یادداشتی که نهایتن منجر به زدن حرف‌هایی در رابطه با لاس می‌شود.

خواهر خپل  و دوست‌پسر خواهر خپل از چند ماه پیش جشن نامزدیشون رو سازماندهی کرده بودند. البته می‌گفتن که این جشن نامزدی نیست و صرفن یک مهمونی چند روزه برای آشنا شدن ۲ تا فامیل است. در ایمیل گروهی که برای همه دعوت شده‌ها آومده بود، لینک یک ویدئویی هم بود. گفته بودن که ما هم در شب مهمانی باید به سوالی که در ویدئو مطرح میشه، جواب بدیم و این جواب می‌تونست خواندن آوازی در رابطه با سوژه، نواختن قطعه‌ای، نمایشی … باشه. ویدئو در رابطه با کنکور ورودی سیانس پو بود. در آزمون شفاهی از کاندیدا می‌خوان که در رابطه با عشق برای هیئت ژوری حرف بزنه. ما هم باید در رابطه با عشق چند دقیقه‌ای جلو ۳۰ نفر آدم حرف می‌زدیم. من خیلی این داستان رو جدی نگرفتم و خپل هم که اصلن حتی ویدئو رو نگاه هم نکرده بود. دورهمی فامیل ازجمعه شب هفته پیش تا روز یکشنیه بعدظهر طول کشید. توی قطار تازه خپل در جریال این نمایش قرار گرفت. تصمیم گرفتیم که من یه شعری رو در رابطه با عشق به فارسی بخونم و خپل هم برای بقیه ترجمه کنه. حالا دوستم اصلن فارسی بلد نیست و منم هیچ توضیحی در رابطه با معنی شعر ندادم و اونم هیچگونه کنجکاوی در این مورد نداشت.

شنبه شب وقتی که بچه‌ها هم شام‌شون رو خوردن و به اتاقاشون فرستاده شدن، برنامه بزرگسالان شروع شد. من اجرای همه رو دوست داشتم. به ویژه مادر خوانده  داماد که زنی بود هم صاحب جمال و هم کمال در آن واحد. صدای خیلی زیبایی هم داشت و لحن حرف زدنش منو یاد زنانی می‌نداخت که در فیلمای گدار و بونوئل فرانسه صحب می‌کردن. بالاخره نوبت ما شد. قبل از خوندن شعر باید حرفی می‌زدیم. نمی‌شد که بدون هیچ مقدمه‌ای دکلمه شعر رو شروع می‌کردم. واقعیتش اصلن دوست ندارم در مورد عشق حرفی بزنم و از اون مسائلی که فکر می‌کنم خیلی چیز عملیه و بر خلاف اینکه آدم روده‌درازی هستم، خیلی علاقه‌ای به پرحرفی در این مورد بخصوص رو ندارم. یه حرفایی زدم. و بعد شعر رو خوندم و خپل هم ترجمه‌ای کرد که اصلن ربطی به شعر نداشت. شعر سرمای درون شاملو بود. همونی که با آی عشق آی عشق شروع میشه. گویا جمعیت بسیار خوششون آومد از این شعر و بعدش توجه‌ها دوچندان شد. نمی‌دونم چرا همه اونقدر خوششون آومد. وضعیت طوری شد که سر میز شام، جای من روبه‌روی مادر داماد بود و ایشون هم گفتن که خیلی آدم خوش شانسیه که برای شام، من روبه‌روی اون نشستم. من با خودم گفتم که حالا درسته قشنگ شعر می‌خونم و مقدمه مقبولی هم ارائه دادم، اما دیگه در این حد و اندازه نبود.  بعد هم بلند شد و رفت کتاب منطق‌الطیر عطار رو که به فرانسه ترجمه شده، آورد و به من گفت که آیا این کتاب رو خوندم. خودش کتاب رو خونده بود و خیلی از کتاب خوشش آومد بود.

خواهر خپل و دوستش خیلی خوشحال بودن. کلن انگار برای هم ساخته شدن. امیدوارم عشقشون بردوام باشه. از اون ته قلبم اینو می‌گم. نمی‌دونم چرا. ولی خوب من هر وقت که دوستانم هم از هم جدا میشن، ناراحت میشم. البته آدم نمی‌تونه هیچوقت به کسی که داره رابطه‌ش رو تموم می‌کنه، بگه رابطه‌ت رو ادامه بده، ولی راحت میشه به بقیه گفت که رابطه‌ت رو بهتر ه که قطع کنی، چون ادامه دادنش بهت آسیب میزنه.

روز آخر مهمونی سرما خوردم و از اون روز تا امروز از خونه بیرون نرفتم. دیروز از بد حالی ۴ تا فیلم نگاه کردم. با دیدن یکی از فیلما، کلی هم اشک ریختم. اسم فیلم پادشاه من بود. داستان یه زوجی بود که مرد بارها به زنش خیانت و بی‌توجهی کرد و هر بار با حرفاش زن رو دوباره اغفال می‌کرد. زن به خاطر یه تصادف موقع اسکی، پاش شکسته بود و در یه مرکز درمانی بود. در این فرصت گذشته‌ش رو مرور می‌کرد. داخل یکی نایت کلوب با هم آشنا شدن. مرد در حال لاسیدن مدل فرانسوی با زن‌ها دیگه بود. معلوم شد که زن در زمان دانشجویش داخل یه نایت کلاب کار می‌کرده و این مرد هم به اونجا رفت و آمد داشته. در اون زمان مرد بعضی وقتا از لیوان شامپاینش توی صورت بعضی دخترا می‌چکونده و می‌گفته که تو امشب رو توی رختخواب من تموم می‌کنی. زن هم همین حرکت مرد با خودش تکرار کرد و رفت جلو میز مرد و چن قطره شامپاین چکوند توی صورتش. و در نهایت یه ابطه‌ای بین این دو شروع شد. اولین بار که با هم به رختخواب رفتن، بعد از اینکه پروسه خوابیدن رو تموم کردن، زن شروع کرد به گریه کردن. در توضیح اینکه چرا گریه می‌کنه، از مرد پرسید که آیا خیلی لارج نبوده و مرد هم گفت منظورت  لارج بودن در فهم و شعوره و زن هم ادامه داد که منظورش اینه که واژنشون زیادی لارج نبوده. مرد کلی تعریف کرد که نه واژنت عین یه دهان بود… و بعد ازش پرسید که آیا کسی بهش گفته که لارجه. شوهر قبلی زن به خاطر اینکه زن لارج بوده،  اون رو ترک کرده بود. البته مرد بعد از شنیدن این داستان گفت که احتمالن مال اون کوچیک بوده که این براش لارج بوده و گفت که شوهر قبلیت یه الاغ احمق بوده و در جواب سوال زن که پرسید اگه اون الاغ احمق بوده، تو چی هست و اینم گفت که من شاه الاغ‌ها هستم. البته راست هم می‌گفت. توی فیلم یه جایی زن یه نطقی در مورد عشق ارائه کرد. نطق در همون زمانی بود که مرد هنوز شیفته بود البته.

به هر صورت من بین این فیلم و مهمونی هفته پیش یه رابطه‌ای رو برقرا کرده بودم. فیلم منو به یاد اون مهمونی می‌نداخت. نتیجه‌گیری هم ندارم. در ضمن خیلی خودم از نوشتن اون داستان لارج بودن خوشم نمیومد و در عین حال نوشتمش.

نکته دیگه در رابطه با لاسیدن، به نظرم  مردای فرانسوی لاسوای ماهری ‌هستن. نکته اخلاقی اینکه یه لاسوی خوبه الزامن یه همراه خوب نیست. اما هنرنمایی‌ها قابل توجه‌ای در کشوندن به رختخواب می‌تونه ارائه بده.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s