چطور میشه از این اجبارای زندگی رهایی پیدا کرد؟

احساس کردم از تمام چیزایی که حالت اجبار و تحمیل داره، بدم میاد. از اینکه باید غذا بخورم، چون گرسنه هستم، از اینکه باید لباس بخرم، باید به تلفن جواب بدم، از اینکه مجبورم ایمیل جواب بدم، از تحویل کار در وقت از پیش تعیین شده، از تماس گرفتن با خانواده که گویا نشان‌دهنده توجه و علاقه‌س، از همه این اجبارا واقعن بدم میاد. از تمام بایدهایی که بهم تحمیل میشه. اصلن از بدنم که احتیاج به غذا و آب و شستن داره، از اون هم بدم میاد. میرم جلو آینه و با سیلی خودم رو میزنم، چون گرسنه میشم و مجبور میشم که به فکر تهیه غذا باشم. از تنها اجباری که تا حالا بدم نیومده، تعهد به گربه‌ست. البته اونم زمانی که خپل نباشه و من باید به اموراتش رسیدگی کنم. چقدر از چیدن و مرتب کردن خونه بدم میاد و فراریم. یه بار به خاطر اینکه کمد لباس خیلی نامرتب بود، تمام لباس‌ها رو انداختم بیرون و کمد رو مرتب کردم. اما این خپل خیر ندیده، زمانی که من خونه نیستم و لباس‌ها رو از روی خشک کن جمع میکنه و اولین جای خالی که در کمد میبینه، همون جا لباس رو پرتاب میکنه و در نتیجه بازم کمد برگشت به حالت قبل. خیلی وقتا نمی‌تونم لباسام رو پیدا کنم. تازه خپل هم از من بدتر و من باید بعضی وقتا دنبال لباسای اونم بگردم که پیداشون کنم. از یه چیز دیگه هم که واقعن بدم میاد، اتو کردن لباسه. چقدر این کار خسته‌کننده‌س. اولین چیزی رو که برای خریدن لباس، در نظر می‌گیرم، اینه که احتیاج به اتو نداشته باشه. همیشه یه کوه لباس کثیف توی حمومه و همینطور کلی ظرف کثیف توی آشپزخونه. لباسا رو تا زمانی که دیگه هیچی برای پوشیدن نداشته باشیم، توی ماشین نمی‌ندازم و ظرفا رو هم زمانی که دیگه هیچی ظرف تمیزی نیست، میچینم توی ماشین. هرازگاهی هم به خاطر این عادت‌ها، سرزنش میشم. یه بار روی میز کامپیتر از بس گرد و خاک بود، دوستم بهم تذکر داد که چطوری گذاشتم اینقدر خاک روی اون جمع بشه. همه جای خونه خاکه و من واقعن از گرد گیری متنفرم. یه بار یکی از بچه‌های دانشگاه تعریف می‌کرد که همیشه آخر هفته‌ها برنامه غذایی هفته بعد رو مشخص می‌کنه و همینطور لباس‌هایی رو که قراره در طی هفته بپوشه. من شوکه شدم. چون منو خپل براساس چیزایی که توی یخچال پیدا میشه، آشپزی می‌کنیم. مثلن چن تا گوجه توی یخچال هست که با ۲ یا ۳ حبه سیر میندازمشون توی میکسر و بعد خالی می‌کنم توی ماهیتابه به همراه کمی روغن زیتون و مقداری ادویه و سبزی خشک. این میشه سس ماکارانی. یا اینکه بروکلی رو میندازم توی آب در حال جوشیدن و همزمان ماکارانی رو هم بهش اضافه میکنم و بعد آبکش می‌کنم. بازم بهش یه مقدار روغن زیتون میزنم و همین میشه غذامون. نه اینکه غذاهای جدی بلد نباشم. اتفاقن خوب بلدم. از همون ابتدای نوجوانی بلد بودم آشپزی کنم. اما الان تمایلی ندارم. در مورد لباس هم، هر چیزی که کثیف نباشه‌می‌پوشیم. یه چیز دیگه که واقعن بدم میاد، تهیه لیست خریده. یادم نمی‌اد که حتی یه بار هم لیست خرید نوشته باشم. میرم توی سوپری و هر چیزی که همون لحظه به ذهنم رسید می‌خرم. اصلن هم دوست ندارم کسی این شلختگی رو مرتب کنه. باید همه چیز اونقدر بهم نزدیک باشه که با کمترین تلاش بتونم پیداش کنم.

البته این عادت‌ها بعضی وقتا خوب نیستن. یعنی ضررهای اقتصادی به آدم می‌رسونه. نمونه‌ش کارای مربوط به بیمه‌س. مثلن الان نزدیک ۲ ساله هربار دکتر رفتم، پول دوا درمون رو همه رو خودم پرداخت کردم. در واقع یه هزارتا کاغذ هست که دکتر و دارخونه بهم دادن که برای بیمه‌م هربار باید پست کنم و بعد اون یه درصد از هزینه رو برگردونن. اما من اونقدر اینا رو گذاشتم که وقتی بردم بیمه‌ بهم گفتن که خانم باید هر کدوم از این فاکتورها رو به نسخه دکتر مگنه کنی و همینطوری اونا رو درهم و برهم به ما ندی. و هر وقت اینا رو مرتب شده، دادی دست ما، ما هم پولت رو برمی‌گردونیم و منم راستش گذاشتمش یه روزی این کار رو انجام بدم. مسئله وحشتناک اینه که دقیقن  با کسی هم در رابطه هستم که در این امور کاملن مثل خودمه  و راستش فکر می‌کنم که این بهتره. اگه کسی بود که با این وضعیت من در تضاد بود، مشکل پیش میومد.

 

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s