آنیترا و بقیه

بنا بر تصمیم ننوشتن از خود، تصمیم گرفتم از کسای دیگه‌ای بنویسم. برای تعطیلات کریسمس با بخشی از خانواده دوستپسرم رفتیم مسافرت. البته جای جدیدی نیست و سالی حداقل ۲ و یا ۳ بار میریم. اون بخش دیگه خانواده هم در همان ناحیه زندگی می‌کنن. یه ناحیه‌ای که کلی شهر کوچیک رو در خودش جای داده. چند روزی از مسافرتمون رو با پدربزرگ و مادربزرگ دوستم گذروندیم. بقیه هم بودن. آومده بودیم یه روستای کوچیکی که روستا هم نبود. یه نیمچه‌شهر تعطیلاتی بود که بیشتر خونه‌ها در فصل سرد خالیه و صاحبانش با شروع گرما میان اونجا. از جمله همین پدربزرگ و مادربزرگ دوستم. یه تعداد کمی هم ساکنان دائمیش بودن. شغل این ساکنان دائمی اغلب ماهیگیری بود. من و دوستم چند ساعتی زودتر از بقیه رسیدیم و تونستیم از همسایه ماهیگیر خانواده یه کلید یدک خونه رو بگیریم. رابطه نزدیکی این همسایه با خانواده دوستم دارن. یکی از عوامل این رابطه اینه که  همسایه ۲ تا پسر کوچیک در سن و سال پسر خاله دوستم دارن و این بچه‌ها معمولا با هم بازی می‌کنن. من هم چند باری خونه همسایه رفتم. اما در این سفر بیشتر باهاشون وقت گذروندم. مرد خونه اسمش ژان رنه‌س. همیشه ماهیگیر بوده و از اونجایی که بیشتر زمان  باید روی آب باشه و وقتی هم که در خشکیه، باز هم کلی درگیری داره و اینکه در یه روستا شهر اونطوری هم امکان آشنایی با هیچ زنی نبوده، زمان زیادی رو تنها بوده.  تا اینکه در سن ۴۰ سالگی یکی دیگه از دوستای ماهیگیرش بهش پیشنهاد میده یه زنی از ماداگاسکار بگیره. دوستش معتقد بوده که زن‌های مادگاسکار بسیار قانع و متواضعن و چسی‌های زنان فرانسوی رو ندارن. در ضمن با زندگی یه ماهیگیر بیشتر کنار میان و در یه کلام زن زندگی هستند. البته چیز عجیب دیگه‌ای که شنیدم این بود که پدر دوستپسرم می‌گفت که کشاورزای فرانسوی از اوکراین زن می‌گیرن و یه سری سایت‌های خاصی هست که می‌تونن به اونجا برای پیدا کردن شریک زندگی سر بزنند. دلیلش هم اینه که الان کمتر زن فرانسوی می‌خواد که زن یه کشاور بشه، اما از اونجایی که بخش زیادی از دخترا از اوکراین برای روسپیگری به این طرف اروپا میان، چه بهتر بجای روسپیگری زن یه کشاورز بشن.

خلاصه اینکه ژان رنه اینترنتی یه زنی رو در ماداگاسکار پیدا می‌کنه و بعد از زمان کوتاهی تصمیم به ازدواج می‌گیرن. ژان رنه در این بین سری هم به ماداگاسکار میزنه که بتونه از نزدیک خانم آینده‌ش رو ملاقات کنه. الان یه توضیحی باید در مورد مادر ژان رنه بدم. اسم مادر ژان رنه ژان هست. ژان وقتی اسم دختر باشه متفاوت نوشته میشه و تلفظش هم متفاوته از اسم پسر. ژان مادر هم با پسرش زندگی می‌کنه و هرگز هرگز از اون شهر بیرون نرفته. همیشه همونجا ساکن بوده. یه زن جیغ جیغوییه که نکرده یه بند بندازه، از بس سیبیل داره. من به این پشم پشت لب حساسم. پشم جاهای دیگه پیشکش، اما این پشم پشت لب رو باید زد. ژان مادر در جریان ازدواج پسرش نبوده. از اون طرف ژان‌رنه مدارک مورد نیاز ازدواج رو به شهرداری داده و شهرداری هم طبق سنت یه آگهی می‌چسبونه به دیوار که این فرد قصد ازدواج داره و گویا به این برمی‌گرده که اگه این آدم قبلا ازدواج کرده باشه و دروغ گفته باشه با این اگهی شاید کسی پیدا شد و که به اطلاع عموم برسونه که این فرد متاهله.  یکی از همسایه‌ها این اگهی رو میبینه و به ژان مادر خبر میده. مادر ژان رنه پنیک می‌کنه از این خبر. یکی از ترساش هم این بوده که اگه پسرش ازدواج کنه این دیگه نمی‌تونه با پسرش زندگی کنه.

تلفظ اسم زن ژان رنه برام سخته. فکر می‌کنم باید بگم آنیترا و این تلفظ هم تلفظ مالگاش اسم نیست. آنیترا زن آرومیه. ولی ۲ تا پسرش کاملا به مادربزرگشون رفتن برای سر و صدا کردن. بارهای قبل خیلی صحبت نمی‌کرد. ولی این بار کلی حرف زدیم با هم. پسرخاله دوستم رو برده بودم خونه‌شون که با بچه‌هاش بازی کنه. این وسط مادرشوهرش یعنی ژان از راه رسید. هزار بار منو دیده و فهمیدم که هربار منو با یکی دیگه اشتباه گرفته. با یکی از دوستای آنیترا که اسمش کامیل هست گویا. به عروسش میگه که این واقعا شبیه کامیل نیست و آنیترا هم میگه که کامیل انورکسیا داره و من به اون لاغری نیستم. حالا اینکه کامیل کی هست جالبه. کامیل الان ازدواج کرده و ۳ تا بچه هم داره. کامیل گویا میس کارائییب بوده و من فهمیدم که اگه کارائییب دنیا میومدم، این شانس رو داشتم که میسی چیزی بشم. یه احساس غروری کردم اون لحظه از اینکه منو با یه میس اشتباه گرفتن. می‌خواستم همون لحظه به مادرم خبر بدم که  این همه منو بابت سفید نبودن تحقیر کرده، در عوض در یه جایی به اسم کارائییب مدل ما رو هم می‌پسندن.

آنیترا گفت که این دوستش یعنی میس کارائییب خیلی تحت تاثیر استانداردهای زیبایی فرانسه قرار گرفته و بابت این قضیه بعد از بچه‌دار شدنش دچار اختلال شده. می‌گفت که گویا کمتر از ۴۰ کیلوه و از این بابت هم خیلی خوشحال و راضیه. آنیترا کلی به این معیارهای غربی زیبایی بد و بیراه گفت. می‌گفت این خانم میس بعد از زایمان تا مدت‌ها استخر هم نمیومد. آنیترا گفت واقعن این یه شانسه که یه زن بتونه بچه بیاره و آدم باید این رو نشون بده. یه زن اگه نتونه بچه بیاره که زن نیست و منم تایید کردم. با هم کلی غیبت این پدیده جهانی‌شدن رو هم کردیم. آنیترا هیچ دل خوشی از جهانی‌شدن نداشت. راستش اونقدر مطمئن و حق به جانب حرف زد که من فقط تایید می‌کردم. از این داستان بابا نوئل هم خوشش نمیومد. می‌گفت پارسال یه گیتار به عنوان هدیه کریسمس به پسرش دادن و پسر هم یه روز گیتار رو شکسته. اینم با پسرش حرفش شده که این گیتار خیلی گرون بوده و پسر پنج شیش ساله آنیترا هم گفته که مهم نیست چون اینا رو بابانوئل آورده.

در این بین هم پسر آنیترا یه لاروس قدیمی (دیکشنری فرانسوی) رو آورده و صفحه پرچم کشورهای جهان رو بهم نشون میده و می‌پرسه که پرچم کشورت چیه. هرچی دنبال پرچم می‌گشتم هیچی نبود و بالاخره یه پرچم شیر و خورشید از وسط اون همه پرچم پیدا کردم. بهش گفتم  این رو به نوعی می‌تونی پرچم ایران در نظر بگیری، اما الان این شکلی نیست. دیگه فکر کردم نمیشه برای یه بچه ۶ ساله بشینم پدیده انقلاب  رو توضیح بدم.

زوج ژانه رنه و آنیترا واقعا عالی هستن. هر دو آدم زندگی. ژان رنه یه ماهی دودی‌هایی درست می‌کنه که بهترین ماهی‌دودی‌های دنیاست و سیبیل بسیار مرتبی داره. آنیترا هم زن برازنده‌ایه و کاش بیشتر می‌دیدمشون.

بجز تنبلی، دلیل اصلی دیگه‌ای که از وبلاگ نوشتن ناامیدم میکنه، اینه که آدم میفته تو کار از خود نوشتن. اینکه خود آدم در مرکزیت نوشته‌ش باشه، در دراز مدت به نظرم آزاردهنده‌س. نمی‌دونم به چه لحاظ آزاردهنده‌ست، اما می‌تونم بگم که قشنگ نیست. کاش طوری بود که هر کسی فقط می‌تونست در مورد چیزی غیر از خودش بنویسه. یا لااقل اگر هم قراره در مورد خودت بنویسی، مقداری از خودت فاصله بگیری  و با فاصله از این خود بنویسی.