c’est pas la pein’ d’aller Chercher plus loin faut laisser fair’ et c’est très bien

در گذشته های خیلی دور، یه دوستی، کتاب آیا انسان پیروز می شود؟ رو به من هدیه داده بود. صفحه اول کتاب به رسم یادگاری برای من نوشته بود که اندکی صبر کن، تو نیز به آرامش میرسی. این یه شعر از ریلکه ست. شعر خوبیه. البته این آرامش همون مرگ هستش و چه  تسکینی بهتر از این؟ کتاب آیا انسان پیروز می شود رو خوندم و در اون سن و سال به اون کتاب بسیار هم علاقه مند شدم. چیز زیادی از محتوای کتاب در خاطرم نمونده و اما تا مدتها به عنوان کتاب فکر می کردم. یعنی هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم، عین یه عادت با خودم فکر می کردم که آیا انسان پیروز می شود؟

الان دیگه سوال من این نیست که آیا انسان پیروز می شود و یا نه. اصلن برام جای سوال نیست. الان سوالاتم بیشتر سر موضوعاته دیگه ست. نوزدهم، بیست و هفتم اوت و همچنین ۱۰ سپتامبر ۳ تا عروسی دعوتیم. بعد هم در ۱۷ و ۱۸ سپتامبر هم قرار یه مهمونی رو فیکس کردیم بر و سوال من الان اینه که  چه لباسی باید بپوشم و البته با چه اکسسوری ست کنم. نمیدونم در فاصله ۱۸ و ۱۹ سالگی تا الان چه تغییراتی کردم که سطح سوالاتم رو به این صورت تحت تاثیر قرار داده و اینکه نمی خوام هم برای فهمیدن این ماجرا، کنکاشی هم بکنم.

اما یک چیز هنوز در من تغییر نکرده و اونم اینکه که همچنان اون شعر رو دوست دارم که میگه، اندکی صبر کن، تو نیز به آرامش میرسی.

حرف شعر شد و جا داره که از یه شعر دیگه هم بگم. شعر جاده، آن سوی پل که برای احمد شاملوست. هنوز هم خوندم این شعر، خالی از لذت نیست اما حسی که در گذشته با خوندن این شعر داشتم با حسی که الان دارم متفاوته و این تفاوت بیشتر خودش  رو در قسمتی از شعر نشون میده که در ادامه مینویسم.

آدم‌ها و بوی‌ناکیِ دنیاهاشان
یکسر
دوزخی‌ست در کتابی
که من آن را
لغت‌به‌لغت
از بَر کرده‌ام
تا رازِ بلندِ انزوا را
دریابم ــ
رازِ عمیقِ چاه را
از ابتذالِ عطش.

قبلنا در همون زمانی که سوال اول صبحم این بود که آیا انسان پیروز می شود، دقیقن در همون زمان من هم و البته از نظر خودم، در دسته ای قرار میگرفتم که راز بلند انزوایم را در از بر کردن آدم ها و بویناکی دنیاهایشان، در یافته بودم.

و اما چه چیزی عوض شده؟ الان دقیقن دلم میخاد که همون کسی باشم که بقیه با از بر کردن بویناکی دنیای من، راز بلند انزاواشون رو دریابن. بله تغییری که پیش آومده، دقیقن در این قسمته که من خودم رو از جرگه کسانی که راز بلند انزوا رو دریافته بودن، کندم و به گروه مقابلشون پیوستم.

 

Publicités

tout s’en va

هر بار که میگرنم شدت میگیره، به شدت رقیق القلب میشم. صبح ساعت ۴ از خواب بیدار شدم و دولیپرن خوردم. با دولیپرن خوب نشدم و یکی از قرصای میگرنم رو خوردم. دکتر گفته که نباید از یه تعدادی در ماه بیشتر از قرصای میگرن استفاده کنم. بعد سعی کردم روی اون قسمتی که سردرد تمرکز داره، بخوابم. اینطوری دردش کمتره. همیشه کل سرم با هم درد نمیگیره و هر بار یه قسمتش درد میگیره. اما خوابم نمیبرد. گربه آومده بود روبه روی صورتم نشسته بود. بازم بهتر نشدم و این بار قرص ضد غشم رو خوردم. در واقع هر روز  باید این قرص رو بخورم و خاصیت ضد میگرن هم داره. یاد عمه م افتادم که شوهرش چند ماه پیش تصادف کرد و مرد. هیچ کدوم از حرفای ما براش تسکین دهنده نبود. یعنی من خودم بهش نمیگفتم که باید کنار بیاد. وقتی میگفت چطوری از من انتظار دارین که فراموش کنم و حالم خوب باشه و منم میگفتم آره تو راست میگی و هیچی نمیتونه تو رو تسکین بده. البته من نمیتونم هرگز کسی رو تسکین بدم. خودم هم با عمه م شروع می کردم به گریه کردن. توی همین وضعیت رقیق القلب بودن  به خپل گفتم ازاین سوالهایی بپرس که دوست داری جوابش رو بدونی اما میدونی در مواقع عادی بهت راستش رو نمیگم. خپل هم پرسید که آیا دلم برای خونواده م تنگ میشه؟ این خیلی سوال معمولی به حساب میاد. من هرگز از کسی نمیپرسم که دلش برا خونواده ش تنگ میشه یا نه. اصلن چیزی به اسم خونواده واسم جای سوال نداشته و الان هم نداره. میشه گفت که بلافاصله بعد از این سوال شروع کردم به گریه کردن. چرا این سوال منو اینطوری کرد؟ راستش دلم برای برادرم تنگ شد. اون تنها کسی هست که نمیخام باهاش حرف بزنم. یعنی تواناییش رو ندارم. هر بار با مادرم حرف میزنم ازم میخاد که باهاش حرف بزنم اما نمیتونم.

همزمان به یه سری آدمها فکر میکردم. یاد یکی از دوستامون افتادم. اسمش باتیسته. اولین بار توی بروکسل دیدمش. توی یه کافه ارزون قیمت رفته بودیم که منوی آبجوش چندین صفحه بود. البته این برای بلژیک چیز عادیه. هوا سرد بود. باتیست سگش رو هم آورده بود. پسر به شدت خوش قیافه ایه و مثل بقیه دوستای آریستوکرات خپل نیست. گفت که یه مدت هند بوده و وقتی وضعیت مردم اونجا رو دیده، از  اینکه اون  با اون حد از محرومیت روبه رو نیست، به شدت خجالت کشیده و از همه مظاهر زندگی در رفاهش، شرم زده بود. چن ماه پیش هم دوباره هم رو این بار پاریس دیدیم. همون ایستگاهی قرار گذاشته بودیم که یکی جلو چشمای من خودکشی کرد. دقیقن یه ماه بعد از اون واقعه هم رو دیدیم. همزمان که منتظر خپل بودیم، جریان سقوط اون پسر جوان رو براش تعریف کردم و اونم گفت که این روش خیلی خودخواهانه ایه واسه خودکشی. البته مگر نه اینکه خودکشی میتونه شکلی از انتقام باشه. مثلن من همیشه به خودکشی آنا کارنینا فکر میکنم. یعنی این فکریه که همیشه وقتی ایستگاه قطار هستم به ذهنم میاد.

یادمه یکی دیگه از دوستام هم بعد از رفتن به هند منقلب شده بود و یه حسی رو البته چن درجه خفیف تر، مثل باتیست تجربه کرده بود. مطمئنن هم از دیدن هند نمیتونن دچار احساسات مشابه بشن. مثالش خواهر خپل که مسافرت ۶ ماهه شون رو در آسیای شرقی، توی ماه مارس تموم کردن. خپل میگفت که این مثل یه پتیت فولی (دیوانگی کوچک) قبل از ۳۰ سالگی خواهرش هست و به نظرش خواهرش با دوست پسرش میخان یه تصمیم جدی در رابطه با رابطه شون بگیرن. خپل کاملن درست فکر کرده بود. خواهرش و دوستش اعلام کردن که سال ۲۰۱۷ میخان ازدواج کنن. من از هر دوتاشون پرسیدم که بعد از این سفر آیا تغییری در خوتون احساس می کنید. طبیعتن بعد از دیدن کامبوج و تایلند و چین و،… آدم یه تغییراتی باید بکنه. دوست پسرش گفت که از دیدن فقر و محرومیت اونجا شوکه شده و از اینکه اون جایی رو داره که دوباره میتونه بهش برگرده خوشحاله و به زبان دیگه خوشحالیش به خاطر اینه که توی یه کشور اروپایی دنیا اومده، خواهر خپل هم گفت که احساس اعتماد به نفس بیشتری در خودش حس میکنه و فکر میکنه جالا که از پس یه سفر ۶ ماهه به این سختی بر آومده، میتونه به خودش اعتماد  بیشتری داشته باشه.

خب این زوج ماجرا جو کجا و احساسات باتیست کجا. راستش دیگه حوصله ندارم که  برداشتهایی کاملن فردگرایانه و شخصی اون دو نفر رو نقد کنم و از شرم باتیست تقدیر کنم. حالا مگه این احساس شرمندگی آیا منجر به عمل متفاوتی میشه در مقایسه با برداشتهای فردگرایانه اون دو نفر دیگه؟ خیر به هیچ عنوان. من خودم هم به مثل باتیستم. مدام خجالت زده م. از هم چیز. هر روز توی مترو آدمهایی رو میبینم که یه تیکه مقوا دستشون گرفتن که روش نوشته شده، ما گرسنه هستیم و من همینطوری از کنارشون رد میشم  و خیلی وقتا اصلن نمیبینمشون. شدن مثل در و دیوارای مترو.

چن وقت پیش میخاستم برم سن لازار. در واقع میخاستم برم عطر بخرم. عطرم داشت تموم میشد و منم فکر کردم سر راه برم عطر فروشی. یه چن تا خونواده توی ایستگاه مترو بودن. دوباره مقوا به دست که ما خانواده های سوریه ای هستیم و احتیاج به کمک داریم. زبان هم بلد نبودن و با زبان عربی از مردم تقاضای کمک میکردن. فقط برای چن لحظه توجه م رو جلب کردن. همین. آخه توجه من به چه درد اونا میخوره. در حین راه رفتن بهشون توجه کردم چون عجله داشتم و عطر فروشی تعطیل میشد. آونقدر این ماجرا تکرار میشه و اونقدر این آدمهای مفلوک رو میبینی که به یه مرحله ای میرسی که دیگه نمیبینیشون. انگار نه انگار که اینا هم هستن. فکر میکنم دیروز بود که یه عکسی رو توی سایت بی بی سی دیدم که یه قایق در حال غرق شدن رو نشون میداد که پر آدم  بود ولی حتی حوصله نکردم که خبرش رو بخونم.

من حتی اگه پول اون عطر رو هم میرفتم میدادم به اون خونواده ای که یه تیکه مقوا دستشون گرفتن، تغییری در وضعیت اونا به وجود نمیومد. دادن یه مقدار پول به اونا مثل این میمونه که برای پنهان کردن دمل های چرکی، روش کرم پودر بزنی. آخه دمل مگه با کرم قایم میشه؟ حالا میگم کرم و دوباره یاد یکی دیگه یفتم. یه دختری جوانی بود که همیشه میومد بلوار مونپارناس و اونجا گدایی میکرد. یه بار صبح زود از اونجا رد میشدم و دیدم که دختر هم تازه رسیده و داشت آرایش میکرد. به خودش کرم و ماتیک زد. نمیدونستم که قشنگی هم در گدایی میتونه نقش مثبتی داشته باشه. البته نقش مثبتی برای جلب مشتری داره. اما به نظرم برای گدایی نه. چون مردم معمولن وقتی بهت کمک میکنن و پول جلوت میندازن که از فرط مفلسی و بیچارگیت، تحریک بشن. مثلن این کسایی که آواز میخونن. معمولن آدمهایی که سر و وضع معمولی دارن و صداشون هم بدک نیست، درآمد کمتری دارن. من خودم بر اساس دیده هام میگم. وقتی یه آدم معمولی با یه صدای نسبت خوب، توی مترو میخونه، کمتر جلب توجه میکنه ولی کسایی که مقداری اگزجر هستن، اینا مسافرا رو تحریک میکنن. یه بار یه مرد مفلس بینهایت بدصدا داشت این آهنگ ژاک برر رو میخوند. اونقدر که بد این آهنگ رو خوند، توجه شون جلب شد و میخندیدن و خندان همگی جیباشون رو شل کردن. بگذریم که این آهنگ اونقدر خاک برسری و ترحم برانگیز هستش که همون بهتر یکی اینطوری و با یه صدای گوشخواش، بزنه و نابودش کنه.

 

 

My love we won’t …

We won’t hold hands anymore.

We won’t swim in the Atlantic again.

We won’t have the children we dreamed of

We won’t kiss eatch other anymore.

We won’t sleep in the same bed anymore.

We won’t take that trip we planned.

We won’t live in a house together.

We won’t listen to Monteverdi anymore.

We won’t take anymore bath together.

No more ‘Bloody Mary’ with olives.

No more flowers from you.

No more TV dinners.

When I am 85 and you are 92, will you still send me a present occasionally to show me you still remember me ?

And I will return to my husband and out dog Cesar and dry their tears.

Last night I had a dream. I dreamt I was a flower and you were a snake and I belong to you and you belong to me.

داخل جیب پالتو، کت، کاپشن و اصولن هر چیزی که روی لباس میپوشم، پر از آشغال هست. بلیط مصرف شده، دستمال کلینکس، جلد آبنبات، کاغذ خرید، رسید بانک… . خیلی وقتها واقعن جیبام رو خالی میکنم اما فایده ای نداره. پر از چیزای ریز هستش. بدم میاد که اینطوریه. داخل کیف دستیم هم همینطور. انواع و اقسام وسایلی هست که ممکنه اصلن  استفاده هم نکنم. همه چی هست، کیف پول، کرم دست، ماتیک، ژل آنتی باکتریال، قرص سردرد، قرص منیزیم و قرص غشم، جامدادی ( داخل خود جامدادی هم پر چیزای کوچیک و بدردنخوره، مینیمم 10 تا خودکار و 3 یا 4 تا مداد و نوک اتود… توش هست)، کارت بانک، کارت دانشجویی، کارت ورود به کتابخونه، چن تا کارت واسه رستورانای مختلف، بن بن، ریکوردر، کابل ریکوردر، باتری اضافه واسه ریکوردر، شارژر موبایل، هدفون، یه دفترچه کوچیک واسه یادداشت های کوچیک و نوشتن قرار ملاقات های با استادام ، دکتر و چیزهایی از این دست، دستمال کلینکس، بطری آب معدنی،. اگه دانشگاه برم یه سری کتاب و دفتر هم همراهم هست. البته هر وقت میخام یه کیف دیگه به غیر از کیف اصلیم رو استفاده کنم، یه سری از وسایل رو باید منتقل بکنم ولی معمولن به صورت پایه توی همه کیف هایی استفاده میکنم، یه سری چیزای ثابت وجود داره.

13/4

هفته پیش بود به گمونم که منو سوفی حدودای ساعت 8 سن لازار قرار گذاشتیم. رفتیم توی یه کافه همون نزدیکیا. یه کافه تقریبا بزرگ که درش رو به یه میدان ( مطمئن نیستم که میدان بود یا نه) باز میشد. اصولن من از کافه بزرگ خوشم نمیاد اما اینجا فرق میکنه. به نظرم چشم انداز خوبی داره. روز تولدم هم با یکی دیگه از دوستام آومدیم همین کافه. البته یه کم کافه عجیب غریبیه. بار پیش که آومدیم، مدام این پسرای جوون از کنار ما رد میشدن میرفتن پایین که برن توالت. به نظر دوستم شبیه این کافه هایی هستش که همجنسگرا ها رفت آومد میکنن و احتمالن میرن توالت که با هم یه کارایی بکنن. این بار هم که منو سوفی رفتیم، 3 تا مرد جوون نزدیک ما نشسته بودن که دو تاشون خیلی ظریف بودن و هر از گاهی نگاهمون به هم میخورد که بد نبود. به هر حال من از چشم چرونی بدم نمیاد. من نمیدونم چشم چرونی چه فرقی با ویندو شوپینگ داره. هر دوش نیگا کردنه دیگه. اوکی بگذریم. سوفی بیشتر از قبل حرف میزنه. یعنی اون شب من ساکت تر بودم. سوفی یه بار گفته بود که از خرید کردن متنفره و اون شب گفت که رفته خرید و 3 تا پیراهن گرون خریده. به نظرم 3 تا پیراهن رو حدود 700یورو خریده بود. نمیدونم سر چی حرف میزدیم که من گفتم اگه برسم و خونه رو مرتب کنم، واسه چهارشنبه سوفی و یکی دیگه از دوستام رو شام  دعوت میکنم. سوفی موافق بود و گفت که نگران مرتب بودن خونه نباش. گفت که زندگی خیلی کوتاهه و نباید اون رو صرف تمیز کردن خونه کرد.  طبق گفته سوفی، من اصلن خونه رو مرتب نکردم و در نتیجه برنامه شامی هم در کار نبود. به همین بسنده کردیم که قبل از مسافرت سوفی، روز پنج شنبه، یه قراری واسه نوشیدن یه کافه با هم دیگه بذاریم.

دیروز توی خونه تنها بودم. سر اسکایپ با چن نفر حرف زدم و با یکی از دوستام تلفنی هم حرف زدم. گفتم که بریم استارباکس که من از چیزکیک های استار باکس بخورم. به نظرم خیلی چیز کیک هاش خوشمزه بودن. دوستم یه ساعت بعدش تماس گرفت که امشب بریم سینما. یه سینما نزدیک باستیل هست که یه فیلمی در مورد ونزوئلا شون میده. یه باره احساس کردم که اصلن حوصله ندارم برم فیلم مستند ببینم. گفتم من نمیام. ولی بعدش دوباره قرار گذاشتیم که بریم فیلم کلوپ خریداران دالاس رو ببینمیم. سانس ساعت 10.30 رو میخاستیم بریم. حدود یک ساعت و نیم زودتر هم رو دیدیم.

ساعت نزدیکای 1 فیلم تموم شد. مترو طبق معمول آخر هفته ها شلوغ بود و سر پا وایساده بود. یه چن تا ایستگا که رد کرد، تونستم بشینم. یه دفعه متوجه یه خانومه شدم که چن وقت پیش هم همین حدودای ساعت 1 شب توی مترو دیه بودمش. لباساش که تغییری نکرده بود بجز اینکه دفعه پیش یه کلاه همراهش بود ولی این بار کلاه نداشت. من نمیدونم چرا این خانوم توجه منو جلب کرد. یه کم توصیفش بکنم. یه صورت خیلی ظریف بی رنگ داشت. به نظرم صورت قشنگی داره. موهاش رو مشکی کرده و خیلی هم موهای زبری داره. یه عالمه بدلی جات به خودش آویزون کرده. یه پالتوی پلنگی پوشیده بود( بد سلیقه ترین آدمها به نظرم لباسای طرح پلنگی انتخاب میکنن)، یه شلواز مشکی و یه نیم بوت قهوه ای براق که پاشنه بسیار باریک و بلندی داشت. پاهاش خیلی لاغر بود و همینطور دستاش هم خیلی ظریف بود. اما در عوض به نظرم کون بزرگی داشت. فرم بدنش کاملن عکس شکل فیزکی من هستش. من هم از اونجایی که همه رو با خودم مقایسه میکنم به نظرم بقیه غیر عادین. بگذریم. نفهمیدم از کدوم ایستگا سوار شده. چون اگه ایستگاهی رو که سوار شده بود میفهمیدم میتونستم حدس درستی در مورد شغلش بزنم.

هر بار خواب برادرهام رو میبینم، اونا هنوز کوچیکن و بزرگ نشدن. هیچوقت نشده یه خوابی از بزرگسالیشون ببینم. امروز صب ساعت 8 بیدار شدم و بازم خوابیدم. خواب خونه مون رو دیدم. برادر دومم توی خواب هنوز مدرسه ابتدایی میرفت. اون دو تای دیگه هم همینطور بچه بودن. وقتی بیدار شدم به این فکر کردم این برادر دومم الان یه دختر هم داره

My love what are you doing?

Are you driving a new car ?

Are you cabbing me flowers ?

Are you alone in your bed ?

Are you writting me ?

Are you kissing someone new ?

Are you smoking pot ?

Are you thinking of me ?

Are you drinking a ‘Bloody Mary’ ?

Are you dancing to the latest Beatles record ?

Are you going to work ?

Are you walking your dog ?

Are you watching color TV ?

Are you climbing a mountain ?

Are you swimming in the sea ?

Niki Saint Phalle

پایداری

یه سریالی، در خور اینکه فقط باعث بشه صدایی توی خونه بپیچه، نگاه می کردم. همزمان با اون خونه رو هم مرتب می کردم و بعد آومدم نشستم جلوی لپتاپ و یه موچین دستم گرفتم که ابرو وردارم. توی سریال یه مردی عاشق یه زنی شده بود و ازش می خواست که باهاش ازدواج کنه. داستان طوری بود که تماشاگر (البته من صرفن نقش شنونده رو داشتم) با مرد همدلی داشته باشه و زن هم بسیار سنگدل نشون داده میشد. خلاصه از مرد هی اصرار و از زن بی میلی. بعد همه هم زن رو سرزنش می کردن. یکی نبود بگه که خوب آخه درسته که دوست داشتن درد داره ولی چرا باید به یکی حق بدیم که اینقدر اصرار کنه روی عشقش. حالا این سریال واقعن مبتذلی بود اما نمونه فرهیخته ترش رو هم ما توی فیلم زیر درختان زیتون عباس کیارستمی میبینیم. منم این فیلم رو دوست داشتم و شاید هنوز هم دوست دارم. اما یه رفیقی دارم که یه انتقاد جدی به فیلم وارد کرد که به نظرم کاملن درست بود. میگفت که این همه اصرار به کسی که تو رو دوست نداره، یه جور خشونته. یه زن رو هر روز در معرض این پافشاری قرار دادن، نشانه عشق نیست و به نوعی خشونته، یه خشونت نرم. حرفش  اونقدر به نظرم درست بود که جا نداشت که مخالفتی بکنم. این فیلیمی که به نظر من مثل یه شعر بود، در لایه های زیرینش یه خشونت در جریان بود. خشونت تحمیل کردن تمایل تو به یکی دیگه که تمایلی نداره. بعضیا عجیب روی تمایلاتشون اصرار دارن و حتی اگه ناسزا بهشون بگی و تحقیرشون کنی، بازم بهشون برنمیخوره. این کسایی که هیچی بهشون بر نمیخوره، اینا گروه ترسناکین.

اون قدیما یه فامیلی داشتیم که توی روستا زندگی می کردن. پسرشون عاشق یکی دیگه از دخترای فامیل شده بود که همسایه هم بودن. یادمه اینا سالها خواستگاری دختر رفتن و هر بار دختر نخواست. کل فامیل دختر به این کار راضی بودن و کار به جایی کشید که دخترشون تهدید کرد که خودش رو میکشه. وضعیت طوری شده بود که کس دیگه ای خواستگاری دختر نمیرفت. این عشق ناخواسته تبدیل به یه زندانی شده بود که دختر رو توی خودش حبس کرده بود. آخرش هم از یه آبادی دیگه واسه پسره زن گرفتن. ن.

 

پاره ای توضیحات.

نوشته قبلی من شاید ازش این برداشت بشه که من به نوعی دچار راسیسم ضد پیری هستم. اما این اون چیزی نیست که من موقع نوشتن اون متن بهش فکر می کردم. پیری مسئله ای که در حال حاضر مدام بهش فکر می کنم. شاید به خاطر اینکه هر وقت پدر بزرگ و مادر بزرگ خودم و دوست پسرم رو یبینم، همیشه از این میترسم که ممکنه تا چن وقت دیگه نباشن. شاید هم به خاطر این باشه که من دیگه ۲۰ سالم نیست و به این مسئله فکر میکنم. حالا به هر دلیلی که باشه این قضیه به نوعی بعضی وقتها ذهن منو درگیر میکنه. مدام به جریان زندگی فکر میکنم و به اینکه چطور از مرحله ای به مرحله دیگه می رسیم و در حال عبور کردن هستیم. در آخر وقتی به پیری نگاه میکنم، در بگراند نگاهم به پیری، مرحله بعد از اون هم مدام خودش رو به من نشون میده.

دوستم به من گفت که کی گفته که پوست چروکیده زیبا نیست و زیبایی فقط حق کسانیه که در دوره جوانی هستن و باز در توضیح حرفش گفت که مثلن عشوه آومدن یه دختر چاق، ممکنه باعث مسخره کردنش از طرف بقیه بشه و عشوه آومدن رو فقط حق یه ژانر خاصی از زنها میدونن و نه بقیه. البته من ایرادی به این حرفا ندارم. حالا مگه عشوه آومدن در مالکیت یه طبقه خاصیه؟ معلومه که نه. یه خانم پیر هم هر جور که دوست داشته باشه میتونه لباس بپوشه و آدم سر این چیزا چونه نمیزنه. حتی سر میزان آزاد بودن در انتخاب حق پوشش هم چونه نمیزنیم. حتی سر این هم که چقدر سلیقه ما توسط یه سری منابع دستکاری شده هم چونه نمیزنیم. اساسن نمیخایم که اینجا سر چیزی چونه بزنیم.

مطمئنن اگه من این آدمهای سن دار رو توی استخر میدیدم، اینطوری بیادشون نمیاوردم. چون شنا کردن با یه مجلسی که برای مخ زنیه، متفاوته. مورد دیگه اینکه ما تن یه کودک هم لباس سکسی نمیپوشونیم. حالا ممکنه بعضی پدر و مادرها تن بچه شون لباس سکسی بپوشونن و اونا رو آرایش کنن و روی ناخن هاشون لاک بزنن و… . به هر حال میتونن هر کاری بکنن ولی خوب معمولن تن یه بچه، لباسی رو میپوشونن که درش راحتتر باشه. بهش امکان اینو بده که بازی بکنه و جلو فعالیتهای فیزیکیش رو نگیره. معلومه که یه کفش پاشنه بلند برای یه دختر بچه، کفش نامناسبیه. اصلن کفش پاشنه بلند حتی در پای یه زن هم میتونه سکسیستی باشه. من که خودم به شخصه یادم نمیاد حس خوبی از پوشیدن کفش پاشنه بلند داشته باشم. حالا نمیشه سر این هم بحث کرد که یه خانم سن دار هم حق اینو داره که یه کفشی با حداقل ۷ سانتیمتر بپوشه و اگه اون این حق رو نداشته باشه  پس این یعنی اینکه ذهنیت من تبعیض آمیزه.

اون روز من از دیدن اون تصاویر غمگین شدم. حرفام نه در ستایش جوانی بود و نه در تحقیر پیری. اما انگار ملزومات (مخ زنی) ، این اصطلاحی که در عین سحیف بودن اما معنا رو خوب منتقل میکنه، در همه سنین یکیه و تغییری نکرده. همچنان زن ها در هر سنی باید خودشون رو به این طریق ارائه بدن. باید بگم من فکر می کنم آدم ابزارش برای مخ زنی در هر دوره ای از زندگیش باید فرق داشته باشه و البته ممکنه اصلن هم اینطور نباشه.

از ساعت ۳ بعد ازظهر تا ۸ شب

مردم در حال تظاهرات علیه قانون کار بودن و ما هم توی کافه نشسته بودم و اونا رو نگاه می کردیم. وقتی اینطوری مردم توی خیابونن، خجالت آوره که آدم توی کافه بشینه. البته توی همون حوالی همزمان با تظاهرات مردم، فرانسوا اولاند همزمان با دیدن این مناظر در حال خوردن نهار بود. رستوران کاملن در محاصره پلیس بود. با دوستم قرار بود بریم یه سالن عروسی ببینیم. توی کافه در مورد مراسم عروسیش صحبت می کردیم.

وقتی وارد ساختمانی شدیم که تالار عروسی در اون قرار داشت با منظره جالبی روبه رو شدیم. ساختمان چن کاره بود و ورودی اون یه بار خیلی بزرگ بود  که میزهای زیادی هم همونجا چیده شده بودن و همزمان که نشستی روبروت یه محوطه خیلی بزرگه که یه عالمه زوج در حال رقصیدن هستن. فضا کاملن شبیه سکانس مسابقه تانگو در فیلم آخرین تانگو در پاریس بود. اصلن من فکر می کنم که شاید اون سکانس رو اونجا فیلم گرفته باشن. همون آدمهایی که در حال تانگو رقصیدن بودن، به اندازه چن دهه پیر شده بودن و دوباره در حال رقص بودن. در واقع یه مکانی بودی که آدمهای سن دار می تونستن اونجا پارتنر پیدا کنن  و با غریبه ها برقصن. آهنگا هم برای دهه ۶۰ بود. مردا همگی لباس رسمی پوشیده بودن و پیری رو تا زیر گردن پنهان کرده بودن. زنها ولی نه و انگار هنوز چن دهه جوونتر هستن و همگی لباسای سکسی رو روی تن فرتوتشون  پوشونده بودن. دلم  میخواست که فقط موقع رقصیدن ببینمشون چون از نزدیک با این تلاشی که برای دلربایی و زیبا به نظر رسیدن،  کرده بودن، جلوه بسیار ترحم برانگیزی داشتن. از نزدیک فقط  پوست چروکیده و رگهای بیرون زده میدیدی. نه این لباسای شیک سکسی و نه جواهرآلات نتونسته بود اون چیزی رو که باید پنهان بشه، پنهان کنه. اما وقتی از دور اونا رو میدیدی که با چه حالتی در بغل پارتنرهای مردشون و در فضای نمیه تاریک در حال انجام این حرکات موزن هستن، میخاستی همینطوری برای همیشه نگاشون کنی. منم هی خودم رو ناخودآگاه با ریتم موزیک تکون میدادم و چیزی نمونده بود که برای یکی از اون آلن دولن ها چروکیده یه چشمکی بزنم که اونونم بیاد و منو به رقص دعوت کنه که البته قبل از رسیدن به اون مرحله صحنه رو ترک کردم.

بارون شدیدی میبارید و بعید بود که مامورای کنترل بلیط توی این شلوغی بخوان بلیطا رو کنترل کنن اما هم توی تراموا و هم توی مترو بلیط مسافرا رو کنترل می کردن و تمام اون کسایی رو که جریمه کردن همگی واقعن محروم و فللک زده بودن. معمولن پوادارا کمتر ممکنه جریمه بشن اما بی پولا هزینه های این مدلیشون بالاتره و هر کدوم بین ۳۰ تا ۸۰ یورو فقیرتر شدن. مامور کنترل بلیط دقیقن روی سکو و کنار گیت وایساده بود که یکی از روی گیت پرید و خودش رو جلوی مامور دید.