آدم های عادی مدعی

دیروز روز پردردسری بود. اداره اقامت رفتم. متاسفانه به خاطر عارضه شاشو بودن، یه سری هم به توالت شون زدم. اونقدر که بد بود، من همینطوری غیر ارادی اشک می ریختم. واقعن به صورت جدی داشتم اشک می ریختم. وقتی از توالت خارج شدم، خودم هم حتی متوجه برافروختگی صورتم بودم. از توضیح جزییات اداره اقامت به خاطر چندش آور بودنش می گذرم. اما بعدظهرش قرار بود بریم که من یه سری چیزا بخرم و بعدش شب بریم که تولد خپل رو جشن بگیریم. نصف چیزایی رو هم که قصد خریدش رو داشتم نتونستم بخرم چون دوستم بازم با نگهبانایی که میخان بگردنت، دعوا کرد و بهشون فحش داد و البته بعد منم با خپل دعوا کردم که این نگهبانا مسئول این داستان نیستن و تصمیم   گیرنده کس دیگه ای نه این بدبختا. بعد مثل فیلما با عصبانیت از پرینتام (اسم یه مرکز خرید هست) آومدم بیرون و یه سیگار روشن کردم و کلی ناسزا بار خپل کردم و گفتم اگر تولدت نبود، جور دیگه ای رفتار می کردم و خپل گفت که چیکار می کردی و منم گفتم که نمی دونم اما این رفتار الان رو نداشتم.

یه رستوارن افغانی رفتیم. رستوران بزرگی نبود و باید از قبل حتمن رزرو کرد. خاله خپل رستوران رو به من معرفی کرده بود. این خاله دوستم چندین سال افغانستان کار می کرده و تقریبن میتونه دری هم صحبت کنه و بسیار به فرهنگ افغانستان علاقه منده. فضای رستوران که من هر چی بگم کم گفتم از بس که محشر بود. واقعن خوب بود. همه چیز اونقدر پرفکت بود که نمی دونم از کجاش بگم. لازم نیست که بگم چقدر دل آدم ریش ریش میشه بابت تمام بدبختیهایی که این مردم دچارشن اما یاد یه حرفی از این خاله خپل افتادم که میگفت  یه جایی شنیده که افغانستان مثل قرون وسطالی ایرانه. نمیدونم چی بگم. مطمئنن اولین کسی که این تفکر رو جا انداخته خود ایرانیها هستن که فکر می کنن افغانستان، شبیه قرون وسطای ایرانه. نمیدونم چی باعث میشه که یه سری فکر کنن واقعن خیلی کارشون درسته. چن روز پیش توی یه جمع ایرانی بودم که ۲ تا از بچه ها حرف اینو میزدن که ما مردم ایران، آگاهترین مردم منطقه هستیم. واقعیتش اینکه چی سر منشا این تفکره رو نمیشناسم. این همه اعتماد به نفس بی پایه و اساس از کجا میاد. قبول دارم که آدم باید عزت نفسش رو حفظ کنه اما اینکه ادعا کنی آگاه ترین منطقه هستی، دیگه خیلیه. والا من که نیستم. من میتونم بگم در کار خودم هم موندم و از آدمایی که این حرف رو میزنن، واقعن حیرت میکنم. وقتی میگم در کار خودم موندم به این معنی نیست که بقیه رو تحسین میکنم و اتفاقن چون چیز خاصی اغلب اوقات در این بقیه نمیبینم و همینطوری میمونم که این ادعاها از کجا میاد.

حرفای نه چندان فمنیستی

مهمونی سال نو، مهمونی گرونیه و بین این فرانسوی های اطرف من، رسمه که هر سال خونه یکیشون باشه اما هزینه ها تقیسم میشه. سال قبل ما همه خونه یکی از دوستان خپل بودیم. یکی از این دوستانشون که گویا وضعیت تحصیلی، عقلیش  و انتلو بودنش از همه پایین تره و از همه هم راست تر، هم از یه شهر دیگه آومده بود. تنها همین یه نفر هست که به سارکوزی رای میده. البته یه جورایی بقیه هم خیلی جدیش نمی گیرن. این آقا هر سال توی مهمونی با یه دختر متفاوت دیده میشه. سلیقه ش هم یه دختر قد بلند با موهای قهوه ایه. از قبل خبر داده بود که گویا یه خانمی با این ویژگی ها شب مهمونی، اونو همراهی میکنه. خلاصه ما یه دختر باریک با یه پیراهن بلند مشکی دیدیم. خیلی هم صحبت نمی کرد و جمع هم سوالی ازش نمی پرسید. اون شب بیشتر دوستای خپل منو هم برای اولین بار میدیدن که به عنوان یه کسی که از شرق آومده، توجهات غیر لازم رو به من می کردن. ساعت ۱۲ شب که سال قدیم تموم شد و سال نو شروع شده و بعد شامپاین ها باز میشدن، من دیدم که این دوست طرفدار سارکوزی با دوست دختر باریکش در حال بوسیدن همدیگه هستن. البته از این بوسیدنهای زن و مردی.

چن هفته بعد از مهمونی سال نو، دو تا از زوجهای اون مهمونی شام خونه ما بودن و یه مقداری هم حرف این رفیق طرفدارِ سارکوزی شد. حالا سوژه شدنش به خاطر این بود که هر کسی باید برای مهمونی سال نو ۳۰ یورو پرداخت می کرد و این خانمی باریکی که همراه دوستشون بود، خودش ۳۰ یوروش رو پرداخت کرده بود. خب از نظر بقیه این نشون میداد که رابطه این ۲ نفر جدی نبوده و از طرف دیگه حتی اگر هم جدی نبوده، خود مرد باید پرداخت می کرد و اونم صرفن به خاطر حفظ پرستیژش. حالا ما نمیخایم که از منظر فمنیستی به این موضوع بپردازیم ولی قضیه از کجا برای من خنده دار شد که دیشب خپل میگفت که این دوستش به حزب سارکوزی کمک مالی کرده و واقعن برای من عجیب بود که چطور این نتونسته ۳۰ یورو پول شام دوست دخترش رو بده اما به سارکوزی که به اندازه خودش گویا به دزد بودن متهمه و پولدار هم هست، کمک مالی کرده؟