این اون چیزی نیست که من در فکرشم.

این نوشته‌ای که اینجا دارم می‌نویسم، اون چیزی نیست که الان ذهنم رو درگیر کرده که به صورت بدی هم درگیر کرده و دلم می‌خواد که دیگه بهش فکر نکنم. می‌دونم که فردا کمتر بهش فکر می‌کنم. یه زمانی اگر ذهنم اینطور درگیر میشد، ممکن بود که تشنج کنم اما الان نه. الانم به خاطر این نیست که کنترل بیشتری روی خودم دارم، در واقع حرف خود کنترلی نیست. یک جور مکانیسم دفاعی در این چن وقت اخیر که تاریخ دقیقش رو نمی‌دونم، درمن ایجاد شده و اونم اینه که مسئله در من باقی میمونه اما ذهنم به سرعت درگیر چیزای سطحی میشه. البته سطحی هم  نه چون سطحی بار ارزشی داره و شاید باید کلمه دیگه‌ای رو جایگزین سطحی کرد. فکرم درگیر مبلمانه در حال حاضر. مبلمان چیزیه که آدم از یه سنی به بعد بهش فکر می‌کنه. الان بیشتر از یک ساله که ما قصد داریم پرده بخریم  اما هنوز نتونستیم. دوستم هرگز اهمیت پرده رو درک نکرده و بارها براش توضیح دادم که پرده برای من همون نقشی رو داره که قالی برای لبوفسکی. از دوستامون شنیدم که ایکیا می‌تونیم پرده پیدا کنیم اما خپل گفت که ایکیا دوست نداره ولی به اصرار من رفتیم ایکیا و اونجا یه دعوای خونین کردیم. دست خالی از ایکیا برگشتیم. بعد وقت حراج ژوییه سری هم « لافایت مزون » زدیم و تونستیم 2 تا بالش بخریم اما پرده نه. پرده‌ها همه بالای 200 یورو بودن و خونه حداقل به 3تا پرده احتیاج داره. اینجا هم نشد. اینترنتی هم من دنبال پرده گشتم اما نتیجه‌ای نداشت. تصمیم گرفتیم که بریم بازار سن پیر و اونجا پارچه بخریم که من با دست پرده بدوزم. تنها روزی رو هم که هر دوی ما می‌تونیم بریم بازار سن پیر، روز شنبه‌س اما الان چندین شنبه‌س که می‌گذره و درگیر برنامه‌های دیگه‌ای بودیم.

پرده تنها مشکل ما نیست. خونه احتیاج به چندین میز کوچیک داره. مثلن برای زیر آباژور. برای این مورد هم بحث‌های زیادی بینمون در گرفته. اگر من خودم به اندازه کافی پول داشتم، بدون بحث با این خپل زبان نفهم، همه رو به تنهایی می‌خریدم ولی کمبودها اونقدر زیاده که من نمی‌تونم از پسش بر بیام و اونی که باید قسمت عمده هزینه رو بر عهده بگیره، خپله  که خپل هم به نظرش ما به این چیزا احتیاج نداریم. تنها چیزی رو که بی دردسر و دعوا انجام داد، ساختن کاتبخونه بود که اونم خودش با دوستش ساختن. البته اگر کتابخونه آماده می‌خرید، هزینه‌ش تقریبن نصف میشد ولی خپل فکر می‌کنه آدم باید خودش کتابخونه‌ش رو بسازه.

امروز با دوستم رفتیم بازار دسته دوم ها. از این جاهایی که میشه کلی چیزایی که انتظارش رو نداری پیدا کنی. دنبال فنجون قدیمی زیبا برای قهوه می‌گشتیم. چیز به در بخوری پیدا نکردیم. یه چیز دکوری که برای جای زیورآلات و نخ سوزن و هر چیز کوچک دیگه‌ای، مناسب بود رو پیدا کردم. از اینایی که پایه داره و در واقع از دو قسمت تشکیل شده که میشه قسمت پایینش رو ژورنال و یا کتابی رو که در حال خوندش هستی، بگذاری و بالاش هم این چیزای ریز ضروری و جاش هم دقیقن کنار کاناپه‌س که دیگه لازم نباشه از جات بلند شد و همون کنار دستته. قیمتش میشد 80 یورو. به نظرم 80 یورو نمی‌ارزید و بهش 50 تا بیشتر نمی‌خورد. با فروشنده سر قیمت چونه نزدم و فکر کردم بذار بازم بگردم. یه ملاقه‌ی خیلی شیک هم دیدم که جنسش متال بود با روکش نقره‌ای که چیز بسیار خوبی بود و اونم میشد 20 یورو که باز هم نخریدم. دوستم یه دستبند و یه دستکش خرید و من همچنان هیچی پیدا نکرده بودم. دنبال یه گیر مو هم می‌گشتم ولی اون چیزی که می‌خواستم نبود. زیور آلاتی هم که بود راستش خیلی باب طبعم نبود. به نظرم زیروآلاتی که گذاشته بودن رو میشد در هر جای دیگه‌ای پیدا کرد. آدم چیزی رو که بقیه هم به خودشون آویزون میکنن رو که نمیندازه. این مسئله در مورد همه چی صدق می‌کنه. کلن فلسفه ‌ی بیخودی دارم که اتفاقن بسیار هم نقش عمده‌ای در امور روزمره‌ام داره و اونم اینه که بقیه نفهمن از کجا خرید کردم. این قضیه حتی به مواد غذایی  هم راه پیدا کرده و اصلن یه ترکیب عجیبی درست شده که کسی نمی‌فهمه چی به چیه.  این بیشتر شبیه یه بازیه.  این بازی نمی‌دونم از کجا شروع شد ولی فکرکنم شاید از زمانی بود که من هر وقت بقیه رو توی مترو و یا خیابون و یا هرجای دیگه‌ای می‌دیدم، اونا رو دید میزدم. متاسفانه بیشتر وقتا آدم می‌فهمه که اینا به طور کلی مشتری چه جور چیزایی و چه جور جاهایی هستن. بگذریم، بعد از گذشت چن ساعت، ما تقریبن چیز خاصی پیدا نکردیم اما بعدظهر خوبی بود و کلی اجناس مختلف رو تحلیل کردیم و حتی زمان قابل توجهی رو در مورد دکوراسیون خونه صحبت کردیم. در آخر من بالاخره یه چهارپایه خیلی زیبا و قدیمی پیدا کردم و با تخفیف 15 تا خریدمش. تا دیدمش فهمیدم که این همون چیزیه که دنبالشم. یا چهاریایه که تاریخچه‌ش رو کسی نمی‌دونه و هیچ مارکی به هیچ‌جاش نصب نشده. فروشنده گفت 20 تا و منم گفتم 15 تا می‌برمش و اونم دست داد و گفت معامله اوکیه و من شب با چهارپایه‌م برگشتم خونه.

 

 

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s