پنجشنبه کتابخونه بودم که کار کنم. به خاطر ندارم که روی چه مبحثی کار کردم.الان سعی کردم که یادم بیاد نهار پنجشنبه چی بود. نهار دانشگاه بود که با بچه‌ها بودم. تیکه‌ای گوشت خرگوش بود با برنج و عدس. همراهش یه کاسه سالاد هم بود. هویچ رنده شده با چیزی شبیه کاهو و پنیر. ساعت ۶ هم با دوستی قرار داشتم. شام نخوردیم. اون منو به یه نوشیدنی مهمون کرد. سر راه برگشت به خونه از این فروشگاه مارکس اسپنسر خرید کردم. ماست، شیرینی، سوسیس و چای خریدم. خپل یه غذایی درست کرده بود که مخصوص جنوب شرقی فرانسه بود. غذای سنگینی بود. پر از سیب‌زمینی، پنیر، خامه و نوعی ژامبون… . حدودای ساعت یک خوابیدم.
یادمه با سردرد بیدار شدم. اینم یادم میاد که خپل ازم می‌پرسید که اسمش رو بلدم یا نه. هوشیاری نسبت به وضعیت خودم نداشتم. ۲بار توالت رفتم و بار دوم استفراغ کردم. همه چیزایی که برای نهار و شام خورده بودم رو برگردوندنم. شبیه این ماشینایی بودم که توشون چوب یا کارتن و کاغذ میریزی و بعد از یه دهانه دیگه همه‌رو خورد و خاکشیر بیرون میدن. هنوز نمی‌دونستم که تشنج کردم. قرصام تموم شده بود و منم دکتر نرفته بودم. خیلی وقت بود که تشنج نکرده بودم و فکر می‌کردم که دیگه حمله بهم دست نمی‌ده.
ساعت حدودای ۹ صبح، خپل یه لیوان چای برام آورد. از شیرینی‌های شب قبل هم که خریده بودم، آورد. شبیه شیرینی نارگیلی‌های ایران بود و به همین دلیل خریده بودمشون، اما شیرینی بادامی بود. یه نوع دیگه‌ای از شیرینی بادامی هم داشتیم. این نوع دوم، ظاهرشون مثل شیرینی فومن بود. خپل گفت که گرچه شیرینی که تو خریدی، ظاهر زیباتری دارن، اما اون همون نوع فومنی روترجیح میده.
مطب دکتر عمومیم به خونه نزدیکه. از ساعت ۲ به بعد میاد کابینش. دوستپسرم توی یه ورق، براش نوشت که موقع حمله چه اتفاقی برام افتاده و منم هیچ کنجکاوی نداشتم که بدونم چطور بودم. فقط می‌دونم که به یه زبان دیگه که احتمالاً یا کوردی بوده و یا فارسی، صحبت می‌کردم. طرفای ظهر با دوستی که از امراض من باخبره، از طریق اسکایپ صحبت می‌کردم. همزمان خپل زنگ زد. انگار دوباره حمله بهم دست داد. صفحه کامپیوتر روبه‌روم بود و من تنها یه نوار باریک از گوشه صفحه رو می‌دیدم. دقیق‌تر اینکه به نظر ۹۰ درصد چشمم نمی‌دید.
برگه‌ای که خپل نوشته بود رو فراموش کردم. اما خوب بعد از تماس تلفنیمون، مستقیم آومد مطب دکتر. یه کم که واقعه رو شرح داد، دلم سوخت که شاهد همچین اتفاقی بوده. البته لازم نبود که همه چیز رو برای دکتر بازگو کنه، دکتر بلافاصله خودش تشخیص داد. قرص رو ۲ برابر کرد و گفت که تا آخر عمرت باید مصرف کنی و همین.

واقعیتش تا اینجا خوب بود. روز جمعه قرار داشتم و قرارم رو لغو کردم که استراحت کنم. ولی روز شنبه رو می‌خواستم با دوستام بگذرونم و شبش رو هم با دوستپسرم می‌خواستیم بریم یه غذاخوری ژاپنی. با ۲ تا از دوستای دخترم یه چرخی توی مرکز خریدا زدیم و من یه ماتیکی هم خریدم. بعد رفتیم یه جایی  نشستیم. تا حدی احساس می‌کردم که خیلی مثل همیشه نیستم. منظورم به لحاظ جسمیه. خوب فکر کردم به خاطر عوارض تشنجه. اما دیروز و امروز. به هیچ عنوان تعادل نداشتم. مثلاً می‌خوردم به در و دیوار و مدام احساس خستگی می‌کردم. همینطور هم معده‌درد. دردم به ویژه امروز خیلی بیشتر بود. هوا سرد بود، ولی در عوض آفتابی بود و اونقدر قشنگ بود. صبح نمی‌تونستم تصور کنم که امروز رو مجبورم توی خونه بمونم. به دکترم زنگ زدم. قرار شد که مصرف‌ قرصا رو به حالت قبل برگردونم. البته خودم امروز این کار رو کرده بودم. فقط وقتی این آفتاب رو می‌دیدم و اینکه من نمی‌تونستم بیرون برم، به این فکر می‌کردم که اگه بر اثر پیری و یا بیماری، خونه‌نشین بشم. فکر کردن به این منو واقعن غمگین میکنه. از بابت خونه نشینیش غمگین میشم. الان حالم خوبه و اونقدر خوشحالم که وقتی میرم توالت، نمی‌فتم یه ور توالت.

خوب باید بگم خیلی چیزای دیگه هم از این چند روز یادم آومد و حافظه‌م هنوز خیلی از کار نیفتاده و لازم به خودافشاگری بیش از حد نیست.

.

دانشگاه یه جلسه‌ای گذاشته بود که در شهر دیگه‌ای برگزار می‌شد. یه هفته قبل از رفتنم تازه تصمیم گرفتم که بلیط قطار بخرم. اگر بلیط رو از یکی دو ماه قبل نخری، بعد مجبور میشی که چندین برابر گرون‌تر بخری. قیمت بلیط رفت و برگشت میشد یه رقمی بیشتر از ۲۰۰ یورو و از اونجا که جلسه هم ساعت ۹ شروع میشد، باید یه روز قبلش به این شهر می‌رفتم و طبیعتا باید جایی برای خوابیدن هم پیدا می‌کردم. البته که دانشگاه این هزینه‌ها رو برمی‌گردوند، اما حوصله نامه‌نگار بابت پس‌گرفتن این پول‌ها رو نداشتم، تصمیم گرفتم که کار رو ساده کنم. با ۴۴ یورو برای رفت برگشت، بلیط اتوبوس  شب خریدم. اینطوری صبح ساعت ۶ می‌رسیدم و بعد دوباره شبش سوار اتوبوس می‌شدم و صبحش می‌رسیدم پاریس.

ساعت ۶.۴۰ دقیقه صبح رسیدم مولوز. با نگاه کردن به تابلو‌های راهنما، سعی کردم که مسیر مرکز شهر رو پیدا کنم. هوا واقعن سرد بود و منم نمی‌خواستم توی این سرما پیاده‌روی کنم. از یه مرد جوان آفریقایی‌تبار آدرس مرکز شهر رو پرسیدم. اونم یه سری توضیحات داد و بعد کلاًَ تصمیم گرفت که منو تا مرکز شهر همراهی کنه که البته منم گفتم همون آدرس که دادی کافیه و اونم گفت که نه من چطور می‌تونم وقتی یه خانمی مثل شما ازم آدرس می‌خواد، تنها ولش کنم. بعد هم  ادامه داد که من بدون هیچ ترسی از اون آدرس پرسیدم. در معرفی این آقا، به آفریقایی بودنش اشاره کردم و دلیلش هم تاکید خودش بر این مسئله بود که می‌گفت مردم از یه سیاه آدرس نمی‌پرسن. واقعیتش برام سخته باور اینکه کسی به خاطر سیاه بودن کس دیگری، ازش آدرس نپرسه. من می‌خواستم از یکی آدرس بپرسم و بعد اونم می‌خواد منو تا مرکز شهر برسونه چون من  ازش نترسیدم. آخه من چه اهمیتی دارم که اون نگران ترسیدن من باشه و بعد برای جبران نترسیدنم، بخواد منو همراهی کنه. بهش گفتم که نگران نباش، من اینقدر سفید نیستم که کفایت کنه برای ترسیدنم. این اتفاق یه بار دیگه هم برای من در برخورد با ۲ مرد آفریقایی تبار دیگه رخ داده. یه بار توی سن دنی داخل قطار شدم. وقتی که کنار ۲ مرد آفریقایی نشستم، بازم برگشتن و گفتن که آیا من از اونا نترسیدم.  گفتم که از چی باید بترسم و اونا هم گفتن که حالت عادیش اینه که بترسی. نمی‌دونم چه توضیحی باید برای این داستان بدم. حتی می‌تونم بدبینی هم به خرج بدم که اینا از این سوژه برای شروع صحبت شاید استفاده بکنن. چون در هر دو بار که این ماجرا پیش آومد، بعد اونا اصرار کردن که بازم همو ببینیم.

کسانی که در جلسه شرکت کرده بودن، تقریباً با لباس رسمی بودن و چندین نفر از خانم‌ها حتی کت هم پوشیده بودن. من صورتم رو هم نشسته بودم و با همون لباسایی که سوار اتوبوس شده بودم، توی جلسه شرکت کردم. فقط سعی کردم یه توالت پیدا کنم که موهام رو یه بررسی کنم که  کمی از حالت وحشی بودن درشون بیارم و اینکه شلواری هم که پوشیده بودم، در یه جاهایی پاره‌گی داشت. البته شلوار قشنگیه، ولی خوب یه بار که نیمه‌های شب از مهمونی برمی‌گشتیم، نمی‌دونم که به یه درخت خوردم یا یکی از این درختچه‌هایی که کنار خونه‌مونه. بعد شلوارم در اثر این برخورد  از چند جا سوارخ شد. یه شلوار آبی تیره‌س که وقتی می‌پوشمش به خاطر تضاد رنگ شلوار با پوستم، پارگیش رو کاملن نشون میده. جلسه گروه هم تکرار یه سری موضوعات بود که از قبل می‌دونستیم. منم همزمان که منتظر رسیدن ساعت نهار بودم، با خودکار جاهایی که پوستم از پارگی‌های شلوار پیدا بود رو رنگ کردم که یه دست بشه با شلوار. جلسه ساعت ۵ عصر تمام شد. اتوبوس برگشت برای ساعت ۱۱.۳۰ دقیقه شب بود. باید یه جوری خودم رو سرگرم می‌کردم. با یکی از دخترا که ماریون نامی بود و اونم از شهر دیگه‌ای آومده بود، قرار شد که شب رو با هم بگذرونیم. ماریون فردای اون روز برمی‌گشت. با هم رقتیم مرکز شهر دوباره. کلی سیگار کشیدیم و همزمان هم شهر رو تماشا می‌کردیم. البته ماریون از من حراف‌تر بود و تمام مدت صحبت می‌کرد و من واقعن نمی‌تونستم موفق بشم که به همون اندازه اون حرف بزنم. سرعتش از من خیلی بیشتر بود. خیلی هم بیشتر از من سیگار می‌کشید. به نظرم توتونش با چیزی قاطی بود، چون بوی حشیش می‌داد سیگارش. البته بهش گفتم که چی قاطی توتونت کردی و اونم گفت که چیزی به جز تنباکو نیست. یکی از ویژگی‌های ماریون این بود که هر وقتی می‌خواست  در مورد زن‌ها و دخترا حرف بزنه، اونا رو نانا خطاب می‌کرد. مثلاًِ به جای اینکه بگه اون دختره رو دید، می‌گفت که اون نانا رو دیده. نانا کلمه کاملاً کوچه بازاریه. ماریون برام گفت که قبلاً لیل زندگی ‌کرده و یه رشته دیگه‌ای هم می‌خونده. حدود ۵ سال لیل بوده و ۳ سال اول اقامتش در لیل،  دوست‌پسرش لندن درس می‌خونده و اینم هر آخر هفته با اتوبوس می‌رفته لندن که دوستش رو ببینه. بعد از ۳ سال پسره میاد پاریس و ماریون هم دیگه آخر هفته‌ها به جای لندن با اتوبوس میومده پاریس که پیش پسره باشه. خلاصه آخرش لیسانسش رو هم نمیگیره. اما دوست‌پسرش در یه شهر دیگه‌ای کار پیدا می‌کنه و ماریون هم به دنبالش میره همون شهر و اونجا ماریون شروع میکنه به خوندن لیسانس روانشناسی. لیسانسش رو ۳ساله تموم می‌کنه و البته کار خیلی عجیبی هم نبوده، چون لیسانس فرانسوی ۳ساله‌ست. برای مستر یکی از این سوربون‌های پاریس پذیرش می‌گیره، اما دوستش راضی نیست که این بره پاریس و در نتیجه ماریون مسترش رو توی همون شهرستان شروع می‌کنه.

هر لحظه منتظر بودم که بگه با این دوست‌پسرش تموم کرده ولی تا اینجای داستان هنوز تموم نکرده بود. منظورم تا اینجایی که سال اول مستر بوده و ماریون ادامه که که بعد یه شب یه درد خیلی عجیبی رو در شکمش حس می‌کنه. ابتدا فکر می‌کرده که شاید آپاندیس باشه و میره بیمارستان. معلوم میشه که سرطان تخمدان داره و سرطان در مرحله بدی هم بوده. نتیجه اینکه تخمدان‌ها رو درمیارن. اما دوست‌پسرش همزمان با دوره بیماری این، شروع می‌کنه به بداخلاقی و بهانه‌گیری‌های الکی. بعد معلوم میشه که پنهانی برای خودش معشوقه‌ای هم گرفته. اختلافات اونقدر زیاد میشه که پسره با خشونت تمام یه شب ماریون رو با وسیله‌هاش میندازه بیرون توی خیابون. این ماجرا برای زمانی بوده که ماریون در حال پیگیری پروسه درمانش بوده. برام تعریف کرد که یه اتاق ۹ متری پیدا کرده و همزمان که شیمی‌درمانی می‌رفته، میومده کتابخونه و کارای درسیش رو انجام میداده. می‌گفت که عین یه نبرد بود این ماجرا و حسش تنها خشم بوده و نه چیز دیگه‌ای. حتی وقتی که اینو تعریف می‌کرد، بیشتر از اینکه حس همدردی و ترحم شنونده رو جلب کنه، حس خشم رو ایجاد می‌کرد. من به عنوان شنونده این حرف‌ها واقعن عصبانی بودم.

شب طولانی بود. ما از خیلی چیزا حرف زدیم. از کارهای تحقیقاتی دانشگاه، تا انتخابات آمریکا و فرانسه، مانگاهای ژاپنی، باند دسینه‌های فرانسوی، سینما، آشپزی، سفر… . تا کنار اتوبوس هم با من آومد.

زمانی که مقدمه از اصل ماجرا طولانی‌تر می‌شود.

یه آریشگری بود که مادرم مدام برای ابرو درست کردن، پیش اون می‌رفت. خیلی هم کارش بد بود به نظرم و هر بار خراب می‌کرد. چند بار به مادرم گفتم که پیش یکی دیگه برو، چون این کارش خوب نیست و مادرم هم قبول نمی‌کرد. چند سالی بود که پیش این خانم می‌رفت. حتی یکی دو بار هم وقتی مادرم می‌خواست آریشگاه بره، منم همراهیش کردم. یه آرایشگاه بسیار محقر بود. یه چند تایی تصویر عروس و زن‌هایی با  چشم‌های مشکی و ابروهای هشت  به در و دیوار آویزان بود. تعدادی هم شامپو، کرم، رنگ مو…  برای فروش توی ویترین گذاشته بودن. خانم آریشگر که غزاله نام داشت، می‌گفت که این لوازم بهداشتی آرایشی رو از بانه و جوانرود خریده. همراه غزاله، خواهرشوهر غزاله هم اونجا کار می‌کرد. این خواهرشوهر غزاله از همسرش به خاطر اعتیاد جدا شده بود و از پولی که با آرایشگری کسب می‌کرد، برای خودش طلا می‌خرید و  بعدها با یه راننده تاکسی ازدواج کرد. دختری هم زایید. داخل گیومه بگم، خودم هم نمی‌دونم چرا به شغل همسر تازه اشاره کردم. پیش میاد دیگه از این چیزا. مثلن یه بار یکی از دخترای قدیم دانشگاه رو اتفاقی با همسرش دیدم و در معرفی شوهرش گفت که مهندس هستن. حالا اصلن اسمش رو نگفت و به همون مهندس اکتفا کرد. الان نمی‌دونم که این راننده تاکسی گفتن منم هم آیا شبیه همون مهندس گفتنه یا نه و به هر حال مهم نیست. برگردم به داستان غزاله. شوهر غزاله معتاد بود و البته بیکار. توی خونه استراحت می‌کرد. آرایشگاه غزاله که در واقع انگار قبلن پارکینگ ماشین بوده و خوب غزاله اون رو تبدیل به آریشگاه کرده بود، کنار خونه‌شون بود. غزاله بعضی وقتا برای چند دقیقه آریشگاه رو ترک می‌کرد که بره به نیازهای همسرش (آب ، غذا و…) برسه. باید بگم که یه بار منم ابروم رو اونجا درست کردم. ابروی صاف بدون حالت منو رو تا جایی باریک کرد که ازش یه ابروی هشت اغراق‌آمیز درآورد.

این پاراگراف بالا در واقع مقدمه‌ای بود برای ماجرایی که در این پاراگراف قراره  بنویسم. چند شب پیش با مادرم تلفنی حرف می‌زدم و اونم در حین حرفاش گفت که همون روز بعدظهر آرایشگاه رفته. ازش حال غزاله رو پرسیدم. گفت که پیش غزاله نرفته و یه آرایشگاه دیگه رفته. فکر کردم که غزاله حتمن از اون جا رفته. مادرم توضیح داد  که غزاله سر جاشه و به علت دیگه‌ای آرایشگاهش رو عوض کرده. می‌گفت که دیگه نمی‌تونست تحمل کنه، چون غزاله به شدت دهانش بو می‌داده و از اونجایی که عزاله خیلی کند دسته و وقت زیادی رو صرف درست کردن ابرو می‌کنه، مادرم فکر کرده بهتره که آرایشگاهش رو عوض کنه که از شر بوی دهان غزاله راحت بشه.

طفلک غزاله. زن جوون و قشنگیه. مطمئنم راه‌حلش برای برطرف کردن بوی دهان اینه که دندونای خراب رو دونه به دونه به جای ترمیم و درست کردن، می‌کشه و بعد  یه دس دندون مصنوعی می‌گیره.