سالاد سرم ضد لک و چیزای دیگه

اخیرن چن نفری گویا خودشون رو جلوی این قطار مسیر خونه ما انداختن و به همین خاطر بعضی وقتها وضعیت حرکت قطارها کاملن افتضاح بود. دوستم می گفت که دنیا آونقدر بد شده که مردم ماه فوریه هم خودکشی میکنن. میگفت خودکشی ها بیشتر برای حوالی تعطیلات سال نو نوئل هستش چون تنهایی در این زمان فشار بیشتری روی فرد میاره اما ماه فوریه که آدم خودکشی نمیکنه. من که یه روز گرم تابستان این کار رو می کنم. البته در یه روز گرم تابستان دوست ندارم خودم رو جلوی قطار بندازم. ترجیحم طور دیگه ایه. در یه روز گرم تابستان، دلم یه مرگ پر از آفتاب میخاد. اما در این روزا که هوا هم سرده و من هر روز زمان قابل توجهی رو منتظر قطار میمونم، منم به گزینه قطار فکر می کنم. وقتی صبح از خونه بیرون میزنم، اصلن به هیچ مرگی فکر نمی کنم اما این فکرم برای وقتیه که شب ها با خستگی منتظر قطارم. به خودم میگم که نباید خودم رو جلو قطار بندازم چون دوستم منتظرمه که شب خونه برم. اما هر وقت قطار نزدیک میشه، همیشه این فکر از ذهنم میگذره که چی میشه اگه خودم رو جلوی قطار بندازم. بعد فکر می کنم که خپل تا چن وقت عزادار من میمونه. واسه خاله ش که خودش رو از پنجره اتاق خواب پرت کرد پایین، تا چن هفته به خاطر افسردگی بیمارستان بستری بود و من نمیدونم برای من چقدر عزا دار میمونه. میدونم که ممکنه زمان بیشتری لازم  داشته باشه که با این قضیه کنار بیاد اما بالاخره کنار میاد. یه لیوان خیلی زیبا داریم که یه برای خاله درگذشته خپله. این لیوان از زمانی که من اینجا هستم، لیوان چای منه. البته لیوان های دیگه ای هم دارم اما فقط من از این لیوان چای استفاده می کنم. هر بار که این لیوان دستمه، به خاله خپل فکر می کنم. خاله دوستم زن قشنگی بوده و زمان زیادی رو به اسب سواری میگذرونده. دوره های شدید افسردگی و شیدایی داشته و بسیار آدم اجتماعی هم بوده.

کسایی که میگن هیچوقت به خودکشی فکر نکردن رو واقعن نمی فهمم. به نظرم هر کسی حتی برای یه بار هم که شده به این که به زندگیش  خاتمه بده، فکر کرده. اصلن مگه میشه به این امکان فکر نکرد خیلی وقتا این خودش یه دلخوشی کوچکه. ۲تا چیز هست که به نظرم خیلی انکارش عجیبه و این دو، یکش با خود ور رفتنه و یکیش هم فکر به خودکشی.

حالاهمیشه هم سر راه برای خونه خرید می کنم و این خریدا هم دستمه و همزمان به خودکشی به طریق انداختن خودت جلو قطار هم فکر می کنم. بعد میگم آخه بعدش نمیگن این کی بود که قبل از این کار رفته از سوپرمارکت هم خرید کرده و اونم چه نوع خریدی، خرید کسی که با وسواس اون چیزا رو هم خریده. واقعن می ارزه وقتی که این همه با وسواس خرید می کنی، بدون مصرفشون، خودت رو بندازی جلو  قطار. تازه من که سرم ضد لک هم به صورتم میزنم، چطور باید خودم رو بندازم جلو قطار؟؟؟ آدمه دیگه، چیزای مختلف هوس میکنه. منافاتی هم نداره، میشه سرم ضد لک استفاده کرد و به خودکشی هم فکر کرد.

چی بگم واقعن و اینکه گویا همچنان میشه گفت که بودن به از نبود شدن خاصه در بهار. البته من این خاصه در بهارش رو دوست دارم.

آیا شما از اون دسته آدمها هستید که…

خیلی دلم می خواست کسی رو واسه تولدش سورپریز کنم اما من آدم این کارها نیستم. کاری مثل تولد گرفتن رو من بعد از از اینکه دانشجو شدم، یاد گرفتم. واقعیتش تولد برای ما مهم نبود. من حتی روز دقیق تولدم رو تا قبل از دانشگاه خیلی بیاد نداشتم و هر بار به شناسنامه رجوع می کردم. الانم هنوز تاریخ تولد خیلی  از نزدیکان رو نمی دونم. بیشتر برام مهمه که تاریخ تولد دوستانم رو بیاد داشته باشم که اونم همیشه به سختی یادم میاد. برای خونواده م اصلن مهم نیست که تولدشون رو تبریک نگم و ناراحت نمیشن و این قضیه متقابله اما برای دوستانم نه. حتی بعضی وقتا ناراحتیشون رو هم یادآوری کردن. عمدی در کار نبوده. مفهومی به اسم جشن تولد تا ۱۸ سالگی برای من وجود نداشته و متاسفانه بعدن هم خیلی نتونستم این رو وارد عادت های زندگیم بکنم. تنها چیزی رو که خیلی خوب تیدیل به یه عادت کردم این بود که در آخر مکالماتم با نزدیکان، اونا رو میبوسم و یا ماچ های مجازی میفرستم و اینم چون کاریه که هر روز تکرار میشه اما تولد این طور نیست. هر روز که روز تولد نیست. حتی همون ماچ های مجازی هم برای خونواده م، عادی نشده. مثلن من تلفنی به پدربزرگم بگم که از دور میبوسمت. خنده داره واقعن.

اول مارس تولد خپل هستش. واقعن اونقدر گفتم خپل که لازمه یه توضیحی در مورد این اسم بدم. دوستم به لحاظ فیزیکی خپل نیست. ولی رفتارش مثل شخصیت کارتونی خپل در باغ گلهاست که این اسم رو دوست خیلی نزدیک که اولین بار خپل رو دید، به من یادآوری کرد که عزیزم این مرد خیلی شبیه خپل در باغ گلهاست و از همون موقع اسمش شد خپل و صد البته که من بهش نگفتم معنی خپل در فارسی چی میشه. حالا بگذریم. تولد خپله و من نمیدونم چطور باید خپل رو سورپریز کنم. اول اینکه خپل خیلی سورپریز نمیشه و بعد هم من زمخت تر از این حرفا هستم که کسی رو سورپریز کنم اما بسیار آدمهایی که دس به سورپریز کردنشون خوبه رو تحسین می کنم. حالا مسئله کادو هم هست. خپل عاشق کتابهای مصوره و بی شمار کتاب مصور داره. نتیجه این میشه که من نمی تونم کتاب مصور بهش کادو بدم چون خیلی توی زمینه کتاب های مصور صاحب نظر نیستم و حتی ممکنه که خودش کتاب رو داشته باشه. از طرفی چیزی مثل لباس هم تحت تاثیرش قرار نمیده. یه زمانی به کادو دادن موبایل فکر کردم چون که گوشیش از این مدلهاییه که ایران دونه ای ۲۵ هزارتومن میفروختن و راستش خیلی آدم گوشی بازی هم نیست. به این بازیهای اجتماعی فکر کردم. شاید بتونم یه بازی جالب پیدا کنم. خپل دیوانه بازیه و البته بیشتر دیوانه برنده شدنه. بازی های مختلفی از روی گیم آوِثرون ساخته شده. من فقط یه ورژنش رو بازی کردم که بسیار هم خوب بود. حالا چن روز فرصت هست که به باقی گزینه ها فکر کنم.

و در آخر تیتربه نظرم خیلی هم خوبه. آیا شما از اون دسته آدمها هستید که می تونید بقیه رو سورپریز کنید؟ آیا شما تاریخ تولد دوستاتون رو میدونید؟ آیا یادآوری تولد و برگزاری مناسک مربوط به اون، نشانه ای از ادب است؟ آیا به راحتی میشه واسه شما کادو تهیه کرد و یا اینکه پیدا کردن کادو برای شما کار پیچیده ای است؟ و …

 

گربه، مو و ۶هزار یورو

از طرف بیمه م دوباره ایمیل زدن که مدارکت کامل نیست. منظورشون از مدارک یه برگه ای که من باید امضا بزنم که در صورت مرگم، بیمه یه مبلغی رو به یکی که خودم بهشون معرفی کردم، پرداخت کنن. مبلغ ناچیزی هم هست. تنها ۶هزار یورو. مرگم تنها ۶هزار یورو نصیب کسی میکنه که به شرکت بیمه م باید معرفی کنم. اولش که فهمیدم بیمه پولی برای بعد از مرگم پرداخت می کنه، خوشحال شدم. فکر کردم برای اولین بار به یه دردی خوردم اما خپل گفت که خیلی خوشحال نباشم چون این مبلغ تنها ۶هزارتاس و گفت که زنده ت کماکان سود بیشتری از مرده ت داره. با این احوال جدی به این فکر کردم که چه کسی مستحق اینه که بعد از مرگم ۶هزار تا بهش برسه. حالا ۳شنبه باید مدارک لازم رو بهشون تحویل بدم. البته از اول تابستون تا حالا هرچی که خرج دوا درمونم شده رو خودم پرداخت کردم و باید فاکتورهای پرداخت رو هم بهشون بدم که ۸۰ درصد از مخارج رو بهم برگردونن ولی هر بار این فاکتورها رو گم می کنن و منم مجبورم کلی کپی ازشون نگه دارم که بعدن به عنوان مدرک واسشون بفرستم. یه بار که برای ۳ومین بار کپی فاکتور پرداختی رو می فرستادم، یه نامه هم پیوست کردم که خواهشن این بار دیگه اینا رو گم نکنید و پرونده بنده رو داخل چاه سیاهتون نندازین و صد البته که از گشادی حتی حسابم رو چک نکردم که ببینم آیا واقعن پولی واریز کردن یا نه.

راستش دلم می خواست گربه م عقل داشت و می فهمید که من اسم اون رو واسه دریافت این ۶هزار یورو می نوشتم ولی متاسفانه نمیفهمه. گربه م تنها موجودی بوده که اینقدر حریصانه قصد لمس موهام رو داشته. هیچکدام از عشاقی که در زندگیم بودن، توجه ویژه ای به موهام نداشتن و این در حالیه که به نظر خودم موهای قشنگی دارم و اگر من جای اونها بودم شاید توجه بیشتری  بهشون می کردم. اونا همیشه به چیزایی توجه می کنن که خیلی منو متاثر نمی کنه. اما گربه م وقتی به موهام نگاه میکنه، من میفهمم که تا چه اندازه دوست داره که اونا رو لمس کنه ولی خب نمی تونم بهش این اجازه رو بدم چون بعدش می خواد که موها رو به دندون بگیره.

این دومین باریه که عریان از موهام تعریف می کنم. اولین بار پیش یه دوست دیگه ای بود که خیلی سریع به این ربطش داد که تصور ابژه گونه ای از خودم دارم و به این خاطر به موهام توجه دارم اما تا اونجایی که خودم رو میشناسم،، می تونم بگم حرفای دوستم هیچ ربطی به اون چیزی که من گفتم نداشت.

باز هم بل ویل

مًقشوز یعنی کسی که راه میرود و این حالت مونث کلمه است. ما می فهمیم که یه زن داره راه میره. مقشوز اسم یه فیلمه که سر روسپی های خیابان بل ویل ساخته شده. چن وقت پیش هم توی همین وبلاگ یه نوشته ای در مورد این خیابان گذاشته بودم. روسپیای بل ویل همه یه استایل دارن. برای آسیای شرقی هست و اکثرن رنگهای تیره و یا رنگ هایی که خیلی هم جلب توجه نمی کنه، میپوشن. با وجود اینکه تعدادشون هم زیاده اما واقعن دیده نمیشن. یه چیزین مثل درختای خیابون. بی سر و صدا، یا تنها یه گوشه منتظرن و یا دو سه نفری با یه زبونی غیر از فرانسه با هم صحبت می کنن. دوستم موافق دیدن این فیلم نبود چون به نظرش فیلم احتمالن یه فیلم غمگینه و ترجیحش دیدن یه فیلم اینطوری نیست اما به اصرار من آومد. داستان فیلم در مورد یکی از همین زن های بل ویل بود که یه دختر ۱۴ ساله هم داشت. خونه یه پیرمرد فلج زندگی می کردن. زن از پیرمرد نگهداری می کرد و در مقابل می تونستن بدون اجاره پیش صاحبخونه زندگی کنن و زن هم می تونست در طی روز چن تا مشتری ببینه. دخترش هنوز شروع به روسپی گری نکرده بود و مدرسه می رفت اما می دونست که وقتی یه زن  هستی می تونی با تن فروشی زندگیت رو بچرخونی و کم کم وارد مرحله دلربایی از مردها شده بود. در این میان به خاطر به وجود آومدن یه سری مشکلات، زن مجبور شد که مشتری های بیشتری رو ملاقات کنه. یه سری اتفاقا توی فیلم افتاد که قسمت قابل توجه اون حول محور مشتری ها و رابطه با زنان روسپی دیگه بود. نکته مثبت فیلم روابط بسیار دوستانه بین زنان فیلم بود که برای هم آرزوی پیدا کردن مشتری های بیشتری رو داشتن و گفتگوهاشون هم بیشتر سر شغل شون بود و مدل آلت مردها.  طبیعتن هم تمام مشتریان مردهای فرانسوی بودن چون حداقل قیمت تقریبن از ۵۰ یورو شروع میشد و مردای مهاجر عرب و سیاه، توانایی پرداخت ۵۰ تا برای ۱۰ دقیقه رو نداشتن. قسمت عمده درآمدشون رو برای خونواده هاشون  می فرستادن. وضعیت زن فیلم تقریبن بدتر هم شد و البته نه بدتر شدن فیلمی، یه بدتر شدن که کاملن منطقی هم بود. فیلم با شروع یه روز دیگه ای در خیابان بل ویل تموم شد، یه روز دیگه که زن ها کم کم از خونه هاشون بیرون آومده بودن

با وجود اینکه اتفاقی هم نیفتاد اما بسیار فیلم تلخی بود و وقتی از سینما بیرون آومدیم، بر خلاف اکثر اوقات از دوستم نخواستم که  نظرشو در مورد فیلم بگه ولی خودش شروع کرد به حرف زدن درباره فیلم. خب از دیدن فیلم متاثر شده بود اما به نظرش ریتم فیلم خیلی آهسته بود وفیلمنامه خیلی پیچیدگی نداشت. شخصیت ها خیلی عمیق نشده بود و یه سری نظرات اینطوری که منم در جواب گفتم که سوژه از این بیشتر جا برای عمیق شدن و پیچیدگی نداشت چون اگر می خواست فیلمنامه رو پیچیده بکنه از حالت رئالیستی فیلم کم میشد و تبدیل به یه دروغ میشد. خب چه اتفاق خارق العاده ای میتونست در زندگی آدمی از این ژانر بیفته؟ از نظر من هیچی و این نکته منفی فیلم نبود چون هر چیزی غیر از این نمایش داده میشد، دروغ بود. آدم هایی از این دست در زندگیشون اونقدر پیچیدگی به وجود نمیاد. عده ای از ما از سر سیری فرصت اینو داریم که به زندگیمون غنا ببخشیم چون دقیقن مشکل گرسنگی و سقف بالا سر نداریم. دوستم گفت که این فیلم انتظار آدم رو از سینما برآورده نمیکنه. به نظرش ما سینما نمیریم که الزامن یه فیلم رئالیستی ببینیم. باید عناصری از هیجان و تعلیق و پیچیدگی رو به یه داستان اضافه کنیم. من مخالفتی نداشتم اما خب زندگی این زن که در فیلم نمایش داده شد، جای اینو نداشت که بهش پیچیدگی اضافه کرد. واقعیت اینجاست که زندگی خیلی ها خسته کننده س و داستان زندگیشون حرفی برای گفتن نداره. من مخالف اینم که هر کسی برای خودش یه کتاب زندگی داره که درش ما یه سری ماجرهای هیجان انگیز پیدا می کنیم. زندگی خیلی ها این جور چیزا رو نداره و بسیار خالی تر از اینه که بشه چیزی درش پیدا کرد. بسته به اینکه در چه تیپ محیطی هستیم، داستان هر کدوم از ما می تونه شکل بگیره. میتونه داستان عمیقی باشه که پر از پیچیده گیه و میتونه یه چیز خیلی ساده قابل حدس باشه. رفیقم گفت این فیلم انتظارش رو از سینما برآورده نکرده و به نظرش یه فیلم نباید اینطوری باشه و هر چقدر من توضیح میدم که این سوژه جای اینو نداشت که انتظارات تو رو برآورده کنه و زندگی اون زن هم حق اینو داره که حداقل سوژه یه فیلم بشه که تو شنبه شب بعد از یه شام با دوستات در یه رستوران آروم،  بری ببینیش. تو یه ۱ ساعت و ۲۰ دقیه ملال میبینی و اون همه عمرش رو در این ملال خسته کننده می گذرونه. یه نطق رو شروع کردم که آیا نباید واقعن یه فیلمی در مورد این آدم که هیچ صدایی در این جامعه نداره، ساخت؟ اصلن وظیفه یه فیلم چرا نباید این باشه که تبدیل به صدایی بشه برای اونایی که صدایی ندارن.

 

مترو

قسمت قابل توجهی از زندگی روزانه توی مترو می گذره. همیشه یه کتابی توی ساکم دارم که بخونم و در عمل خیلی کم هم این کتاب رو از توی ساکم در میارم و بیشتر حواسم به آدمای توی مترو هست. بعضی وقتا هم شبا که برمی گردم خونه، به این فکر می کنم که شام چی باید درست کنم و یا به مدل لباس پوشیدن، آرایش موی سر، ساعت مچی و… بقیه مسافرا نگاه می کنم. یه بار ۲ مرد جوان روبه روم نشسته بودن. یکیشون دور موهاش رو ماشین کرده بود و مقدار باقیمانده موی بالای سرش رو با یه فراوده ای، چرب کرده بود. یه دستی توی ریشش برده بود و نقش و نگاری هم اونجا درست کرده بود. دست بند متال قابل توجهی دستش بود البته که از اون زیر گردنبندش هم خودنمایی می کرد. بریم سر لباسا. به نظر شما چه لباسی به این جزییات توصیف شده میاد. خب یه لیاس کلیشه. شلوار جین پاره پاره به همراه یه کت چرم تنگ ارزان قیمت و کتونی سفید. معلوم بود که بنده خدا وقت زیادی صرف آماده سازی خودش کرده بود اما به نظرم نتیجه ش خیلی رضایت بخش نبود. از اونا بود که دبیرستان ترک تحصیل کرده بود. کسی که وارد دانشگاه میشه، تا اندازه ای این فرصت رو داره که نحوه رسیدگی به خودش رو ارتقا ببخشه. اما جوان کناری که معلوم بود هیچ توجه ای به این امور ظاهری نداره و کمی هم عصبی بود. موهاش مقداری آشفته بود اما خوب کوتاه شده بود و معلوم بود که آرایشگر کاربلدی موهاش رو کوتاه کرده و اینکه موهای لطیفی هم داشت. یه پالتوی خاکستری خوش برش با یه شلوار پارچه ای و یه کفش سیاه کلاسیک مردونه پوشیذه بود. بدون ذره ای اهمیت برای پوشش خوش اما چیز خوبی هم از آب در آومده بود.

صحنه بعدی من و دوستم توی مترو روبه روی هم نشستیم. ۲ تا آقا ایستگاه بعد از ما سوار شدن و با وجود کلی جای خالی، دقیقن کنار ما نشستن. بوی شدید مواد آرایشی بهداشتی ازرون قیمت میدادن. به نظرم یا یه ادکلن با این بو به خودشون زده بودن و یا اینکه توی کارخونه ی تولید مواد اینطوری کار می کردن. من واقعن تحمل بوی اینطوری رو ندارم. بعدش سردردهای مرگباری می گیرم. خودم هم اونقدر ادکلن استفاده نمی کنم. به دوستم هم گفتم و هر دو هم موافق بودیم که نباید جامون رو عوض کنیم چون ممکن بود اون دو آقا از این رفتار ما ناراحت بشن و در نتیجه تحمل کردیم. بو اونقدر شدید بود که حتی زمانی که اون دو نفر پیاده شدن و نفرات بعدی جای اونها رو گرفتن و اونها هم پیاده شدن و بعدیها آومدن اما بو همونطوری خیلی تیز و آزاردهنده مونده بود.

و اما بعدی، ایستگاه اول مترو بود و تقریبن مترو خالی بود. یه آقایی آومد روبه روم و نشست. می دونستم که داره منو نگاه میکنه و منم انگار جای دیگه ای رو نگله می کردم. بهم گفت که می تونم ۱ یورو ۲۰ سانتیم بهش بدم. نگاش کردم. به نظرم یه چیزی مصرف می کرد. یه مرد سیاهی که هیچی در انتظارش نبود مقابل من نشسته بودم. حتی ۱یورو ۲۰ سانتیم هم از طرف من در انتظارش نبود. نمی دونم به چه دلیلی گفتم که ندارم و اونم پرسید که واقعن نداری؟ گفتم که آره واقعن ندارم. واقعیتش حوصله نداشتم که اون پول رو از توی کیفم در بیارم و بهش بدم و بعدش اینکه روزانه چندین نفر ازت تقاضای پول می کنن و منم مگه اینکه خیلی متاثر بشم که بهشون پول بدم. پیش خودم ناراحت شدم که چرا این پول رو بهش ندادم. بعد فکر کردم اصلن پول رو هم دادی، چه تاثیری تو وضعیت این فلک زده داره. اون همچنان داشت منو نگاه می کرد و یه باره ازش ترسیدم. حتی به طور نامحسوسی ساکم رو محکم تر بغل کردم ولی ترسم به خاطر دزدین ساک نبود. به این فکر کردم که جام رو عوض کنم ولی بازم گفتم که نه درست نیست. بعد گذروندن یه سری درگیری های درونی تصمیم گرفتم که بهش پول رو بدم اما قطار وایساده بود و چن تا خانم سوار شدن که دقیقن هم کنار من و این آقا نشستن. خانم ها با هم دوست بودن و خیلی پرانرژی و خوشحال بودین. جلوی اونا نمی تونستم بهش پول بدم. ولی ترسم همچنان بود. نزدیک ایستگاه بعدی، یه مرد جوان که در ژانر این مرد روبه روی من بود، از سر جاش بلند شد و آومد نزدیک در. می خواست با توقف قطار اونم پیاده بشه. مرد جوان یه نگاهی با ماها کرد و بعد مشتش رو که از یه چیزی پر بود، به طرفمون پرت کرد. توی مشتش پوست تخمه بود که همه رو رو سر ماها ریسخت. یکی از خانما بهش گفت آقا حالت خوبه و اونم یه فحشی بهمون داد و پیاده شد. از بین اون چن تا خانم تنها یکیشون میدونست تخمه چیه چون بقیه مدام می پرسیدن که این چیه و اون خانمی هم که تخمه میشناخت، توضیح داد که این میوه آفتابگردانه… . آقای روبه روی من هم پیاده شد.

دوباره گه ق دو نورد بودم. معنییش میشه ایستگاه قطار شمال. این ایستگاه خیلی بزرگه و هزارتا ورودی داره. از یکی از ورودیهای خلوت وارد ایستگاه شدم. یه مرد های جوان  سفید که کلی موهای فر سیاه درور صورتش جمع شده بود و یه عینک سیاه هم به چشمش بود، ازم یه چیزی خواست. حتی نشنیدم که چی خواست ولی اونقدر غیر عادی بود که گفتم نه. مرد اصلن انگار توی یه جای دیگه سیر می کرد. فهمیدم که داره دنبال من میاد. تندتر راه رفتم و اونم تندتر میومد. این ایستگاه همیشه شلوغه ولی اون لحظه فکر می کردم چرا اونقدر خلوته. شروع کردم به دویدن. واقعن نمی دونم بعدش چی شد. فقط وقتی که دست از دویدن برداشتم، دوربرم شلوغ تر بود و اون مرد هم دیگه نبود.

ئه ره سه م ته نگه

فکر می کنم بننیامین یه ترانه ای داره که توش مدام عبارت حالم بده حالم بده تکرار میشه و اینو اولین بار توی یه مغازه ای چندین سال پیش شنیده بودم. مغازه دار با خودش تکرار می کرد حالم بده حالم بده و منم از اونم گرفتم و هراز گاهی که حالم هم بد نیست با خودم زمزمه می کنم که حالم بده حالم بده.

عمیقن حال وبلاگ نوشتن ندارم و استفاده از قید هم برای تاکید بود. گلوم عفونت کرده و سرما هم خوردم. راستش نمی دونم که آیا بدون سرما خوردگی هم میشه دچار عفونت گلو شد؟ از خودم هم عاجزم. نمی دونم این عاجز بودن به فارسی معنی داره یا نه اما به کوردی خیلی هم معنای روشنی داره. به جای عاجز بودن معمولن می گیم که ئه ره سه م ته نگه. شاید بشه گفت که یه غمبادی در فرد نهفته س که نمیزاره خوب نفس بکشه. الان دقیقن دچار همون غمبادم. حالا توی این وضعیت باید نگران خپل هم باشم. دوستم به خاطر استفاده از ناخن گیر و ول بودن در استخر، انگشت پاش ورم کرده و بعد هم عفونی. بگذریم که برندگی قاشق از برندگی ناخن گیر خپل بیشتره و زده پاش رو باهاش زخم کرده وهمین. کلن همین. خپل پنیک و افسرده و منم که دچار غمباد نهفته هستم، بعد چه کمبینزونی شده. بار اول ۲ هفته پیش دوستم برای ورم انگشتش، دکتر رفت. چن روز اول خوب بود و بعد دوباره خپل گفت که پاش درد میکنه. من واقعن ترسیدم و فکر کردم نکنه قانقاریا بگیره. امروز دوباره دکتر رفت که گویا دکتر عصبانی شده چون پاش مشکل خاصی نداشته و وقتی اینو برای من تعریف کرد منم کلی دسش انداختم که اساسن تو نمیدونی که مریضی چیه واینکه کلن ملت سوسولی هستین که اصلن در وضعیت خطرناک قرار نگرفتین و تا کوچکترین چیزی پیش بیاد، پنیک میکنین. بعد هم نمیدونم چطوری فرانسوا اولاند رو وارد ماجرا کردم که آره مثل اولاند که بعد از حملات پاریس پنیک کرده بود و اونقدر جنگ ندیده س که میاد توی مدیا اعلام میکنه که ما الان در وضعیت جنگ هستیم. به همین خاطر لِتا دو اورژانس اعلام کرده و اگر این اتفاق توی یه کشور دیگه ای که جنگ رو میشناسه، اتفاق افتاده بود، اینطور برخوردی رو نمی کردن و شما از اساس ملت سوسولی هستین.

از دلایل دیگه برای ننوشتن وبلاگ اینه که با لپتاپ جدیدم نمیتون فارسی خوب بنویسم. کلن نمیشه یه متن فارسی درست باهاش تایپ کرد و البته چقدر هم عالی چون الان می تونم همه ایرادات رو بذارم به حساب کامپیوترم. آدم باید از وضعیتش همیشه سوءاستفاده بکنه. به عنوان مثال من تمام بی مبالاتی های رفتاریم و اشتباهاتم رو در اینجا به حساب تفاوت فرهنگی و نفهمیدن سیستم و خارجی بودن میذارم. البته یه جاهایی هم راست می گم.

فرزانه الف و یا شاید هم عین

یه همکلاسی کلاس ۵م ابتدایی و اول راهنمایی داشتم به اسم فرزانه الف و یا شاید هم عین. دختر چاقی بود که مقداری خشنونت و بدویت در رفتارهاش همیشه بود. اینکه من چطور در اون سن متوجه بدویتش شده بودم رو واقعن نمیدونم اما فکر کنم به این خاطر بود که بدون اجازه من، وقت زنگ تفریح به وسیله های من دست زده بود و منم باهاش دعوا کردم و به معلممون هم گفتم. دختر قشنگی هم نبود و تقریبن شاگرد تنبلی هم محسوب میشد. خب منم از موقعیت ناچیزی که پیش معلممون داشتم استفاده کردم و فرزانه یه مختصر تنبیهی  شد. جالبه که در اون سن سال این هرزگی رو داشتم که نسبت به فرزانه متکبرانه رفتار کنم. دختر چاقی که قشنگ هم نیست و درس هم نمی خوند و اینکه مشکلات رفتاری هم داشت. به خاطر همین رفتار متکبرانه هرگز با فرزانه وارد هیچ گونه رابطه ای نشدم. اصلن به نظرم این دختر چه جذابیتی می تونست داشته باشه. اون وقتا فکر می کردم که هر کسی که اسمش فرزانه س، زشت و بد ادا و تنبله. کلاس اول راهنمایی درگیری با فرزانه پیدا نکردم اما باز هم باهاش وارد رابطه ای نشدم. سال دوم راهنمایی  باز هم اسم هر دوی ما در یک کلاس بود. فرزانه سال دوم راهنمایی رو هیچوقت شروع نکرد. توی شهریور ماه مریض میشه و کلی وزن از دست میده و خیلی زود میمیره. همه ی اون چاقیش در یک چشم به هم زدن نابود شد. یاد فرزانه همیشه در من باقی موند.