Le Jeu de l’amour et du hasard

فیلمی عبداللطیف کشیش دارد که می‌شود برابر فارسی اجتناب یا گریز را برایش به کار برد. داستان فیلم درباره چند نوجوان فقیر ساکن گتو‌های حاشیه‌ پاریس است که قصد بازی کردن پیس تئاتری ازپیر شارل دو ماریو را دارند. زبان نمایشنامه، زبان قرن ۱۷ و یا ۱۸ است . البته اضافه کنم که زبان نمایشنامه، زبان طبقه بورژا بود. اما این چند نوجوان، با زبانی که از زبان فرانسه استاندارد، فاصله زیادی داد و به  فکر می‌کنم به آن زبان گتویی می‌گویند، صحبت می‌کردند. من نمی‌خواهم در مورد زبان فیلم حرفی بزنم. نکته دیگری باعث شد که این یادداشت را بنویسم. کارگردان برای این فیلم از بازیگران آماتور استفاده می‌کند. بازیگرانی که در عمل همان نقشی که در زندگی واقعی دارند را اینجا در فیلم، بازی می‌کنند. پسری که یکی از نقش‌های اصلی فیلم را بازی می‌کند، عثمان الکراز است. در زمان فیلم ۱۳ سال داشت و دقیقا در یکی از همان ساختمان‌های فقیر نشینی که فیلمیرداری انجام شده، ساکن بوده است. کارگردان برای چند ماه این نوجوان را از زندگی مفلوکش جدا می‌کند و او را وارد دنیایی کاملا متفاوت با زندگی معمولش ، می‌کند. تجربه کردن لحظاتی که هیچ‌گونه ارتباطی با لحظاتی که این نوجوان به عنوان فردی از طبقه محروم گذرانده، ندارد. بعد از فیلم هم دوباره به همان زندگی فلاکت‌باری که از قبل داشته‌، برمی‌گردد.  می ۲۰۱۶، پسر ۱۳ سال فیلم که الان ۲۶ ساله‌ست، داستان زندگیش را با کمک فرد دیگری، کتاب کرده و امیدش این‌ست که کسی بخواهد از سناریوی زندگی این آدم، فیلمی بسازد که او دوباره به سینما برگردد. یکی  دو تا مصاحبه از او خواندم و گویا بعد از فیلم، کارگردان او را رها می‌کند و در نهایت هم بجای ۸۰۰۰ یوروی قرارداد، تنها ۲۵۰۰ یورو به این می‌رسد. البته عبداللطیف کشیش کارگردان است و خیر اجتماعی به حساب نمی‌آید و برای فیلمش که بسیار هم فیلم خوبیست، احتیاج به دانش‌آموز فقیری دارد که فرانسه را با زبان حاشیه‌نشینان صحبت کند و … . انگار مسئولیت کارگردان اینجا تمام می‌شود. مثل این است که کسی بچه فقیری که به مزه نان خالی عادت کرده است را بردارد و ببرد نایب چلوکباب به خوردش بدهد و البته این آخرین چلوکبابی‌ست که می‌خورد. حالا خیلی هم اگر ربطی ندارد حرفم، قصدم فقط آوردن مثالی بود.

داستان عثمان یادآور فیلم‌های مشابه نسخه ایرانیش است. باشو، شهر زیبا، کلوزآپ. اعلا در شهر زیبا، جوانی پایین شهری بود که در فیلم فرهادی همان نقش پایین‌شهری را بازی کرد. بعد هم کار فرهادی با او تمام شد و به نظرم الان هرازگاهی سریالی بازی می‌کند. خودش در اینستاگرامش در این باره توضیحاتی می‌دهد. باشو که درحال حاضر صاحب دکه در کنار خیابان است و خورده ریز می‌فروشد اما حسین سبزیان که بیشتر از همه نقش خود واقعیش را بازی کرد و بعد از بازی در کلوزاپ، دیوانه‌تر شد و در نهایت هم با بدبختی مرد.

در آخر، البته که تیتر ربطی با محتوا دارد.

Publicités

یه بار یکی از من پرسید که آیا در حال حاضر حسرت چیزی رو دارم و واقعیتش هر چقدر فکر کردم چیز خاصی به ذهنم نرسید. حالا اینکه چیزی به ذهنم نرسید، دلیل بر قرار داشتن در یه وضعیت عالی و یا خوب نیست، اما خوب حسرتی هم نبود. اون موقع البته تنها حسرت یه چیزی رو داشتم. گفتنش هم خنده‌داره و هم کلیشه. یه مهمانی ویژه‌ای داشتیم و من می‌خواستم توی اون مهمانی با یه موزیکی که برام نوستالوژیک بود، برقصیم. ولی اونقدر روز مهمانی، روز پیچیده‌ای بود که من فراموش کردم. خوب این حسرتی بود که داشتم. البته یه حسرت دیگه هم دارم. این شاید روزی امکان برآورده شدن داشته باشه. داستان این حسرت از این قراره که دوستپسرم ازم خواست باهاش به غواصی برم. من هم البته از آب می‌ترسم و اونم به من اطمینان داد که ترس نداره و فقط کافیه بلد باشی نفس بکشی. خوب نفس کشیدن که بلد بودن نمی‌خواست و در نتیجه منم با تردید قبول کردم. سوار قایق بودیم و یکی داشت یه سری توضیحات رو در رابطه با پروسه زیر آب رفتن می‌داد. البته من چیز زیادی متوجه نمی‌شدم. اصلن اسم ابزار الات غواصی رو به فرانسه نمی‌دونستم.  دوستم از من پرسید که آیا همه‌چیز رو فهمیدم و منم با سر تایید کردم. نتیجه خیلی فاجعه بود. زیر آب  وحشت کردم. اصلن نمی‌تونستم با اون وسیله‌ای که داخل دهانم بود، نفس بکشم. واقعن فکر می‌کردم که دیگه تموم شد و من همین‌جا می‌میرم. تجربه ناموفقی بود و دوباره برگشتم داخل قایق.

چند وقت بعد با دوستم به یه دورهمی که برای اکیپ غواصی‌شون بود، رفتم. مسئول اکیپ سعی می‌کرد که منو قانع کنه که ترسی نداره و بعد هم برای دست‌انداختنم گفت که از رفتن زیر دوش آب شروع کن.

دیشب رفتیم وفیلم ادیسه رو دیدیم. فیلم در مورد زندگی ژاک کوستوه.  فهمیدم که به یه نوعی آدم خیلی مهمیه و خیلی مهم‌تر از لوی چهاردهم و الن دولن :). البته که من تا دیشب نمی‌شناختمش. ژاک کوستو خیلی کارا از جمله بهبود تجهیزات زیر آب رفتن و کشف جهان زیر آب و مستدسازی…کرده که برای شناختنش من ارجاع می‌دم به ویکیپدیا. مثل یه آدم شیفته فیلم رو دیدم. از دیدن اون تصاویر داخل اقیانوس به گریه افتادم. باور کردنی نبود. یه جهان کاملن رازآلود اون زیر بود. ژاک کوستو کارغواصی و زیر آب رفتن رو از دهه ۵۰ شروع کرده بود. فیلم نشون میده که بشر آلوده کردن کره زمین رو خیلی وقته شروع کرده. یه جایی وسطای فیلم ، یکی یه سطل زباله رو خالی کرد توی اقیانوس. خوب تا حالا زیاد دیدم که چطور خودم و بقیه در حال الوده کردن محیط زیست هستیم، اما دیدن اون زباله‌های روی آب خیلی سخت بود. مطئمنن مسئله الودگی محیط زیست همون یه سطل زباله نیست.

حسرت بعدیم اینه که چرا نمی‌تونم زیر آب برم.

بحث سر خود‌خواهی، خودشیفتگی و یا هر چیزی نزدیک به این نیست. بحث سر  محدودیت‌ها‌ست. حالا نمی‌دونم چطور منظورم رو بگم. می‌خواستم بگم که خودم در مرکزم. مرکزیت خودم به این خاطر است که وقتی دست به قضاوت یا تفسیر وقایع می‌زنم، این عمل رو در رابطه با خودم تعریف می‌کنم. مثلن می‌گم خوب اگه من بودم این کار رو نمی‌کردم و یا من اینطوری برداشت می‌کنم و هر چیز دیگه‌ای. همه چیز در رابطه با من سنجیده می‌شه. وقتی به حرفای بقیه هم گوش می‌کنم، اونا هم این کار رو می‌کنن. نمی‌خوام سر اینکه «من» چی هست توضیحی بدم. حوصله اینکه بخوام  بحث بنیادی بکنم، رو ندارم. تنبلی مانع از این میشه که از یه سطحی فراتر برم. خودم برای خودم، اولین منبع شناخت  به حساب میام. شاید به همین خاطر است که حتی یه انسان معمولی که نه متفکره و نه انتلکتول، اما قادره که برای یه موضوع خاص، استدلالات خودش رو داشته باشه و حالا یا استدلال قانع‌کننده‌ای محسوب میشه و یا نه.

با این مقدمه می‌خوام در مورد یه سوژه خیلی خیلی معمولی حرف بزنم. برای من همیشه عجیبه که بعضی زوج‌ها تمام وقت رو با هم می‌گذرونن. به نظرم خیلی کار خسته‌کننده‌ایه. مثلن یه زوجی هستن که هر دوشون دانشجوی دکترا هستن و در حال نوشتن تز. از صبح با هم میان لابراتوار و صبحانه، نهار رو هم با هم می‌خورن و بعد حتی استراحت بعدظهر رو هم با هم هستن و طبیعتن شب رو هم  ۲تایی سپری  می‌کنن. این چیز دور و عجیبیه. چطور ۲ تا آدم تمام مدت با هم هستنن خسته نمی‌شن از هم و از اون وضعیتی که درش قرار دارن؟ اینکه این ماجرا برای من عجیبه، به این علته که با خودم مقایسه می‌کنم. من دلم می‌خواد روابط خودم رو داشته باشم و طرف هم روابط خودش رو داشته باشه. در عین حال، هر از گاهی یه چیزایی رو با هم به اشتراگ بگذاریم. اینکه ۲ نفر تمام مدت توی هم باشن رو نمی‌فهمم. صرفن به این خاطر که خودم اینطوری نیستم. منظورم فقط برای یه زوج نیست. برای روابط دوستانه هم همینطوره. کلن چسبیدن  رو در روابط انسانی خیلی جایز نمی‌دونم. خوب این استفاده از خود برای تحلیل وتفسیر و قضاوت، نه از خودخواهی که از سر محدودیته.

یک متن خسته‌کننده

چند باری خواستم وبلاگ بنویسم، اما واقعا حوصله نداشتم. تقریبا برای خیلی کارها حوصله‌ندارم. این چند روز اخیر سعی کردم که تاخیرهام رو جبران کنم. مثلا قرار بود که به استادم کار تحویل بدم. می‌تونستم حتی ماه می یا ژوئن هم کارم رو بفرستم. هم آماده بود و هم آماده نبود. بیشتر اعتماد به‌نفس نداشتم که کارم رو بفرستم. فکر می‌کردم الان کارم رو می‌کوبه و واقعیتش از ترس نفرستادم. آمادگی روحی اینکه کسی نقدم کنه رو ندارم. با استادم چند تایی ایمیل رد و بدل کردیم و قرار شد که هم رو ببینیم. نمی‌دونم چه چیزایی قراره ازش بشنوم. درگیری‌های عمیقی با تزم دارم. با خودم می‌گم که خوب که چی، اینم شد کار؟ و یا اینکه وقتی پرابملماتیک رو می‌خونم، با خودم می‌گم این خیلی ساده و نحیفه و هزار تا نگرانی دیگه. یکی گفته بود که تز نوشتن توی علوم انسانی، در واقع مهمترین کار تحقیقی یه دانشجو محسوب میشه  بعدش ممکنه هیچوقت هیچ کار تحقیقی قابل توجهی نتونه انجام بده، ولی برای سیانس اینطور نیست و در واقع وقتی تز دکتری رو توی علوم دقیقه و یا مهندسی تموم می‌کنی، کار تحقیقی تازه شروع میشه. البته به نظرم حرف بی‌ربطی نیست. می‌تونم این بحث رو البته بازش در موردش بنویسم، ولی خوب چرا بنویسم؟ از راه‌های درمان حرافی اینه که هی به خودت بگی چرا باید این حرف رو بزنم و یا آیا گفتنش لازمه و بعد هی از میزان روده‌درازی کم میشه.

نمی‌خواستم از تزم بنویسم، ولی نوشتم. این هفته یکی دو شب اینترنت نداشتیم. یعنی روی موبایلم اینترنت بود، اما اینترنت خونه جداست. می‌تونستم اینترنت موبایلم رو به لپتاپم منتقل کنم ولی انگیزه‌ای هم نداشتم. اصلا لازم نبود. خیلی هم بد نبود. حتی خوب بود به نظرم. خونه رو مرتب کردم، شام درست کردم و بعد به پیشنهاد خپل فیلم نگاه کردیم. دارک سیتی رو نگاه کردیم. نمی‌دونم از کی، ولی از یه زمانی به بعد از ساینس فیکسیون و جهان فانتستیک خوشم آومد. یعی شروع کردم به دوست داشتنش. شاید بعد از دیدن فیلم ادیسه فضایی بود که این علاقه شروع شد. با این حال از دارک سیتی لذت نبردم. از فیلم بدم نیومد، اما عصبیم کرده بود. طوری که ۲۰ دقیقه مونده به تموم شدن فیلم، یه باره با پرخاش‌گری گفتم که نمی‌خوام این فیلم روببینم یا حداقل امشب نمی‌خوام. یه اتفاقی الکی توی فیلم افتاد  که من دیگه کشش اون اتفاق رو نداشتم.

چند شب بعد از اون، توی حال هوای فیلم نگاه کردن بودم و نمی‌دونستم که چه فیلمی ببینم. یه فیلمی بود به اسم لانچ باکس. چن سال پیش دیده بودمش. روزی که فیلم رو دیدم، یکی از بدترین روزای این چند سال بود. اونقدر بد بود که من وقتی این فیلم رو نگاه کردم، حالم بهتر شده بود.  تصمیم گرفتم دوباره فیلم رو ببینم. از خپل خواستم که اونم با من فیلم رو ببینه. همزمان هم شام خوردیم. خوب دوستم فیلم رو دوست نداشت و به نظرش فیلم غمناکی بود. راستش به نظر خودم هم فیلم شادی نبود. نمی‌دونم بر چه اساسی من بار اولی که فیلم رو دیده بودم، به نظرم فیلم شادی رو دیده بودم. من وعده یه فیلم خوشی رو داده بودم، ولی اینطور نبود.