لاوانن

آدم سرما هم که می‌خوره، بیشتر افسرده میشه. افسرده و دل تنگ. قدیما که مادرم برای عیدا خونه تکونی می‌کرد، همیشه زیر لب واسه خودش مویه می‌کرد. البته شاید هم مویه نبود و من مویه دریافتش کردم. یه چیزایی مبنی بر بی‌کسی خودش می‌خوند که مجبوره تنهایی همه کارها رو انجام بده و کسی رو نداره که بیاد کمکش. البته مادرم یه کم اغراق می‌کرد به نظرم. منم دستش می‌نداختم و اونم می‌گفت که حتی دخترش هم مثل دختر مردم نیست. دختر ایدائال مادرم، دختری بود که اگه مادرش مرد، بتونه در مراسم عزا، به خوبی مویه کنه. مویه کردن به کوردی مشه «لاوانن» و خود مادرم خیلی در لاونن حرفه‌ای بود. توی هر ختمی می‌رفت، کلی موفقیت کسب می‌کرد و البته می‌کنه. وقتی شروع با لاوانن می‌کننه، همه گریه می‌کنن. برد صداش هم اونقدر زیاده که وقتی جوان‌تر بود باعث می‌شد که پدرم باهاش دعوا کنه. پدرم می‌گفت که اونقدر صداش بلنده که تا سالن مردانه هم می‌رسه و همه مردا از صداش تعریف می‌کنن. مادرم هم توی دلش از این تعریفا خوشحال می‌شد. مادرم همون زمانی که شروع به لاوانن می کنه، شروع به سراییدن هم می‌کنه. از قبل که تکست آماده نداره. هر مرده‌ای، شعرش خودش رو لازم داره و نمیشه اشعار مرگ کسی رو برای کس دیگه‌ای به کار برد. اشعار در رابطه با زندگی فرد درگذشته و رابطش با شرکت‌کنندگان در مراسم ختمه. مثلن یه بار که داییم مرده بود، یکی از دوستاش در حالی که داشت روی سرش، به نشانه عزا می‌کوبید، آومد جلو و این فرد به عرق‌خوری مشهوره. زن‌دایی گرامی هم شروع کرد به سرودن شعری در رابطه با هم‌پیاله بودن شوهرش با دوست شوهرش. یه جورایی باعث خنده همه شده بود.  ولی مشکل مادرم اینه که نمی‌تونه همزمان با لاوانن، اشک هم بریزه و می‌گه که من دیگه اشکم تموم شده. اما در عوض من بیشتر از اون گریه می‌کنم. مادرم سر و صدا کردن رو به گریه بی‌صدا ترجیح میده. وقتی که به من می‌گفت که حتی دختری هم نداره که توی مراسم مرگش، اون رو بلاوانه و خوب شین بکنه (شین کردن، یه جور رقص مرگه )، من می‌گفتم که نگران نباش شاید من زودتر بمیرم و تو بتونی خوب برای من هنرنمایی بکنی.  البته اینا رو وقتی که دچار بحران بلوغ بودم می‌گفتم. الان دیگه مادرم به همون گریه بی‌صدای من قانع شده.

سرما خوردم و چند روزیه که افتادم توی خونه. شبا دوستم یعنی خپل برمی‌گرده و یه چیزی درست می‌کنه. اما چیزی که من با این حالم اصلن نمی‌تونم بخورم. مثلن استیک درست می‌کنه. من حتی انرژی بریدن استیک رو هم ندارم. تازه الان خوب شده که همینو هم درست می‌کنه. یادمه پارسال برونشیت گرفته بودم. نزدیک بود که از گرسنگی بمیرم و نه از برونشیت. بلد نبود یه غذای آبکی درست کنه. بعد منم یاد مادرم افتادم که از بی‌کسیش در زمان خونه تکونی، مویه می‌کرد. یادمه کانتکتای گوشیم رو نگاه کردم. می‌خواستم ببینم از کی می‌تونم درخواست کنم بیاد برای من غذا درست کنه. هیچکس. روی اینو نداشتم از کسی این درخواست رو بکنم. ۲ هفته دقیقن از تخت نمی‌تونستم بیام بیرون و بعد از اون هم تا مدت‌ها خسته بودم. بعضی‌ها بهم مسیج می‌زدن که کجا هستم و منم می‌گفتم که مریض شدم و اونا هم می‌گفتن که استراحت کن. البته حتی اگر پیشنهاد هم می‌دادن، من قبول نمی‌کردم. خونه ما اونقدر دوره که دوست نداشتم یکی چند ساعت وقت بذاره و بیاد اینجا یه لیوان آب به من بده. من کوفت بخورم به جای آب. الان اینا رو می‌نویسم خنده‌م می‌گیره. افتادم توی بستر و کار دیگه‌ای ازم برنمیاد.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s