زمانی که مقدمه از اصل ماجرا طولانی‌تر می‌شود.

یه آریشگری بود که مادرم مدام برای ابرو درست کردن، پیش اون می‌رفت. خیلی هم کارش بد بود به نظرم و هر بار خراب می‌کرد. چند بار به مادرم گفتم که پیش یکی دیگه برو، چون این کارش خوب نیست و مادرم هم قبول نمی‌کرد. چند سالی بود که پیش این خانم می‌رفت. حتی یکی دو بار هم وقتی مادرم می‌خواست آریشگاه بره، منم همراهیش کردم. یه آرایشگاه بسیار محقر بود. یه چند تایی تصویر عروس و زن‌هایی با  چشم‌های مشکی و ابروهای هشت  به در و دیوار آویزان بود. تعدادی هم شامپو، کرم، رنگ مو…  برای فروش توی ویترین گذاشته بودن. خانم آریشگر که غزاله نام داشت، می‌گفت که این لوازم بهداشتی آرایشی رو از بانه و جوانرود خریده. همراه غزاله، خواهرشوهر غزاله هم اونجا کار می‌کرد. این خواهرشوهر غزاله از همسرش به خاطر اعتیاد جدا شده بود و از پولی که با آرایشگری کسب می‌کرد، برای خودش طلا می‌خرید و  بعدها با یه راننده تاکسی ازدواج کرد. دختری هم زایید. داخل گیومه بگم، خودم هم نمی‌دونم چرا به شغل همسر تازه اشاره کردم. پیش میاد دیگه از این چیزا. مثلن یه بار یکی از دخترای قدیم دانشگاه رو اتفاقی با همسرش دیدم و در معرفی شوهرش گفت که مهندس هستن. حالا اصلن اسمش رو نگفت و به همون مهندس اکتفا کرد. الان نمی‌دونم که این راننده تاکسی گفتن منم هم آیا شبیه همون مهندس گفتنه یا نه و به هر حال مهم نیست. برگردم به داستان غزاله. شوهر غزاله معتاد بود و البته بیکار. توی خونه استراحت می‌کرد. آرایشگاه غزاله که در واقع انگار قبلن پارکینگ ماشین بوده و خوب غزاله اون رو تبدیل به آریشگاه کرده بود، کنار خونه‌شون بود. غزاله بعضی وقتا برای چند دقیقه آریشگاه رو ترک می‌کرد که بره به نیازهای همسرش (آب ، غذا و…) برسه. باید بگم که یه بار منم ابروم رو اونجا درست کردم. ابروی صاف بدون حالت منو رو تا جایی باریک کرد که ازش یه ابروی هشت اغراق‌آمیز درآورد.

این پاراگراف بالا در واقع مقدمه‌ای بود برای ماجرایی که در این پاراگراف قراره  بنویسم. چند شب پیش با مادرم تلفنی حرف می‌زدم و اونم در حین حرفاش گفت که همون روز بعدظهر آرایشگاه رفته. ازش حال غزاله رو پرسیدم. گفت که پیش غزاله نرفته و یه آرایشگاه دیگه رفته. فکر کردم که غزاله حتمن از اون جا رفته. مادرم توضیح داد  که غزاله سر جاشه و به علت دیگه‌ای آرایشگاهش رو عوض کرده. می‌گفت که دیگه نمی‌تونست تحمل کنه، چون غزاله به شدت دهانش بو می‌داده و از اونجایی که عزاله خیلی کند دسته و وقت زیادی رو صرف درست کردن ابرو می‌کنه، مادرم فکر کرده بهتره که آرایشگاهش رو عوض کنه که از شر بوی دهان غزاله راحت بشه.

طفلک غزاله. زن جوون و قشنگیه. مطمئنم راه‌حلش برای برطرف کردن بوی دهان اینه که دندونای خراب رو دونه به دونه به جای ترمیم و درست کردن، می‌کشه و بعد  یه دس دندون مصنوعی می‌گیره.

Publicités

Une réflexion sur “زمانی که مقدمه از اصل ماجرا طولانی‌تر می‌شود.

  1. یه دوستی داشتم که مال یکی از شهرای استان فارس بود. می گفت تو شهرشون یه آرایشگاهه که طبقه ی بالاش خونه ی خانوم آرایشگره. شوهر اون خانوم هم بیکار و علاف بود. قسمت غم انگیز داستانش ولی این بود که می گفت این خانوم می دونست یه سری از مشتری هاش یه راست از زیر دستش می رن طبقه ی بالا. هنوزم بعد این همه سال یادم می افته غصه می خورم.

    J'aime

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion / Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion / Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion / Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion / Changer )

Connexion à %s