سناریو یکیه.

فکر کنم از خستگی سرما خوردم. سرماخوردگی رغبت سیگار کشیدن رو هم از بین میبره. سر راه برگشت رفتم توی یه مغازه کوچیک و یه یه بسته از این مادلن‌ها که داخلش گیلاس کار گذاشتن، خریدم و بعد از هزار سال یه بطری شیر. آخرین باری که شیر خریدم یادم نمیاد. مادلن گیلاسی رو باز کردم که بخورم. فرمش هم مثل مادلنهای معمولی نبود. بسته بندیش کمی شیک‌تر بود. همزمان با وارد شدن به مترو یه دونه رو هم باز کردم که بخورم. واقعن خود گیلاس درسته رو توش گذاشته بودن. از پله‌ها پایین رفتم. یه قطار روی سکو بود اما قطار من نبود. دیدم همین جلو پله‌ها یه چن نفر رو سر یکی جمع شدن. نمی‌تونستم حدس بزنم که چی شده فقط امیدوار بودم که نمرده باشه. راستش به این فکر کردم که اگه این طرف مرده باشه، دیگه نمی‌تونم از این مادلن‌های گیلاسی بخورم. تو دلم می‌گفتم تو رو خدا نمیر، حداقل این شیرینی‌ها رو کوفتمون نکن. یه مرد جوون بود. صرع داشت و حمله بهش دست داده بود. قرص‌هاش رو نخورده بود. یه کم گیج بود اما وقتی رسیدم نزدیکش حرف می‌زد. یکی از فوبیای من اینه که توی یه مکان عمومی بهم حمله دست بده. البته وقتی می‌خای به هوشیاری برگردی خیلی هم آشنایان برات قابل تشخیص نیست چه برسه به کسایی که نمیشناسی. حتی تصور اینکه آدم بهش حمله دست داده و چن نفر بالا سرشن خیلی بده. یادمه یه بار نصفه شب تشنج کردم. تا دیر وقت نخوابیده بودم. با دوستم داشتیم سین سیتی رو نگاه می‌کردیم. سرم خیلی درد می‌کرد و یه چن روزی بود که قرص نمی‌خوردم. وقتی چشمام رو باز کردم روبروی مبل بودم. دو نفر روی مبل نشسته بودن. مبل و قالی و اون آدمها رو میدیدم اما نمیتونستم بفهمم که اینا چه تفاوتی با هم دارن. اون لحظه هم چیز انگار یکی بود. بدترین موقع برای بعد از حمله‌س و بعد هم سردرهای کوفتی. الان یه سری حساسیت‌ها پیدا کردم که نمی‌دونم از کی شروع شده. یه باره کشف می‌کنی که به یه سری چیزا حساسی. مثلن رفته بودیم این فیلم  گفتگوی انیمه با نوام چامسکی  رو ببینیم. فیلم هر از گاهی چامسکی رو نشون میداد اما بیشتر فیلم گفتگو در متن یه انیمیشن بود و یا شاید هم انیمیشن در متن گفتگو بود، دیدن اون فرم از انیمیش برای من آزار دهنده بود. نمی‌تونستم به انیمیشن‌ها نگاه کنم. یا حدود چن وقت پیش یه جوراب شلواری مشکی طرح دار خریده بود. اصلن به طرح روی جوارب شلواری دقت نکرده بودم. از این طرح‌های مثلثی بود. با خپل و پدرش رفته بودیم شام بخوریم. یه باره وسط شام خوردم متوجه جوراب شلوری شدم. دیگه نپوشیدمش. باز اینا خوبن. بعضی وقتا حساسیت‌هایی که کشف میکنی، زشتن، بسیار هم زشتن. مثالش دوباره برای همین امشب بود. یکی  توی مترو بو که در ابتدا فکر می‌کردم یه مرد هستش و بعد فهمیدم یه زنه. طرف از این کسایی بود که خلیی روشن بود. موهاش بی‌رنگ و کم بود. از این گیس‌هایی که سیاها به  موهاشون وصل می‌کنن، از اونا به سرش چسپونده بود و کلن کله گنده‌ای هم داشت. از دیدنش واقعن خودداری کردم و خودم هم خیلی شرمنده بودم. البته چون سرما خوردم یه جورایی حال خودم هم بد بود و شرایط طبیعی نداشتم وگرنه ممکن بود این رفتار زشت رو از خودم نشون ندم. خب اون طرف اصلن متوجه من هم نبود. آدم بعضی وقتا خودش هم شرم میکنه از بیان کردن احساستی که بهش دست میده. من با دیدن اون آدم حالم بدتر میشد.

دنیا یه جوری شده که آدم زندگیش واقعن عمومی شده. انگار توی خونه‌های شیشه‌ای زندگی می‌کنیم. زندگیمون شده نمایش برای عمومه. مطمئن خیلی‌ها اصرای به دیدن اینکه ما چیکار می‌کنیم ندارن ولی به صورت پسیو در جریان زندگی‌مون قرار می‌گیرن. مثلن من میام اینجا از حساسیت‌ها، علایق، کارهایی که می‌کنم، از خیلی چیزها می‌نویسم. چیزهایی که ارزشی هم ندارن و بقیه می‌خونن و مطمئنن فراموش می‌کنن ولی حس بدی در آدم به وجود میاره. یادمه اون اوایل که بانک آخر ماه واسم یه ریز حساب می‌فرستاد، وحشت می‌کردم. تاریخ دقیق تمام پرداخت‌هام توش بود. کجا خرید می‌کنم، کجا کافه می‌رم، کجا غذا می‌خورم، از چه فروشگاهی لباس خریدم… همه چیز. بعدش به صورت ابله‌واری برای کم کردن از این وحشت، مقداری پول از بانک می‌کشیدم که دیگه از کارت استفاده نکنم. تا یه چن ماه هم این کار رو ادامه دادم ولی خب غیرممکنه که بشه جلوی استفاده از کارت رو هم گرفت. شاید باید عادت کرد که همینطوری ادامه داد. این شرایط به حالت قبل برنمی‌گرده.

مسئله دیگه اینکه همیشه وقتی نوشته‌های بقیه رو می‌خونم، آدم این تلاش رو میبینه که طرف می‌خواد (خودآگاه یا ناخودآگاه) زندگیش رو خاص و یونیک نشون بده. خب نمیشه ایراد گرفت. همه این کار رو می‌کنیم. همین لیست حساسیت‌ها و علایق … ، این دقیقن نمود تلاش برای متفاوت بودنه. راستش این تلاش مذبوحانه بیشتر به این خاطره که اصلن هیچ چیز خاصی هم نیستیم..

 

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s