واقعن تیتری در کار نیست.

با گروهی از دوستای دوست پسرم رفته بودیم مسافرت. یه سری چیزای مشترک بین همه شون بود. همگی در یه گروه درسی تحصیل کرده بودن و اولین بار در ۱۸ سالگی و توی دانشگاه هم رو ملاقات کرده بودن. وضعیت اقتصادی همه شون تقریبن در یه سطح بود. اما تفاوتهای دیگه ای هم داشتن. مثلن ۲ نفرشون از لحاظ بینش سیاسی راست میانه بودن. طرفدار اکیپ سارکوزی نبودن اما متعلق به محافظه کارهایی بودن که علاقه چندانی به پرداخت مالیات ندارن. یکی از این ۲ نفر یه پروتستان بود که به صورت پراتیک مذهبی بود و بقیه همه در سطوح مختلف چپ بودن که بعضیا چپ میانه بودن و بعضیا هم چپ رادیکال. حالا مسخره س عنوان کردن گرایش جنسی اما ۲ تاشون هم همجنسگرا بودن. از این بابت گفتم مسخره چون در توصیف بقیه نمیگیم که دگر جنسگرا بودن. بیشتر از یه هفته با هم بودیم. چند باری بحثهای جدی میکردن اما هیچ تنشی در بینشون وجود نداشت. برای گروه کاملن عادی بود که یکیشون خیلی مذهبیه و تمام مدت هم در مورد برنامه های مذهبیش حرف بزنه و. این وضعیت برای من واقعن جالب بود. اینکه از خیلی لحاظ گروه یکدست نبود ولی اینا همگی به یه دیالوگی رسیده بودن و به دنبال تغییر همدیگه هم نبودن و قصد نداشتن ثابت کنن که اونجوری که اونا فکر میکنن بهترین روش فکر کردنه. همه چی پذیرفته شده بود. حالا من خودم  بارها شاهد این بودم که گروههای دوستی که عضوشون بودم همگی در حال همگن شدن بوده و تقریبن در خیلی از این گروهها همه شبیه به هم دارن فکر میکنن. اوایل که جوانتر بودیم شبکه های روابطمون تنوع بیشتری داشت. ولی هر روز دارم میبینم که چه تفکیکی در حال صورت گرفتنه.

بعضی وقتا این مسئله عدم پذیرش هم دیگه بسیار دردناک هم بوده. یه نمونه ش که من همیشه بهش فکر میکنم، ماجرای رابطه م با یکی از دوستانم بود که واقعن همیشه صمیمانه بهش علاقه داشتم و اصلن قسمت قابل توجهی رو در گذشته من به خودش اختصاص داده اما به خاطر اینکه مثل هم فکر نمیکردیم، رابطه مون به کل خراب شد. یادمه دوستم از یه دوره ای کاملن ناسیونالیست شد. همه چیز رو در رابطه با هویت ملی بررسی میکرد. تمام مدت از ایران بزرگ و شکوهمند حرف میزد. یه بار یه عکس نقشه ایران روکه یه گل خیلی بزرگی  در وسط نقشه رسم هم شده بود رو توی صفحه فیس بوکش به اشتراک گذاشت و یه چیزی هم در رابطه با علاقه اش به این عکس نوشته بود. منم به رسم دوستی واسش لایک کردم و نوشتم عزیزم من اصلن این حس تو رو نمیفهمم. دوستم هم برام مسیج زد که حس من رو نمیفهمی؟ میبینم روزی رو که اگه کوردستان بزرک تشکیل شد، شورتاتون رو هم در میارین که باهاش پرچم واسش درست کنید. واقعیت اینجا بود که من از اساس با احساسات ناسیونالیستی خیلی میانه ای ندارم و به این خاطر به دوستم گفتم که حسش رو درک نمیکنم. من هرگز شورتم رو برای اینکه پرچم جایی بکنم، در نخاهم آورد چون  این کار به نظرم مسخره ست. اما خوب اگه یه وقتی قحطی شورت آومد احتمال داره از پارچه پرچم برای دوختن شورن هم استفاده بکنم. مسئله کورد هم مثل هر گروه اقلیت دیگری که در ستم باشه، برای من مهمه و نه به خاطر احساسات ناسینالیستی. اما اون زمان هم من و هم دوستم اشتباه کردیم. به هر حال من حق اینکه از علاقه یکی دیگه ایراد بگیرم رو خیلی ندارم. خوب دوست داشته اون تصویر رو و دلیلی نداشت که من اون کامنت رو بنویسم که بعد اون هم یه مسیج با اون درجه از شدت برای من بفرسته. متاسفانه هیچوقت نتونستیم حتی با هم در این مورد بحث کنیم و آرگیومنتهای همه دیگه رو بشنویم. در نهایت با دلخوری زیاد همه چیز رو خراب کردیم.

ماها خیلی وقته که همدیگه رو نمیشنویم. در زمان انتخابات همینطوری تحقیر و ناسزا بود که طرفدارن شرکت در انتخابات با طرفداران بایکوت انتخابات، نثار هم میکردن. کدام فهمیدن. واقعن یادم نمیاد که در گروههایی که باهاشون به هر دلیلی دوستی داشتم، مقداری تنوع فکری قابل توجه دیده باشم.

دلیل این پست به خاطر نوشته ای بود که در وبلاگ زنو خونده بودم.

 

Publicités

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

در یکی از اپیزودهای سریال افر، نوا با روانشناسش در حال صحبت کردنه و توضیح میده که چرا این کارها رو میکنه. میگه که دوست داره آدم بزرگی باشه و الزامن یه مرد برزگ یه مرد وفادار نیست. چن تا مثال هم میاره و میگه ببین اینها همه مردان بزرگی بودن اما آدمهای وفاداری نبودن. البته وفادار نبودن فقط یکی از این ویژگی ها بود و در جای دیگه ای نوا به خاطر اینکه بتونه  جایی برای خودش پیدا بکنه وهمچنان در شهرت بمونه و فیلمی از روی کتابش تهیه بشه، رفیق ۳۰ ساله ش رو انکار میکنه. اینکه این پرسوناژ داشت خودش رو توضیح میداد، برای من قانع کننده نبود. از نظر من این آدم وارد روابط ستمگرانه با اطرافیانش شده بود. نه تنها نوا که همه به نوعی در فیلم گرفتار همین روابط ستمگرانه هستند. این سوالیه که من بارها از خودم پرسیدم. چطور میشه از وارد شدن به روابط و مناسبات ستمگرانه پرهیز کرد؟ آیا این امر ممکنه اصلن؟ مثلن کسی که داعیه فمنیست بودن داره و زمانی که به اندک آگاهی از مسائل زنان میرسه در خودش یه احساس خواهرانگی با زنان دیگه رو پیدا میکنه اما در یه موقعیت احساسی و صرفن به خاطر مسائل شخصی بدترین ناسزاهای سکسیتی رو به زن دیگه میگه، این رو چطور میشه توضیح داد. بجز اینکه ما همیشه در مواقع بحرانی و زمانی که هیجان زده هستیم باز هم به همان قوانین خشنی که در جامع وجود داره، متوسل میشیم.

یه بار  یه مرد متاهلی که روابط خارج از ازدواج داشت میگفت خشونت بدتر از خیانت کردنه. من دارم به کسی که باهاش زندگی میکنم خیانت میکنم اما هیچوقت این رو باهاش در میان نمیزارم. چون اونوقت آگاهی از این خیانت طرف رو رنج میده و در نتیجه گفتن اینکه من به اون خیانت کردم، به نوعی نسبت به این آدم مرتکب خشونت شدم.

عمیقن فکر میکنم که ما همگی نسبت به هم در سطوح مختلفی مرتکب خشونت میشیم. همگی در سیستمی زندگی میکنیم که لازمه بقا در ستم کردن به همدیگه ست و ستم کردن یکی از اصول اولیه این سیستمه.از زمانی که خیلی کوچک هستیم یاد میگیریم چطور حال همدیگه رو بگیریم. یه شاگری چن سال پیش داشتم که اختلالات یادگیری داشت. کلاس اول دبستان بود. به خاطر مشکلات زیادی که در دیکته داشت، پدر و مادرش نتونسته بودن اونو در یه مدرسه خصوصی ثبت نام کنن و این پسر در یه مدرسه دولتی ثبت نام شده بود. یه بار یکی از وسایل این پسربچه توی مدرسه گم شده بود و میگفت که تیمور همکلاسیش اونو دزدیه. میگم از کجا میدونی که تیمور به وسایلت دست زده و اونم میگه چونکه تیمور افغانیه.

دلم میخاد دوباره دیالوگ اون زنی رو که در فیلم بیمار انگلیسی توی غار در حال مردن بود رو اینجا بگم.

تنها چیزی که میخاهم قدم زدن با دوستانم در سرزمینی بدون اسامی مردان بزرگ است.

من هم تفاوت نعناع و فلفل قرمز رو میفهمم.

با خپل جان سریال نگاه میکردیم. یه جای سریال یکی برگشت به دوستش گفت رابطه با زنها مثل سرمایه گذاری در بازار بورسه. آدم توی یه جای معمولی و پیش پا افتاده پولش رو سرمایه گذاری نمیکنه و میخاست بگه که سکسی بودن یه زن ویژگی خوبی برای اینکه روش سرمایه گذاری کنی نیست. من واقعن به این حرف خندیدم. خیلی خندیدم. به دوستم گفتم بدبخت اصلن سرمایه گذاری خوبی نکردی و زدی به کاهدون.

یکی گفته بود که مجرد بودن مثل بیکار بودنه. هر چقدر زمان زیادی بیکار (بدون شغل) باشی، به سختی میتونی کار پیدا کنی و بودن در شرایط بیکاری برای زمان زیاد، کیفیت فرد رو در نزد کارفرما پایین میاره. حالا اگه زمان زیادی رو هم در تجرد سپری کنی به قول این یارو که اینو گفته بود، از شانس آدم برای پیدا کردن یه پارتنر با کیفیت کم میشه.

با یکی از دوستام سر این سریالی که حرفش رو زدم بحث می کردم و از یکی از پرسوناژها تنفرم رو اعلام کردم. دوستم هم یه چیزایی در رابطه با انقضای رابطه گفت. منم گفتم راستش این انقضای رابطه رو اونقدر دلیلی نداره که در موردش حرف زد. اینو نگفتم و یه چیز دیگه گفتم اما خب به نظرم از یه جایی در مورد انقضا نباید صحبت کرد. راستش تبدیل به یه آدم عقب مونده شدم و فکر می کنم الزامی نیست که مفهومی مثا انقضا رو که برای مواد مصرفی به کار میبریم، الزامن در مورد رابطه به کار ببریم. یه مثالی آوردم که ببین دوست مشترکمون با پارتنرش قطع رابطه کرد و رفت یه ورژن دیگه از همون قبلی رو پیدا کرد.

قبلنا وقتی می رفتم لباس بخرم، یه عالمه لباس برمیداشتم که ببرم کابین پرو بپوشم و ببینم کدومش بیشتر به من میاد و من درش احساس راحتی میکنم. الان دیگه خیلی لباس برنمیدارم. دیگه دستم آومده من چی باید بپوشم که معذبم نکنه. مثلن میدونم هرگز یه لباس تنگ نخواهم پوشید و یا لباسی که در قسمت بالاتنه لخت باشه رو تحت یه شرایط خاصی ممکنه بپوشم. یا اینکه لباس یقه اسکی نباید خیلی یقه ش به گردن بچسبه و باید مقداری یقه شل و ولی داشته باشه و … . کلی ریزه کاری های دیگه هم هست نمیگمشون. خلاصه الان زمان زیادی لازم نیست در بوتیکهای لباس پرسه بزنم. اون چیزی رو که میخام رو میشناسم.

این جزییات لباس خریدنم رو واسه این نگفتم که بگم من اینطوری لباس میخرم. خواستم بگم که از یه زمانی آدم میدونه میخاد با کی باشه و لازم نیست دیگه واسه کسایی که تو راسته ش نیستن، وقت تلف کنه. قرارهای بیخود بذاری و بعد بگی اه اه چه چیز نچسبی بود.

برای تولد ۳۰ سالگی خواهر خپل رفته بودیم یه جزیره ای در شمال غربی فرانسه. ۱۳ نفر بودیم. ۴ تا مرد و ۱۱ تا دختر. ۲ تا از مردها که یکیش دوست پسر خواهر خپل بود و یکیش هم که دوست من بود. یکی از این پسرا که میشد دوست پسر یکی از دخترا، اسمش برتراند بود. تمام مدت در حال صحبت کردن بود. در مورد همه چیز نظر میداد. با صدا بلند حرف میزد و خنده هاش رو مخ هم بود. سر میز صبحانه در مورد انواع سبزیجات، بیکن، تخم مرغ، شیرینی های محلی برتون، … نظرات شخصیش رو اعلام کرد. فکر کردم اه اه این دیگه چیه. قبل ترش یه بار دوست دخترش رو بدون خودش دیده بودم و به نظرم دختر با مزه ای بود اما توی اون ۲ روز وقتی که دختر در کنار برتراند بود، از جلو چشمم افتاد و به نظرم اونم مثل دوست پسرش خیلی چیز درخوری نبود. برتراند خود نمایش گریش رو در عصر روز شنبه که قرار بود فردا صبحش جزیره رو ترک کنیم به اوج رسوند. هوا به شدت سرد بود و اصلن نمیشد در اون فصل توی دریا شنا کرد. برتراند تمام مدت در مورد اینکه به قصد شنا با خودش مایو آورده، حرف زد و نمیدونم چی شد که تصمیم گرفت برای اینکه نمایش رو کامل کنه، با ۶ یا ۷ تا از دخترا بیاد ساحل و در یه هوای بارونی خودش رو دریا بزنه. رفتیم کنار ساحل. برتراند در دورترین نقطه ساحل از دریا، لخت شد و ما اونجا فهمیدم که برتراند حتی یه گرم هم کالری اضافه نداره و میشد عضلات شکم، بازو، پا و هر جای دیگه از بدنش رو دید که چقد هم بدون پشم بود. جلوی همه ما شروع کرد به دویدن و خودش رو انداخت به آب. یک بار هم نه بلکه ۲ بار این کار رو کرد. روز بعد اونقدر توی اتاق موندم که اون و دوست دخترش رو دیگه نبینم چون حتی حوصله اینکه باهاشون خداحافظی کنم رو نداشتم. یه زمانی من از ژانر آدمهایی مثل برتراند بدم نمیومد اما الان دیگه میدونم خارج از ظرفیت منه و برای مدت طولانی نمیتونم تحمل کنم.

یک اشکال خیلی بزرگ هست اونم در مورد نحوه نوشتنمه. خودم باهاش مشکلی خاصی ندارم ولی میدونم که بقیه مشکل دارن. مشکلم مفصل بندی متنهاییه که مینویسم. ایراد دارن. نمیتونم ساختار خوبی بهش بدم. از یه جایی فراموش می کنم که در مورد چی میخاستم بنویسم و اصلن آیا میتونم به نتیجه گیری برسم. هیچوقت از من نباید انتظار یه متنی رو داشت که با مقدمه شروع میشه و بعد باز میشه و توسعه پیدا میکنه و بعد هم در نهایت به یه پایان بندی میرسه. این مسئله ای هست که همیشه بوده و به مرور زمان بدتر هم شده. همه چیز در مغزم در حال از هم وا رفتنه و کلن نمیشه ساختار منسجمی رو درش پیدا کرد.

 

.

آدم به همان میزان که به خودش از همه نزدیک تره، میتونه به همان اندازه هم دور باشه. من خودم واقعن هیچوقت نفهمیدم تصویری که بقیه از من میبینن چیه. این تصویر ممکنه برای هر کسی  متفاوت باشه. حالا یه کمی تحت تاثیر سریال افر هم هستم. ولی خوب اینی که میخام بگم به خاطر اتفاقیه که دیروز افتاد. یه دوستی رو طرفای غروب دیدم. این دوستمون آدمیه که چیز زیادی از خودش بروز نمیده و یا شاید هم گفت که آدم درونگراییه. کافه تریای دانشگاه تا ساعت ۳ بیشتر باز نیست و باید از دستگاه یه چیزی می خریدیم. اون از قبل برای خودش چایی گرفته بود. منم رفتم که نوشیدنی بگیرم. کیف پولم رو در آوردم، رفتم کنار دستگا و یه سکه ۵۰ سانتیمی انداختم توی داستگاه و یه چایی بینهایت بدمزه خریدم. بعد با همون لیوان چایی بدمزه برگشتم سر میزه. کلن همین. دوستمون کمی بعدش گفت وای تو چقد عشوه آومدی. به نظرش این پروسه در آوردن کیف پول و پیدا کردن سکه و چایی خریدن… چیز عشونه ناکی بوده. کرمونشایی گفتنی حضرت علی بزنه به کمرم اگر من ذره ای به این قضیه آگاه بوده باشم. آخه چه عشوه ای؟ به ویژه فکر می کنم عشوه ای که من بیام در ژانر عشوه شتری و عشوه خرکیه و نه چیزی بیشتر از اون. اصلن من توی خونواده بشدت پسرونه بزرگ شدم که کوچکترین ظرافت زنانه ای هم نبود و مادرم واسه خوش یه پا مرد بود. یه زنی بود که آرایش نمی کرد و تنها یه بار یه کرم  سفید کنده به توصیه زنهای همسایه خرید و چون خودش هم سفید بود در نتیجه اون کرم هیچ فایده ای واسش نداشت و نه در پی دلبری از پدرمون بود. هر وقت ازش یاد می کرد، میگفت اون فلان فلان شده. من که خودم هم برای اینکه وصله ناجوری در برابر فضای مردونه خونه نباشم، دقیقن موقع تغییر شکل اندام، یه روسری سر می کردم و با کلیفس میبستم که بیفته رو سینه ها و از این طریق جلب توجه رو حداقل برسونم. حالا واقعن نفهمیدم این چیزی که دوستمون ازش به عنوان عشوه نام برد، دقیقن چی بوده.

.

زندگیم هیچ شکلی نداره. حتی مایع هم نیست که با ریخته شدن در ظرفای مختلف، شکل اونا رو بگیره. واقعن با خودم فکر می کنم که کاش همون ۱۸ سالگی که تربیت معلم شهید صدوقی کرمانشاه قبول شده بودم رو میرفتم و همونجا کنار خانواده میموندم. با حقوقم برای خودم طلا می خریدم و شاید شروع به خرید جهیزیه می کردم. تلویزیون ۲۴اینچ می خریدم با یخچال دو در و تخته و فرش و اسباب سر سفره. دختر چاق بدون تعارض کلیشه ای می شدم و بعد هم شاید دبیری یا یه نظامی و یا چیزی تو ژانر میومد و… . البته الان هم کلیشه م. این سطوری رو هم که نوشتم کلیشه ست. چی  این زندگیم کلیشه نبوده؟ الان هم کلیشه هستم و هم سرگردان. توی این سن و سال بازم دچار عذاب وجدانم. صبح ساعت ۸ بیدار شدم و فکر کردم یه ۲۰ دقیقه دیگه هم بخوابم. بعد تمام مدت رو کابوس می دیدم که نباید بخوابم و بلند شم برم کتاب خونه. این ۲۰ دقیقه ها رو همینطور ادامه دادم تا ساعت ۱۰ شد. جالبه که همه چیز شده منبعی از عذاب وجدان. خوابیدن، خوردن، خرید کردن، دوست داشتن، دوست نداشتن، موندن، رفتن… . دیروز نمیدونم به چی فکر می کردم که به این نتیجه رسیدم من هیچ وقت هم یه عاشق واقعی نبودم. کلن ادا بود هر چی که بود. یه ادا و اطواریی که خودم هم باورم میشه. یه چیزی نوشتم پر از خودتخریبی. من لیاقت این همه خودتخریبی رو ندارم. الان اگه از دستم بر میومد خودم رو بغل می گرفتم.

دلم میخاد یه چیزی بنویسم که در مورد خودم نباشه. هر چیزی مستقیم یا غیر مستقیم به نوشتن در مورد خودم برمی گرده. می تونم در مورد کبرا خاونم بنویسم.نوشتن کبرا رو که با ی و یه الف کوچیکی روش بیشتر دوست دارم اما خوب به نظرم باید نوشتن رو ساده کرد و یه الف سر و ته ش رو هم آورد. معنی نداره که پیچیده گی رو زیاد کرد. هدف باید همیشه ساده سازی باشه. من که خودم طرفدار سادگیم. کاش کبرا خانوم می دونست که من بهش فکر می کنم و اصلن یادم نمیره وقتی اولین بار دیدمش از فرتوت بودنش جا خوردم. چایی واسش آوردیم نخورد و گفت به دمنوشی برای خودش درست میکنه که تشکیل شده از به و زعفران و یا چیز سومی هم بود ولی یادم نمیاد. آجیل و میوه هم نخورد. بار بعدی میخام برای کبرا خانم یه سری کرم دست ببرم. بگم کبرا خانم بعد از اینکه در طول روزخوب از این دستات کار کشید، بهشون کرم نرم کننده بزن.

دلم میخاد در مورد برادرزاده م بنویسم که اونقدر نرمه تا فضا اندکی تلطیف بشه. با هم بازی می کردیم. میرفت زیر پتو و میگفت که مدیسا گم شده. و بعد منم باید دنبالش می گشتم و کلی ترفند به کار می بردم که مدیسا پیدا بشه. آبگوشت و پیاز دوست داره . هر وقت بهش فکر می کنم لبخند میزنم. مثلن میگفت من مارم، نیش میزنم و یا اینکه میگفت میخام گل بشم میوه بدم.

اینم به یاد چروکای کبرا خانوم

یه همسایه ای داریم به اسم کبرا خانوم. یه زنی که انگار خیلی زود در اثر کار زیاد مستهلک شده. تا جایی که امکانپذیر بوده از بدنش استفاده کرده. مادرم همیشه حرفش رو میزد اما من ندیده بودمش تا اینکه اینبار که ایران بودم، کبرا خانوم رو هم دیدم. مادربزگ ۷۰ و چند ساله من هم به اندازه این زن که ادعا میکرد ۵۴ سالشه، چروک نداره. صورت و دستای کبرا خانوم یه دس چروک. آومد خونه مون و نشست کنار من، گفت عزیزم این انگشتام دیگه حسشون نمی کنم. واقعن گویا چن تا از انگشتاش کلن دیگه نقش دکور رو در فیزیک کبرا خانوم داشتن. مادرم گفت که این خانوم برای بقیه تمام مدت در حال خشک کردن سبزی، درست کردن سبزی قرمه، پاک کردن لوبیا سبز، گرفتن آب لیمو، درست کردن رب… هستش و کلن وقتی میبینیش انگار شیره جونش رو گرفتن. نه یه بار که ۲ بار آومد منو ببینه. آومده میگه که میشه یه کم در مورد خارج برام بگی. نمیدونم در مورد خارج چی بهش گفتم اما خودش داستان شوهر کردن دختراش، اختلاف با پسراش، رابطه ش با شوهرش و… رو با جزییات برای من تعریف کرد. در این بین در مورد یکی از همسایه هامون هم حرف هایی زد. این چیزایی که در ادامه می نویسم بخشیش حرفای کبرا خانوم و بخشیش آطلاعاتیه که از قبل دارم. حالا این همسایه مون که واقعن یادم نمیاد از کی همسایه مون شدن، ۴ یا شایدم ۵تا پسر دارن و یه دختر. شغل پدرشون هم ساز زن بود. از این کسایی که توی عروسی های به سبک قدیمی ساز میزد. ساز هم منظورم از اینایی که فوت میکنی توی چیزی که اسمش رو به فارسی نمیدونم اما ساز نامبره به کوردی اسمش هست دوزه له. وقتی هم مرد، بیشتر مویه ها در مورد شغلش بود. مثلن میگفتن به جان اون سکه های روی سازت. همه پسرهای این آقا در کار فروش مواد هستن. ۵ تا برادر و یه خواهر. خواهرشون رو یه چن باری شوهر دادن و بعد همینطور پشت بندش طلاق. تمام اموال خانواده به اسم خواهره س. که  یه وقتی پلیس نتونه صاحب این اموال بشه. کلی از خونه های دورو برشون رو هم خریدن. معمولن یک دو تا از پسرا بعدظهرا دم خونه شون رو صندلی میشینن و قلیون میکشن. به شدت هم رو ناموس حساسن. هیچ لاتی حق نداره اونجا به زن مردم تیکه بندازه وگرنه سروکارش با این برادرا بود. یه بار سر یه مسئله ناموسی اونقدر کتک کاری کردن که پلیس رفت و آومد رو در اون شب در محله ممنوع کرد. خلاصه من خودم چندین باری از کنارشون رد شده بودم. جوونای چش پاکی بودن و دست و دل باز. به خیلی از کسایی که اون دورو بر ندار بودن، کمک کردن. پلیس خیلی کاری به کارشون نداشته بجز ۲ یا ۳ مورد. یه بار که گویا پلیس میاد و اینا جنسا رو میدن و به خواهره و خواهر هم از توی کوچه میندازه داخل حیاط یکی از همسایه ها که بعد از رفتن پلیس در تک تک خونه ها از جمله خونه ما رو هم میزنه و میگه که جنس برادرم نیفتاده توی خونه تون؟

کبرا خانوم یکی از این برادرا رو که اسمش سیروس بود، به شدت تحسین میکرد. در شب نامبرده هم در مورد سیروس کلی حرف زد. میگفت ها یه تخت ناو شانه. یعنی همچین از ناحیه پشت مرد کاملی هستن.  یه بار سیروس مقداری شیشه توی خونه داشته که برای مشتری بوده چون خود سیروس مواد نمی زد. پلیس میاد برای سر کشی و سیروس هم شیشه رو توی یه لیوان آب جلو دستش میریزه و سر میکشه. پلیس یه چن روی نگه ش داشته اما بعد سکته میکنه و میبرنش بیمارستان که اونجا دکتر میگه که فیزیکن آسیب جدی بهش وارد شده. دلیلش هم به قول کبرا خانوم به خاطر نوشیدن اون یه لیوان آبی بوده که شیشه داخلش میریزه. حال سیروس خوب نمیشه و بعد از حدود یه سال میمره. یه نصفه شبی میمیره. مادرشون از پسراش میخاد که دیگه بعد از این اتفاق، از فروش مواد دست بکشن اما برادرای دیگه همچنان ادامه میدن.

مامی و گراماتولوژی و فال

من اساسن به حاشیه علاقه ویژه ای دارم. به چیزایی که مهم نیستن. هر چیزی که بشه بهش گفت الکی، میاد و در دایره علائق من جا می گیره. نمیدونم ریشه این مسئله به کجا برمیگرده. همینطوری یاد یا خاطره ای میفتم برای چن سال پیش. اون وقتا با یه کسی در رابطه بودم که اسمش ۵ حرفی بود. یه بار خونه یکی از دوستان بودم. خانم و آقایی هم اونجا بودن که به شیوه مضحکی در حال لاسیدن بودن. لاس هم اگر میزنیم باید خوبش رو بزنیم. یه لاس دلنشین کار هر کسی نیست. دختر خانم که در حال بالا رفتن از سر و کول آقای طرف لاسشون بود. من روی زمین نشسته بودم. یه دس ورق دستم بود و در حال فال گرفتن بودم. یه فال که براساس تعداد حروف اسم باید بر میخورد. پشت سر هم هم این فال رو تکرار می کردم. این خانم و آقا هم در بستری از لاس در حال حرف زدن از گراماتولوژی دریدا بودن. هر چقدر لاس در مورد گراماتولوژی بالاتر می گرفت من هم با جدیت بیشتری فال می گرفتم.

خاطره ای تعریف کردیم که همینطوری چیزی گفته باشیم.

به خپل گفتم که دیگه تا زمانی که مادربزرگت زنده س نمیخام که ببینمش. منظورم مادر پدرشه. خپل به این مادر بزرگش میگه مامی. گفتم عزیزم این مامیت علاوه بر اینکه راسسسته، به شدت هم خسته کننده س و حوصله من سر میره و خونه ش هم خیلی مرده س. شوهر این مامی یعنی پدربزرگ خپل، ۲۰ سال آخر عمرش رو در سکوت سپری کرده و بجز بله و خیر اونم به ندرت، دیگه حرفی نزده و الان ۱۵ ساله که مرده.  مامی در حال حاضر یه بیوه زن پولدار راسیسته که مدام احتیاج به توجه داره. تمام خونه ش رو پر از جغد کرده. ۸۰ درصد دکوراسیون خونه جغده و یه سری تابلوهای معمولی به همراه یه مبلمانی که از بی سلیقه گیش حکایت میکنه. عکس سگ درگذشته ش رو هم قاب کرده و زده توی سالن. مجسمه یه سگ دراز ریقو هم جزیی از دکوراسیونه مرده خونه س. وای یه سری میوه پلاستیکی هم گذاشته توی یه ظرفی  که جاش روی بوفه س.

هر بار که مبینیمش، انگار همین الان از آرایشگاه برگشته. موها هم مرتب و معمولی. یه ماتیکی هم زده. کلی هم طلا به خودش آویزون کرده. خپل میگه که مامی خیلی سعی میکنه شیک باشه ولی نتونسته موفقیتی داشته باشه و اینکه به نظرخپل مامیش خیلی بهره ای از فرهنگ نداره. البته خپل درست فکر کرده. هر بار توی خونش، هرچی شاش وجود داره توی مثانه من جمع میشه و مدام هی توالتم. توالت هم بشدت بوی وایتکس میده. زنیکه وایتکسی.

مادر خپل میگفت که اولین باری که مامی رو دیده، ۴۵ سالش بوده که از همون موقع تا الان که ۸۲ سالشه، میگه که قراره بمیره و هنوز هم نمرده و اینبار که دیدمش به نظرم حتی چاق هم شده بود.