مسائل خانوادگی

بعضی وقت‌ها به طرز عجیبی به مسائلی باور دارم که خودم هم حیرت می‌کنم. می‌دونم درست نیست ولی دست خودم نیست. خوب این آثار خرافی بودنم همینطور به وجود نیومده و ریشه در مسائل دیگه‌ای داره که اونا جای بحث نیستن. به طور خلاصه اینکه مادرم در گذشته در این فضای جادو جنبل و این چیزا سیر می‌کرد که من همیشه سعی می‌کردم به راه راست هدایتش کنم و اونم می‌گفت که تو سر در نمیاری و هنوز خیلی مونده که به حرفای من برسی. یه بار که خیلی افسرده بودم، مادرم ازم خواست که بریم پیش یه سیدی که بسیار هم خانواده مشهوری هستند. مردم هر وقت می‌خوان برن پیش این سید، میگن که می‌خوان برن خونه آقا. مادرم ازم خواست که بریم خونه آقا. بی‌رمق‌تر از اونی بودم که بخوام باهاش مخالفت کنم. یادم نیست مادرم چطور منو کشوند خونه این سید. مثلاً نمی‌دونم با چه وسیله نقلیه‌ای رفتیم. فقط می‌دونم بعد‌ظهر بود و هوا هم سرد بود. خونه سید پر از آدم بود. همه آومده بودن که سید براشون دعا کنه و گره‌ای از مشکلاتشون وا بشه. داخل یه اتاق بزرگی نشسته بودم که زن‌ها یه طرف نشسته بودن و مردها هم یه طرف. نمی‌دونم مادرم چطور منو متقاعد به این کار کرده بود. شاید خیلی ناامید از همه جا بودم که پیشنهادش رو قبول کرده بودم. خونه سید در محله قدیمی از شهر بود که به محله چوب‌ فروش‌ها معروفه. خونه سردی بود. همه هم روی زمین سرد نشسته بودند. وقتی نوبت ما شد، منو مادرم روبه‌روی سید قرار گرفتیم. مادرم یه چیزی مثل این گفت که این دختر من خیلی وقته خوشحال نیست و از این حرفا. نمی‌دونم که آیا مکالمه‌ای بین من و سید رد و بدل شد یا نه. ولی خیلی عجیب بود. هنوز هم وقتی یادش میفتیم، سرمای اون روز داخل خونه رو دوباره توی خودم حس می‌کنم.

طرفای ما یه ضرب‌المثلی هست که میگه پدر گناه می‌کنه و پسر گرفتار مکافاتش میشه. نمی‌دونم که آیا ضرب‌المثل رو درست گفتم یا نه، اما یه چیزی در همین معنیه. پدربزگم خیلی سال میشه که مرده. موجود عجیبی بود. پدرِمادرم بود. با پای خودش رفته بود و شناسنامه گرفته بود و همون روز هم شده بود تاریخ تولدش. اینکه کودکیش چطوری گذشته رو نمی‌گم. حال نوشتنش نیست. اما میشه گفت که مرد ظالمی بود. مباشر روستا بود. همه کاری هم کرده بود. بسیار آدم مردسالاری بود. قد خیلی بلندی داشت و گوشش هم سنگین بود. مردم همیشه به نیکی ازش یاد می‌کنن، البته این هم جای بحث دارد که ما علاقه‌ای به بحث درباره آن نداریم. مادر بزرگم زن دومش می‌شد که زمان ازدواج فقط ۱۲ سال داشت و پدربزرگم بیشتر از ۴۰ سال. بین فامیل دودستگی بود. مادرم نخودی بود. هم این ور بود و هم اونور. یه دسته از پسرای پدربزرگم که اتفاقاً دایی‌های تنی هم بودن، با یه دسیسه‌ای اموال پدربزرگم رو بالا کشیدن که از مال و منالشون چیزی به دامادها نرسه. بحث‌های کثیفی بعد از مرگ پدربزرگ در جریان بود و هست. گاهاً به دعوا هم کشیده شده. ۳پسر از پسرهای پدربزرگم، جوانمرگ شدن. الان هنوز ۳ تای دیگه‌شون زنده هستن.
چند روز پیش با مادرم حرف می‌زدم. حدود ۲ سالی هست که با این ۳ برادری که زنده هستن، قطع رابطه کرده و در آخرین دعوا، قرار بر این شد که دیدار بعدی رو به قیامت بندازن. گویا دیدار به قیامت نیفتاده و مادرم به دیدن برادرش رفته بود. گفت که روی دماغ داییم، چیزی شبیه جوش بوده که هر روز وضع بدتری پی می‌کرده و این برادر مادرم هم هیچوقت دکتر نرفته بابت این جوش. وضع هی بدتر و بدتر میشه و ماهها از این ماجرا می‌گذره که بالاخره دکتر میره و معلوم میشه که این سرطانه. مادرم هم برای عیادت به دیدار برادرش رفته بود. وقتی این داستان رو شنیدم، قبل از اینکه بدونم چه حسی از ماجرا دارم از مادر پرسیدم که حسش چیه. و مادرم گفت که نمی‌دونه. گفت دیگه حوصله عزاداری نداره. راست هم می‌گفت. مادرم برای یکی از دایی‌هام که بسیار هم مهربان بود، ۴ سال سیاه پوشید. اما من از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم. این دایی که الان مریضه، به شدت آدم سرد و دوست نداشتنی بود. هرگز یادم نمیاد که کوچکترین مهربانی ازش دیده باشم. بچه هم که بودیم، بعضی وقتا ازش کتک می‌خوردیم. با این همه غمم گرفت. دلم خواست دوباره ببینمش.
بعد در تنهای، خیلی جدی به این ضرب‌المثل فکر کردم. اینکه پدر گناه می‌کنه و پسر تاوان میده. کلاً ضرب‌المثل پر ایرادیه. کاری به ایرادش ندارم. با خودم فکر کردم که همه دایی‌هام دارن جوانمرگ میشن. البته این دایی‌ مریضم الان بالای ۵۰ سال داره و خوب به نظرم هنوز پیر نشده. حداقل در مقایسه با پدربزرگی که دویست سال عمر کرد، جوان به حساب میاد. نمی‌دونم چرا فکر کردم اینا تاوان گناهای پدربزرگم رو پس میدن، چون در یه سطحی خودشون هم به هیچ عنوان آدم‌های معصومی نبودند.
افکار احمقانه‌م رو با دوستم در میان گذاشتم و اونم گفت که کلاً انسان بی‌عقلی هستم.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s