.

هر بار که منو مادرم حرف میزنیم، کارمون به دعوا و داد و فریاد می‌کشه. طوری که یه بار خپل پرسید که این طرز صحبت کردن اونجا پذیرفته شده‌س و من باهاش دعوا کردم و گفتم تو یه آدم پاستوریزه هستی و این حرفت درش تحقیر نهفته‌س… . شب یلدا به مادرم زنگ زدم. بعد از کلی اظهار دلتنگی و افسردگی البته از طرف مادرم، شروع کردیم به غیبت کردن پشت سر بقیه. بعد که یه دور در مورد همه صحبت کردیم، نوبت من شد. مادرم پرسید الان وضع تحصیلی تو چطوره. باید اینو بگم که مادرم تمام مدت از وضعیت تحصیلی من پیش خودم انتقاد کرده و پیش بقیه پز داده. همیشه سر کوقت زد که چرا یه کارمندی، معلمی چیزی نشدی. هی بقیه رو مثال میزنه که الان وضعشون از من خیلی بهتره و من هیچ گه‌ی نشدم. تا چندین سال به خاطر اینکه نرفته بودم تربیت معلم شهید صدوقی کرمانشاه، درس معلمی بخونم، منو سرزنش کرد. من بهش میگفتم اصلن من کنکور شرکت کردم که از اینجا برم و نمی‌خواستم ور دل هم باشیم. واقعن اون موقع من اصلن هیچ چیزی نمیفهمیدم و فقط می‌خواستم برم یه شهر دیگه. 3 راه برای ترک خانواده وجود داشت؛ یا باید شوهر میکردی، یا دختر فراری میشدی و یا دانشگاه می‌رفتی. هیچ نوع دیگه‌ای از مستقل شدن وجود نداشت. بعد هم یه رشته‌ای قبول شدم که تا اون روز اسمش رو هم نشنیده بودم و الان هم البته خیلی سخته بگی که بعد از گرفتن دیپلم در این رشته، آدم صاحب چه توانمندی‌هایی میشه. کلن رشته‌ایه که محل مناقشه‌س. ازت می‌پرسن چی خوندی و وقتی میگی، میگن چه جالب تا حالا اسم این رشته‌رو نشنیده بودیم. دردسر ها بیشتر هم شده چون رشته‌ایه که اینجا خوندم یه مقدار با مال ایران متفاوته و خیلی قابل ترجمه نیست. برگرم سر صحبت‌های شب یلدا، مادرم می‌خواست بدونه وضعیت من چطوره. بهش توضیح دادم که وقتی آومدم اینجا می‌خواستم دکترا بخونم اما بعد از چن ماه کلاس زبان فهمیدم که با این سطح زبان نمیشه تز نوشت (تا قبل از آومدن به فرانسه، من هیچ تجربه‌ای از این زبان نداشتم و اینجا از الفبا شروع کردم) و هستن کسایی که 10 ساله دانشجوی دکتری هستن. دکترا توی فرانسه اونم توی علوم انسانی، پیچیده‌تر از علوم نظری و فنیه. در واقع ممکنه هر ماه یه سمیناری داشته باشی و اینکه دیگه ولی خواستی کار میکنی، نخواستی هم که هزار سال دانشجو هستی. اصلن اون نظارتی که توی فنی وجود داره، توی علوم انسانی نیست. ممکنه 6 ماه یه بار هم استادت رو نبینی. سعی کردم اینو به صورت ساده شده برای  مادرم توضیح بدم و بهش گفتم در نتیجه تصمیم گرفتم که یه بار دیگه فوق لیسانس بخونم که کمی در محیط دانشگاه جا بیفتم و ماه سپتامبر هم این فوق لیسانس تموم شد و الان سال اول دکترا هستم. در واقع تا اون شب به مادرم نگفته بودم. یعنی اصلن ضروتی نداشت که من اینو بهش بگم. خب مادرم گفت به هر حال کاری نداره که تا الان چیکار کردم اما حق ندارم که پیش فامیل بگم که امسال تازه سال اول شروع تزم محسوب میشه و توی زمانی که گذشته، دانشجوی مستر بودم. به مادرم گفتم که من اصلن حوصله این دروغ گفتن‌ها رو ندارم. مادرم میگه تمام آشناها فکر میکنن که تو از همون اول دکترا خوندی… . دعوامون شد. من وقتی آومدم بجز یه تعدادی که خیلی نزدیک بودن، دیگه به کسی نگفتم که دارم میرم. اما دقیقن روز بعد از رفتنم همه فهمیدن. راستش این بحث دروغ گفتن خیلی منو روانی میکنه، نه به خاطر اینکه دروغ بده، دقیقن به خاطر اینکه زندگی تخمی‌تر از این حرفاست که بخای خودت رو به زحمت دروغ گفتن بندازی. اصلن نمی‌تونستم اینا رو به مادرم حالی کنم. اونقدر سر هم داد  کشیدیم که گلوم درد گرفته بود. فکر می‌کنم این رویکردی که من به زندگیم دارم دقیقن یه ریکشن به رفتار مادرمه که اینقدر نگران وجهه ماست.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s