها پورن استاری که می‌شناسم روکو سیفردیه. شناختش هم به فیلم این کارگردان فرانسوی برمی‌گرده. کارگردان پاپیولاری نیست توی فرانسه اما خوب من نمی‌دونم به چه علتی این کارگردان رو خیلی وقته می‌شناسم. روکو سیفردی در دو فیلم آناتومی دو لانفق و رمنس ایکس بازی کرده و من توی ویکپدیای فیلم لینک ویکیپدیای این بازیگر رو خوندم.  تارزان رو ندیدم. گویا همه با تارزان می‌شناسنش. یه فیلم در مورد روکوسیفردی ساخته شده که هنوز هم روی پرده‌س. خپل گفت که علاقه‌ای به زندگی روکو نداره . از بین دوستای دخترم تنها یه دختر ژاپنیه که گفت با هم بریم ببینیم.  در روزی که می‌خواستم برم فیلم رو ببینم دوست ژاپنی نبود و تنها رفتم. به دوستای آقا هم نمی‌گفتم چون دوست نداشتم با اونا برم یه فیلم در مورد روکو سیفردی ببینم. شاید نزدیک ۱۵ نفر بودیم توی سینما.

هنوزم که به فیلم فکر می‌کنم، میبینم واقعن چیز سورئالی بود برای من. خیلی عجیب بود. در فیلم اون چیزی نمایش داده میشه که ببینده‌های این ژانر از فیلم و کسانی هم که این نوع از فیلم رو نمیبینن موفق به دیدنش نمی‌شن. فیلمبرداری طوری بود که پورنی نمایش داده نمیشد اما بحث‌هایی که قبل و بعد فیلم‌برداری شکل می‌گرفت رو نشون می‌داد و یا آماده کردن محل فیلمبرداری. خب سناریو در این ژانر از فیلم خیلی معنایی نداره. کسی که به سراغ نگاه کردن این ژانر میره، در واقع نمی‌خواد که اون چیزی که ما از یه فیلم عادی انتظار داریم رو ببینه. ببیننده اگه بخواد یه فیلم اینطوری ببینه، میره سراغ فیلم دیگه‌ای و وقتی که به سراغ پورن میاد، می‌خواد که فقط چیز دیگه‌ای ببینه و از فیلم انتظار داره که بلافاصله سر موضوع اصلی بره. به ساده‌ترین شیوه ممکن فیلم تولید می‌کردن. در محل فیلمبردای توی سبد لباسا نگاه می‌کردن و یه ۲ یا ۳ تا لباس زیر و یه پیرهن پاره پاره پیدا می‌کردن و فیلم رو فیلمبرداری می‌کردن. فیلم اگه خوب در نمیومد باید دوباراجرا می‌کردن. اگه خوب از آب درمیومد هم کلی تعریف تمجید که چقدر خوب اون حرکت رو رفتی و یا چیزای دیگه. یه برنامه کاری بسیار فشرده. مثلا یکی از همکاران زنشون که یه لاتینو بود توی ماشین با مدیر برنامه‌هاش بود و مدیر هم در حال گفت برنامه اون هفته‌ش بود که فردا شب یه زن یه مرد، پس فرداشب دو زن و یک مرد، شب بعدش باز یک مرد و یک زن… و همینطور ادامه پیدا می‌کردم. جای دیگه داشت از یه تازه کاری که افتخار پیدا کرده بو که روکو اون رو در کارش بپذیره عکسای تحریکآمیز می‌گرفتن و عکاس به زن می‌گفت الان قیافه‌ت رو طوری کن که انگار داری از لذت میمیری و اونم صورتش رو طوری می‌کرد که انگار همه هستی در اون لحظه جمع شده بود و از فرط لذت داشت پاره می‌شد. یه چیز عجیب دیگه اینکه روکو ایتالیا رفته بود و اونجا کلی مردم به استقبالش رفته بودن و ازش امضا می‌گرفتن و خیلی‌ها می‌گفتن که اون ایدولشونه. حدود ۲ ماه پیش فیلم رو دیدم و خیلی جزییاتش یادم نمیاد. بیشتر  به صورت یه سری سکانسای مبهم توی ذهنمه.

نمی‌دونم چه نظری الان می‌تونم در مورد این شغل داشته باشم. در سکانس‌های پایانی فیلم، روکو در تدارک آخرین فیلمش بود و خداحافظی از این حوزه کاری. می‌خواست فیلمش رو با یکی از همکاران زن که تبدیل به دوست خانوادگی هم شده بود فیلمبرداری بکنه. این همکار زن کمی در مورد خودش صحبت کرد و گفت که بسیار به این کار علاقه داره و کاملا از روی آزادی و دوست‌داشتن این شغل رو انتخاب کرده. خیلی هم روی این تاکید می‌کرد. می‌تونم بگم که حرفای این زن رو اصلا نمی‌تونستم باور کنم. روکو می‌گفت که اگه ابزار جنسیش بجای بیست و چند سانتیمتر فقط ۱۷ سانتیمتر بود هرگز وارد این کار نمی‌شد و در جاهایی از فیلم گریه می‌کرد.  اما این زن رو نمی‌دونم. میفهمم که آدم وقتی عمرش رو پای کاری میگذاره از یه جایی به بعد نمی‌خواد از اون کار بد بگه و ازش دفاع می‌کنه. فرصت اینکه به عقب برگردی و کار دیگه‌ای رو شروع کنی نیست و وقتی کار میشه جزیی از تو، نمی‌خوای ازش بد بگی. بد گفتن از کارت به معنایی بدگفتن از خودته و… . فیلم آخر روکو در یه جایی که گویا یه گالری یا موزه هنری بود رو فیلم‌برداری کردن و گویا خیلی سمبلیک ساخته بودن. سمبلیک از این لحاظ که روکو قرار بود در فیلم به صلیب کشیده بشه. همسر روکو هم اونجا بود و در کارهای پشت صحنه کمک می‌کرد. مثلا در گریم بازیگران و چیزایی از این قبیل. خب من که فیلمی که بازی کردن رو ندیدم اما بعد از فیلم‌برداریشون هم از حرفه‌ای بودن بازیگران تعریف می‌کردن. سازنده این فیلم مستند تا جایی که تونسته بود از نگاه اروتیک به فیلم پرهیز کرده بود و نمیشه در کل فیلم روکو رو فیلم اروتیکی دونست. موضوع فیلم درباره روکو و کارشه اما فیلم اروتیک نیست.

 

خانم ف موقع نهار داستان عجیبی رو برای ما تعریف کرد. داستان مربوط به کسی دیگه‌ای بود که در بخش‌هایشش خانم ف هم حضور داشت و این داستان با حضور خانم ف پنج شخصیت اصلی داشت. شب توی خونه وقت شام منم داستان رو برای خپل تعریف کردم. وسطای داستان خپل شخصیت‌ها رو قاطی کرد و نمی‌دوست کی به کیه. یه حالتی به خودش گرفت که یاد اون اوایل افتادم که به سختی فرانسه حرف میزدم و مخاطبم با میمیکش به من می‌فهموند که نفهمیده که من چی می‌گم. الان خیلی کمتر این اتفاق میفته. خیلی کم با اینطور واکنشی برخورد می‌کنم. واقعیتش تنها فقط خپل هرازگاهی اینطور واکنشی حاکی از نفهمیدن رو نشون میده و با مردم بیرون اینطور مسئله‌ای رو ندارم. وقتی وسط حرفام این حالت صورتش رو دیدم دیگه بقیه ماجرا رو نگفتم. هیجانش خوابید. فکر می‌کنم به من گوش نکرد. هر چقدر اصرار کرد دیگه ادامه ندادم.

توی حموم به ماجرای شاهرخ و سمیه فکر می‌کردم که اون  قدیما چقدر این مسئله بولد شده بود. سمیه ۱۶ سالش بود و از نظر من خیلی سنش زیاد بود. شونزده سال سنی بود برای خودش. الکی زمان زیادی رو زیر دوش موندم. با حوله صورتم رو خشک کردم و همون حوله  رو پیچوندم دور موهام و یه حوله دیگه هم دور باقیمانده چیزی که ازم مونده بود. جلوی آینه به صورتم کرم مرطوب کننده میزدم و به داستان خانم ف، عکس‌العمل خپل و ماجرای شاهرخ و سمیه فکر می‌کردم. کمی جلوی آینه موندم. خودم رو نگاه نمی‌کردم. از حموم آومدم بیرون و رفتم وسط سالن. داد نزدم اما آروم هم حرف نمی‌زدم. گفتم من خسته‌م. از اینکه وقتی حرف میزنم صورتت رو اینطوری می‌کنی و از اینکه شاهرخ و سمیه رو نمی‌شناسی. از اینکه خاطره مشترک نداریم. اونم گفت خوب مهم نیست. نداشته باشیم. چه اهمیتی داره؟؟؟ گفت یه چای دم می‌کنم و بعدش تو بهتر میشی.

 

درگیری‌های یه آدم گربه‌دار

آومدم کتابخونه تا این بخش رو تموم کنم و بفرستم برای استادم. اول اکتبر اولین ورژن از این بخش رو بهش داده بودم. یعنی ملاقاتمون اول اکتبر بود و فکر می‌کنم که هفته آخر سپتامبر این بخش رو براش ایمیل کرده بودم. استادم داشت می‌رفت یه شهر دیگه و در نتیجه در یه کافه‌ای در ایستگاه قطار قرار گذاشته بودیم. یه کلیشه‌ای در ذهنم هست که فکر می‌کنم به خاطر دیدن فیلم‌های هالیودی و غیر هالیودی در من شکل گرفته و اونم اینه که فکر می‌کنم آدم باید در کافه کنار ایستگاه قطار با پارتنرش قرار بذاره و من باید با استادم قرار بذارم و پارتنرم در منزل در حال بازی کامپیوتری بود. با ۲۰ دقیقه تاخیر رسیدم، ولی استادم آقایی به خرج داد و این تاخیر رو نادیده گرفت. البته بهش گفتم که من هزاربار ازش عذر‌خواهی می‌کنم. عذرخواهی کردنم به نظر خودم خوبه. مردم بعدش می‌بخشن. خلاصه استادم گفت کارت بد نبوده اما روی سوژه‌ای که باید واقعا کار کنی تمرکز نداشتی و این رو باید تغییر بدی. فکر می‌کنم برای ناامید نکردن من گفت بد نبوده و این تغییر به معنای خوندن حداقل بیست مقاله دیگه به دست میومد. الان یه سری نوشته‌های بدون ساختار دارم که واقعا کاش یکی بود و اینا رو برای من اورگانیزه می‌کرد.

‌می‌خواستم در مورد گربه حرف بزنم و نه درس‌خوندنم. گربه الان شده یکی از ارکان زندگی ما. در هر حالی باید یه فکری برای وضعیت اون بکنیم. مثلا برای همین تعطیلات سال نو و کریسمس می‌خواستیم که گربه رو هم با خودمون ببریم سفر. اما پشیمون شدیم. چون خونه پدر دوستم در و پیکر نداره و اینم یه گربه آپارتمانیه که از خونه بیرون نمی‌ره. گربه رو گذاشتیم خونه خاله دوستم. گربه از روز دوشنبه تا جمعه با شوهرخاله دوستم بود و بعدش هم شوهرخاله برای گربه همه جای خونه عذا و آب گذاشته بود و همینطور دو تا سبد برای قضای حاجت. چون خودش غروب جمعه برای نوئل میومد پیش ما شهرستان و دوشنبه برمی‌گشت پاریس. یعنی گربه ۳ شب توی خونه تنها بوده. اما خوب هم دو تا سبد برای توالت داشته و هم کلی غذا و آب. با این‌حال تمام مدت  همه بهش فکر می‌کردیم. گربه اجتماعییه و دوست نداره تنها باشه. البته دوست هم نداره که بهش دست بزنی. راستش تنها موندنش بهتر از این بود که با خودمون میاوردیمش. هم اینکه راه دور بود و همین اینکه گربه پدر دوستم خیلی گربه وحشی بود. پدر دوستم چند ماهی هست که این گربه رو آورده. یعنی گربه رو خریده. از این گربه‌های لوکسه. خیلی احمقانه‌س گفتن لوکس برای گربه اما خوب همینه دیگه. چنگال‌های خیلی تیزی داره و جثه‌ش از گربه ما هم بزرگتره و من مطمئنم که آگه گربه رو میاوردیم، این گربه وحشی اذیتش می‌کرد. به‌ویژه اینکه ما ناخن‌های گربه‌مون رو کوتاه می‌کنیم و بدبخت چنگال درست و حسابی هم برای مبارزه با این گربه وحشی نداشت. در کل از گربه پدر دوستم خیلی بدم میومد. هم اینکه به شدت بابت زیبایش مورد توجه قرار می‌گرفت و این اگه در حضور گربه ما بود، مطمئنم برای گربه ما خیلی ناراحتی میاورد. گربه‌مون عادت کرده که تنها گربه مورد توجه باشه و بعد در مقابل یه گربه وحشی که بابت زیباییش خرید و فروش میشه، قرار می‌گرفت و واقعا موقعیت نابرابر که هیچی یه جدال نابرابر بود. گربه پدر دوستم از خونه بیرون می‌رفت و کلی برای خودش گشت میزد و همیطور موش شکار می‌کرد اما گربه ما نهایتا پروانه‌ای رو شکار کنه. از هر نظر از این گربه لوکس بدم میومد و وقتی دوتایی تنها بودیم نیشگونش می‌گرفتم و اونم یه میوهای وحشتناکی می‌کرد. گربه احمق زیباترین کاناپه روبه‌روی بخاری رو هم مال خودش کرده بود. اونوقت گربه مفلوک ما که نه خودش لوکسه و نه زندگی لوکسی رو می‌تونه در یه آپارتمان داشته باشه و غمم رو دوچندان کرده بود. هم بابت تنهایی گربه و هم محرومیت گربه‌مون در مقابل زندگی گربه پدر دوستم.

حالا نکته جالب اینکه گربه ما  در اون دو سه روز تنهایی، کاری بود که با سبد‌های توالتش کرده بود. از یکیش یرای شاشیدن استفاده کرده بود و از یکیش هم برای اون یکی کار. این طبقه‌یندیش منو تحت تاثیر قرار داده بود.

از ترس اینکه گربه روی کاناپه یا تخت نشاشه، توالتش رو دوستم زود به زود تمیز می‌کنه. روز یکشنبه هم سبد توالتش رو تمیز کرد و خاکش رو هم عوض کرد و بعد گذاشت توی تراس تا  بوی مواد شویند‌ه‌ش کم بشه. منم کل خونه  جارو کردم و خپل هم تی کشید. ملحفه‌ها رو هم عوض کردم. شب روی تخت دراز کشیده بودم و یه چیزی می‌خوندم. یه باره حس کردم که پام رو یه جای خیس گذاشتم. گربه روی پتو شاشیده بود و شاش تا ملحفه و محافظ تشک رسیده بود. خدا می‌دونه که این ملحفه‌ها وقتی شسته میشن چقدر طول می‌کشه تا خشک بشن و چقدر گربه می‌خواد باهاشون بازی کنه در زمان خشک شدن. پتو رو که دیگه هیچی. بار قبلی هم روش شاشیده بود و داده بودیم خشک‌شویی که تمیزش کنن. این بار هم باید همین پروسه طی بشه. بگذریم که هر بار سی و پنج یورو می‌گیرن که پتو رو تمیز کنن. ولی من همون روز ملحفه عوض کرده بودم. اینا تنها خرابی‌های گربه نیستن. تمام صندلی‌های غذاخوری رو جویده و خیلی از لباسا که روی خشک‌کن هستن رو با چنگالاش پاره‌پوره کرده و همینطور کلی خرابی دیگه می‌تونم اینجا ردیف کنم.

الان ۲ شب میشه که وقت خوابیدن در اتاق رو میبندم که گربه وارد اتاق نشه. معمولا عادت داره که کنار من بخوابه. مسئله برای من بغرنج شده. تا صبح پشت در تاق میشینه  هر چند دقیقه یک‌بار هم به در پنجول می‌کشه. پشت در زوزه می‌کشه. نمی‌فهمم چرا شاشیده روی پتو. سبد توالتش که تمیزه و تنها می‌تونم بگم که از تمیز کردن خونه خوشش نیومده. از صدای جارو برقی می‌ترسه و شاید خواسته اینطوری اعتراض کنه.

این حرفای منو فقط یه آدم گربه‌دار می‌تونه درک کنه. وگرنه این کسانی که همیشه در حال مسخره کردن گربه‌دارها هستن که از گربه‌شون عکس می‌گیرن و در موردش حرف می‌زنن، اینا نمی‌تونن بفهمن یه گربه چقدر می‌تونه مهم باشه. خوب آدم گربه‌ش رو دوست داره. چرا این قابل درک نیست؟؟؟