.

زندگیم هیچ شکلی نداره. حتی مایع هم نیست که با ریخته شدن در ظرفای مختلف، شکل اونا رو بگیره. واقعن با خودم فکر می کنم که کاش همون ۱۸ سالگی که تربیت معلم شهید صدوقی کرمانشاه قبول شده بودم رو میرفتم و همونجا کنار خانواده میموندم. با حقوقم برای خودم طلا می خریدم و شاید شروع به خرید جهیزیه می کردم. تلویزیون ۲۴اینچ می خریدم با یخچال دو در و تخته و فرش و اسباب سر سفره. دختر چاق بدون تعارض کلیشه ای می شدم و بعد هم شاید دبیری یا یه نظامی و یا چیزی تو ژانر میومد و… . البته الان هم کلیشه م. این سطوری رو هم که نوشتم کلیشه ست. چی  این زندگیم کلیشه نبوده؟ الان هم کلیشه هستم و هم سرگردان. توی این سن و سال بازم دچار عذاب وجدانم. صبح ساعت ۸ بیدار شدم و فکر کردم یه ۲۰ دقیقه دیگه هم بخوابم. بعد تمام مدت رو کابوس می دیدم که نباید بخوابم و بلند شم برم کتاب خونه. این ۲۰ دقیقه ها رو همینطور ادامه دادم تا ساعت ۱۰ شد. جالبه که همه چیز شده منبعی از عذاب وجدان. خوابیدن، خوردن، خرید کردن، دوست داشتن، دوست نداشتن، موندن، رفتن… . دیروز نمیدونم به چی فکر می کردم که به این نتیجه رسیدم من هیچ وقت هم یه عاشق واقعی نبودم. کلن ادا بود هر چی که بود. یه ادا و اطواریی که خودم هم باورم میشه. یه چیزی نوشتم پر از خودتخریبی. من لیاقت این همه خودتخریبی رو ندارم. الان اگه از دستم بر میومد خودم رو بغل می گرفتم.

دلم میخاد یه چیزی بنویسم که در مورد خودم نباشه. هر چیزی مستقیم یا غیر مستقیم به نوشتن در مورد خودم برمی گرده. می تونم در مورد کبرا خاونم بنویسم.نوشتن کبرا رو که با ی و یه الف کوچیکی روش بیشتر دوست دارم اما خوب به نظرم باید نوشتن رو ساده کرد و یه الف سر و ته ش رو هم آورد. معنی نداره که پیچیده گی رو زیاد کرد. هدف باید همیشه ساده سازی باشه. من که خودم طرفدار سادگیم. کاش کبرا خانوم می دونست که من بهش فکر می کنم و اصلن یادم نمیره وقتی اولین بار دیدمش از فرتوت بودنش جا خوردم. چایی واسش آوردیم نخورد و گفت به دمنوشی برای خودش درست میکنه که تشکیل شده از به و زعفران و یا چیز سومی هم بود ولی یادم نمیاد. آجیل و میوه هم نخورد. بار بعدی میخام برای کبرا خانم یه سری کرم دست ببرم. بگم کبرا خانم بعد از اینکه در طول روزخوب از این دستات کار کشید، بهشون کرم نرم کننده بزن.

دلم میخاد در مورد برادرزاده م بنویسم که اونقدر نرمه تا فضا اندکی تلطیف بشه. با هم بازی می کردیم. میرفت زیر پتو و میگفت که مدیسا گم شده. و بعد منم باید دنبالش می گشتم و کلی ترفند به کار می بردم که مدیسا پیدا بشه. آبگوشت و پیاز دوست داره . هر وقت بهش فکر می کنم لبخند میزنم. مثلن میگفت من مارم، نیش میزنم و یا اینکه میگفت میخام گل بشم میوه بدم.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s