مترو

قسمت قابل توجهی از زندگی روزانه توی مترو می گذره. همیشه یه کتابی توی ساکم دارم که بخونم و در عمل خیلی کم هم این کتاب رو از توی ساکم در میارم و بیشتر حواسم به آدمای توی مترو هست. بعضی وقتا هم شبا که برمی گردم خونه، به این فکر می کنم که شام چی باید درست کنم و یا به مدل لباس پوشیدن، آرایش موی سر، ساعت مچی و… بقیه مسافرا نگاه می کنم. یه بار ۲ مرد جوان روبه روم نشسته بودن. یکیشون دور موهاش رو ماشین کرده بود و مقدار باقیمانده موی بالای سرش رو با یه فراوده ای، چرب کرده بود. یه دستی توی ریشش برده بود و نقش و نگاری هم اونجا درست کرده بود. دست بند متال قابل توجهی دستش بود البته که از اون زیر گردنبندش هم خودنمایی می کرد. بریم سر لباسا. به نظر شما چه لباسی به این جزییات توصیف شده میاد. خب یه لیاس کلیشه. شلوار جین پاره پاره به همراه یه کت چرم تنگ ارزان قیمت و کتونی سفید. معلوم بود که بنده خدا وقت زیادی صرف آماده سازی خودش کرده بود اما به نظرم نتیجه ش خیلی رضایت بخش نبود. از اونا بود که دبیرستان ترک تحصیل کرده بود. کسی که وارد دانشگاه میشه، تا اندازه ای این فرصت رو داره که نحوه رسیدگی به خودش رو ارتقا ببخشه. اما جوان کناری که معلوم بود هیچ توجه ای به این امور ظاهری نداره و کمی هم عصبی بود. موهاش مقداری آشفته بود اما خوب کوتاه شده بود و معلوم بود که آرایشگر کاربلدی موهاش رو کوتاه کرده و اینکه موهای لطیفی هم داشت. یه پالتوی خاکستری خوش برش با یه شلوار پارچه ای و یه کفش سیاه کلاسیک مردونه پوشیذه بود. بدون ذره ای اهمیت برای پوشش خوش اما چیز خوبی هم از آب در آومده بود.

صحنه بعدی من و دوستم توی مترو روبه روی هم نشستیم. ۲ تا آقا ایستگاه بعد از ما سوار شدن و با وجود کلی جای خالی، دقیقن کنار ما نشستن. بوی شدید مواد آرایشی بهداشتی ازرون قیمت میدادن. به نظرم یا یه ادکلن با این بو به خودشون زده بودن و یا اینکه توی کارخونه ی تولید مواد اینطوری کار می کردن. من واقعن تحمل بوی اینطوری رو ندارم. بعدش سردردهای مرگباری می گیرم. خودم هم اونقدر ادکلن استفاده نمی کنم. به دوستم هم گفتم و هر دو هم موافق بودیم که نباید جامون رو عوض کنیم چون ممکن بود اون دو آقا از این رفتار ما ناراحت بشن و در نتیجه تحمل کردیم. بو اونقدر شدید بود که حتی زمانی که اون دو نفر پیاده شدن و نفرات بعدی جای اونها رو گرفتن و اونها هم پیاده شدن و بعدیها آومدن اما بو همونطوری خیلی تیز و آزاردهنده مونده بود.

و اما بعدی، ایستگاه اول مترو بود و تقریبن مترو خالی بود. یه آقایی آومد روبه روم و نشست. می دونستم که داره منو نگاه میکنه و منم انگار جای دیگه ای رو نگله می کردم. بهم گفت که می تونم ۱ یورو ۲۰ سانتیم بهش بدم. نگاش کردم. به نظرم یه چیزی مصرف می کرد. یه مرد سیاهی که هیچی در انتظارش نبود مقابل من نشسته بودم. حتی ۱یورو ۲۰ سانتیم هم از طرف من در انتظارش نبود. نمی دونم به چه دلیلی گفتم که ندارم و اونم پرسید که واقعن نداری؟ گفتم که آره واقعن ندارم. واقعیتش حوصله نداشتم که اون پول رو از توی کیفم در بیارم و بهش بدم و بعدش اینکه روزانه چندین نفر ازت تقاضای پول می کنن و منم مگه اینکه خیلی متاثر بشم که بهشون پول بدم. پیش خودم ناراحت شدم که چرا این پول رو بهش ندادم. بعد فکر کردم اصلن پول رو هم دادی، چه تاثیری تو وضعیت این فلک زده داره. اون همچنان داشت منو نگاه می کرد و یه باره ازش ترسیدم. حتی به طور نامحسوسی ساکم رو محکم تر بغل کردم ولی ترسم به خاطر دزدین ساک نبود. به این فکر کردم که جام رو عوض کنم ولی بازم گفتم که نه درست نیست. بعد گذروندن یه سری درگیری های درونی تصمیم گرفتم که بهش پول رو بدم اما قطار وایساده بود و چن تا خانم سوار شدن که دقیقن هم کنار من و این آقا نشستن. خانم ها با هم دوست بودن و خیلی پرانرژی و خوشحال بودین. جلوی اونا نمی تونستم بهش پول بدم. ولی ترسم همچنان بود. نزدیک ایستگاه بعدی، یه مرد جوان که در ژانر این مرد روبه روی من بود، از سر جاش بلند شد و آومد نزدیک در. می خواست با توقف قطار اونم پیاده بشه. مرد جوان یه نگاهی با ماها کرد و بعد مشتش رو که از یه چیزی پر بود، به طرفمون پرت کرد. توی مشتش پوست تخمه بود که همه رو رو سر ماها ریسخت. یکی از خانما بهش گفت آقا حالت خوبه و اونم یه فحشی بهمون داد و پیاده شد. از بین اون چن تا خانم تنها یکیشون میدونست تخمه چیه چون بقیه مدام می پرسیدن که این چیه و اون خانمی هم که تخمه میشناخت، توضیح داد که این میوه آفتابگردانه… . آقای روبه روی من هم پیاده شد.

دوباره گه ق دو نورد بودم. معنییش میشه ایستگاه قطار شمال. این ایستگاه خیلی بزرگه و هزارتا ورودی داره. از یکی از ورودیهای خلوت وارد ایستگاه شدم. یه مرد های جوان  سفید که کلی موهای فر سیاه درور صورتش جمع شده بود و یه عینک سیاه هم به چشمش بود، ازم یه چیزی خواست. حتی نشنیدم که چی خواست ولی اونقدر غیر عادی بود که گفتم نه. مرد اصلن انگار توی یه جای دیگه سیر می کرد. فهمیدم که داره دنبال من میاد. تندتر راه رفتم و اونم تندتر میومد. این ایستگاه همیشه شلوغه ولی اون لحظه فکر می کردم چرا اونقدر خلوته. شروع کردم به دویدن. واقعن نمی دونم بعدش چی شد. فقط وقتی که دست از دویدن برداشتم، دوربرم شلوغ تر بود و اون مرد هم دیگه نبود.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s