این اون چیزی نیست که من در فکرشم.

این نوشته‌ای که اینجا دارم می‌نویسم، اون چیزی نیست که الان ذهنم رو درگیر کرده که به صورت بدی هم درگیر کرده و دلم می‌خواد که دیگه بهش فکر نکنم. می‌دونم که فردا کمتر بهش فکر می‌کنم. یه زمانی اگر ذهنم اینطور درگیر میشد، ممکن بود که تشنج کنم اما الان نه. الانم به خاطر این نیست که کنترل بیشتری روی خودم دارم، در واقع حرف خود کنترلی نیست. یک جور مکانیسم دفاعی در این چن وقت اخیر که تاریخ دقیقش رو نمی‌دونم، درمن ایجاد شده و اونم اینه که مسئله در من باقی میمونه اما ذهنم به سرعت درگیر چیزای سطحی میشه. البته سطحی هم  نه چون سطحی بار ارزشی داره و شاید باید کلمه دیگه‌ای رو جایگزین سطحی کرد. فکرم درگیر مبلمانه در حال حاضر. مبلمان چیزیه که آدم از یه سنی به بعد بهش فکر می‌کنه. الان بیشتر از یک ساله که ما قصد داریم پرده بخریم  اما هنوز نتونستیم. دوستم هرگز اهمیت پرده رو درک نکرده و بارها براش توضیح دادم که پرده برای من همون نقشی رو داره که قالی برای لبوفسکی. از دوستامون شنیدم که ایکیا می‌تونیم پرده پیدا کنیم اما خپل گفت که ایکیا دوست نداره ولی به اصرار من رفتیم ایکیا و اونجا یه دعوای خونین کردیم. دست خالی از ایکیا برگشتیم. بعد وقت حراج ژوییه سری هم « لافایت مزون » زدیم و تونستیم 2 تا بالش بخریم اما پرده نه. پرده‌ها همه بالای 200 یورو بودن و خونه حداقل به 3تا پرده احتیاج داره. اینجا هم نشد. اینترنتی هم من دنبال پرده گشتم اما نتیجه‌ای نداشت. تصمیم گرفتیم که بریم بازار سن پیر و اونجا پارچه بخریم که من با دست پرده بدوزم. تنها روزی رو هم که هر دوی ما می‌تونیم بریم بازار سن پیر، روز شنبه‌س اما الان چندین شنبه‌س که می‌گذره و درگیر برنامه‌های دیگه‌ای بودیم.

پرده تنها مشکل ما نیست. خونه احتیاج به چندین میز کوچیک داره. مثلن برای زیر آباژور. برای این مورد هم بحث‌های زیادی بینمون در گرفته. اگر من خودم به اندازه کافی پول داشتم، بدون بحث با این خپل زبان نفهم، همه رو به تنهایی می‌خریدم ولی کمبودها اونقدر زیاده که من نمی‌تونم از پسش بر بیام و اونی که باید قسمت عمده هزینه رو بر عهده بگیره، خپله  که خپل هم به نظرش ما به این چیزا احتیاج نداریم. تنها چیزی رو که بی دردسر و دعوا انجام داد، ساختن کاتبخونه بود که اونم خودش با دوستش ساختن. البته اگر کتابخونه آماده می‌خرید، هزینه‌ش تقریبن نصف میشد ولی خپل فکر می‌کنه آدم باید خودش کتابخونه‌ش رو بسازه.

امروز با دوستم رفتیم بازار دسته دوم ها. از این جاهایی که میشه کلی چیزایی که انتظارش رو نداری پیدا کنی. دنبال فنجون قدیمی زیبا برای قهوه می‌گشتیم. چیز به در بخوری پیدا نکردیم. یه چیز دکوری که برای جای زیورآلات و نخ سوزن و هر چیز کوچک دیگه‌ای، مناسب بود رو پیدا کردم. از اینایی که پایه داره و در واقع از دو قسمت تشکیل شده که میشه قسمت پایینش رو ژورنال و یا کتابی رو که در حال خوندش هستی، بگذاری و بالاش هم این چیزای ریز ضروری و جاش هم دقیقن کنار کاناپه‌س که دیگه لازم نباشه از جات بلند شد و همون کنار دستته. قیمتش میشد 80 یورو. به نظرم 80 یورو نمی‌ارزید و بهش 50 تا بیشتر نمی‌خورد. با فروشنده سر قیمت چونه نزدم و فکر کردم بذار بازم بگردم. یه ملاقه‌ی خیلی شیک هم دیدم که جنسش متال بود با روکش نقره‌ای که چیز بسیار خوبی بود و اونم میشد 20 یورو که باز هم نخریدم. دوستم یه دستبند و یه دستکش خرید و من همچنان هیچی پیدا نکرده بودم. دنبال یه گیر مو هم می‌گشتم ولی اون چیزی که می‌خواستم نبود. زیور آلاتی هم که بود راستش خیلی باب طبعم نبود. به نظرم زیروآلاتی که گذاشته بودن رو میشد در هر جای دیگه‌ای پیدا کرد. آدم چیزی رو که بقیه هم به خودشون آویزون میکنن رو که نمیندازه. این مسئله در مورد همه چی صدق می‌کنه. کلن فلسفه ‌ی بیخودی دارم که اتفاقن بسیار هم نقش عمده‌ای در امور روزمره‌ام داره و اونم اینه که بقیه نفهمن از کجا خرید کردم. این قضیه حتی به مواد غذایی  هم راه پیدا کرده و اصلن یه ترکیب عجیبی درست شده که کسی نمی‌فهمه چی به چیه.  این بیشتر شبیه یه بازیه.  این بازی نمی‌دونم از کجا شروع شد ولی فکرکنم شاید از زمانی بود که من هر وقت بقیه رو توی مترو و یا خیابون و یا هرجای دیگه‌ای می‌دیدم، اونا رو دید میزدم. متاسفانه بیشتر وقتا آدم می‌فهمه که اینا به طور کلی مشتری چه جور چیزایی و چه جور جاهایی هستن. بگذریم، بعد از گذشت چن ساعت، ما تقریبن چیز خاصی پیدا نکردیم اما بعدظهر خوبی بود و کلی اجناس مختلف رو تحلیل کردیم و حتی زمان قابل توجهی رو در مورد دکوراسیون خونه صحبت کردیم. در آخر من بالاخره یه چهارپایه خیلی زیبا و قدیمی پیدا کردم و با تخفیف 15 تا خریدمش. تا دیدمش فهمیدم که این همون چیزیه که دنبالشم. یا چهاریایه که تاریخچه‌ش رو کسی نمی‌دونه و هیچ مارکی به هیچ‌جاش نصب نشده. فروشنده گفت 20 تا و منم گفتم 15 تا می‌برمش و اونم دست داد و گفت معامله اوکیه و من شب با چهارپایه‌م برگشتم خونه.

 

 

Publicités

از این حرفای معمولی

الان خواستم در مورد یه سوژه ای اینجا بنویسم اما بعد از نوشتن یکی دو پاراگراف ، همه رو پاک کردم. فکر کردم این چیزا چیه مینویسم. از بقیه به خاطر نوشته هاشون انتقاد میکنم (البته ذهنن) و بعد خودم هم دقیقن در مورد همین چیزا مینویسم. لپتاپم رو عوض کردم و فارسی نوشتن با لپتاپ جدید واسم سخته و حوصله هم ندارم که از اون لپتاپ قدیمی برای تایپ فارسی استفاده کنم.

دیروز وقت حرف زدن با دوستم یه منوال طراحی کردم. در مورد یه سوژه ای داشتیم حرف میزدیم. حرفا رفت سر همون چیزای همیشگی یعنی رابطه و بعضی اعمال خصوصی که انجام میدیم. دوستم ازم پرسید که من در مورد اینکه وقتی با یکی در رابطه جدی هستی ولی بعضی ، وقتا یه سری گرایشات هم به کسای دیگه ممکنه پیدا کنی، چه فکری می کنم. واقعیتش اینه که من درباره این مسائل یه چن وقتیه که دیگه فکر نمی کنم. در گذشته بهشون فکر می کردم اما الان نه. حتی یادم نبود که در گذشته چه نظری در این مورد داشتم که بخام نظرهای قدیمم رو برای دوستم دوباره بگم اما یادم نبود ولی با این حال یه سری چیزا گفتم و الان هم نمی دونم دقیقن چی گفتم. دوستم سؤال دیگه اینبار مطرح کرد و سوال این بود که اگر یکی در یه رابطه جدی باشه و بخاد یه کارایی هم با کس دیگه ای بکنه و اگر طرف از من مشاوره بخاد، چی بهش میگم و منم گفتم بهش میگم که صبر کنه. خب آدم گاهی وقتا  دچار یه احساسات زودگذری میشه و قرار نیست که به هر میل زودگذری اهمیت بدیم. یه تمایلی میاد و میره و اگر چیز جدی باشه خوب باقی میمونه و اگر هم نه که فراموش می کنیم.

در هین حرف زدن یه منوال طراحی کردم. یه چن تاییش رو در اینجا میارم:

ـ هرگز نباید وارد رابطه با کسی شد که در همسایگی تو زندگی میکنه. مثلن توی همون مجتمعی هست که تو هستی. اگه یه روزی با یارو تموم کنی، مدام مجبوری باهاش روبه رو بشی.

ـ نباید به خاطر اصرار و پافشاری کسی، وارد رابطه با اون آدم شد، چون اگر بعد از یه مدتی به این نتیجه رسیدی که نمیخای باهاش بمونی، به این راحتی رهات نمیکنه.

ـ مردی که یک دوستی معمولی باهات داره، نباید بعد از ساعت ۱۰ شب بهت تلفن کنه و اگرم کرد نباید جواب داد. بعد از ۱۰ شب تلفن زدن یه جور تجاوز به حریم خصوصیه. اگر کاری داره می‌تونه بهت ایمیل بزنه و یه مسیچ بفرسته اما نه تلفن بعد از این ساعت..

ـ تنهایی با یه دوست معمولی مرد، نباید به عرق خوری نشست.

ـ نباید مردی رو که خیلی رابطه نزدیکی باهاش نداری، به خونه ت رعوت کنی. به راحتی میشه بیرون قرار گذاشت. حالا خوبی پاریس اینه که خیلی معمول نیست توی خونه بقیه رو ملاقات کنی مگر برای موارد خاص

-دوری کردن از کسی که در ابتدای رابطه تقاضای خوابیدن بدون کاندوم داره. این مورد یکی از نشانه‌های مردسالاری طرف هستش.

حالا موارد دیگه ای هم هست که لازم نیست اینجا عنوان بشه.

پیری وقتی غم‌انگیزه که در تنهایی سپری بشه.

یه سمیناری هست که الان 4 ساله در طی یه دوره 8 هفته‌ای تشکلیل میشه. بار اول سال 2013 یکی دو جلسه‌ش رو شرکت کردم اما امسال به توصیه استادم چندین جلسه‌ش رو شرکت کردم. یه آقایی هست که اولین بار همون 2 سال پیش دیدمش. یه آقای مسن فرسوده که امسال هم همون لباس 2 سال پیش رو میپوشه و هر بار خیلی مرتب یه کت سبز رو با یه شلوار سیاه و پیراهن سفید ست می‌کنه. پاپیون هم میبنده و وفادارنه‌تر از هر کسی میاد و در سمینار شرکت می‌کنه. اصلن نمی‌دونم چرا به این سوژه جذب شده و هیچوقت هم کنجکاویم به اون حدی نرسید که ازش بپرسم چرا به این سوژه علاقه‌منده. هر بار که هم رو می‌بینیم، یه لبخندی به هم می‌زنیم و سلام علیکی میکنم و همین. خب کنجکاویم در موردش زیاد نیست چون می‌دونم  علت اصلی حضورش به خاطر تنهاییه و با شرکت در این سمینار، حداقل می‌تونه با یه عده‌ای تعامل داشته باشه. تشخیص این خیلی سخت نیست. من می‌دونم که یه آدم سالخورده اصلن دوست نداره بره از سوپرمارکتای بزرگ خریداش رو انجام بده و میدونم که دوست داره بره از بازار روز خرید کنه چون می‌تونه با فروشنده و مشتریا یه گپی بزنه. خرید هفتگی و اونم از سوپرمارکتای بزرگ برای سالخوردگان نیست.

امروز وقتی سمینار تموم شد، جلو در توالت منتظر بودم. یکی داخل بود. همین آقای مسن بود. دوباره موقع خروجش از توالت به هم لبخند زدیم. وقتی رفتم داخل توالت، یه دریاپه‌ای از شاش توی توالت درست شده بود. انگار نتونسته بود خوب هدف‌گیری کنه. مثل شلنگی که به یه لوله آب وصله و وقتی آب با فشار زیاد میخاد بیرون بیاد، به همه جا میپاشه. خیلی هم وجود اون همه شاش آزار دهنده نبود. چیزی که شاش رو آزاردهنده میکنه، بوی شدیدیه که ازش بلند میشه و معمولن شاش مردها، بوی خیلی تیزتری داره. اما شاش این آقای سالخورده دیگه اون بوی شاش جوانی رو نداشت. توالت اونقدر کوچک بود که هیچ‌جوره نمیشه از تماس شاش با کفش جلوگیری کرد. تصویر یکی در حال شاشیدن که همزمان کفشاش در شاش دیگریه. اولین بار بود که در این موقعیت شاش تو شاش بودم. بیرون بارون میومد و آب بارون به اندازه کافی توی خیابون جمع شده بود که کف کفشام شسته بشه.

تارنتینیو، فینچر، اد وود و بقیه.

خب واقعن اهمیتی هم نداره که من چه نظراتی در مورد دوران پسا تحریم دارم و مسئله دیگه اینکه خیلی هم فکر نکردم به اینکه آیا نظری دارم یا نه. اما باید از آخرین ساخته جناب تارنتینیو بگم. نمی‌تونم نگم که تارنتینیو واسه خودش خدا شده. یه بار چن وقت پیش وقتی فیلم تیمبرتون رو در مورد « اد وود » دیدم، کلی درگیری ذهنی برام درست شده بود. نمی‌دونم چرا تارنتینیو رو با اد وود مقایسه کردم. مقایسه بی‌جایی هم نبود. تارانتینیو یه جور جنون نسبت به سینما داره و اد وود هم این جنون رو داشت اما تارنتینیو انگار متولد شده که کارگردان بشه ولی خوب اد وود صرفن در ذهن خودش ایده‌هاش خیلی خارق العاده بودن.

تارنتینیو بعد از این همه سال با ساموئل جکسون به یه دیالوگی در کار کردن رسیدن که  نمید‌دونم این جمله رو با چه نتیجه‌گیری تموم کنم. به یه نزدیکی خاصی رسیدن. همین خوبه دیگه. یه جایی خوندنم که تارنتینیو فتیش ساموئل جکسون داره.

ایده یه فیلم که یه عده در برف و بوران در یه مهمون خونه‌ای وسط راه مجبورن زمان قابل توجهی رو با هم سپری‌ کنن، خودش به تنهایی خیلی هم عالیه برای ساخت یه داستان. چن تایی فیلم  دیدم با این کادر که بیرون همه جا رو برف گرفته و یه عده‌ای هم درون یه مکانی هستن و منتظرن هوا بهتر بشه و این وسط تا بهتر شدن هوا خیلی اتفاق‌ها همون توی اندرونی میفته.

دیشب دوباره بین منو دوستم یه بحثی در مورد فینچر و تارنتینیو در گرفت. به نظر خپل دوستم، فینچر کارگردان بسیار مطرحی هستش چون سینما رو خیلی خوب میشناسه و تکنیک‌ها رو بلده اما به نظر من این کافی نسیت و نمیدونم یه چه دلیلی، هیچوقت فینچر خیلی قابل توجه نبوده برای من.

چیزی که در تارنتینیو بسیار قابل توجه هستش اینه که تو رو همیشه سورپرایز میکنه و یه جورایی تمام مدت در حال دس انداختن همه‌س. این ویژگی خیلی مهمه. اولین فیلمی که از تارناتینیو دیدم، فیلم قصه‌های عامه پسند بود که به هیچ عنوان تصور یه مرگ در این حد احمقانه رو برای جان تراولتا نمی‌کردم. اینکه آخر سر توی توالت، در حالی قضای حاجت در حال مطالعه یه رمان عاشقانه عامه پسند، بمیره. در این فیلمی هم که دیشب دیدم، دقیقن همینطوری بود. یه گروه از تبهکارا، زیر میز تفنگ پنهان کرده بودن که در حالت کلاسیک ما ممکنه فکر کنیم که این تفنگ به یه کاری میاد ولی قرار نیست که تفنگ کاری بکنه بلکه این تارنتینیو که تصمیم میگیره که چیکار کنه و به احمقانه ترین شیوه ممکنه سرنوشت تفنگ رو هم به ما نشون میده. البته کلی چیزای اینطوری باز هم می‌تونی توی فیلم پیدا کنی.

اما مسئله خننده داره زمانی بود که ساموئل جکسون سیاه یه سفید راسیست رو می‌خواست محاکمه کنه و اونو لخت توی برف‌ها راه می‌برد. مرد سفید لخت گویا از ساموئل جکسون فقط یه پتو می‌خواسته و ساموئل جکسون هم بخشش بزرگی در حق طرف میکنه و اونم با گذاشتن الت سیاهش در دهان مرد سفید، که گویا التشون هم بسیار گرم بوده و یه الت گرم سیاه در دهان یه سفید راسیسیت. اونم در یه جای سفید شده از برف که اطرافش رو هم کوه محاصره کرده. به خپل می‌گم عجب سکانس سمبلیکی و خپل هم میگه که سمبل چی و منم میگم که نمیدونم شاید بعدن یه سمبلی براش پیدا بشه. در واقع شاید این سکانس شبیه یه چیز سمبلیک ساخته شده باشه اما خوب ظاهرن سمبلی هم در کار نبود.

 

آیا شما « لذیذ » رو به « خوشمزه » ترجیح می‌دهید؟

شام خیلی خوبی درست کرده بودیم. همه میدونستیم که این شام آخر دوستمه. نمیدونم شام چی بود اما شام لذیذی بود. از کلمه لذیذ اصلن خوشم نمیاد اما میزان غلظتش از « خوشمزه » بیشتره. من جز اون دسته از آدما که از کلمه « لذیذ » استفاده میکنن، نیستم. این اولین باره که کاملن دیرکت در مورد خودم چیزی گفتم. همه یه جورایی می‌خواستن مدت زمان سر میز شام رو کش بدن و طولانی‌ترش کنن. اما شام تمام شد و دوستم تنها پشت یه میز نشت و ما همه روبه روی اون. یکی از میان جمع که رابطه خصوصی‌تر با اون داشت، رفت و روبه روی دوستم نشست. تنها فاصله بینشون همون میز بود. دوستم ظرفی رو که از قبل درش چیزی آماده کرده بودن رو برداشت. نفر روبه رویی خواست که کمکش کنه ولی دوستم ترجیح داد که خودش به تنهایی این کار رو انجام بده.ظرف رو بالای سرش برد و مایع داخل اون رو خالی کرد روی سرش و شاید کمتر از یه دقیقه بعدش، دیگه زنده نبود. همه ناراحت بودیم. همه می‌دونستیم که امشب اون برای همیشه همه چیز رو تمام میکنه و ما هم باهاش موافق بودیم اما در عین حال بسیار غمگین بودیم.

خب زندگی ادامه داشت. باید میز شام رو تمیز می‌کردم. ظرف‌ها رو جمع کردم و روی میز رو دستمال کشیدم و بعد دوباره رفتم توی آشپزخونه و ظرفا رو چیدم داخل ماشین. برای دسر کیک فرامبواز (رزبری) داشتیم.

سرمایه عفونی

آدم گاهی وقتا رنج‌هاش رو به عنوان یه سرمایه استفاده می‌کنه. تا یه زمانی مدام خودش به خاطر رنجی که کشیده و ‌می‌کشه، در عذابه و از یه زمانی به بعد از اون مثل یه چماق استفاده می‌کنه. من خودم این کار رو کردم و قشنگ کسانی رو که این کار رو می‌کنن، می‌شناسم. دلم می‌خواد بهشون بگم که این سرمایه عفونی رو بندازید دور. از یه جایی باید اونو دور بندازید. نمی‌شه مدام ازش استفاده کنید. آدم از یه کوپن چندیدن بار استفاده نمی‌کنه.

آقای ایکس هر چیزی رو که توی فیس بوک به اشتراک میذاره، در مورد هویت جنسیش هست. مدام در حال نمایش این ماجراست. خب مطمئنن اون بابت مسئله سکسوالیته‌ش، بارها مورد خشونت قرار گرفته و من شاید از کیفیت دردی که کشیده خیلی خبر نداشته باشم اما خب منم مثل اون خشونت رو می‌شناسم. حتمن که نباید من گی باشم که بدونم تو چی می‌کشی. اما یه دلم می‌خواست بهش بگم که اینکه تو با کی می‌خوابی، هیچ اهمیتی نداره. تو قشنگ در دام ظلمی افتادی که بهت میشه. این سیستم به تو میگه که خیلی مهمه که تو با کی می‌خوابی و به هدفش هم رسیده. الان تو در تمام مدت در حال نمایش این ماجرا در اشکال مختلف هستی. نمی‌دونم که اگر سکسوالیته این آدم رو ازش بگیرن، چی از اون باقی میمونه. این آدم تمامن در این مسئله تعریف شده و هیچ بعد دیگه‌ای در این فرد توانایی رشد کردن ندارد.

اتفاق بالا در مورد بقیه گروههای تحت ستم هم میفته.

پدرم به من توصیه کرد از هر چیزی ارزونترینش رو بخرم.

این تیتری که نوشتم یه جمله از حرفای یه دختر چینی کارگری بود که روستاش رو واسه کارگری توی یه کارخونه ترک کرد و موقع ترک خونواده‌ش، پدرش بهش این توصیه رو کرد. این مستند رو هزار سال پیش از شبکه 4 دیده بودم.

ژاک سگال شغلش اینه که به مردای سیاست کمک می‌کنه که چطور خودشون رو توجیه کنن و انتخابات رو ببرن. وقتی توی یه برنامه‌ای ازش در مورد ساعت رولکس سارکوزی می‌پرسن، میگه که همه دیگه رولکس دارن و مردی که نتونه در 50 سالگی یه رولکس داشته باشه، زندگیش رو باخته و کلن احمق بوده.

دیروز از جلوی یه بوتیک خودکار فروشی رد می‌شدیم و برای چن لحظه به خودکارای داخل بوتیک نگاه کردیم. فتیش خودکار، قدیمی‌ترین فیشیه که در خودم سراغ دارم و فکر می‌کنم از 10 سالگیم که به جای مداد می‌تونستم خودکار استفاده کنم، دچار این فتیش شدم. خودکارای داخل ویترین همه گرون بودن. مثلن 1500 یورو. به دوستم گفتم فکر کنم که گوستاو فلوبر اگه الان بود واسه نوشتن مادام بواری همون خودکار بیک رو ترجیح میداد و نه این چیزا رو. اینطور کالاهایی فقط واسه راسته سارکوزی و امثال اونه. به معنای واقعی هرگز نتونستم به خودم بقبولونم که یه چیز گرونی داشته باشم. به طرز بدی عذاب وجدان پیدا می‌کنم. در واقع بیشتر وقتا پولش رو نداشتم و اگر هم داشتم واقعن نمی‌تونم به خودم بقبولونم این کار رو بکنم.

توی این یه ماه مجبور شدم به عناوین مختلفی واسه یه سری چیزا هزینه کنم و اونقدر این قضیه واسم غذاب روحی درست کرده که مدام خودم رو سرزنش می‌کنم. ترسم از اینه که میزان مصرفی بودنم از یه حدی بگذره. همون دیروز از حراج یه شلوار و یه پلیور خردیم و امروز هم مجبور شدم که اینترنتی یه کامپیوتر بخرم. کامپیوترقدیمیم شاید بیشتر از 6 باشه که ازش استفاده می‌کنم و هم سرعتش پایینه ، وسط کار یه هویی قفل می‌کنه و می‌ترسم یه باره منفجر بشه و تمام پروژی های درسیم بر باد بره. از طرفی وزنش هم زیاده و حمل هر روزه اون به کتابخونه یه دردسره. هی اینا رو توی ذهنم تکرار می‌کنم که بگم خریدن کامپیوتر جز واجباب بوده. واقعن استرس پیدا کردم. این استرس تا آخر این ماه ممکنه روانیم کنه. این ماه برای یه عده زیادی باید کادو بخرم. یعنی نمی‌تونم دست خالی بیام ایران مسافرت. از تصور مغازه‌های پر از مشتری که بیشترشون هم زن هستن، وحشت بهم دست میده. واقعن وقتی تعداد آدمهایی که واسه حراج توی مغازه‌ها، میبینم، ازشون متنفر میشم. بعضی وقتا به خودم میگم مگه وظیفه لباس حفظ عورت نیست، خوب همین هایی که هستن خوبه و دیگه نیازی نیست بیشتر از این چیزی خریده بشه.

کار از محکم کاری عیب نمیکنه

دیشب داشتم برمی‌گشتم خونه. توی مترو بودم. 2 تا خانم کنار من نشسته بودن. 50 و چند ساله بودن به گمانم.  ظاهرن همکار بودن و داشتن از محیط کارشون حرف میزدن. بعد یکیشون احوال گربه اون یکی رو پرسید و زن صاحب گربه گفت که حال گربه خیلی خوب نیست. الان پیر شده و خوب غذا نمی‌خوره و مجبورن بهش دارو بدن که خیلی سخته. شنیدن این حرفا ناراحتم کرد. گربه‌‌ی من حدود 5 ماهش هست. می‌دونم که خیلی جوونه اما به این فکر می‌کنم احتمال اینکه اون زدوتر از من بمیره خیلی زیادتره. به نظرم داستان غم‌انگیزیه. خونواده دوستم یعنی خونواده خپل هم گربه دارن. پدربزرگ مادر بزرگش هم گربه داشتن. گربه‌ای که پیش مادر خپل هستش الان حدود 17 سالشه. در واقع گربه پیری محسوب میشه. وقتی مادر خپل این گربه رو واسه ما پیدا کرد، بچه گربه رو برد خونه و گربه قدیمی خونه از دیدن این گربه جوان انگار ناراحت شده بود. مادر خپل می‌گفت انگار گربه فکر کرده که یه گربه جوون رو به جاش آوردن و در نتیجه مادر خپل گربه ما رو تا زمانی که دست ما برسونه، خونه دوستش میگذاره.

گربه پدربزرگ مادر بزگ خپل، اوت 2015 هجده سالش شد. ما واسش جک ساختیم که از این به بعد می‌تونه هم سیگار بکشه و هم الکل بخوره و اینکه می‌تونه وارد رابطه بشه. اما گربه همون توی اوت مرد. گربه رو خاله خپل از آفریقا آورده بود که بسیار گربه زشتی هم بود ولی خوب همه خونواده دوستش داشتن. ما یه ماه از مرگ گربه گذشته بود که ماجرا رو فهمیدیم. خپل با پدربزرگش تماس گرفت و پدربزرگش گفت که یه ماهه گربه مرده. گربه مریض میشه و اونا می‌برنش پیش دامپزشک. وضعیت گربه اصلن روبه راه نبوده و دامپزشک می‌خاد که اون رو بستری کنن. اونا هم چند شب میزارن بستری بمونه. بعد که دامپزشک میگه که گربه وضعیتش وخیمه واینکه گربه از قبل سرطان داشت اما بیشتر به خاطر پیریش وضعیت بدی پیدا کرده بود. هزینه بستریش شبی 35 یور میشد و از طرفی دیگه خوب نمیشد و به همین خاطر بعد از چن روز که از بستری شدنش گذشت، تصمیم گرفتن که گربه به طریق اتانازی بمیره. پدر بزرگ دوستم این خبر رو زمانی به ما داد که خواهرش حدود 2 هفته قبل از اون مرده بود ولی اصلن در مورد خواهرش چیزی به ما نگفت و بعدن فهمیدم که خواهر پدربزگ خپل هم مرده.

خب میگن مرگ حق، آره حقه ولی وقتی می‌دونی که پروسه بعدی در زندگیت مرگه، فکر نمی‌کنم خیلی دلپذیر باشه. پدربزرگ خپل به این بی‌تفاوتی در مورد مرگ خواهرش نرسیده بود ولی حالا به هر دلیلی فقط مرگ گربه رو به ما گفت. چن وقت بعدش هم دیگه رو برای تولد 84 سالگی مادربزرگ خپل دیدیم. مادربزگ دوستم به خاطر خوردن کیک تولد مریض شد و طبقه بالای خونه داشت استراحت می‌کرد. من پایین داشتم آشپزخونه رو مرتب می‌کردم. لیوان میشستم و پدربزگ خپل لیوان‌ها رو خشک می‌کرد. به من گفت الان هر سال یکی داره میمیره. منظورش جمع برادر خواهرهای خودش و همسرش بود. گفت اینا میمیرن و تو فکر می‌کنی نفر بعدی ممکنه تو باشی. من تازه فهمیدم که چرا حرفی در مورد مرگ خواهرش نگفته بود. واقعن گفتگوی غم انگیزی بود. کاملن امکان پذیره که من زودتر از اونا بمیرم اما با این وجود فکر نمی‌کنم که نفر بعدی ممکنه من باشم. فکر می‌کنم کلی کار مونده انجام بدم و به صورت الکی هی دارم پیوندهام رو با این زندگی محکم‌تر می‌کنم. واقعن روی چه حسابی آدم پیوندهاش رو با زندگی محکم‌تر میکنه؟؟ نمی‌دونم اما بازم تو کار محکم کاریم.

اما گربه ما. چن شب پیش شام مرغ داشتیم و این گربه هم داشت منو موقع بلعیدن نگاه می‌کرد. منم یه کم مرغ بهش دادم و اون دوباره خواست. الان هر وقت غذا می‌خورم، گربه بازم تو دست و بال من می‌پلکه. نزدیک خپل نمیشه چون این حماقت رو من کردم که بهش مرغ دادم. امشب داشتیم شام می‌خوردیم. گربه بازم آومد و این بار خیلی تهاجمی رفتار کرد. چنگالش رو کشید به دستم و من یکی زدم روی پشت گربه. جای چنگالش خون آومده بود و خپل انگار که گربه می‌فهمه، میگیره باهاش دعوا میکنه. گربه بعد از اینکه دعوا شده بود، انگار که مازوخیست باشه، دوبار برگشت کنار من. دلم براش می‌سوخت. اصلن فهمید که چیکار کرده؟ واقعن نمیدونم وقتی داره بهت نگاه میکنه آیا چیزی از توی مغزش عبور میکنه. به دوستم میگم، کاش می‌دونستم که گربه چی تو سرشه. اصلن  آیا فهمید باهاش دعوا کردیم؟ بعدش میگم بعضی وقتا فکر میکنم که شاید بد نمیشد یه چیزی به اسم خدا باشه. حداقل می‌تونست توضیح بده که چی به چیه. خپل میگه که چی بشه و منم میگم که بفهمیم برای چی به وجود آومدیم و اونم میگه بهتر که هیچ دلیلی برای به وجود آومدنمون از قبل وجود نداره. اینطوری حداقل هر معنی بخای به زندگیت میدی.