باید دست برداشت از توضیح دادن خود. از قبل تصمیم گرفته شده که در مورد تو چطور فکر بشه. نیازی به تلاش بیهوده برای عوض کردن نظر کسی نیست. اصلن چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه؟ وقتی که در حال گفتن حرف‌های اضافه‌ای، برای اینکه بگی که نه مسئله طور دیگه‌ایه و تو از این منظر بهش نگاه می‌کنی، مسخره‌ترین کار ممکن رو انجام میدی. هر کلام تو طور دیگری تفسیر می‌شود با ادامه توضیحات برای روشن‌تر کردن، فقط پیچیدگی رو زیاد می‌کنی. فقط متریال بیشتری بهشون میدی که تو رو بیشتر به لجن بکشن.

Publicités

می‌تونه اصلن هم اینطور نباشه.

دیشب داشتم به این فکر می‌کردم که اگه بخایم بر اساس جنسیت، گروه‌های پردرآمد رو نگاه کنیم، چه گروهی وضعیت اقتصادی بهتری دارند؟ خب حالت کلاسیکش اینه که مردها درآمد بیشتری دارن. اما به نظرم کمترین درآمد برای ترنس سکسول‌هاست. به دلایل متعدد. امکان پیدا کردن یه شغل خوب رو کمتر از بقیه دارن. به خاطر وضعیت‌شون افسردگی بیشتری نسبت به گروه‌های دیگه دارن. احتمال خودکشی ممکنه درشون زیادتر باشه و اینکه همه این‌ها عملکرد اون‌ها رو  پایین‌تر میاره. معمولن برای تغییر جنسیت، هزینه درمانشون بالاست و این هم یه عامل دیگه برای وضعیت بد اقتصادیشون. از میان زوج‌هایی که معمولن درآمد بیشتری دارن، زوج‌های همجنسگرای مرد هستند. اول اینکه درآمد مردان از زنان بیشتره و سر این نمیشه چونه زد  و زمانی که دو نفر مرد هستند، وضعیت اقتصادیشون از زوج مرد و زن، زن و زن بیشتره. این رو من به عینه دیدم. دو تا زوج از دوستامون، همجنسگرای مرد هستن. همگی دکترای ریاضی دارن یا کامپیوتر و جاهای خیلی خوبی کار می‌کنن. به لحاظ درآمدی زوج زن و مرد بعد از مرد و مرد، قرار می‌گیرن. بعد از این‌ها زوج‌های همجنسگرای زن هستن و بعد از اونها هم ترنس‌ها. البته این رو هم در نظر بگیریم که احتمال داره، زوج‌های مرد و زن، بیشتر صاحب فرزند بشن و در نتیجه وضعیت اقتصادیشون می‌تونه بیفته بعد از زوج‌های متشکل از زن و زن. در واقع هیچکدام از این حرفایی که زدم رو نمی‌تونم بگم که از جنبه علمی، تایید شدن یا نه. با توجه به نرخ درآمد زن و مرد و اینکه درآمد ۲ مرد از ۲ زن و یا یه زن و یه مرد، بیشتره، و همچنین تبعیض‌ها و مشکلاتی که  یه فرد ترنس‌سکسول، در جامعه باهاش مواجهه، این نتیجه‌گیری رو کردم.

چند روز پیش هوا خیلی گرم بود. فکر می‌کنم که حداقل ۳۰ درجه بود. وحشت‌زده از خواب بیدار شدم و فکر کردم که باید صبح رو خونه بمونم. یه وضع بدی بود. گرسنه بودم و از طرفی به خاطر گرما، میلی به خوردن نداشتم. آسونترین چیزی که به ذهنم رسید، درست کردن ماکارانی بود. ماکارانی‌ها توی آب جوشیدن و بعد یه مقدار خیلی کمی رو ریختم توی یه کاسه و یه تخم‌مرغ شکوندم روش. چیز زشتی شده بود. تیکه‌های ماکارانی توی تخم‌مرغ شناور بودن و با وجود اضافه کردن نمک و فلفل، باز هم زشت بود. سعی کردم که اون رو مثل یه داروی بدمزه بخورم. حداقلش این بود که از گرسنگی سردرد نمی‌شدم. نتونستم همه‌ش رو ببلعم. کاسه رو زیر آب گرفتم که حداقل تخم مرغ رو آب ببره و بوش نمونه. به دوست زنگ زدم. با هم اسکایپ کردیم. حالم اما هنوز دگرگون بود. شاید گرما، جنبه اغراق‌آمیزی به همه چیز داده بود. خپل برای جلسه دفاع دانشجوش، رفته  بود دانشگاه و بعد تموم شدن جلسه، برگشت خونه. یعنی همون زمانی که من بیرون رفتم. اونم برگشت. ازش خواستم خونه رو یه کم تمیز کنه.

بیرون همین جوری شر شر گرما می‌ریخت. از همه بدتر اینکه، کف دستم بابت گرما عرق می‌کرد. رفتم بانک و بعد دیدم که نیم ساعت وقت اضافه دارم. رفتم توی یه مغازه لباس زیر فروشی. حراج شروع شده و چون وسط هفته بود، هنوز خیلی شلوغ نشده بود. دو تا سوتین انتخاب کردم و رفتم توی صف اتاق پرو. چن نفری جلوی من بودن. توی اتاق پرو رو بوی عرق زننده‌ای پر کرده بود. قبل از من یه دختر خیلی خوش لباس و تمیزی توش بود. ولی بوی اون به تنهایی نبود. هر کسی که وارد اتاق شده بود، بویی از خودش به جا گذاشته بود. اگه هر بار سایز سوتینی رو که می‌خرم. یادم نمی‌رفت، مجبور نبودم این همه بوی عرق قاطی شده با گرما رو استنشاق کنم. چند ساعت بعد وقتی می‌خواستم برگردم خونه، به خپل زنگ زدم. خونه بود و گفت که منتظرتم. توی مترو با دوستم چت می‌کردم. وقتی از مترو در آومدم، چت رو قطع کردم و به دوستم زنگ زدم. در حین حرف زدن با اون، دیدم که پلیس داره ۳ تا جوان رو بازرسی بدنی می‌کنه. وقتی شلوار پسره رو پایین زد، من حتی لباس زیر مرد جوان رو دیدم. یه کم بالاتر هم ماشین آتش نشانی و ماشینای پلیس خیابون رو گرفته بود. این محله ما، اینقدر شلوغ نمی‌شه و اولین باری بود که با یه صحنه اینطوری روبه‌رو می‌شدم.. وقتی نزدیک‌تر شدم، دیدم که یه ماشینی تصادف کرده و پلیس هم گفت که کسی به صورت جدی زخمی نشده. کلی خورده ریز داخل ماشین، کف زمین پخش بود. پایین پله‌ها از دوستم خداحافظی کردم. وقتی رسیدم به طبقه آخر، منتظر بودم که با شنیدن صدای پام، خپل در خونه رو باز کنه ولی نکرد. کلید همراهم نبود. زنگ زدم.کسی جواب نداد. حتی گربه هم طبق عادتش که همیشه میاد پشت در و شروع می‌کنه به میو کردن، اونم صدایی ازش نبود. چندین بار زنگ خونه رو زدم. به گوشی خپل زنگ زدم. به تلفن فیکس خونه زنگ زدم ولی هیچ. فکر کردم خوب شاید گربه رو برده هواخوری. ولی هیچوقت گربه رو هواخوری نبرده بود. نمی‌تونستم جلو در بمونم. از بس گرم بود که فکر می‌کردم دیگه نمی‌تونم نفس بکشم. آومدم پایین. روی پله‌های ورودی ساختمون نشستم. دوباره به دوستم که قبل از رسیدن به خونه باهاش حرف میزدم، زنگ زدم. نمی‌دونم چی بهش گفتم. اصلن هیچی به فکرم نمی‌رسید. بلند شدم و یه کم دور و بر ساختمون رو گشتم. دوستم گفت برو به سرایدار بگو که در رو واست باز کنه ولی خوب سرایدار کلید خونه رو نداشت. ۲ کلید داریم. بازم همینطوری به خونه و موبایل خپل زنگ می‌زدم. فکر کردم به خاله‌ش زنگ بزنم ولی بعد فکر کردم که نه و بذار همچنان منتظر بمونم. روی پله‌های ورودی یه سیگار پیچیدم و فکر می‌کردم که اگه خپل سکته کرده باشه و بعد به این فکر کردم که اون بیماری خاصی نداره. بلند شدم و همینطوری دوباره دور خونه رو گشتم. نمیدونم چقدر گذشت. بازم زنگ زدم به تلفن فیکس. این بار جواب داد. گفت که خواب بودم. هیچی نگفتم و همینطور فقط گریه می‌کردم.

توی خواب و بیداری، فهمیدم که گربه آومده روی تخت. وقتی به صورت قطعی بیدار شدم، بلند شدم و پرده‌ها رو کنار کشیدم. برگشتم و روی تخت رو نگاه کردم. گربه روی پتو شاشیده بود. شاید به اندازه کل جثه‌ش روی پتو شاش بود و من با روشن شدن اتاق فهمیدم. ملحفه‌ی پتو و تشک، هر دو نو بودن و برای اولین بار اونا رو استفاده می‌کردم. ملحفه‌های خوش رنگ سبز و آبی. از دیدن شاش گربه، منقلب شدم. چند بار عق زدم. به خپل گفتم که گربه شاشیده. اونقدر عصبانی شد که گربه رو برد گذاشت توی وان و روش آب ریخت. توی کتابی که مادر خپل در مورد نگهداری گربه، بهمون داده بود، خوندیم که هر وقت گربه کار اشتباهی می‌کنه، باید بهش آب پاشید. البته بعید می‌دونم که گربه فهمیده باشه ما برای چی این کار رو باهاش کردیم. خپل ملحفه پتو رو درآورد. من نمی‌تونستم. مدام می‌خواستم بالا بیارم. شاشش رسیده بود به ملحفه تشک و خوشبختانه زیر ملحفه تشک، تشک محافظ داره و مایعات نمی‌تونن به داخلش نفوذ کنن. ملحفه‌ها رو گذاشتم توی ماشین که بیشتر از ۲ ساعت شسته بشن و دوستم پتو رو برد داد به خشک‌شویی. قیمت پتو فکر می‌کنم ۸۰ یورو بیشتر نبوده و دوستم ۳۰ یورو بابت شستن پتو به خشک‌شویی پرداخت کرده بود. الان چند روزی میشه که گربه حق داخل شدن به اتاق رو نداره و در واقع در اتاق، بسته‌س. شب‌ها من نمی‌تونم خوب نفس بکشم. خوابیدن توی اتاق در بسته اذیتم می‌کنه ولی با اینحال از اینکه دوباره گربه بخواد، روی پتو بشاشه، بیشتر در عذابم. واقعن دلم می‌خواست گربه رو بزنم. فکر کنم از توالتش ناراضی بود که این کار رو کرده و با شاشیدن روی پتو، خواست بگه که داشتن یه توالت تمیز حق‌شه. حالا گربه هر صبح میاد به در می‌زنه. یکی دو شب پیش، من دیر خوابم برد و صبح خواستم تا ساعت ۹ بخوابم اما گربه بازم داشت به در می‌زد. خپل جلسه داشت و صبح زود رفته بود. خواب می‌دیدم که دوست پسرم با دانشجوش که یه مرد هم هست، در حال انجام عمل بغل خوابی هستن. من شوکه بودم و می‌خواستم ازش توضیح بخوام. همینکه در موقعیت پرسیدن این سوال بودم، با صدای به در کوبیدن گربه، بیدار شدم. با خودم می‌گفتم که باید بازم بخوابم که بتونم از خپل بپرسم که اگه گی بوده، چرا الان نشون داده. فکر کردم اگر دوستم با یه زن می‌خوابید، کمتر عذاب می‌کشیدم چون شاید این امید رو داشتم که همچنان رابطه‌مون رو ادامه بدیم ولی اگر دوستم گی باشه، دیگه نمی‌تونیم ادامه بدیم چون گرایشاتش ایجاب می‌کنه که با من دیگه نباشه.

بهش گفتم که یه خواب اینطوری دیدم و اونم گفت که پارتنرش کی بوده و منم نگفتم. چون فکر کردم که از این به بعد هر وقت این پسره رو ببینه یاد خواب من میفته. دوستم کلی به من خندید و تعریف کرد که چن سال پیش، توی بوداپست با دوستاش رفتن سونا و اون روز گویا روزی بوده که همجنسگراهای مرد، اونجا بودن. یعنی اختصاصی اونا بوده و می‌گفت که یه مردی آومده و به بازوهاش دست زده که چه عضلانی هستی و این در حالیه که خپل اصلن مثل یه آدم ورزشکار عضلانی نیست.

حس می‌کنم وظیفه اخلاقی دارم که هر وقت در یه مکان عمومی، به کسی که در حال صحبت کردن به کوردی یا فارسیست، بگم که من متوجه می‌شم. فکر می‌کنم طرف حق داره که بفهمه من متوجه حرفاش میشم. خوب منم به اندازه کافی فضول هستم و اگه الان اینطوری شدم، به خاطراتفاق ناخوشایندی بود که یه بار در یه موقعیتی از طرف ۲ تا مرد ایرانی، برای منو دوستام پیش آومد. توی یه کافه‌ای با ۲ تا از دوستام نشسته بودیم و هی در حال افشاگری از زندگی خصوصیمون بودیم. میز کناری ما، ۲ تا مرد میانسال، از ساعت ۶ غروب تا ۹.۳۰ شب، در حال نوشیدن شراب بودن. کلمه‌ای هم بینشون رد و بدل نمی‌شد و به صورت آشکاری در حال دید زدن ما بودن. یکی از دوستامون گفت که به نظرش اینا ایرانی هستن و منم گفتم که نه بابا، فقط هیز هستن و نه چیز دیگه‌ای. واقعن نمی‌تونستم که تشخیص بدم اینا ایرانی هستن. اوایل آومدن به خارج، ایرانی‌ها رو تشخیص نمی‌دادم. ایرانیا بر خلاف کشورای حاشیه خلیج و شمال آفریقا، خیلی غربی شدن. یعنی طرز پوششون و رفتارشون، بیشتر از گروه‌های دیگه، شبیه غربیهاست. این خیلی ربطی به وضعیت مالیشون هم نداره، چون مثلن من یه دوست کویتی داشتم که هم چیزش مارک بود و پدرش ماهیانه، ۴هزار یورو واسه اموراتش، به حساب این آدم واریز می‌کرد. با این حال، یه چیزی توی این آدم بود که می‌فهمیدی، که باوجود پوشیدن یه کفش ۱۰۰۰ یورویی، این یارو از کجا آومده. اصلن قصد تحقیر کردن گروه‌های دیگه رو ندارم. اتفاقن به نظرم اینایی که عناصری از فرهنگشون رو نگه می‌دارن رو بیشتر می‌پسندم تا هموطنانی که به شدت غربی شدن. البته این یه بحث دیگه رو می‌طلبه و لازم نیست که اینجا بهش پرداخته بشه. برگردیم به این دو  آقایی داخل کافه. ساعت ۹.۳۰ بود که حساب کردن و بلند شدن که برن. یکیشون که اتفاقن خیلی هم چندش‌تر بود، آومد نزدیک و گفت سلام دخترا، جهانگیرم، اگه دوست داشته باشین،  بازم اینجا هم رو ببینیم. حس می‌کردم واقعن ابیوز شدم. بعدن که ماجرا رو واسه یکی از دوستای دیگه‌م تعریف کردم، بهم گفت که هر وقت نتونستی بفهمی که طرف کجاییه، بدون که ایرانیه.

 

شما چه رابطه‌ای با کیف دستیتون دارید؟

هنگام ولگردی در انستاگرام به هشتگ چالش کیف برخوردم. خانوما از وسایل داخل کیف‌شون عکس گرفته بودن و بقیه رو به این چالش دعوت کرده بودن. البته این عکسایی که دیدم، چالشی نبود چون انگار خانوما تصمیم گرفته بودن که چه چیزهایی رو داخل عکس انستاگرامی بیارن. اما خوب قضیه ساک خانوم‌ها مورد علاقه ژان کلو کافمن هم بوده و یه تحقیق روی ساک دستی زن‌ها انجام  میده. ژان کلود کافمن یه جامعه شناس فرانسویه که ابژهای تحقیقیش هم زندگی روزمره مردم و مسائل مریوط به اونه.

کافمن به رازی که در کیف زنانه نهفته‌س، علاقه داره و میگه که به عنوان یه مرد، ساک زنانه واسش منطقه ممنوعه بود. اینکه دستت رو ببری داخل یه ساکٍ  خانومی، یه مسئله بسیار پیچیده‌ای بوده. یه زمانی یک شنبه‌ها ، زن‌ها برای رفتن به کلیسا یه کیفی با خودشون می‌بردن که داخلش دستمال و… بود. اما در حال حاضر ساک یه جایگاه خیلی مهم در زندگی زن‌ها داره. هر چقدر که زن‌ها آزادتر میشن و رهایی بیشتری یپدا میکنن، ساکشون سنگین‌‌تر میشه. زندگی زنها شتاب بیشتری گرفته و اونا آزادترن و فشار بیشتری هم  بهشون وارد میشه. هزار تا چیز در سرشونه و از اون طرف هم همون اندازه داخل کیف دستیشون. اونا همزمان دارن برای برابری در مقابل مردها، میجنگن و سنگینی بار هستی رو میزارن توی ساکشون که این ساک هی سنگین تر میشه و تبدیل به یه دام برای زنها شده اما در مقابل مردها، سبکبال، دستاشون رو داخل جیبشون میزارن.

با وجود این مشکلات ساک، زنها ساکشون رو دوست دارن و در مواردی ارتباط عاشقانه باهاش دارن و اونو نوازش میکنن. همزمان هم جای خرت و پرته و هم جای گنج. اما با این احوال در نهایت اینه که ساک هی سنگین میشه. کم کردن از وزن ساک، تبدیل به یه وسواس میشه و اینکه دور انداختن یه چیز کوچیکی از توی ساک، مثل یه مسئله بی اهمیت بهش نگاه نمیشه و کاملن موضوع جدی محسوب میشه. اینکه یه خودکاری رو از توی کیفیت برداری، تبدیل به یه بحث فیلوسفیک با خودت میشه. آیا این خودکار رو واقعن دور بندازم، دستمال کلینکس رو واقعن لازم ندارم… . در واقع مسئله سر جابجایی یه چیزایی در دنیای خصوصیه. مسئله اینه آیا ساک رو سبک کنیم یا اینکه بزاریم وسایلمون داخلش بمونه که بهمون حس امنیت بده. در واقع اون چیزی که برای هر زنی اساسیه که داخل کیفش بزاره، متفاوته و چیزای اساسی از هر آدم به آدم دیگه فرق میکنه. معمولن، کیف لوازم آرایش. کلید، تلفن رو میشه در بیشتر کیفها پیدا کرد. بعد از اون چیزایی رو پیدا میکنیم که ممکنه به کارمون بیاد و اگر به مشکل برخوردیم، حلال مشکلاتمون باشه. دستمال کاغذی، کاندوم، دفترچه یادداشت، لباس زیر، خودکار، بعضیا فقط یه خودکار و بعضیا در رنگهای متفاوت، خوراکی های کوچیک و در لایه های زیرین، ما میتونیم یادگاریهای کوچیک رو هم حمل کنیم، مثل عکس کسایی که دوستشون داریم.

یه ساک در خودش خاطرات، ابزار کمک در موقعیت های ناگهانی، و در در واقع بخشی از مسائل خصوصی ما رو حمل میکنه. یه زن وقتی که مادر میشه، با کوچیک شدن شکمش، ساکش بزرگ میشه. با وسایل داخل ساک یه مادر، میتونیم سن کودکش رو هم تشخیص بدیم. ساک زنانه در واقع آشکار کننده نقش زن در جامعه س. زنها در مرکز تمام فعالیتهای کودکانشون و روابط دوستانه و خانواده هستن و روی دوششون، اون چیزهایی که لازمه پرداختن به تعهداتشونه رو حمل میکنن. در عمل بیشتر چیزایی که توی ساکشون هست رو برای کمک به بقیه میشه در نظر گرفت.

مسئله سر پر کردن یه کیف هست. پر کردن خودش در بیشتر موارد، مثبت دیده میشه. ما دوست داریم همیشه چیزایی رو داخل ساکمون قرار بدیم که بعدن مشکلاتی رو که پیش میاد، با اون وسایلی که در ساکمون حمل میکنیم، حل کنیم. یه ساک ، مخلوطیست از ابژه هایی که مستقیمن ازشون استفاده میکنیم، ابژه های عاطفی و احساسی و ابژه هایی که به کار روابطمون میاد. ساک یه همراه وفادار و دوست نزدیکیه که میتونه به مسائل و مشکلات، پاسخهایی بده. یه ساک واسه خودش جهانی از احساسات و هیجانات متناقضه.

ساک یه زندگی دوگانه داره. داخل ساک، یه دنیای شخصیه که از قضاوتهای دیگران به دوره و کارش نمایش چیزی به بقیه نیست، اما خارج از ساک، اون جایی که بقیه ساک ما رو میبینین، جلوه ی نمایشی خودش رو نشون میده.داشتن یه کیف زیبا مثل یه سلاح روانشناسیه که از صاحبش دفاع میکنه و بهش اعتماد به نفس میده و صاحبش پشت اون سنگر میگیره. در واقع ساک میتونه در مرکز بازی چیزی به اسم طبقه اجتماعی صاحب ساک باشه. ساک برای زن تبدیل به یه ابژه عمیق شده و به لحاظ منابع قدرت میتونی اونو مثل نقشی که ماشین برای یه مرد داره، در نظر بگیری.

زمان زیادی، ساک زنانه، نشانی از موقعیت اجتماعی مردی بود که با اون زن در رابطه س ولی در حال حاضر این ساک نشون دهنده  جایگاهیه که زن در جامعه داره.

این  یادداشت، خلاصه ای از کتاب ژان کلود کافمن است.

درباره بی‌حوصلگی

شاید دارم میفتم توی یه دوره از افسردگی. هر چند اصلن علاقه ای به افسردگی ندارم و دوست دارم بیشتر کسی باشم که زمانی را در روز به ورزش کردن میگذرانه. اپیلاسیون  می کنه، به صورت منظم کارهای تزش رو پیش می بره و… . اما چه کنم که نیستم. تنها کار منظمی  که میکنم، مسواک زدنه  و همین. تنها هم نیستم. کسانی هستند که منو دوست دارن و منم اونها رو دوست دارم. به اندازه کافی از اطرافیانم توجه میبینم. زمانهایی بوده که همه جور مشکل داشته ام، ولی در حال حاضر اوضاع خیلی به هم ریخته نیست. یعنی یه سری ناملایمات هستن که به اندازه کافی آزار دهنده ن ولی خوب بهشون عادت دارم و مشکلاتم از جنسی است که سورپرایزم نمیکنن و میشناسمشون. اما حوصله ندارم. با دوستام رفته بودم بیرون. منی که هر بار کلی حرف برای گفتن داشتم و کلن خودم هم خودم رو به عنوان یه آدم پرحرف میشناسم، هیچی برای گفتن نداشتم. همون موضاعات همیشگی که باعث شکل گیری دیالوگ میشد، وجود داشت اما حوصله نداشتم. دوستم داشت از یه نوشته ی خیلی هیجان انگیز صحبت می کرد که منم خونده بودمش و وقت خوندنش تا مدتها تحت تاثیرش بودم و حتی الان هم آگاهم که چقدر اون کتاب خوبه ولی حوصله بحث در موردش رو نداشتم. با هم رفتیم یه کاری رو که جی آر(یه هنرمند فرانسوی) روی پیرامید انجام داده بود، دیدیم و در موردش صحبت کردیم. خیلی هم موضوع جالبی بود. بعد در مورد هنر مدرن و لذت بردن از هنر مدرن و اینکه چگونه می شود از هنر مدرن لذت برد، حرف زدیم که واقعن واقعن موضوعاتی بودن که در شرایط عادی، ممکن بود چندیدن ساعت در موردش بحث کنیم ولی حتی قادر نبودم جمله ای بگم. حتمن لازم هم نبود که حرفی بزنم. میشه در عین ساکت بودن هم حضور داشت ولی میخاستم حرفی بزنم که عدم حضورم رو پنهان کنم ولی نمیتونستم.

دارم فکر می کنم که از چن هفته پیش شروع شد. از اون روزی که رفته بودیم به یه فستیوالی که اسمش رو گذاشته بودن فمنیستوال. در مورد زن و حضورش در حوزه های هنری بود. زن و هنر. موضوع جالبیه. بحث رو یه خانومی شروع کرد با تحلیل تابلوهای نقاشی که زنان درش حضور داشتن و نحوه حضورشون رو توضیح میداد. به نظرم حرفای قشنگی می گفت ولی توی اون فضا که اصلن هم خسته کننده نبود و همزمان حتی غذا هم سفارش داده بودیم و همراه با گوش دادن و نگاه کردن تصویر تابلوهایی که نشون داده میشد، میخوردیم و میاشامیدیم اما من خوابم برد.  دوستم بیدارم کرد و من در خواب و بیداری ادامه دادم و میشنیدم که یه سناریستی در حال تحلیل نقش زنها در فیلم بود و یادمه. حرفای خوبی میزد. یعنی شنیدنشون جالب بود. اینکه زنها در بیشتر فیلمها، نقششون در رابطه با مردها تعریف میشه و ما سکانسهای کمی رو میبینیم که دو تا زن دارن با هم بحث میکنن و بیشتر نقشهای آونها در رابطه مردها تعریف شده و کلی فکت های آماری دیگه که شاید یه زمانی در همین وبلاگ در موردش بنویسم. ۲تا از زنهای گروه فمن هم بودن. اونا هم در رابطه با تجربه هاشون حرف زدن. اما موضوع جالب تر این بود که یه زمانی، خیلی وقت پیشا، کنار آثار هنری که زنهای لخت رو نشون میدادن، دوربین کار گذاشته بودن و از این طریق از مردهای بازدید کننده عکس گرفته بودن و بعد نمایشگاهی از اون عکسها برگزار کرده بودن. البته بعدن که برای پدر خپل تعریف کردم و اونم گفت که گویا از همه عکس گرفتن و می خواستن بازتاب دیدن این تصاویر رو در ببینده ببینن. در روزی که اون همه موضوعات جالب در جریان بود، من خواب و بیدار بودم و این خواب و بیداری همچنان هم ادامه داره.

امروز بازم یه بحثی رو موقع نهار با دوستام شروع کردیم ولی چن دقیقه بیشتر نگذشته بود که گفتم من اصلن حوصله ندارم و وارد این مباحث نشیم و همون در مورد غذا صحبت کنیم و یا اینکه صحبت نکنیم.

فایلی رو که مربوط به یکی از فصلهای تزم هست رو گم کردم. یعنی مطمئنم که یه جایی ذخیره ش کردم اما هر چقدر دنبالش میگردم، پیداش نمیکنم. الان حوصله ندارم از اول بنویسم. بخشیش روی کاغذ نوشتم، اما قسمت قابل ملاحظه ای رو تایپ کرده بودم. اصلن این مدل حماقت رو نمیفهمم که چرا باید الان نتونم پیداش کنم. صبح بیدار شدم و رفتیم روی تراس و با صدای بلند تکرار کردم که امروز میشینم و هر چی از ذهنم گذشت رو مینویسم. منظورم نوشتن تز بود نه نوشتنی از جنس نوشته های وبلاگی. یه مقاله ای رو خوندم و یه سری از نکانتش رو یایداشت کردم. اما بعد یه باره مودم تغییر کرد و ویدئوهای الکی نگاه کردم. حتی حوصله جواب دادن به تلفن رو هم نداشتم. فکردم بهترین کار اینه که دوش بگیرم ولی یادم افتاد که اول صبح این کار رو کرده بودم، با این حالم بازم این کار رو کردم. نمیدونم جریانش چیه که وقتی آدم زیر دوش میره، خوب میشه. یعنی من هر وقت سردرد دارم، تنها چیزی که مقداری از دردش کم میکنه، ایستادن زیر دوش میتونه باشه.

بعدش به خونه تمیز کردن هم فکر کردم. ولی تنها تونستم ۲ تا قابلمه بشورم و لباسهای سفید رو بندازم توی ماشین که شسته بشن. ۲ نخ هم سیگار کشیدم. اولیش رو حدودای ظهر و دومیش رو هم ساعت ۵. فکر کردم باید تراس رو تمیز کنم. اما خوب از این جاروهای دستی نداریم و نمیدونستم که چطور میشه این کار رو کرد. ۲ گلدون روی تراسه. هر ۲تاش هدیه ن. یکیش رو دوستم واسه تولد خپل آورده بود. دقیقن ۱ مارس ۲۰۱۵ گلدون رو آورد. شکوفه های صورتی داشت. فکر نمیکردم که اینقدر دوام بیاره. همون پارسال ۲ بار و هر بار حدود ۱۰ روز و روی هم به گمانم ۲۰ روز خونه نبودیم و گلاش تا مرز خشک شده کامل رفتن اما بازم جوونه زد. تمام سرمای زمستون رو توی تراس بود و با گرم شدن هوا، دوباره سبز شد. اما اون یکی گلدون خشک شده. یعنی باد گلدون رو انداخت و گلدون شکست. الانم گلدون شکسته با گلهای خشک شده ش، افتادن توی تراس.

آره از شب شنبه تا امروز که صبح پنج شنبه س از خونه بیرون نیومدم. هیچی اتفاق خاصی نیفتاد. البته الان یادم افتاد که دیروز صبح بیرون رفتم که نوار بهداشتی و لیمو و نون بخرم. ولی توی سوپری فراموش کردم که واسه چی آومدم. یه کم دور زدم و بالاخره فهمیدم که باید نوار بهداشتی پیدا کنم. موز هم خریدم. این میوه فاقد جذابیت. موزای درشتی که بسیار توی دید بودن و همین باعث شد که بخرم.

فایل گم شده ورد رو هم پیدا کردم.

 

.

یه مستندی در باره حادثه ی نیروگاه هسته ای فوکوشیما، دیدیم که مربوط به زلزله سال ۲۰۱۱ ژاپن بود. محتوای مستند در مورد مانیفستاسیون یا همون تظاهرات مردم در رابطه با این موضوع بود. ژاپنی ها خیلی علاقه ای به برپایی تظاهرات و یا شرکت کردن در اون رو ندارن و فیلم نشون میداد که تقریبن همه برای اولین بار بود که توی تظاهرات شرکت میکردن. یه ویژگی مردم ژاپن که توی فیلم هم درباره ش حرف زده شد، این بود که این مردم اصلن علاقه ای به بیان کردن عقایدشون ندارن و ما هیچوقت نمیتونیم بفهمیم دوست ژاپنیمون چه ایدئولوژی داره و… . مردم ژاپن می خواستن که دولت استفاده از انرژی هسته ای رو قطع کنه و میگفتن که در اصل احتیاجی هم بهش نیست.

بعد از این حادثه ای که توی نیروگاه هسته ای فوکوشیما به وجود میاد، تمام  فرودگاهها پر از آدمهاییه که میخان ژاپن رو ترک کنن. خب البته خیلی هم یا نمیخواستن و یا نمیتونستن که کشور رو ترک کنن. فیلم یه دختر جوان رو نشون میداد که میخواست بمونه و دلیلش این بود که یه گربه داشت و همینطور از مادربزرگش هم نگهداری میکرد. این قسمت گربه ش منو واقعن متاثر کرد چون خود من وقتی از خونه بیرون میرم، هیچ چیزی نمیتونه منو متعهد کنه که زود برگردم خونه ولی به خاطر غذا دادن به گربه م، هر کجا که باشم و هرچقدر هم که کارم مهم باشه، برمیگردم خونه.  برگردم به فیلم، یه مرد جوان هم دلیل نرفتنش رو این میدونست که نمیخواست جایی رو که درش به دنیا آومده، بزرگ شده، دانشگاه رفته، عاشق شده و قصد داره که بچه دار بشه… رو ترک کنه و میگفت که این اون نیست که مسئول این ویرانی بوده و دولت ژاپن باید نسبت به این مسئله پاسخگو باشه. میگفت که آدم وقتی که زندگیش داره تهدید میشه، باید که خشمگین بشه و این خشمش یه نیرو بهش بده که کاری بکنه برای تغییر شرایط.

مدیای ژاپنی از این اتفاقاتی که میفته هیچ چیزی رو بازتاب نمیده. مردم به صورت بی شماری تظاهرات برپا میکنن و بالاخره میتونن با نخست وزیر رو در رو حرف بزنن. از نخست وزیر خواستن که هر چه سریعتر استفاده از انرژی هسته ای قطع بشه و… . خیلی روشن و در جملات کوتاه به دولت ژاپن گفتن  که خواسته مون اینه و شما هم باید قبول کنید و نخست وزیر هم گفت که باشه روش فکر میکنم و نماینده های مردم هم در جواب گفتن که ما حرفتون رو باور نمیکنیم و همین الان باید به خواسته ما جواب داده بشه چون هیچ تضمینی در اینکه شما راست بگید وجود نداره.

در جریان تظاهرات شاید حدود ۱۲ نفر توسط پلیس دستگیر شدن و تظاهرات به هیچگونه خشونتی کشیده نشد اما خوب از اون طرف رسانه های ژاپن  هم هیچ اخباری از این تظاهرات رو پوشش ندادن.

بر خلاف ژاپن که عادت ندارن خیلی نسبت به وقایع اعتراض بکنن، فرانسویها بسیار عادت دارن که تظاهرات بکنن و اصلن تظاهرات یه چیزی مثل خوردن نهار و یا نظافت روزانه س. البته دولت فرانسه هم نیروهاش رو میفرسته توی خیابونا و کلی گاز به طرف مردم پرتاب میکنن و یه سری چیزا هم شکسته و سوخته میشه و بعد یه گروهی عقب تظاهرات کننده ها منتظرن که مردم دور بشن که تمیزکاری کنن، من خودم یه بار توی تراس یه کافه نشسته بودم و دیدم که همینکه مردم معترضِ شعار دهنده دور شدن، گروهی از کارگرا از پشت سر نظافت رو شروع کردن.

آخرین کسی که در فرانسه در جریان تظاهرات کشته شد برای سال ۱۹۸۶ هست. پلیس یه جوان ۲۲ ساله رو به اسم مالک اوسکین رو در جریان اعتراض به رفرم دانشگاهی، کشت و بعد از اون اوضاع اونقدر به هم ریخت که مجبور شدن رفرم رو تا اونجایی که من اطلاع دارم قطع کنن. ۳ یا شاید هم ۴ سال پیش در جریان یه تظاهرات برای محیط زیست، پلیس وقتی در حال پرتاب گاز بود، یکی دیگه رو کشت. گاز میفته داخل وسایل این آدم و بعد که میترکه، اونم باهاش میمیره. البته یکی از ننگین ترین اعمال پلیس فرانسه در جریان استقلال الجزایر بود که تعداد زیادی از الجزیه ای ها رو توی پاریس که هوادار استقلال بودن، کشتند.

پی نوشت: اونوقت آزاجون در جریان یکی از سفرهاشون به فرانسه، یه عکس یادگاری با پلیسای فرانسه گرفته بودن که نشون بدن چقدر آقا پلیسا خوبن. حالا خیلی هم لازم نبود یه گریزی به آزاجون بزنم.

آخرین مطلب هم اینه که خودم در جریان رعایت نکردن نیم فاصله هستم.