چه زمانی، بهترین زمان برای یادآوری تن تو می‌تونه باشه؟

یه روز گرم تابستان بود و خیابونا، بسیار هم آلوده و پر دود. توی اتوبوسای مسیر سر تخت طاووس رسالت نشسته بودم. هر روز حدودای ظهر سوار این اتوبوس می‌شدم و توی گرما و دود می‌رسیدم رسالت. بعد سوار تاکسی می‌شدم و می‌رفتم قنات کوثر. غروب هم از قنات کوثر به طرف میدون رسالت و بعد اتوبوسای سر تخت طاووس. این رفت و آمد هر روزه، منو تحلیل برده بود. به ویژه قسمتی که برای سر ظهر بود و  از تخت طاووس می‌رفتم میدون رسالت. داخل اتوبوس کباب می‌شدی. و عرق می‌ریختی. یادمه یه روز توی اتوبوس که در حالت انزجار از  همه چیز بودم، با خودم این تیکه از «تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره» از ترانه ظهر تابستون رو تکرار می‌کردم. توی اون حالتی که گرما به شدت منو درمونده کرده بود، داشتم اینو می‌خوندم. بعد فکر کردم اصلن فریدون فروغی توی چه فازی بوده که اینو خونده. مگه این گرمای کشنده میتونه تن کسی رو به یادت بیاره.به ویژه چیزی مثل تن. فکر اینکه توی یه گرمای اینطوری کسی بخواد تن کس دیگه‌ای رو لمس کنه، حال منو بد می‌کرد. این مالیده شدن تن‌ها به همدیگه  که نتیجه‌ش میشه گرمای دوچندان. تصور تن معشوق در غروب تابستون، تصور بهتریه. مثل یه نسیم خنکی که می‌خوره به تن و چه حس خوبی رو ایجاد می‌کنه.

 

.

داشتم فکر می‌کردم که از بین دوره‌ی ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان، کدومش بهتر بود. برای من فکر کنم دبیرستان و اونم با قطعیت نمی‌تونم بگم. اما از بین ابتدایی و راهنمای، به نظرم راهنمایی باز هم بدتر بود. ابتدایی هم خوب نبود. کلن مدرسه یه چیزای خوبی داشت ولی بیشترش ترس و تحقیر بود که دوره راهنمایی به نظرم خیلی پررنگ‌تر بود. یه باره به خاطر قرار گرفتن در دوران بلوغ به طرز بدی دراز شدم. بعد با ۳نفر یه گروه دوستی تا پایان دبیرستان درست کردیم. شدیم چهار نفر و من از همه درازتر بودم. اون ۳تای دیگه خیلی ظریف بودن. از بین این ۳ نفر، یکیشون خیلی قشنگ بود. نه دراز بود و نه سیاه. منو این با هم توی یه نیمکت می‌نشستیم. واقعن دختر قشنگی بود. کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و همه توجه خاصی بهش می‌کردن. حالا ما خیلی رابطه نزدیکی داشتیم. توی حیاط مدرسه یه دختر دراز سیاه با یه موجود به این قشنگی، باعث جلب توجه بقیه می‌شد. این سیاه بودن خیلی مهم بود. چون رنگم با مادرم کاملن متفاوت بود. آشنا و غیر آشنا که ما رو با هم می‌دیدن، می‌گفتن که آخی چرا این دختر به خودت نرفته. با دلسوزی هم می‌گفتن. مادرم هم مخالفت نمی‌کرد و بیشتراز بابت سیاه در آومدن من غمگین می‌شد. این باعث شده بود که من یه نفرتی خاصی از سفیدا داشته باشم. با این همه، دوست صمیمیم سفید بود. من واقعن این دختر رو دوست داشتم و به نظرم قشنگ‌ترین آدمی بود که تا اون موقع دیده بودم. از یه طرف دیگه یه معلم  قرآن داشتیم که فکر می‌کردم که علاقه‌ ویژه‌ای به این دوستم داشتم و همچنین نفرت ویژه‌ای هم نسبت به من. یه بار هم جلو همه گفت که من رفیق نابابی هستم که باعث میشم این دختر خراب بشه. کاری هم واقعن نکرده بودم. یعنی هنوز حتی گرایشات پسربازی هم نداشتم. مشکل دیگه این بود که من خیلی قرآنم بد بود. اصلن قفل می‌شدم و نمی‌تونستم از روی قرآن بخونم. با این معلم که خودش هم معلم سفیدی بود، هم قرآن داشتم و هم دینی. که هر دوتاش هم به شدت سطحم پایین بود. همه نمراتم بالا بود و این ۲ درس باعث می‌شد که معدلم پایین کشیده بشه. یه بار مثلن بهمون یه تکلیفی داده بود که قواعد یکی از این سوره‌ها رو بنویسیم. منظورم اینه که نکات گرامری که تا اون موقع یادگرفته بودیم رو از توی یه سری آیه دربیاریم. خوب مسلمن من ننوشتم چون اصلن حتی نمی‌تونستم از روی آیه‌ها بخونم. صبح روزی که باید این تکلیف رو تحویل می‌دادیم، بارون شدیدی می‌بارید و آب همه جا رو گرفته بود. وضعیت طوری بود که من کفشام و جورابام رو در آوردم و پا برهنه از توی آب رد شدم. نمی‌خواستم که کفشام خیس بشه. سر کلاس وقتی ازمون خواست که کارامون رو بهش نشون بدیم، با یه زبان الکن گفتم که امروز برگه‌ای  که توش نوشته بودم، لای کتاب بود و چون کتاب رو دستم گرفته بودم، باد برگه رو برد و برگه افتاد توی آب. خیلی بد بود. جلوی همه کلی منو تحقیر کرد. بابت اینکه یه آدم تنبل درازم و رفیق ناباب دوستانم. ازش متنفر بودم.

توی همون سال سر کلاس ادبیات فارسی، صرف فعل یاد می‌گرفتیم و منم باز برای مسخره بازی توی یه برگه نوشتم که من خرم، تو خری و ما خریم… و این برگه رو دادم به نیمکت جلویی. یکی از دخترای همون نیمکت جلویی به خاطر اینکه با دختر کناریش مشکل داشت، برگه رو برد داد به ناظم و ناظم هم ما دو تا رو از  رفتن به کلاس منع کرد و معتقد بود که ما معلممون رو مسخره کردیم. گفت که باید پدر و مادرتون مدرسه بیاد و در غیر این صورت نمی‌تونین سر کلاس حاضر بشید. تا چن روز توی حیاط مدرسه وقت می‌گذروندم. می‌ترسیدم که به خونه بگم. آخرش مجبور شدم برای مادرم تعریف کنم. در کمال ناباوری مادرم طرف منو گرفت. آومد مدرسه و ناظممون که یه زن سفید بود با ابروهای ۸ و یه خالی هم زیر ابروش بود. یه تار مو زیر ابروش مونده بود. نمی‌دونم اون یه تار ابرو رو چرا ورنداشته بود چون در یه فاصله زیادی با ابروی هشتش بود. حتی با مادرم هم بد حرف زد. مادرم کوردی حرف می‌زد و اون فارسی جواب می‌داد. به مادرم گفت که این دختر هی داره بزرگتر میشه و باید کنترلش کنید و دختری که انضباطش پایین باشه، مادرش باید سرافکنده باشه و اینکه اینو به خاطر انضباط پایین دبیرستان ثبت‌نام نمی‌کنن. حالا من فکر کنم تازه کلاس اول راهنمایی بودم. انضباط به من ۱۶ دادن. معدلم با فاصله زیادی  بالاتر از انضباطم بود. همون ناظم وقت دادن کارنامه به من گفت که نمره انضباطت برای یه دختر شرم‌آوره و اینکه معدلت بالا باشه، نمی‌تونه مشکلات رفتاریت رو جبران کنه. البته اتفاقات ناخوشايند مدرسه، خیلی بیشتر از این چیزی بود که اینجا نوشتم. ولی این معلم قرآن رو هرگز فراموش نمی‌کنم. یه سال تمام باهاش کلاس داشتم و هر جلسه یه بلایی سر من میآورد و همینطور منو دوست خوشگلم رو مجبور می‌کرد که در زمان کلاس اون جدا از هم بشینیم. دوستم رو می برد نزدیک‌ترین نیمکت به خودش.

یه بار اسمش رو گوگل کردم ولی  اسمش خیلی عمومیت داره و پیداش نکردم. بدم نمی‌مود که ایمیلش رو داشته باشم و براش بنویسم که احساساتم نسبت بهش چی بوده و اینکه فکر می‌کنم شاستگی اینو داره که روش بالا آورد 🙂 و یا شاید هم بدتر.

سال بعد از اون هم معلم قرآن عوض شد و هم ناظم. البته نمره قرآن من هم عوض شد و فهمید‌م خوندنش سختی هم نداشت.

Meme en parlant, ils font des fautes d’orthographe

بهاره رهنما چند وقتی هست که سوژه سوشال مدیا شده و خودش هم از اونجایی که قوانین حرف زدن رو رعایت نمی‌کنه و یا شاید هم بلد نیست، بهانه‌های لازم رو برای اینکه عده‌ای بهش بپردازن، فراهم میکنه. یکی از مسائلی که بهاره رهنما به خاطرش بسیار سرزنش شد، مسئله ،درست نویسی بود. اشکالات دیکته‌ای. این شاید نظر شخصی من باشه ولی خوب به نظرم سرزنش کردن یه نفر بابت اشتباه در درست ننوشتن عمل منصفانه‌ای نیست و متاسفانه خیلی هم رایجه که بقیه رو بابت غلط دیکته‌ دست بندازن و تحقیر کنن. مسئله اینجاست که اینکه اگر یکی به جای توجیه نوشت توجیح، چیز خاصی رو ثابت نمی‌کنه. آیا ما می‌تونیم بگیم که توجیه به ذات باید اینطور نوشته بشه و توجیح با ح غلط حساب میشه؟ چی باعث میشه که ما بین ۲ حرف ه و ح تفاوت قائل بشیم؟ صرف اینکه یکی خلاف نرم می نویسه، دلیل نمیشه که سیل انتقادات به طرفش نشانه گرفته بشه. یه چیزی که نباید فراموش بشه اینه که همه این قوانین درست نویسی، کاملن قراردادین. مثلن وقتی که ما حرف از تقلب در بازی میزنیم، منظورمون اینکه که از راهی می‌خوایم بازی رو ببریم که خلاف قانون بازیه و این وسط  باید در نظر بگیریم که قانون بازی ، یه چیزیه که قرارداد شده و تقلب میشه اینکه ما از زیر قانونی که وضع شده، فرار کنیم. وگرنه که یه عملی نمی‌تونه در ماهیت خودش تقلب محسوب بشه. سر مسئله دیکته هم همینه.

تیتری که نوشتم، یه ضرب‌المثل فرانسویه که من باهاش مشکل دارم و موافقش نیستم.

 

کمی درباره توالت

تصورم اینه که یه روزی توی توالت یه اتفاقی منجر به مرگم میشه و بعد مرگم به جای اینکه یادآور نبودنم بشه، میشه دلیلی برای خندیدن. می‌تونم با اطمینان بگم که در زندگیم بیشتر از هر چیزی توالت دیدم. همیشه یه تیزهوشی به توالت دارم. یعنی متوجه توالت هستم. این نیست که بااهاش مثل یه مکان معمولی برخورد کنم. بعضی توالت‌ها که واقعن یه اثر هنرین. نمونه‌ش این توالته. یا همین چن هفته پیش رفته بودم گوتنبرگ و اونجا فهمیدم که شکل توالتا چه توی خونه و چه توی اماکن عمومی، شبیه به هم هستند. انگار همه‌شون از یه کارخونه سفارش دادن. اما در عوض توی فرانسه، کلی تنوع توی شکل توالت‌ها است. استاندارد خاصی ندارن. من خودم به شخص مدل توالت‌هایی که توی سوئد دیدم رو ترجیح می‌دم.

همین دو هفته پیش با ۲ تا از دوستام بیرون بودم. می‌خواستیم بریم از سوپرمارکت خرید کنیم. کنار سوپرمارکت یه توالت عمومی بود. از این توالت عمومیا که تو سطح شهر هستن. تنها همین توالت‌های داخل خیابون رو امتحان نکرده بودم. تصورم این بود که به شدت کثیفن. دوستم می‌خواست بره توالت که من گفتم به نظرم جای تمیزی نیست. رفیقم برای من توضیح داد که نه خیلی هم تمیزن. چون تو به هیچی دست نمی‌زنی و خود توالت به صورت اتوماتیک، بعد از اینکه کارت تموم شد، شروع میکنه به تمیز کردن. منم خوشحال از فهمیدن این ماجرا و بدم نیومد که یه امتحانی بکنم. تا این رفیقم از توالت بیرون آومد، من بلافاصله خواستم داخل برم که فهمیدم نمیشه و باید منتظر بمونی که توالت به صورت خودکار تمیز بشه که برای این کار به اندک زمانی نیاز داره. وقتی که روی در توالت، چراغ سبز روشن شد، فهمیدم که الان می‌تونم دکمه رو بزنم و برم داخل. داخل توالت یه نور کم رنگی بود و تمیز هم بود. اما در عوض بوی خیلی غلیظ مواد شوینده می‌داد. اونقدر بو آزاردهنده بود که دیدم اصلن نمی‌تونم اونجا دوام بیارم. به عوض استفاده نرمال از توالت، توی اون بالا آوردم. بعد هم همینطوری اشک می‌ریختم. اونقدر قاطی کرده بودم که حتی بلد نبودم در توالت رو باز کنم.برای لحظاتی می‌تونم بگم که حالت‌هایی از جنون رو تجربه کردم. چیزی نمونده بود که شروع به  فریاد زدن بکنم. علاوه بر تمام اینها، همیشه این فوبیا رو داشتم که توی توالت حبس بشم و نتونم درش رو باز کنم. وقتی بیرون رفتم، همچنان داشتم گریه می‌کردم. حال اطرافیان از این ماجرا خوشحال نشدن، اما در عین حال باعث خنده هم شده بود. این اولین باری نیست که مسئله توالت باعث گریه من شده. یه بار به صورت خیلی ذلت بارتری پیش آومد. برای اون اوایل بود که تازه آومده بودم خارج. باید اینو بگم که یه زمانی بود که من به هیچ عنوان جلوی بقیه توالت نمی‌رفتم. فکر می‌کردم که نباید بذارم بقیه در موردم این تصور رو داشته باشن که من هم قادر به انجام اعمالی در توالت هستم. اما خوب کم کم اصلاح شدم. ولی هنوز هم می‌تونم  به همون حالت اولیه شرمندگی از رفتن به توالت، برگردم. یادمه یه کلاسی داشتم که ساعت 9 صبح شروع می‌شد. سالن رو به یه شیوه بسیار بدی چیده بودن. یعنی اون وسط به شکل مربع در آورده بودن و ما باید دوریه مربع مینشستیم. من رفتم پیش رفیقم نشستم و یه زن دیگه کنار من نشست و پیش اون زن هم استاد نشست. حالا استادم هم یه عالمه بارو بندیل داشت. 2 تا کیف با خودش میاره. 2 تا شال گردن. کلی لباس و اینکه روی میزکلی برگه و دفتر یادداشت، کرم دست، دستمال… ، گذاشته بود. وقتی اخر کلاس می‌خواست بلند بشه، یه 10 دقیقه ای مشغول جمع کردن وسیله هاش بود.. ۱ ساعت و ۳۰ دقیقه از وقت کلاس، بحث در مورد یکی از خبرهای روزنامه فیگارو بود و بعدش هم یکی نوبت ارائه داشت. من از ساعت 10.۳۰ شاش داشتم هی به خودم میپیچیدم. به این رفیقم گفتم کی این میزها رو این شکلی چیده. اصلن راه نبود که من بلند شم که برم بیرون. چون کلی میز و صندلی پشت ما بود و اگه من میخاستم برم بیرون باید این خانومه که کنار دستم بودو معلمم باید  پا میشدن و خودم هم در یه موقعیت قفل‌شدگی قرار داشتم که قادر به هیچکار نبودم. دختره تا 12 حرف زد و کلاس هم 3 ساعته بود. یعنی 12 باید تموم میشد. تازه ساعت 12 استاد از بچه ها پرسید که سوالی، نظری در مورد ارائه خانوم دارید. و بعد یکی سوال پرسید و استاد شروع کرد به حرف زدن و من اشکم در آومد و در کمال ناباوری خودم و کسایی که از روبه رو داشتن به من نگاه می‌کردن، شروع کردم به گریه کردن. شاش از چشمام زده بود بیرون. وقتی تونستم برم توالت ، یه چن دقیقیه ای فقط شاشیدم. اصلن تموم نمیشد. تازه بعدش هم که با همون دوستم و یکی دیگه از بچه ها رفیتم که که نهار بخورم و من توی راه واسه دوستم گفتم که اینطوری شد و باز هم گریه کردم.بقیه هم در عین همدردی می‌خندیدن.

 

تعادل شکننده یک زندگی خانوادگی

اولین پاسخی که به ذهن ما میرسه، خیلی وقتها درست‌ترین نیست. در واقع ذهن دم دست‌ترین پاسخ رو انتخاب می‌کنه. چیزی که هم پسندیه‌ست و هم در ظاهر تا اندازه‌ای جلوه منطقی دارد. در تایید این ادعا، نمی‌خوام که مثال خیلی چالش برانگیزی بدم. مثالم یه مثال خیلی معمولی و حتی شاید بشه گفت که تا حدی هم کلیشه‌ست. این سوال رو خیلی‌ها از آدم می‌پرسن: چه کتاب‌هایی بیشترین تاثیر رو روی شما گذاشتن؟

جواب ما خیلی وقتا کتاباییه که دوست داشتیم. اما دوست داشتن یه کتابی و یا هر چیز دیگه‌ای با قطعیت نمی‌تونه بگه که روی ما تاثیر هم گذاشته. من در جواب این سوال ممکن بود کتابهایی ازهدایت، داستایوفسکی، یوسا، گوته، رومن رولان… اسم ببرم. چون همه‌شون رو دوست دارم. اما چی بوده که منو بیشتر از همه متاثر کرده. خیلی اتفاقی فهمیدم. یعنی یه بار شاید توی ۱۹ یا ۲۰ سالگی داشتم توی کتابخونه دنبال کتاب مدرسه‌زدایی از جامعه می‌گشتم. کتاب برای ایوان ایلیچ هست. علاوه بر خود ایوان ایلیچ فیلسوف و نویسنده، یه ایوان ایلیچ دیگه هم بود. اما نه فیلسوف بود و نه نویسنده. یه کتاب از تولستوی بود به اسم مرگ ایوان ایلیچ. اون کتاب رو هم برداشتم. نمی‌دونستم که تولستوی همچین کتابی نوشته. کتاب قطوری نیست. در مورد مرگ یه آدمی به اسم ایوان ایلیچ صحبت می‌کنه. جزییات کتاب یادم نیست. در مورد درد و تنهایی یه آدمیه که سر یه کاری توی خونه، یه ضربه‌ای به گمانم به پهلوش وارد میشه و زندگی معمول و روتینش رو عوض می‌کنه. داستان موفق نشدنش رو در زندگی و رسیدن به یه سری آگاهی که خیلی دیر هم به این آگاهی می‌رسه. این کتاب منو شوکه کرده بود. حتی نمی‌تونم توضیح بدم که تاثیر مستقیم و قابل دیدش چی بوده ولی اثرش رو مثل یه داغ روی من گذاشت. یه کتاب دیگه هم هست. این کتاب برای زمانیه که من تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته بودم. توی کتابای عموی بزرگم بود و توی انباری خونه پدربزرگم.  یه کتابی بود به اسم «یک آدم چقدر زمین می‌خواهد»، کتاب رو بارها خوندم. به خاطر خود کتاب هم نبود که بارها خوندم. عادت داشتم که چندیدن بار یه کتاب رو بخونم. داستان کتاب در مورد این بود که یه مردی این امکان رو داشت که یه مسیری رو پیاده طی کنه و بعد برگرده به نقطه شروع. اونوقت تمام این مساحتی رو که طی کرده بود، تبدیل به ملک شخصیش می‌شد. من نگران طرف بودم. چون اصلن قانع نمی‌شد و می‌خواست زمین بیشتری به دست بیاره. آخرش هم به خاطر طمع مرد و همون جایی که مرد یه قبر کندن و گفتن میزان زمینی که این آدم می‌خواست، همین اندازه بود.  حالا یکی این کتاب رو بارها و بارها می‌خونه. بعد باهاش تخیل می‌کنه. نتیجه‌ش چی میشه.  میفهمه که احتیاجی نیست برای بدست آوردن زمین بیشتر خودت رو اذیت کنی 🙂 . خیلی اتفاقی چن روز پیش با عموم صحبت می‌کردم و رسیدم به این داستان و بهش گفتم که من این کتاب رو هزار بار خوندم وقتی بچه بودم و  فهمیدم که این کتاب کودکی اون هم بوده. اسم کتاب رو گوگل کردم. در کمال ناباوری فهمیدم این کتاب هم برای تولستوی بوده و واقعن خیلی عجیب بود حسم. با وجود اینکه من آنا کارنینا رو خیلی دوست داشتم، ولی هرگز از تولستوی به عنوان نویسنده مورد علاقه‌م اسم نمی‌بردم.

مثال کتاب یه مثال خیلی معمولیه. البته اینکه فکر کنی در نهایت به اندازه یه قبر نیاز داری، چیز معمولی نیست و می‌تونه فلسفه زندگی رو کاملن تحت تاثیر خودش قرار بده. بگذریم، می‌خواستم بگم که چیزایی که ما رو شکل میدن، الزامن چیزایی نیست که ما انتخاب کرده باشیم و یا دوست داشته باشیم. با این حال من این دو تا کتاب رو دوست دارم.

نکته آخر اینکه تیتر در رابطه با داستانمرگ ایوان ایلیچه.

وقتی سوم شخص رو اول شخص دریافت می‌کنی.

جدیدنا یه مرضی گرفتم. یعنی یه مدتی هست و نمیدونم از کی شروع شده اما تازه بهش آگاه شدم. معنی خیلی از حرفها رو نمی‌فهمم و یا اصلن چیز دیگه‌ای ازش برداشت می‌کنم. بعضی وقتا هم فقط اول جملات رو می‌فهمم. این مشکل رو یه روزی فهمیدم که یکی از دوستام گفت که «امروز چقدر هوا سرده» و منم گفتم نفهمیدم که چی گفتی. دوباره برام تکرار کرد. بازم نفهمیدم. اول چند باری به فرانسه جمله رو تکرار کرد و بعد به کوردی و بعد به انگلیسی. من مثل احمقها نگاش می‌کردم. حرفاش مثل یه سری اصواتی بودن که میشنیدمشون و فاقد هر گونه معنی. یه جمله ساده رو نفهمیدم. در واقع ربطی به دانش زبان من نداشت. چون جمله هوا سره رو من شاید در ۳ سالگی قادر به گفتنش بودم ولی نمیفهمیدم که «سرد» یعنی چی. با خودم می‌گفتم که چه کلمه عجیبیه. چطور همه میدونن که سرد چی میشه ولی من نمی‌دونم. راستش کمی نگران شدم. چون مثلن  یکی یه چیزی بهم میگه و من اون لحظه یا واکنش نشون نمیدم و یا اینکه یه واکنش بی ربط نشون میدم. مثلن یه بار داشتم هرم غذایی رو نگاه می‌کردم. و بعد در توضحش، شروع کردم به تشریح هرم مزلو. داشتم تصویر مواد غذایی رو توی شکل هرم می‌دیدم ولی از مازلو صحبت می‌کردم. یا اینکه مثلن فعل صرف شده سوم شخص رو اول شخص می‌گیرم و حالتهای منفی شده افعال رو مثبت دریافت می‌کنم و همینطور بالعکس. بعد نتیجه این میشه که بازخوردهای خل وضعی نشون میدم.البته به نظرم جدید هم نیست. الان یه خاطره‌ای یادم آومد برای زمانی که هنوز مدرسه نرفته بودم. توی کوردی وقتی یکی یه چیز جدیدی می‌خره، بهش میگین که مبارکه. البته مبارک گفت در زبانای دیگه هم هست اما جوابی که طرف مقابل میده، تفاوت رو نشون میده. یه بار وقتی خیلی طفل بودم و هنوز فارسی بلد نبود و مدرسه هم نرفته بودم، دختر فامیلمون، النگو خریده بود. منم بهش گفتم که مبارکه و اونم به من گفت که «براد نمرید»، یعنی برادت نمیره. این خیلی رایجه که در جواب مبارک گفتن یه چیزی، بهت بگن برادرت نمیره. اما من فکر کردم این در جوابم گفت که برادرت بمیره. منم باهاش دعوا کردم. بعد رفتم به همه گفتم که این به من گفته که برادرم بمیره.

حالا شایدم جدید نباشه این مرض، ولی این روزا خیلی برام اتفاق میفته.

فرهنگ مشروع

کتاب پرتره سوسیلوژیک برنارد لاهیر رو می‌خوندم.  مصاحبه‌های طولانی با ۸ آدم متفاوت انجام شده بود. مصاحبه‌ها برای اواخر دهه ۹۰ و اویل سال ۲۰۰۰ است. بخشی از مصاحبه‌ها سر سلیقه و ذائقه هنری مصاحبه‌شونده‌هاست. صحبت‌ها سر «فرهنگ لژیتیم که به فارسی میشه فرهنگ مشروع یا فرهنگی دارای حقانیت»، بود. یکی از این مصاحبه‌ها با یه مرد ۲۶ ساله با یه پیشیه خانوادگی کارگری، بود. خب با توجه به اینکه فرهنگ مشروع معمولن، فرهنگ طبقه حاکمه و مسن جامعه‌س، تعلقات فرهنگی این مرد جوان ۲۶ ساله با پیشینه کارگری، از فرهنگ مشروع زمان خودش دور بود. نکته جالب اینجا بود که این فیلمای کن لوچ و فینچر رو دوست داشت و خیلی از کارگردانایی که به عنوان مثال در کن ازشون تقدیر شده، علاقه‌ای نداشت.  الان هم کن لوچ و هم فینچر، حقانیتشون به عنوان کارگردانایی مورد پسند جشنواره، ثابت شده‌ست. اما در اون زمان یعنی اواخر دهه نود و اوایل ۲۰۰۰، این دو کارگردان در دسته کارگردان‌ها مشروع نبودن. من نمی‌دونم که  این دو کارگردان در ۲ دهه قبل وضعیتشون چطور بوده وکنجکاوی هم ندارم که بدونم. اما نکته جالب این بود این کتاب چاپش برای همون زمانه. از اون موقع تا الان خیلی چیزا تغییر کردن. هم فینچر و هم کن لوچ ۲۰ سال پیرتر شدن و اون مرد ۲۶ ساله هم ۲۰ سال پیرتر شده و این آدم رو به این نتیجه‌گیری میرسونه که فرهنگ نامشروع ۲۰ سال پیش، در گذر زمان، تبدیل به فرهنگ مشروع میشه. سورپرایزای اینطوری در کتاب کم نبودن. نمونه دیگه‌ش برای کتابهای مصور و یا به فرانسه همون باند دسینه و اختصاری‌ترش ب د است. الان کم کم کمیک مصور رو به عنوان یه هنر مشروع، بهش نگاه می‌کنن. البته هنوز هم کسانی که مسن هستن، همچنان به باند دسینه به عنوان شوخی نگاه می‌کنن. من خودم این  رو در برخوردی که پدربزرگ دوستپسرم با این نوع ژانر از کتاب داشت، دیدم. یه بار ازم پرسید که بجز کتابی دانشگاهی، کتابای دیگه‌ای به زبان فرانسه میخونی و منم گفتم که بیشتر باند دسینه می‌خونم که اونم گفت که باند دسینه که کتاب نیست. برای نسل پدربزرگ دوستم، ادبیات همچنان همون ادبیات در معنای کلاسیکشه که حقانیت داره. از نظر این آدم، نمیشه که هم کتابی مثل در جستجوی زمان از دست رفته رو ادبیات بدونی و کتابای مصور رو هم داخل ادبیات کنی. ولی برای پدر دوستم که هنوز ۶۰ سالش هم نشده، باند دسینه حقانیت پیدا کرده، چون یه زمانی در جوانی این ژانر رو می‌خونده و الانم هم تنها اون نیست که داره پیر میشه، بلکه باند دسینه هم در گذر زمان، جایگاهش تغییر کرده. البته این به اون معنی نیست که هر چیزی ممکنه در گذر زمان، ارزش پیدا کنه. راستش هیپوتزم اینه که چیزای متوسط نمی‌تونن به این حقانیت برسن. برای این ادعام بازم از اد وود مثال میارم. قبلن هم در مورد این بدترین کارگردان تاریخ سینما اینجا نوشته بودم. بعد از دیدن فیلم تیم برتون، کمی از فیلمای اد وود رو نگاه کردم. در واقع الان هم خوب نیستن. اما اد وود تونسته حداقل الهام بخش تیم برتون باشه و به گونه‌ای برای خودش حقانیت پیدا کرده. مطمئنن در همون دوره‌ی اد وود، کارگردان‌هایی بودن که کارشون از این آدم بهتر بوده ولی الان کسی یه کارگردان متوسط سال‌های دور رو به یاد نمیاره. جاشون توی کتاب تاریخ سینماست، ولی نمی‌تونن الهام بخش کسی بشن.

یه نکته جالب دیگه هم در کتاب، متعلق به پرتره یه پزشکه. پزشکا همیشه گروهی بودن که به نظرم خیلی رابطه‌ای با فرهنگ نداشتن. رابطه بیشتر با اقتصاد دارن تا با فرهنگ. البته پزشکا مطمئنن بیشتر از ططبقات محروم در جریان کدهای فرهنگ مشروع هستن. اما خوب اینکه چقدر باهاش درگیرن، این جالبه. لازم نیست تاکید کنم که قصد عمومیت دادن به حرفام رو ندارم. اما خوب تجربه برخورد در روابط دوستانه رو با پزشکا داشتم. هم توی ایران و هم اینجا در فرانسه. یه بار مهمونی خونه یه پزشک یونانی دعوت بودم. یونانی که نصف عمرش رو توی فرانسه بود. بسیار آدم خوش مشربیه و باهاش بهت خوش می‌گذره و  دوست داری که دیدار رو باهاش همیشه تکرار کنی. همون نزدیک در ورودی آپارتمانش و در یه جایی که در دیدرس همه‌ست، یه سری کتاب گذاشته بود که در بین کتابا، یه کتاب هم در مورد تاریخ هنر بود. عنوان کتاب رو خیلی به یاد ندارم. اما در مورد این کتاب با هم حرف زدیم. کتاب خیلی ربطی به بقیه کتابا نداشت و به همین خاطر سرش حرف شد که اونم با خنده گفت که این کتاب، کارکرد عمده‌ش، به خاطر جنبه نمایشیشه و در واقع نشون میده که صاحب خونه از این نوع کتابها هم داره. بعد هم در مورد این حرف زدیم که چرا توی مطب دکترا، اونقدر مجلات زرد پیدا میشه. معمولن دکترا توی خونه‌شون چن جلد از این کتابایی که حقانیتش برای همه ثابت شده‌س، پیدا میشه. مثل قصر کافکا، جنس دوم، مولوی :). اینا رو از خودم در نمیارم و به عینه دیدم. این پزشکی هم که پرتره‌ش، توی کتاب بود، دقیقن همین بود. مثل میگفت که خوندن خیلی خوبه و خوندن رو دوست دارم، اما در عین حال خیلی هم اهل مطالعه نبود. یا اینکه  که میگفت به این تیپ از سینما علاقه دارم، ولی در واقع سالی یه بار شاید سینما می‌رفت. از تلویزیون بدش میومد ولی  مسابقات فوتبال و راگبی رو همیشه نگاه ی‌کرد. اما خوب آدمی بود که خیلی خوب تنیس بازی می‌کرد و همیشه اسکی می‌رفت و اهل مهمونی بود و کلی ویژگی‌های دیگه.

با این اوصاف، شاید مرتضی پاشایی هم یه زمانی بتونه واقعن الهابخش یه اثر خوب بشه.

 

بازی باخت باخت

فکر میکنم تابستون ۷۷ و یا شاید هم ۷۸ بود که این اتفاق افتاد. اون سال ما داشتیم خونه‌مون رو گازکشی می‌کردیم. توی روستای پدربزرگ و مادربزرگم، ۲ تا خونواده بودن که همسایه بودن. یکی از خونواده‌ها یه پسر جوون داشت که تازه سال اول لیسانسش رو تموم کرده بود. دانشجوی حقوق یکی ا ز این دانشگاههای تهران بود. تابستون برای تعطیلات برگشته بود روستا پیش خونواده. گویا یه رابطه‌ای بین این مرد جوان و دختر همسایه‌شون بوده. یه روز برادر دختر برای خرید میره شهر و طرفای غروب برمی‌گرده روستا. اینطور می‌گفتن که گویا پسر همسایه یه نامه‌داده بوده به دختر همسایه‌شون و یا شاید هم در رادیکالترین حالت ممکن در حال بغل خوابی بودن، اما به هر حال برادر دختر با یه صحنه‌ای مواجه میشه و بعد میره تفنگ برمیداره و  پسر همسایه رو می‌کشه. قاتل بعد از این کشتن، فرار میکنه که البته پلیس چن ساعت بعد اون رو گیر میندازه و کل خونواده قاتل از روستا فرار کردن. از اون طرف هم خونواده مقتول بیکار ننشستن و حمله کردن به خونه همسایه‌شون که پسرشون رو کشته بود. جلوی تمام گاو و گوسفنداشون بجای آب نفت ریختن و حیونای بیچار نفت رو آشامیدن و مردن. بعد هم رفتن خونه قاتل رو ویران کردن. داخل گیومه بگم که قاتل با خونواده برادر و پدر و مادرش در یک حیاط زندگی می‌کردن. بعد خوانواده مقتول در مرحله بعد، تمام لباس زیرهای زنان خونواده قاتل( شورت و سوتین زن و مادر و خواهر و زن برادر و برادر زاده‌ها) رو ریختن وسط  جاده اصلی روستا که بقیه مردا بتونن این لباس زیرا رو ببینن که شاید جلقی هم شبانه با یادآوری اون لباس زیرها زده باشن.

همسر قاتل، زنی بود از خونواده دیگه‌ای از همون روستا. یه خونواده‌ای با حداقل ۵ یا ۶ تا دختر که کسی ازشون تقاضای ازدواج نکرده بود و تنها همین زن قاتل موفق به ازدواج شده بود. زن بخت برگشته تا زمان اعدام شوهرش توی خونواده شوهرش موند. تا زمان اعدام قاتل، مدام از این ور و اونور اتفاقاتی میفتاد. مثلن یه بار مادر قاتل در مراسم ختمی شرکت میکنه که خواهران مقتول هم اونجا هستن. یه توضیحی اول در رابطه با نحوه پوشش زنهای مسن کورد اون منطقه بدم. مادر قاتل به شیوه بقیه زنان همونجا، موهاش رو دوقسمتی می‌بافت. و هر کدوم از این گیسوان بافته رو که به کوردی بهش میگن پَلٍک، انداخته بود این طرف و اون طرف صورتش و همون سربندی رو که زنان مسن میبندن، بسته بود. این سربند فقط  قسمت بالای سر رو میپوشونه و گردن، حجابی نداره و این گیسای بافته شده هم جزئی از زینت اون زنهاست که زنها اون رو پنهان نمیکنن و در دیدرس همه هست. حالا ربط اینا به ماجرا چیه؟ خواهرای مقتول با مادر قاتل دس به یقه میشن و یکی از این گیسای بافته رو اونقدر میکشن که که از جای اصلیش که چسبیده به پوست سر بوده، کنده میشه.

شنیدم که خواهری مقتول در زندان موقع اعدام، خودشون طناب دار رو انداختن گردن قاتل و بعد البته این رو برای همه تعریف کردن که بلاخره تونستن انتقام خون برادرشون رو بگیرن.

زن قاتل در گذشته به خونه پدرش برگردونده شد و دختر قاتل که در زمان قتل شاید تنها یه سال داشت، پیش خونواده پدریش موند. بیوه اون مرد دوباره برگشت پیش بقیه خواهراش و ازدواج هم نکرد. مادر قاتل چن وقت بعد، توی توالت روی خودش بنزین ریخت و خودش رو سوزوند. یادمه زن خیلی سر زبون داری بود. من بارها دیده بودمش. همیشه به خودش می‌رسید. لباسای خوب می‌پوشید. موهاش رو سیاه می‌کرد و همیشه آرایشگاه میرفت. باورم نمیشد که خودش رو کشته. اونقدر اتفاقای تلخ افتاد که من مدام به این فکر می‌کردم که اگه یه زمانی کسی برادر یا پدر منو بکشه، منم از همین کارایی می‌کنم که خواهرای مقتول کردن. من تجربه زیسته‌ای ندارم. یعنی تاحالا کسی از خونواده‌م به قتل نرسیده اما می‌دونم که وقتی یه نفر مرده، با هیچی زنده نمیشه و حتی اگه ۱۰ نفر هم بکشن در برابرش، باز هم زنده نمیشه. اما به عینه دیدم که چطور میشه افتاد توی یه سیکلی از بازتولید خشونت.