chanteur à texte

فیلم لیتل بیگ من رو رفتیم توی سینما دیدیم. فکر کنم بیشتر از ۲ ساعت فیلم بود. طوری که من سردرد شدم. ولی چقدر این فیلم خوب بود. تا چن روز کارم این شده بود که دیالوگهاش رو تکرار کنم. دلم نمی‌خواست آدمی باشم که نگاهم به دنبال گذشته باشه اما متاسفانه گریزی نیست چون میشه در گذشته تخدیر شد. به دوستم گفتم که چرا دیگه هنرمند قابل توجه اینطوری نمی‌بینیم. کسی مثل داستین هافمن مثلن. اگه باشه، باید متوجه می‌شدیم. البته خوب هستن کسایی که خوبن. اما کسی که چیزی رو در قلبت جبجا کنه، نه واقعن نیست. میشه این گفته منو نقد کرد که چه احتیاجی به این داری که کسی یا چیزی، جابجا کنه تو رو. و باید بگم که همینه و اصلن همینه.

دیشب خپل عزیزم، آهنگ پورنوگراف ژورژ براسان رو گذاشته بود. براسان داشت یه ترانه( به بیانی) مبتذل رو به شیوه بسیار شیکی می‌خوند. بعد هم لُ گوری رو گوش دادیم و بعد هی همینطوری جلو رفت. براسان در واقع از ژانر شانتور اَ تکسته. خوب یعنی که تکست جایگاه برتری توی کارشون داره. مثلن بیتلز، یه سری از ترانه‌هاشون واقعن چیزی درش نیست و موزیک نقش اصلی رو داره. مثل ترانه آی لاو یو… ، البته که قشنگه ولی تکست هیچی اهمیت خاصی نداره. اما ژورژ براسان کاملن عکس اینه. گیتار میزنه و ترانه‌های محشرش رو می‌خونه. خلاصه یه ترانه‌ش رو اینجا میارم. ترانه در مورد اینه که یه بچه گربه‌ای مادرش رو از دست داده و دختری به اسم مارگو اونو پیدا می‌کنه. مارگو یقه لباسش رو کمی واز می‌کنه و بچه گربه رو جلوی سینه‌ش می‌گذاره. مارگو خودش هم دختر فقیری بود. میذاره که گربه از سینه‌ش شر بخوره و یکی این صحنه رو میبینه و فکر می‌کنه که این صحنه خیلی کم پیدا میشه. بچه‌ گربه‌ای که از سینه مارگو شیر می‌خوره و میره به تمام مردای روستا میگه. روز بعد همه مردا میان به تماشای این صحنه و مارگو که یه دختر ساده بوده، فکر میکنه که اینا آومدن که گربه‌شو رو ببینن. این ماجرا زن‌های محل رو عصبانی می‌کنه و زن‌ها میزنن بچه گربه رو میکشن که  مردها به تماشای این تابلو نرن.

اینا همه یه طرف، براسان متعلق به نسلیه که سیبیل‌های حسابی داشتن.  کجان کسایی که سیبیل اینطوری دارن؟ دیگه نیستن. سیبیلشون هم مثل براسان نیست اگه باشن. مردانی با جنس سیبیلی که وقتی لبخند میزنن، سیبیل تا کنار اولین چین حاصل از لبخند، ادامه داره و کنار همون چین سیبیل تموم میشه. این بهترین اندازه سیبیله. هنگام لبخند، از کنار بینی به طرف پایین یه چین دور لب میفته و اینجا جا، جای ایدالیه برای سیبیل.

Publicités

امروز صبح دو تا خبر رو توی تویییتر خوندم. ۲ نفر خودکشی کرده بودند. یکیشون توی آلمان و اون یکی هم ایران. جریان خودکشیشون رو هم توی وبلاگ و انستاگرام بازگو کرده بودند. خوب خیلی متاثر شدم. به نظر یکی از دوستام خیلی احمقانه‌س که آدم بیاد خودکشیش رو توی  اینترنت خبر ساز کنه. حالا منم یه مخالفتی کردم. برای نهار رفتم پایین و توی لابی دوستم رو دیدم. نمیدونم سر چی بود که منم جریان این خودکشی رو براش تعریف کردم. اونم گفت که در حال حاضر خودکشی یه  انتخاب لوکسه و همین امروز توی قامشلو ۲ تا انفجار رخ داده و کلی هم آدم کشته شده و اینکه آدم نمی‌تونه خودکشی یکی رو قضاوت کنه. من موافق این نیستم که خودکشی یه انتخاب لوکسه. مرگ و لوکس رو خیلی نمی‌شه در یه کانتکست ازشون حرف زد. البته من درک می‌کردم که چرا دوستم از خودکشی به عنوان یه چیز لوکس یاد می‌کرد.

یه بار یه تحقیق دانشگاهی درباره خودکشی داشتم. یه کار دانشگاهی بود که مثلمن درش سوالاتی رو مطرح کرده بودم و از تئوری‌های مربوط به خودکشی و مثال‌هایی در رد و یا تایید اون تئوری‌ها استفاده کردم. خودم هم خیلی تحت تاثیرش قرار گرفته بود. در آخر وقت ارائه کار از این حرف زدم که بودن به از نبود شدن و اونم خاصه در بهار. ولی چن ماه بعد از اون بود که یه باره که نه اما به صورت شدیدی در یه دوره‌ای از افسردگی افتادم. روزای بدی نبود. منظورم روزای قبل از ظهور اون افسردگی جدیه. فوق‌لیسانس می‌خوندم و همزمان ۳ روز رو هم در یه شرکتی کار می‌کردم. پول خوبی هم درمیاوردم. خیلی هم اکتیو بودم. صبح زود میرفتم سرکار و کلی طرح توی ذهنم بود. یه روز وقتی که کارم تموم شد و از شرکت آومدم بیرون، یه باره احساس کردم که دیگه نمی‌تونم به زندگی ادامه بدم. فقط گریه می‌کردم. اصلن نمی‌تونستم جلوی ریخته شدن اشکام رو بگیرم. دلم می‌خواست یکی منو بکشه چون خودم حتی حال این کار رو هم نداشتم. بعد هم افتادم توی یه دوره‌ای از زندگی که در رفتن پیش روانپزشک و روانشناس و قرص خلاصه می‌شد. اون ترم رو مرخصی گرفتم و از کارم هم آومدم بیرون. اتفاقات ناخوشایند بسیاری افتاد و راستش دوست ندارم که بنویسمشون، چون دوباره خوندنش هنوزم اذیتم میکنه. اما یکی از اون اتفاقات این بود که من یه روز بعد از یه درگیری وحشتناک خانوادگی، تصمیم گرفتم که خودم رو بکشم. کلی قرص داشتم که اگر به یه گاو هم می‌خورندی، زنده نمی‌موند. خونواده در جریان این بود که من به خاطر مصرف دارو، زیاد می‌خوابم و راستش فکر کنم اونا هم ترجیح می‌دادن که من بخوابم تا درگیر تعارضات حاصل از نتایج افسردگی من نباشن. خونه پدربزرگم بودم. بهشون گفتم که من می‌رم خونه خودمون. عموم گفت که باشه من می‌رسونمت. قصدم این بود که وقتی رسیدم خونه همه قرصا رو بخورم و بعد بخابم. بقیه هم کاری به کارم نداشتن و حتی سر و صدا هم نمی‌کردن که یه موقعی من بیدار بشم. در نتیجه در فاصله اون چن ساعت من می‌تونستم به اون چیزی که می‌خواستم برسم. یادمه خیلی مصمم بودم. با عموم از خونه پدربزرگم آومدیم بیرون. توی تاکسی بودیم. وسط راه از راننده خواست که پیاده بشیم. نمی‌دونستم می‌خواد چیکار کنه. پیاده شدیم و توی یه پارکی نشستیم. بهش گفتم که من حوصله ندارم توی پارک بشینم و می‌خوام که زودتر برم خونه. یادمه عموم شروع کرد به گریه کردن. به خاطر من داشت گریه می‌کرد. یادمه یه چیزی در این باره می‌گفت که می‌خواد که کاری کنه که من حالم بهتر بشه و نمیدونه باید چیکار کنه و همزمان گریه می‌کرد. اونقدر اون لحظه من از دیدن اینکه عموم از ناتوانی کمک کردن به من داشت گریه می‌کرد، متاثر شدم و از اینکه باعث شدم که عموم رو در اون وضعیت قرار بدم، از خودم بیشتر بدم آومد. انگار عموم می‌دونست که من می‌خوام چیکار کنم. بعدها براش تعریف کردم که اون روز می‌خواستم چیکار کنم. در هر صورت من از کارم پشیمون شدم. از یه جایی از افسردگی و بدحالی خسته شدم. یه بار توی همون زمان، با دوستم تلفنی حرف می‌زدم و بهش گفتم که خیلی بیقرارم. اونم یه حرفی به من زد در این باره که الان چه چیزی باید بشه که تو از بیقراری به قرار برسی. در واقع هیچی. دیدم که که منتظر نبودم اتفاقی هم بیفته. حالتی رو متصور نبودم که درش از این بیقراری به قرار برسم.  نمی‌دونم چه پروسه‌ای رو طی کردم اما در نهایت احساس کردم که اوضاع همینه. و من اینم. خونواده‌م اینه و قیافه‌م هم همینه و اصلن من باید یقه کی رو بگیرم. یعنی نمی‌دونم چطور شد که فکر کردم خوب دست بردار از اینکه فکر کنی تو استحقاق چیز دیگه‌ای رو داشتی. یه پذیرش در تمام ابعاد زندگیم بود. برای اولین بار هر چیزی رو که اتفاق افتاده بود پذیرفته بودم. نسبت به داستان زندگیم، احساس کردم که اعتراضی ندارم. البته همه اینا الان که دارم می‌نویسمشون، اونقدر ساده به نظر نمیومدن. برای رسیدن به این  چیزی که من اون رو رسیدن به یه بینش معنی می‌کنم، دوره‌های سختی رو گذرونده بودم.

تا مدتها از اینکه دوباره گرفتار همون حس قفل‌شده‌گی بشم، می‌ترسیدم. ترجیح این بود که بمیرم و دیگه به اون حالت برنگردم.

Jack Crabb: Grandfather, I have a white wife.

Old Lodge Skins: You do? That’s interesting. Does she cook and does she work hard.

Jack Crabb: Yes, Grandfather.

Old Lodge Skins: That surprises me. Does she show pleasant enthusiasm when you mount her?

Jack Crabb: Well sure, Grandfather.

Old Lodge Skins: That surprises me even more. I tried one of them once, but she didn’t show any enthusiasm at all.

 

 

یه بار وقتی ۱۰ و یا شاید هم ۱۱ سالم بود، با خونواده مادرم رفتیم پیک‌نیک. از خونواده ما فقط من و برادرم بودیم. دایی‌ها و خاله‌ها و پدر بزرگ و مادربزرگم هم بودن. رفتیم یه جایی که حتی اسمش رو هم یادم نیست. به نظرم مثل یه جای مذهبی بود. از اینا که میگن یه امامی یا سیدی از اونجا رد شد و اون قطعه به برکت اون شخص، حاصلخیز شده. در واقع مکانی بود در دامنه کوه. از نزدیک‌ترین روستا شاید بیشتر از یه ساعت فاصله داشت و جاده‌ش هم جاده خاکی بود از جاده اصلی هم دور بود. یادمه جای دوری بود. حالا اگه دوباره برم اونجا، شاید حس نکنم که دوره اما در اون سن، جای دوری بود. تعدادی درخت در دامنه کوه بودن و چشمه‌ی جوشانی در این تیکه کوه و درخت، بود. یادمه که اون روز بابچه‌های داییم خیلی بازی کردیم. صحنه‌هایی یادم میاد که داشتم درختا رو می‌بوسیدم. نمی‌دونم چرا این کار رو می‌کردم. ولی اون اولین آخرین باری بود که درخت بوسیدم. وقت برگشتن که شد، من رفتم داخل ماشین و بعد پیاده شدم. احساس می‌کردم باید در تنهایی از این مکان خداحافظی کنم. فکر می‌کردم که این آخرین باره که اینجا میام و احتیاج داشتم که تصویری از اونجا رو در ذهنم حک کنم. چن تا سنگ که زیاد هم بزرگ نبودن رو دیدم. با خودم قرار گذاشتم که این سنگ‌ها رو هرگز فراموش نکنم و همیشه‌ها بهشون فکر کنم تا هیچوقت از خاطرم نره که روزی این سنگ‌ها رو دیدم. از اون محل دور شدیم و من تا جایی که می‌شد از داخل ماشین، پشت سرمون رو نگاه کردم.

دیگه هیچوقت اونجا نرفتیم و منم هر از گاهی به اون سنگ‌ها فکر می‌کردم. الان هم بهشون فکر می‌کنم. نمی‌دونم چرا می‌خواستم که اون تصویر رو در ذهنم حک کنم. اتفاقات زیادی افتادن توی سالها و من خیلی‌شون رو فراموش کردم. اما اون تصویر، هنوز برام زنده‌س.

تصویر دیگه‌ای هم توی ذهنمه. تابستان بود و بازم من رفته بودم روستا. شب سوار تراکتور شده بودم. نمی‌دونم خونه کی بودیم و اصلن تراکتور برای کی بود اما یادمه رفته بودیم مهمونی و خونه یکی از فامیل‌ها که توی همون روستا بودن. جاده‌ها آسفالت نبودن و پر سنگ بود. تراکتور روشن بود و هنوز حرکت نکرده بود. به خاطر چراغ تراکتور، می‌تونستم سنگای روی جاده رو ببینم و اونجا هم با خودم شرط بستم که تصویر اون سنگ‌ها رو توی ذهنم نگه دارم.

اینکه من هر بار سنگ، نقش اصلی رو در این تصاویر داشتن، خیلی اتفاقی بوده. یعنی چیزی نبوده که من انتخاب کرده باشم. در اون لحظات می‌خواستم که اون تصاویر رو از زوال نجات بدم و در ذهنم برای همیشه ماندگارشون کنم. فکر می‌کنم شاید در همون ۱۰ سالگی فهمیدم که همه چیز برای اولین و آخرین بار در حال رخ دادنه. یه غمی هم حس می‌کردم ولی فهم خاصی از چیزی نداشتم.

در واقع ۲ روز پیش اتفاقی افتاد که اون تصاویری که حرفش رو زدم، بازم برام زنده کرده. توی قطار بودم که دوستم برام یه عکس فرستاد. داخل قطار خیلی گرم بود. هر کسی رو که می‌دیدم، خیس عرق بود. در همون حین، عکس رو دیدم. دیدن عکس منقلبم کرد. می‌دیدم که چطور توی اون گرمای داخل قطار عرق می‌ریزم. همزمان با دیدن عکس، فهمیدم که گریه هم می‌کنم. خیلی جالب بودم چون برای اولین بار بود هم عرق می‌ریختم و هم اشک. احساس می‌کردم کل بدنم داره گریه می‌کنه. تا حالا همزمانی عرق ریختن و اشک ریختن رو متوجه نشده بودم.

چطور میشه از این اجبارای زندگی رهایی پیدا کرد؟

احساس کردم از تمام چیزایی که حالت اجبار و تحمیل داره، بدم میاد. از اینکه باید غذا بخورم، چون گرسنه هستم، از اینکه باید لباس بخرم، باید به تلفن جواب بدم، از اینکه مجبورم ایمیل جواب بدم، از تحویل کار در وقت از پیش تعیین شده، از تماس گرفتن با خانواده که گویا نشان‌دهنده توجه و علاقه‌س، از همه این اجبارا واقعن بدم میاد. از تمام بایدهایی که بهم تحمیل میشه. اصلن از بدنم که احتیاج به غذا و آب و شستن داره، از اون هم بدم میاد. میرم جلو آینه و با سیلی خودم رو میزنم، چون گرسنه میشم و مجبور میشم که به فکر تهیه غذا باشم. از تنها اجباری که تا حالا بدم نیومده، تعهد به گربه‌ست. البته اونم زمانی که خپل نباشه و من باید به اموراتش رسیدگی کنم. چقدر از چیدن و مرتب کردن خونه بدم میاد و فراریم. یه بار به خاطر اینکه کمد لباس خیلی نامرتب بود، تمام لباس‌ها رو انداختم بیرون و کمد رو مرتب کردم. اما این خپل خیر ندیده، زمانی که من خونه نیستم و لباس‌ها رو از روی خشک کن جمع میکنه و اولین جای خالی که در کمد میبینه، همون جا لباس رو پرتاب میکنه و در نتیجه بازم کمد برگشت به حالت قبل. خیلی وقتا نمی‌تونم لباسام رو پیدا کنم. تازه خپل هم از من بدتر و من باید بعضی وقتا دنبال لباسای اونم بگردم که پیداشون کنم. از یه چیز دیگه هم که واقعن بدم میاد، اتو کردن لباسه. چقدر این کار خسته‌کننده‌س. اولین چیزی رو که برای خریدن لباس، در نظر می‌گیرم، اینه که احتیاج به اتو نداشته باشه. همیشه یه کوه لباس کثیف توی حمومه و همینطور کلی ظرف کثیف توی آشپزخونه. لباسا رو تا زمانی که دیگه هیچی برای پوشیدن نداشته باشیم، توی ماشین نمی‌ندازم و ظرفا رو هم زمانی که دیگه هیچی ظرف تمیزی نیست، میچینم توی ماشین. هرازگاهی هم به خاطر این عادت‌ها، سرزنش میشم. یه بار روی میز کامپیتر از بس گرد و خاک بود، دوستم بهم تذکر داد که چطوری گذاشتم اینقدر خاک روی اون جمع بشه. همه جای خونه خاکه و من واقعن از گرد گیری متنفرم. یه بار یکی از بچه‌های دانشگاه تعریف می‌کرد که همیشه آخر هفته‌ها برنامه غذایی هفته بعد رو مشخص می‌کنه و همینطور لباس‌هایی رو که قراره در طی هفته بپوشه. من شوکه شدم. چون منو خپل براساس چیزایی که توی یخچال پیدا میشه، آشپزی می‌کنیم. مثلن چن تا گوجه توی یخچال هست که با ۲ یا ۳ حبه سیر میندازمشون توی میکسر و بعد خالی می‌کنم توی ماهیتابه به همراه کمی روغن زیتون و مقداری ادویه و سبزی خشک. این میشه سس ماکارانی. یا اینکه بروکلی رو میندازم توی آب در حال جوشیدن و همزمان ماکارانی رو هم بهش اضافه میکنم و بعد آبکش می‌کنم. بازم بهش یه مقدار روغن زیتون میزنم و همین میشه غذامون. نه اینکه غذاهای جدی بلد نباشم. اتفاقن خوب بلدم. از همون ابتدای نوجوانی بلد بودم آشپزی کنم. اما الان تمایلی ندارم. در مورد لباس هم، هر چیزی که کثیف نباشه‌می‌پوشیم. یه چیز دیگه که واقعن بدم میاد، تهیه لیست خریده. یادم نمی‌اد که حتی یه بار هم لیست خرید نوشته باشم. میرم توی سوپری و هر چیزی که همون لحظه به ذهنم رسید می‌خرم. اصلن هم دوست ندارم کسی این شلختگی رو مرتب کنه. باید همه چیز اونقدر بهم نزدیک باشه که با کمترین تلاش بتونم پیداش کنم.

البته این عادت‌ها بعضی وقتا خوب نیستن. یعنی ضررهای اقتصادی به آدم می‌رسونه. نمونه‌ش کارای مربوط به بیمه‌س. مثلن الان نزدیک ۲ ساله هربار دکتر رفتم، پول دوا درمون رو همه رو خودم پرداخت کردم. در واقع یه هزارتا کاغذ هست که دکتر و دارخونه بهم دادن که برای بیمه‌م هربار باید پست کنم و بعد اون یه درصد از هزینه رو برگردونن. اما من اونقدر اینا رو گذاشتم که وقتی بردم بیمه‌ بهم گفتن که خانم باید هر کدوم از این فاکتورها رو به نسخه دکتر مگنه کنی و همینطوری اونا رو درهم و برهم به ما ندی. و هر وقت اینا رو مرتب شده، دادی دست ما، ما هم پولت رو برمی‌گردونیم و منم راستش گذاشتمش یه روزی این کار رو انجام بدم. مسئله وحشتناک اینه که دقیقن  با کسی هم در رابطه هستم که در این امور کاملن مثل خودمه  و راستش فکر می‌کنم که این بهتره. اگه کسی بود که با این وضعیت من در تضاد بود، مشکل پیش میومد.

 

فرانسه و آلمان

اصلن توی حال و هوای فوتبال نبودم. ولی خپل یشنهاد داد که بریم فوتبال ببینیم و منم قبول کردم. حالا دوستم هم اصلن فوتبال نگاه نمی‌کنه و از این هیجانات جمعی که بر اثر چیزایی مثل فوتبال پیش میاد، خوش نمیاد ولی خوب نمی‌دونم چرا این پیشنهاد رو داد. البته بعدن در توضیح گفت که واسه اینکه فکر کرده من خوشحال میشم. حالا قبل از اینکه این پیشنهاد فوتبال رو بده، من به برنامه دیگه‌ای فکر کرده بودم. اما با شنیدن پیشنهاد تماشا کردن فوتبال در یه کافه بار، منم قبول کردم. یه ساعت قبل از مسابقه توی شهر قرار داشتیم. خپل نمی‌خواست یه کافه شلوغ بره و همه کافه‌ها هم شلوغ بودن. همینطوری توی خیابون دنبال کافه خلوت، دلنشین میگشتیم و هیچی هم پیدا نمی‌کردیم. چن تا کافه خوب دیدیم اما فوتبال پخش نمی‌کردن. در ضمن من می‌خواستم یه کافه‌ای بریم که کوکتل بلودی مری داشته باشن. خوب کافه بار دلنشینی که خیلی شلوغ نباشه و بلودی مری داشته باشه رو نمی‌شد به این راحتی پیدا کرد. هر کافه‌ای که می‌دیدیم، یه چیزی کم داشت. یا بلودی مری نبود، یا فضای کافه بود، یا سر و صدای  کر کننده داشت و یا اصلن فوتبال رو پخش نمی‌کردن. یه جا البته توی این کافه‌ها که سیگار هم می‌فروشن، فوتبال رو پخش می‌کردن اما من قبول نکردم چون معمولن کافه‌هایی که سیگار می‌فروشن رو چینیها اداره می‌کنن و چینی‌ها به شدت کافه‌دارهای بدی هستن و میان همینطوری اون چیزی رو که سفارش دادی، میکوبن توی صورتت. انگار این اونا نیستن که به پول تو نیاز دارن و این تو هستی که باید برای اینکه باهات اینجوری رفتار بشه، پول هم بهشون بدی. به خپل گفتم نه من جایی که چینیها سرویس میدن، نمی‌رم و اونم به من گفت که من راسیستم و منم گفتم اصلن برام مهم نیست این حرف، چون تحمل نشتسن ۲ ساعت در یه کافه با اون کافه‌دارهای ترشرو رو اصلن ندارم. بعد یه بار دیگه پیدا کردیم که به شدت زشت بود و اینکه بلودی مری نداشت و بازم من گفتم نه و دوستم خسته شده بود. یه جای دیگه هم پیدا کردیم که بسیار جای دلپسندی بود اما بجای بلودی مری، بستنی و کافه و داشتن و اصلن هیچ کوکتلی نداشتن. همینطوری راه می‌رفتیم و دعوا می‌کردیم. البته من بودم که دعوا می‌کردم که آخرش دوستم گفته که در دهنت رو ببند و منم دهنم رو بیشتر باز کردم. آخرش رسیدیم به یه بار کوچیکی که نزدیک پلاس دو سوربونه و ما من خیلی وقتا با دوستام اونجا میرم. اما بعید می‌دونستم که فوتبال نمایش بدن و بلودی مری داشته باشن. در مورد این بلودی مری باید بگم که من قبلن که چشیده بودم، اصلن خوشم نیومده بود و نوشیدنیم رو با مال خپل عوض کرده بودم ولی نمیدونم چرا به سرم زده بود که تمایل به این نوشیدنی دارم. شاید به این خاطر که این اواخر یکی از دوستام همه‌ش آب گوجه فرنگی سفارش میداد وقتی که بیرون بودیم.

نزدیک همون بار کوچیکی بودیم که من و دوستام بارها رفته بودیم و صاحبش دیگه ما رو می‌شناخت. یه تابلویی روی دیوار کوچه بود. اولش نفهمیدم این چیه دیگه. یه زن و مرد لخت رو نشون می‌داد که هم رو بغل کرده بودن و لخت بودن. روی بدنشون رو هم با رنگای آبی و قرمز، رنگی کرده بودن و یه قسمت‌هایی از بدنشون رو هم همون رنگ طبیعی گذاشته بودن. اندام جنسی یا خصوصیشون رو رنگ قرمز کرده بودن ولی این قسمت اندام جنسی، انگار مثل یه چیز فاسد شده یا منفجر شده، نشون داده بودن. اون قسمت رو دستکاری کرده بودن و خیلی چندش‌آور بود. فقط می‌تونم بگم که واقعن چندش بود. البته هدفشون هم القا این حس بود واقعن. روی تصویر نوشته بود که قراره عشق بازی بکنیم  و یا همون هم رو بکنیم و نمی‌خوایم که باهاش جنگ کنیم. تبلغ کردن برای اینکه به طریقه سالم بکنید و هشدار اینکه مراقب ایدز باشید. یعنی اونقدر این تبلیغ تحقیرآمیز بود که واقعن حال آدم رو به هم می‌زد. خوب این زندگی گه  یه جوری تموم میشه، حالا چه با ایدز و چه بی ایدز. میشه به طریق دیگه‌ای هم از این پیام‌ها داد ولی پیام اینطوری واقعن تحقیر آمیز بود. هم برای کسایی که مبتلا هستن و هم کسایی که مبتلا نیستن. این روش‌هایی که برای برخورد با این بیماری می‌گیرن واقعن سرشار از حماقته. چهره یه بیماری رو چرا تا این حد ترسناک می‌کنن؟ به هر حال آدم میمیره و همینطوری به عناوین مختلف، روزانه تحقیر میشیم. چرا باید اینطور پوستر زشتی رو طراحی کنن؟ کاملن هدفمندانه این کار رو کرده بودن. حتی با تبلیغ یه چیزی که مثلن میخاد بگه که ما نگرانتون هستیم و  مواظب کردنتون باشید، باز هم در حال تحقیر کردن هستن.

توی بار کوچیک نزدیگ پلاس دو سوربن. بجز خود صاحبای بار، هیچ مشتری نبود و فقط منو خپل بودیم. نه فوتبال بود و نه بلودی مری. فقط آبجو بود. ولی جای خوبی بود و واقعن از همه اون کافه‌هایی که می‌خواستیم بریم، بهتر بود.

تاریخ‌های کلیدی زندگی من. توسط عباس کیارستمی

۱۹۴۰روز تولدم. ولی در روز تولدم، این مادرم هست که باید در این مورد حرف بزنه : « خب در اون روزمن یه پسر داشتم. خوب اینطوری گذشت و در چه جایی بود و در چه زمانی ».  روز تولد یه تاریخ مهم در زندگیمه، اما با این وجود، نمی‌تونم شاهدی برای این تاریخ باشم و این تاریخیه که به من مربوط نیست و  برای دیگران بیشتر مهمه و نه من. مثل تاریخ مرگم.

۱۹۵۰. سالی که من دیپلمم رو گرفتم.خیلی مهم بود، برای اینکه من یه دانش آموز زرنگ نبودم. بقیه فکر می‌کردن که نمیتونم دیپلم بگیرم و حتی به بیرون انداختن از دیبرستان، تهدید شدم.

۱۹۶۰. شکست برای وارد شدن به دانشگاه.  اما تونستم از سربازی معاف بشم. این یه پیروزی بزرگ بود. برای اینکه ۲ سال سربازی،  نشون دهنده از دست دادن وحشتناک زمان بود. و دیگه اینکه نمی‌خواستم یه مرد بشم، که مثلن صبح زود از خواب بیدار بشم. به جای سربازی و دانشگاه، اولین فیلمم رو شروع کردم، نان و کوچه، یه فیلم کوتاه. ولی خیلی خوب یادم نمیاد، تاریخ خیلی مهمی نبود. در زندگی من تاریخ‌های سینمایی وجود ندارن، اگه زمانی رو به یاد بیارم، فقط زمانیه که روزمره رو آشفته و پریشان کرده. از ۲۰ سالگی به بعد، سینما شد جزیی از زندگی روزمره من. یه آمیختگی با اون پیدا کردم و به نوعی من همیشه در اون زندگی کردم.. تاریخ‌های خیلی واضحی از کارم رو به یاد ندارم آونها نتونستن توی حافظه‌ی من حک بشن.کار سینمایی من مثل یه جریان دنباله داره که نمی‌تونم آون رو به عنوان رویدادهای ویژه، جدا کنم. در طی ۴۰ سال، همیشه همین بوده. من تنها یه فیلم بلند ساختم، بدون هیچ وقفه‌ای.

۱۹۶۱وارد دانشگاه شدم. برخلاف اون چیزی که همه فکرش رو می‌کردن. و خودم هم باور نمی‌کردم

۱۹۶۸. مرگ پدرم. اون نقاش بود و  روی دیوار خونه‌ها، نقاشی دیواری می‌کرد.

۱۹۶۹. ازدواج کردم. یه موفقیت بود. با یه زن، ۱۳ سال باهم زندگی کردیم. زمانی بود برای خودش این مدت. در نهایت هم موفق شدیم که از هم خوب جدا بشیم.

۱۹۷۰. تولد اولین پسرم. اسمش رو گذاشتم احمد، اسم پدرم بود.

۱۹۸۲. طلاق گرفتم. روزی که خیلی خوب به یاد میارم. روزی که خیلی خوب در کتابچه خانوادگیم حضور پیدا کرد، که خیلی مهمه توی . در واقع این کتابچه در ایران خیلی مهمه و در خودش تاریخ روز تولد، ازدواج ، تولد فرزندانم رو داره. فقط یه روز رو کم داره و اونم روز مرگمه

۱۹۹۰. زمین لزره در شمال ایران. همون جاییکه من خانه دوست کجاست؟ رو فیلم گرفتم. بعد زندگی ادامه پیدا کرد. هزاران نفر مردن.اما نمی‌تونم به هیچ زمان تاریخی توی زندگیم، اشاره کنم، برای اینکه، هیچ‌کدامش، خاطرات خوبی نبودن. تمام این خاطرات  تاریخی که خاطره ملیه و برای ایران مهمن، از حافظه‌م  به وسیله خاطرات بد سیاسی پاک شده و حتی اگر خاطره خوبی هم بوده، نمیتونم بهش اشاره کنم.ن.

۲۰۰۰. سفر به آفریقا، برای اولین بار. در ایران ما خیلی به خارج سفر نمی‌کردیم. یه پرسشنامه اجباری بود برای زمانی که ما می‌خواستیم به یه سفر اینطوری اقدام کنیم. هر بار جواب می‌دادم که نه، نه، من نمی‌خوام سفر کنم. من نمی‌خوام جاهای دیگه رو بیبینم. اما از زمانی که برای کارم و نشون دادن فیلمهام سفر می‌کنم، اگر این پرسشنامه هنوز باشه، دیگه منو برای جواب دادن بهش مجبور نکردن. سفر من به آفریقا، خیلی منو متاثر کرد، برای اینکه یه سفر تلخ و سخت بود. با یه تمنای محبت مقاوت‌ناپذیر که از طرف کودکان و جوانان افریقایی وجود داشت. عمومن درززمان سفرم در خارج، خودم رو توی اتاق هتل زندانی می‌کردم هر چیزی رو به عنوان غذا می‌خوردم. مشابه همین سوال رو از مارتین اسکورسزی پرسیدن واونم همین حس منو در خارج داشت. به همین اندازه برای اون کسل کننده بود و اون جواب داد که هر وقت که یه  سفر میرم، چاق میشم.آفریقا تنها جایی بود که این احساس ملانکولی و این تمایل به زندانی کردن خودم رو در اتاق هتل، نداشتم.نه اینکه به آفریقا ترحم و دلسوزی داشته باشم، اما چونکه نوعی اززندگی رو می‌دیدم که تمایل خیلی شدیدی برای فهمیدنش، داشتم. همچنین تنها جای هست به غیر از ایران، که میتونستم ازش عکس بگیرم، تنها جایی که باید این کار رو کرد.

۲۰۰۲. دیروز یه روز مهم بود و خیلی خوب اون رو به یاد میارم. به خاطر اینکه فهمیدم که سیگار کشیدن فقط به سلامتی آسیب نمی‌رسونه، اون همچنین برای سلامتی خوبه. برای ۴۲ روز سیگار نکشیدم اما ۴ کیلو اضافه کردم. خب افسرده شدم، اول یه کم و بعد زیاد. خیلی دیر فهمیدم که چیزای خیلی بد، همچینین چیزای خیلی خوبی هم هستند و به طور معکوس چیزهایی که خوبن، می‌تونن آسیب‌زا باشن. دونستن این خیلی ارزشی نداره ولی خوب به من کمک کرد که یه تصمیمی بگیرم که خیلی مهم بوده برای من…. برای اینکه بدون شک به من کمک می‌کنه لاغر بشم و از این افسردگی بیرون بیام. دیروز دوباره سیگار کشیدن رو شروع کردم و یه روز مهم بود… .

متن بالا در واقع نوشته‌ای بود از کیارستمی برای سپتامبر ۲۰۰۲ که لیبراسیون چاپ کرده بود و من  فکر کردم ترجمه‌ش رو اینجا بنویسم. باید اضافه کنم که از کامنت یک کسی به خاطر اینکه فکر کردم استفاده ایدئولوژیک از مرگ این آدم داشته، انتقاد کردم و به نظرم اشتباه کردم. چون اینطور که از گفته‌های کیارستمی استنباط میشه، اینه که برای خوش مهم نبوده که بعد از مرگش در موردش چه چیزی گفته میشه.

دیگه اینکه این تاریخ‌های مهم زندگی کیارستمی تا سال ۲۰۰۲ بوده و شاید در این مدت، تاریخ‌های دیگری هم اضافه شده باشه. اما حتی اگر هم اضافه نشده باشه، دیروز با مرگش، یه تاریخ مهم دیگه نیز به این تاریخ‌های کلیدی، اضافه شد.

زمستان در راه است یا نه و مسئله این است.

یکی از این شماره‌های چند ماه پیش مجله پوا رو می‌خوندم. با وینتر ایز کامینگ، گرمایش کره زمین، جان اسنو و مرکل، یه یادداشت نوشته بود که اینا کلید واژه‌ش بودن. اولن اینکه قرار نیست زمستانی در راه باشه و هر چی که هست و داستان فقط مربوط به گرمایشه. در جهان گیم آوثرونز، زمستان در راه است و در جهان ما، گرم شدن کره زمین که می‌دونم این اصلن مسئله کسی هم نیست و مشکل زمینه و نه ما 🙂 . بعد اینکه گویا نویسنده این یادداشت یک شباهت‌هایی رو بین مرکل و جان اسنو پیدا کرده و واقعن باید تبریک گفت به این نکته بینی که من نمی‌دونم چطور بعضیا با این استعداد خلق میشن. جناب جان اسنو در رو به روی وحشیها گشود و خانم مرکل هم درشون رو به روی پناهجو‌ها. دیگه اصلن نباید تعجب کرد از وجود کسانی که سوالاتی دارن از جنس اینکه پناهجوها از وجود اینترنت خبر دارن و بعضی‌ها هم صاحب اسمارتفون هستن.

کمی در باره‌ی همه چیز

به نظرم وقتی گفتار تبدیل به نوشتار میشه، ارزش پیدا می‌کنه. مثلن مسائل و اتفاقات بیخودی رو می‌نویسی و بقیه ممکنه بخونن و خوششون بیاد. چیزایی که اگر با حرف برای بقیه تعریف کنی و دیگران حتی ممکنه گوش هم ندن و اصلن براشون اهمینی نداشته باشه. مثلن من می‌تونم بگم که هر بار میرم توالت، به کسی که نزدیکمه، اعلام می‌کنم که میرم توالت. خوب حالا این چه اهمیتی می‌تونه برای فرد کناری من داشته باشه؟ در واقع هیچ اهمیتی نداره و ممکنه که اون از روی مهربونی، نگه که خوب حالا توالت هم بری، چرا فکر می‌کنی باید به من بگی؟ ولی همین چیز بی‌اهمیت، با نوشتن اهمیت پیدا می‌کنه. از آخرین باری که رمان خوندم، خیلی گذشته. منظورم رمان به زبان فارسیه. چون هنوز ارزشی برای خونده‌هام به زبان فرانسه، قائل نیستم. حالا بگذریم از این موضوع خواندن رمان. از مادام بواری مثال میزنم. مثلن خریدهای مادام بواری و بدهکار شدنش. این رو اگه فلوبر بجای نوشتن، برای دوستاش تعریف می‌کرد، من نمیدونم که چقدر دوستاش ممکن بود خوششون بیاد. همین خرید کردن که خیلی‌ها از اون به عنوان کار مورد علاقه‌شون اسم می‌برن، کی واسش مهمه که خانم ایکس، تمام روزا رو تا شب کار می‌کنه و آخر هفته‌ها هم باید به نظافت خونه و کارهای دیگه ش برسه و این آدم تنها دلخوشیش اینکه که پول در بیاره و خرید کنه و اصلن وقت پیدا نکنه که استفاده‌ش کنه. یا اینکه خانم دیگه‌ای با پولای کارمندیش، میره و پشماش رو لیزیک میکنه و بوتاکس می‌کنه و لباسای گرون می‌خره و در نهایت هیچ موفقیتی هم در نزد مردها پیدا نمی‌کنه. خب هیچ فلوبری نیست که در مورد اینا بنویسه.

یا من که یه مغازه غذا فروشی یونانی پیدا کردم و تا حالا حداقل ۶ یا ۷ بار رفتم مغازه‌ش و هر بار صاحب مغازه ازم می‌پرسه که  از کجا میای و منم میگم که از ایران میام. بعد اونم رو به همکارش و مشتری‌های دیگه میگه که بله پرسان یا همون پرشین انگلیسی و بعد با آب و تاب در مورد پِقسان میگه و منم میگه که نه من کوردم و اونم میگه که این دوتا کاملن با هم متفاوتن و بعد منم میگه که بله با هم متفاوتن. این پتیت دیسکیسون به قول فرانسویها و یا این گفتگوی کوچک، هر بار بدون هیچ کم و زیادی، بین منو این آقا تکرار میشه و من می‌خوام بار بعدی، مکالمه‌مون رو ضبط کنم و بکوبم تو صورتش و بگه چه آدم بیخود و تکراری هستی و هیچ جذابیتی نداری و اگه من جای تو بودم، خودکشی می‌کردم.

خب حالا این ماجرای من و غذا فروش یونانی، چه در گفتار و چه در نوشتار، خیلی بی‌مزه‌س.

چن وقت پیش، وقتی دوباره قطار دم خونه‌مون خراب بود، من با یه خانومی که امتحان داشت اون روز، آشنا شدم. خیلی زن کم‌رنگی بود. صورت لاغری داشت و اول صبح سیگار می‌کشید. برام تعریف کرد که توی یه شرکتی حسابداره و چون از شغلش راضی نیست و دوستش نداره، تصمیم گرفته که معلم بشه و الان در حال گذراندن یه دوره‌س که معلم ابتدایی بشه. کمی با هم صحبت کردیم و وقتی که توی قطار بودیم، اون درساش رو مرور کرد. امروز صبح، رفتم داخل اتاقک ایستگاه مترو و کارت مترو رو واسه ماه ژوییه، شارژ کردم. بعد دوباره آومدم روی سکوی قطار و می‌خواستم برم اون سر سکو که دیدم یه خانمی از پشت سر داره منو صدا میکنه. دوباره همون خانم کم‌رنگ بود. این بار موهاش رو بسته بود و عینک آفتابی گذاشته بود. البته در حال کشیدن سیگار هم بود. یادم رفت که بگم موهای خیلی بلندی داشت که همینطوری فقط گذاشته که بلند بشن و معلوم بود که هم موهای خشکی داره و هم پوستش هم خیلی خشکه. خانم کم‌رنگ به من گفت که وقتی از کنارم رد شدین، شناختمتون. می‌خواستم همینطوری واسه تفریح بگم که من اصلن شما رو یادم نمیاد ولی خوب نگفتم و گفتم آره یادمه 🙂 شما همون بودین که امتحان داشتین، خوب امتحانتون چطور بود و اونم شروع کرد به تعریف کردن اون روز. بعد قطار آومد و دوتایی سوار شدم و کنار هم نشستیم. در مورد محله‌مون، مسافرتای تابستون، شغل اون خانم و مسافرتش به چین و کرواسی و یه سری چیزای دیگه هم حرف زدیم. واقعیتش با خودم فکر کردم که چه حرفای بیخودی می‌زنیم. به من چه که اون کجای چین رو دیده و یا اینکه دوره نامزدیش، با یارشون، رفتن کرواسی. چه کوششی کردیم برای مکالمه در اون ۳۰ دقیقه‌ای که با هم وقت گذروندیم. اصلن لازم بود یه سری چیزا رو تعریف کنیم؟ ارتباطات همینطوری. داشتم فکر می‌کردم که کار بجایی برسه که من هر روز این خانم رو ببینم و بعد با هم دوست بشیم و اون و شوهرش با منو خپل قرار زوجی بذاریم و بعد خاطرات برای هم تعریف کنیم. خوشبختانه، خپل اهل خاطره تعریف کردن نیست و این منم که ممکنه بشینم در مورد زندگیم دست به خودافشاگری بزنم. خانم کم رنگ رو با شوهرش، دعوت می‌کنم و قیمه هم بار بذارم و بعد با هم انواع پتیت دیسکسیون‌هایی در باره لیمو عمانی و زعفران و زرشک و… اینا داشته باشم و بعد طرز درست کردن زرشک پلو با مرغ رو بهش یاد بدم و اونم از خاطرات خنک سفراهاش برای من تعریف کنه.