بیان کردن یک ایده مهم.

در میان کادوهای نوئل سال قبل و امسال چندین کتاب هم هست اما هنوز هیچکدومش رو نخوندم. تنها یکیش رو دستم گرفتم و مقدمه کتاب رو خوندم و همینطور صفحه اول شروع داستان. کتاب‌های رسیده، رمان هستند. شاید خوندن رمان به فرانسه کمی انرژی بر باشه. کتابهای مصور راحت‌تر خونده میشن. مثلن میشه حدود 100 صفحه‌رو یه بند خوند چون حجم بیشتر کتاب تصویره. مثل فیلمی میمونه که طرف پول نداشته فیلمش کنه و به صورت کتاب تصویری ارائه داده. در این بین خودم هم همینطوری رمان خریدم و تنها تفاوتش با کتاب‌های اهدایی این بود که کتاب‌هایی رو که خودم خریدم، شروع به خوندنشون کردم اما تموم نشدن. بعضی وقتا یه صفحه‌رو بارها می‌خونم حتی با وجود اینکه می‌دونم این تکراریه اما بازم می‌خونمش.

نمی‌دونم چرا دارم این چیزا رو می‌نویسم. در واقع هیچ ایده‌ای برای بیان کردن ندارم. فقط حس کردم به شدت دچار یه جور زوال شدم. نمونه‌ش هم اینکه معلوم نیست کی می‌خوام این کتاب‌ها رو بخونم. راستش یه جور تنبلی دارم واسه خوندن ادبیات به زبان فرانسه. کتابای درسی فرق میکنن. اونا راحت‌ترن. سوژه آشناست. میدونم که نویسند‌های کتابای دانشگاهی چی می‌خوان بگن. زبان کتاب دانشگاهی ساده‌ست. شاید هم ساده نیست و در اثر تکرار ساده شده اما وقتی به ادبیات میرسه، اینطور نیست. زبان ادبی، نه توی کتابای دانشگاه هست و نه توی صحبت‌های روز مره. اما باند دسینه یا همون کتابای تصویری، یه ژانر متفاوت از ادبیات به معنای کلاسیکش هست. تصویر حرف اول رو میزنه و احتیاج به سواد ادبی چندانی نداره.

مسئله زبان نمیدونم کی دست از سرم برمی‌داره. شاید هیچوقت. هیچوقت دست از سر آدم برنمی‌داره. میشه از زوایای مختلف بررسیش کرد. مثلن یه بعدش این وارد شدن کلمات زبان خارجی به زبان مادری هست. بعضی‌ها خیلی حساسن و فکر میکنن نباید  زبان‌ها رو با هم قاطی کرد اما من فکر می‌کنم زبان برای برقراری ارتباطه و آدم باید از تمام  امکانات برای رساندن پیام استفاده کنه. بعضیا حتی به گفتن « اوکی » هم آلرژی دارن که البته می‌تونن آلرژی داشته باشن.

وقتی به یه زبان خارجی حرف میزنی، بیشترین کسانی که تو رو قضاوت می‌کنن، هم وطنات و یا همون هم زبوناتن  و مدام سعی می‌کنن به نحوی از این مسئله به عنوان ابزاری برای سرکوب استفاده کنن.

این نوشته هیچی در خودش نداشت اما میشه همینطوری ادامه‌ش داد.

برای ادامه مطلب باید بگم که یه بار تازه چند ماه از آومدنم می‌گذشت که رفته بودم دکتر. به دکترم گفتم که من شبا با صدای قلبم بیدار میشم  اونقدر که تند میتپه. حالا اینو به فرانسه برگردونده بودم اما معنی حرفم میشد که من با آواز قلبم بیدار میشم و بعد دکتر گفت چقدر قشنگ.

فرانسه اینجا با فرانسه کبک و بلژیک واقعن متفاوته. همه فرانسه صحبت می‌کنن اما زبان که فقط لغت و گرامر که نیست. زبان اساسن یه مقوله فرهنگیه. مثلن این فیلم « مامی » که یه فیلم کاناداییه و زبانش هم فرانسه‌ست، در واقع دو تا زبان متفاوتن. طوری که توی سینما زیر نویس گذاشته بودن. حالا من زبان شناس نیستم که بخام توضیحات مفصل بدم و چون ممکنه شروع به نوشتن اراجیف در این مورد بکنم، بهتره همینجا این مبحث رو تموم کنم.

واقعن به خاطر بی‌حوصلگی شروع کردم به نوشتن  و رسید به اینجا. از لحاظ معنایی به جایی نرسید فقط  تونستن تا 570 کلمه برسم.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s