چه زمانی، بهترین زمان برای یادآوری تن تو می‌تونه باشه؟

یه روز گرم تابستان بود و خیابونا، بسیار هم آلوده و پر دود. توی اتوبوسای مسیر سر تخت طاووس رسالت نشسته بودم. هر روز حدودای ظهر سوار این اتوبوس می‌شدم و توی گرما و دود می‌رسیدم رسالت. بعد سوار تاکسی می‌شدم و می‌رفتم قنات کوثر. غروب هم از قنات کوثر به طرف میدون رسالت و بعد اتوبوسای سر تخت طاووس. این رفت و آمد هر روزه، منو تحلیل برده بود. به ویژه قسمتی که برای سر ظهر بود و  از تخت طاووس می‌رفتم میدون رسالت. داخل اتوبوس کباب می‌شدی. و عرق می‌ریختی. یادمه یه روز توی اتوبوس که در حالت انزجار از  همه چیز بودم، با خودم این تیکه از «تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره» از ترانه ظهر تابستون رو تکرار می‌کردم. توی اون حالتی که گرما به شدت منو درمونده کرده بود، داشتم اینو می‌خوندم. بعد فکر کردم اصلن فریدون فروغی توی چه فازی بوده که اینو خونده. مگه این گرمای کشنده میتونه تن کسی رو به یادت بیاره.به ویژه چیزی مثل تن. فکر اینکه توی یه گرمای اینطوری کسی بخواد تن کس دیگه‌ای رو لمس کنه، حال منو بد می‌کرد. این مالیده شدن تن‌ها به همدیگه  که نتیجه‌ش میشه گرمای دوچندان. تصور تن معشوق در غروب تابستون، تصور بهتریه. مثل یه نسیم خنکی که می‌خوره به تن و چه حس خوبی رو ایجاد می‌کنه.

 

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s