تولید ناخالص داخلی

یه کامنتی رو دیروز توی توییتر نوشتم که گویا برای عده‌ای یا نامفهوم بود و یا اینکه باهاش موافق نبودن. کامنتم این بود که یه ایرانی وقتی میاد غرب، دچار نزول طبقاتی میشه. بعضیا گفتن که نه ما توی ایران پولدار و بودیم و اینجا توی غرب هم پولداریم. خب من این توییت رو که نوشتم، یه جورایی حاصل مشاهدات بی هدفی بود که طی این مدت داشتم. هیچ تحقیقی در مورد وضعیت طبقات در ایران و بعد ربطش با غرب انجام ندادم. از منابع دیگه یه سری چیزا مشاهده کردم و بعد هم به این نتیجه رسیدم. یعنی به نظرم بسیار مسئله بدیهی میاد. برای جمع آوری داده‌های پایان نامه‌م، یه سری مصاحبه با دانشجوهای ایرانی کرده بودم. موضوع اصلن سر روند دانشجو شدن توی یه دانشگاه خارجی بود و نه سر کلاس سوسیال در ایران. یادمه یه دانشجویی بود که توی ایران جز طبقه متوسط هم نبود و بسیار بالاتر از متوسط هم بود. در مورد بازگشت به ایران صحبت می‌کردیم و اون گفت اگر همون پرستیژ اجتماعی و موقعیت اقتصادی ایران رو توی فرانسه می‌داشت، ترجیحش موندن در فرانسه هست. این آدم در واقع براساس تجربه شخصیش این نظر رو داشت و اصلن رشته‌ش هم جامعه‌شناسی نبود که بگی در حال تحلیل موقعیتش در اینجاست. این دقیقن یعنی اینکه اون قدرت مانور اقتصادی رو که توی ایران داری، وقتی میای غرب ، نداری دیگه. حالا بعدن کار پیدا می‌کنی و یه چیزی میشی، این دیگه یه مسئله دیگه‌ست.

این بسیار واضحه که وقتی « ایکیا » در ایران نماد شیکی محسوب میشه، چه نتیجه‌ای میشه گرفت. جایی مثل ایکیا محل خرید دانشجوها و کسانیه که وضع اقتصادی خیلی درخشانی ندارن اما مطمئنن جایگاه ایکیا در ایران اینطور نیست. از طرفی من رفتم لینک pib par habitant رو گذاشتم که در واقع میشه produit intérieur brut par habitant و به فارسی همون تولید ناخالص داخلی میشه. این رقم برای جایی مثل فرانسه 10 برابر ایرانه و خب یعنی وضعیت اقتصادی مردم توی ایران بدتر از وضعیت مردم توی فرانسه‌ست. حالا این رقم در واقع میانگین رو واسه ایرانیها و فرانسویها میگه و کاملن درسته که بعضی از ایرانی‌ها خیلی درآمد بیشتری از یه عده دیگه از ایرانی‌ها دارن. تعریف میانگین خیلی روشنه. اگر میانگین یه کلاسی بشه 10، به معنای این نیست که همه کلاس نمرات مشابهی داشتن. حالا ممکنه یکی 20 شده باشه و یکی هم 2. فکر می‌کنم مفهوم میانگین چیزیه که همه ما در همون دوره قبل از دانشگاه باهاش آشنا میشیم و اگه الان یه ایرانی میلیونر هم این وسط هست، یعنی نمیفهمه که بعضی وقتا بر حسب تصادف یکی هم هست که توی ایران حقوقش ماهی ممکنه 700 تومن باشه. یا توی همین فرانسه خیلی‌ها هستن که درآمد سالانه‌شون کمتر از ممکنه 8هزار یور بشه مثلن و به این معنی نیست که فرانسویها سالی 40هزارتا درآمد دارن. خیلی از این کسایی که اینجا توی پاریس کارتن خوابن، نه الکلین یا مشکلی خاصی دارن. برای اجاره یه خونه باید یه گارانتی بذاری که حداقل دو برابر کرایه‌خونه‌ت باشه و طرف حقوقش کمتر از اونی هست که بتونه واسه گارانتی خونه کاری انجام بده.

در ضمن به اندازه کافی منبع برای توضیح تولید ناخالص داخلی هست و اگر کسی علاقه‌مند بود میره می‌خونه.

بیان کردن یک ایده مهم.

در میان کادوهای نوئل سال قبل و امسال چندین کتاب هم هست اما هنوز هیچکدومش رو نخوندم. تنها یکیش رو دستم گرفتم و مقدمه کتاب رو خوندم و همینطور صفحه اول شروع داستان. کتاب‌های رسیده، رمان هستند. شاید خوندن رمان به فرانسه کمی انرژی بر باشه. کتابهای مصور راحت‌تر خونده میشن. مثلن میشه حدود 100 صفحه‌رو یه بند خوند چون حجم بیشتر کتاب تصویره. مثل فیلمی میمونه که طرف پول نداشته فیلمش کنه و به صورت کتاب تصویری ارائه داده. در این بین خودم هم همینطوری رمان خریدم و تنها تفاوتش با کتاب‌های اهدایی این بود که کتاب‌هایی رو که خودم خریدم، شروع به خوندنشون کردم اما تموم نشدن. بعضی وقتا یه صفحه‌رو بارها می‌خونم حتی با وجود اینکه می‌دونم این تکراریه اما بازم می‌خونمش.

نمی‌دونم چرا دارم این چیزا رو می‌نویسم. در واقع هیچ ایده‌ای برای بیان کردن ندارم. فقط حس کردم به شدت دچار یه جور زوال شدم. نمونه‌ش هم اینکه معلوم نیست کی می‌خوام این کتاب‌ها رو بخونم. راستش یه جور تنبلی دارم واسه خوندن ادبیات به زبان فرانسه. کتابای درسی فرق میکنن. اونا راحت‌ترن. سوژه آشناست. میدونم که نویسند‌های کتابای دانشگاهی چی می‌خوان بگن. زبان کتاب دانشگاهی ساده‌ست. شاید هم ساده نیست و در اثر تکرار ساده شده اما وقتی به ادبیات میرسه، اینطور نیست. زبان ادبی، نه توی کتابای دانشگاه هست و نه توی صحبت‌های روز مره. اما باند دسینه یا همون کتابای تصویری، یه ژانر متفاوت از ادبیات به معنای کلاسیکش هست. تصویر حرف اول رو میزنه و احتیاج به سواد ادبی چندانی نداره.

مسئله زبان نمیدونم کی دست از سرم برمی‌داره. شاید هیچوقت. هیچوقت دست از سر آدم برنمی‌داره. میشه از زوایای مختلف بررسیش کرد. مثلن یه بعدش این وارد شدن کلمات زبان خارجی به زبان مادری هست. بعضی‌ها خیلی حساسن و فکر میکنن نباید  زبان‌ها رو با هم قاطی کرد اما من فکر می‌کنم زبان برای برقراری ارتباطه و آدم باید از تمام  امکانات برای رساندن پیام استفاده کنه. بعضیا حتی به گفتن « اوکی » هم آلرژی دارن که البته می‌تونن آلرژی داشته باشن.

وقتی به یه زبان خارجی حرف میزنی، بیشترین کسانی که تو رو قضاوت می‌کنن، هم وطنات و یا همون هم زبوناتن  و مدام سعی می‌کنن به نحوی از این مسئله به عنوان ابزاری برای سرکوب استفاده کنن.

این نوشته هیچی در خودش نداشت اما میشه همینطوری ادامه‌ش داد.

برای ادامه مطلب باید بگم که یه بار تازه چند ماه از آومدنم می‌گذشت که رفته بودم دکتر. به دکترم گفتم که من شبا با صدای قلبم بیدار میشم  اونقدر که تند میتپه. حالا اینو به فرانسه برگردونده بودم اما معنی حرفم میشد که من با آواز قلبم بیدار میشم و بعد دکتر گفت چقدر قشنگ.

فرانسه اینجا با فرانسه کبک و بلژیک واقعن متفاوته. همه فرانسه صحبت می‌کنن اما زبان که فقط لغت و گرامر که نیست. زبان اساسن یه مقوله فرهنگیه. مثلن این فیلم « مامی » که یه فیلم کاناداییه و زبانش هم فرانسه‌ست، در واقع دو تا زبان متفاوتن. طوری که توی سینما زیر نویس گذاشته بودن. حالا من زبان شناس نیستم که بخام توضیحات مفصل بدم و چون ممکنه شروع به نوشتن اراجیف در این مورد بکنم، بهتره همینجا این مبحث رو تموم کنم.

واقعن به خاطر بی‌حوصلگی شروع کردم به نوشتن  و رسید به اینجا. از لحاظ معنایی به جایی نرسید فقط  تونستن تا 570 کلمه برسم.

کنترل و از این حرفا

نمی‌دونم غواصی رو ورزش محسوب می‌کنن یا نه اما این ورزشیه که خپل با یه گروه دیگه انجام میدن. گروه غواصیشون همه شغلشون تقریبن شبیه به همه و یا اینکه حداقل محل کارشون یکیه. یه بار کلوپ غواصیشون یه شب نشینی گرفته بود که منم رفته بودم. حدود یه 20 نفری هستن. از بین این همه تنها یکیشون بود که اصلیتش   برای شمال آفریقا بود. بقیه همه به قول این نادین مورانو (که یه زمانی دوره سارکوزی وزیر فامیل یا چیزی شبیه به این بوده و کلن به احمق بودنه مشهوره) راس بلانش بودن. خب واقعن تعجب کردم. چون هرچی فرانسوی اصلیت مهاجر دیدم، همه جز طبقات فرودست بودن و اصلن فرصت ادامه تحصیل دراز مدت و اونم توی علوم ندارن. حالا مطمئنن هستن کسایی اما من ندیدم. به خاطر همین فکر کردم شاید فرانسوی با اصلیت ایمیگره نباشه و برای تحصیل فرانسه آومده باشه و بعد هم همینجا موندگار شده ولی خودش گفت که اهل مارسی  هستش. خپل گفت که بعد از این حملات پاریس اونم کارش رو از دست داد. بهش گفتن که دیگه این پست رو لازم نداریم و باید بره. تمام لابراتوار درخواست کردن که سرکارش بمونه اما قبول نکردن. هنوز اما واسه غواصی میاد و داره دنبال یه کار دیگه می‌گرده. از طرف دیگه دیگه خپل یه دانشجوی هندی رو که دانشگاه گرونبل داره دوره‌اش رو می‌گذرونه، واسه 2 هفته به اینجا دعوت کرده بود. سر همین دانشجو کلی واسه خپل مشکل درست کردن چون که به هر حال از هند آومده و نه از جایی مثل آلمان. حالا هفته پیش هم می‌خواستیم برین سینما جیمز باند رو ببینیم. من ناخوش بودم و از طرفی با دوستامون بودیم. قبل از ورود به سالن سینما می‌خواستن بگردنمون و خپل با نگهبانا دعوا کرده که حق ندارن این کار رو بکنن و کار به فحش کاری کشید که این وسط من نمی‌دونم چطوری نقش میانجی رو گرفته بودم. حوصله نداشتم که شبمون خراب بشه. بهش میگم خوب این پالتوت رو باز کن که چک کنن و اونم میگه که نه این گه بازیا رو تموم کنید. در حالت عادی دوستم آصلن فحش نمیده و به ندرت من دیدم که فحش بده. امروز هم رفته بودیم که این خریدهای قبل از تعطیلات رو تموم بکنیم. کلی ساک خرید دستمون بود و می‌خواستیم دو سه تا چیز دیگه هم بخریم. دیدم که دم در فروشگاه دوباره دارن می‌گردن. بهش گفتم باهاشون بحث نکنه و اینکه من خسته‌م اما انگار نه انگار با دو تا نگهبان فروشگاه دعوا کرد و اینبار خیلی بدتر از سینما بود و نگهبانا گفتن اصلن حق ورود به فروشگاه رو نداره.

خب حالا اگه به جای خپل یه عرب یا یه سیاه بود که درجا پلیس خبر کرده بودن و از طرفی تمام کسایی رو که به عنوان نگهبان سر کار گذاشتن، همه یا همون عربها هستن یا سیاهها و اگر این کار رو نکنن که شغلشون رو از دست میدن. از طرفی این بازرسی احمقانه خیلی مسخره‌ست. نمیدونم تا کی می‌خوان ادامه بدن.

.

هر بار که منو مادرم حرف میزنیم، کارمون به دعوا و داد و فریاد می‌کشه. طوری که یه بار خپل پرسید که این طرز صحبت کردن اونجا پذیرفته شده‌س و من باهاش دعوا کردم و گفتم تو یه آدم پاستوریزه هستی و این حرفت درش تحقیر نهفته‌س… . شب یلدا به مادرم زنگ زدم. بعد از کلی اظهار دلتنگی و افسردگی البته از طرف مادرم، شروع کردیم به غیبت کردن پشت سر بقیه. بعد که یه دور در مورد همه صحبت کردیم، نوبت من شد. مادرم پرسید الان وضع تحصیلی تو چطوره. باید اینو بگم که مادرم تمام مدت از وضعیت تحصیلی من پیش خودم انتقاد کرده و پیش بقیه پز داده. همیشه سر کوقت زد که چرا یه کارمندی، معلمی چیزی نشدی. هی بقیه رو مثال میزنه که الان وضعشون از من خیلی بهتره و من هیچ گه‌ی نشدم. تا چندین سال به خاطر اینکه نرفته بودم تربیت معلم شهید صدوقی کرمانشاه، درس معلمی بخونم، منو سرزنش کرد. من بهش میگفتم اصلن من کنکور شرکت کردم که از اینجا برم و نمی‌خواستم ور دل هم باشیم. واقعن اون موقع من اصلن هیچ چیزی نمیفهمیدم و فقط می‌خواستم برم یه شهر دیگه. 3 راه برای ترک خانواده وجود داشت؛ یا باید شوهر میکردی، یا دختر فراری میشدی و یا دانشگاه می‌رفتی. هیچ نوع دیگه‌ای از مستقل شدن وجود نداشت. بعد هم یه رشته‌ای قبول شدم که تا اون روز اسمش رو هم نشنیده بودم و الان هم البته خیلی سخته بگی که بعد از گرفتن دیپلم در این رشته، آدم صاحب چه توانمندی‌هایی میشه. کلن رشته‌ایه که محل مناقشه‌س. ازت می‌پرسن چی خوندی و وقتی میگی، میگن چه جالب تا حالا اسم این رشته‌رو نشنیده بودیم. دردسر ها بیشتر هم شده چون رشته‌ایه که اینجا خوندم یه مقدار با مال ایران متفاوته و خیلی قابل ترجمه نیست. برگرم سر صحبت‌های شب یلدا، مادرم می‌خواست بدونه وضعیت من چطوره. بهش توضیح دادم که وقتی آومدم اینجا می‌خواستم دکترا بخونم اما بعد از چن ماه کلاس زبان فهمیدم که با این سطح زبان نمیشه تز نوشت (تا قبل از آومدن به فرانسه، من هیچ تجربه‌ای از این زبان نداشتم و اینجا از الفبا شروع کردم) و هستن کسایی که 10 ساله دانشجوی دکتری هستن. دکترا توی فرانسه اونم توی علوم انسانی، پیچیده‌تر از علوم نظری و فنیه. در واقع ممکنه هر ماه یه سمیناری داشته باشی و اینکه دیگه ولی خواستی کار میکنی، نخواستی هم که هزار سال دانشجو هستی. اصلن اون نظارتی که توی فنی وجود داره، توی علوم انسانی نیست. ممکنه 6 ماه یه بار هم استادت رو نبینی. سعی کردم اینو به صورت ساده شده برای  مادرم توضیح بدم و بهش گفتم در نتیجه تصمیم گرفتم که یه بار دیگه فوق لیسانس بخونم که کمی در محیط دانشگاه جا بیفتم و ماه سپتامبر هم این فوق لیسانس تموم شد و الان سال اول دکترا هستم. در واقع تا اون شب به مادرم نگفته بودم. یعنی اصلن ضروتی نداشت که من اینو بهش بگم. خب مادرم گفت به هر حال کاری نداره که تا الان چیکار کردم اما حق ندارم که پیش فامیل بگم که امسال تازه سال اول شروع تزم محسوب میشه و توی زمانی که گذشته، دانشجوی مستر بودم. به مادرم گفتم که من اصلن حوصله این دروغ گفتن‌ها رو ندارم. مادرم میگه تمام آشناها فکر میکنن که تو از همون اول دکترا خوندی… . دعوامون شد. من وقتی آومدم بجز یه تعدادی که خیلی نزدیک بودن، دیگه به کسی نگفتم که دارم میرم. اما دقیقن روز بعد از رفتنم همه فهمیدن. راستش این بحث دروغ گفتن خیلی منو روانی میکنه، نه به خاطر اینکه دروغ بده، دقیقن به خاطر اینکه زندگی تخمی‌تر از این حرفاست که بخای خودت رو به زحمت دروغ گفتن بندازی. اصلن نمی‌تونستم اینا رو به مادرم حالی کنم. اونقدر سر هم داد  کشیدیم که گلوم درد گرفته بود. فکر می‌کنم این رویکردی که من به زندگیم دارم دقیقن یه ریکشن به رفتار مادرمه که اینقدر نگران وجهه ماست.

 » « 

امروز می‌خواستم خیلی کارا رو انجام بدم اما هیچ کاری نکردم. حداکثر سعیم رو کرده بودم که هر چیزی که لازم هست رو بخرم که مجبور نباشم این چند روز از خونه بیرون برم. اما امروز فهمیدم که باید دوباره تا سوپرمارکت برم. دستمال توالت، کیسه فریزر، نواربهداشتی و ماست باید بگیرم. اولش فکر کردم که فقط ماست و کیسه فریز لازم دارم که اونو می‌تونم به دوستم که فردا شب میاد اینجا، بگم سر راه بخره اما اضافه شدن نواربهداشتی و دستمال توالت مسئله رو پیچیده میکنه. به ویژه اینکه نوار بهداشتی جز چیزاییه که ترجیح میدم خودم بخرم. یه مدت زمان طولانی الویز می‌گرفتم که در اثر تجربه فهمیدم که اصلن نواربهداشتی خوبی نیست و نوار بهداشتی نانا با یه فاصله خیلی زیادی از لحاظ کیفی، چلوتر از آلویز هست. یه تفاوت اساسی‌شون اینه که آلویز مقداری عطر داره و اصولن چیزای عطر دار همیشه خوب نیستن و نانا هیچ بویی نداره. چن روز پیش توی خیابون برای تبلیغات نانا نواربهداشتی مجانی پخش می‌کردن. اولش نفهمیدم واسه ناناست و وسط خیابون که پاکت رو باز کردم، دیدم یه دونه نانا توشه و واقعن می‌خواستم برگردم چن تای دیگه هم ازشون بگیرم. نواربهداشتی جز چیزاییه که هرچی داشته باشی کمه. همیشه یا خودت نیاز داری و یا خانوم‌هایی که به خونه‌ت میان.

از صبح واقعن مثل یه لش افتادم توی خونه و قادر به انجام هیچ کاری نیستم. به زحمت فقط تونستم ملحفه تشک و 2 تا روبالشتی بندازم توی ماشین. بعد حتی حوصله جمع کردن لباسای روی خشک کن رو هم نداشتم. به اندازه ملحفه و دو تا روبالشتی جا باز کردم و همینطوری لباسا رو روی هم تلنبار کردم. البته ظرفا رو هم گذاشتم توی ماشین و آشپزی هم کردم. مقادیر زیادی هم چایی و چیزایی از این قبیل خوردم و بقیه رو هم خوابیدم. هرچقدر خپل اصرار کرد که  با هم بریم ولایتشون، من رد کرد. واقعن حوصله یه مسافرت 500 کیلومتری رو نداشتم. پیچیدن چمدون، بازدید از یه عالمه آدم که همه‌شون هم یه جا نیستن و هر  کدوم جاهای مختلف پخش شدن،و یا اینکه توی این وضعیت پریودی برای هر وعده غذایی حداقل 4 ساعت سر میز حضور فعال داشته باشی و بعدش طبیعتن مجبوری که توی برنامه‌های بعد از غذا شرکت کنی. به همه اینا باید سرما رو هم اضافه کنم. ولایت دوستم بسیار سردتر از اینجاست و به ویژه اینکه از نظر اونا دمای 16 درجه داخل طبیعی محسوب میشه. البته امیدوارم خپل با کلی کادوی نوئل برگرده. پارسال پدربزرگ خپل بهش برای نوئل  چن بطری شراب کادو داد که هنوز توی زیرزمینن و به من یه سرویش چنگال و چاقو و قاشق. خیلی بهم برخورد. یعنی هدیه از اینم میتونست سکسیست ‌تر بشه. واقعن شوکه شدم. فکر کنم دوست پسر خواهر خپل فهمید که من جا خوردم و گفت ببین البته این مارک چاقو و چنگال بسیار توی فراسنه معروفه. ولی خب که چی.

منم یه سری کادو خریدم. البته برای خونواده خپل ، یه سری از کادوها رو من انتخاب کردم ولی خپل پرداخت کرد. البته خب دوستم میگه این کادوها از جانب منو اونه. فقط برای پدرش یه چیزی از جیب خودم پرداخت کردم و خپل و چن تا از دوستام هم یه سری کادو حاضر کردم. اونقدر از کادوهایی که تهیه کردم هیجان دارم که می‌خواستم قبل از 24م بهشون بگم کادوها چیه. .

 

azajoon 2

چن وقت پیش در مورد یه خانمی که توی انستاگرام واسه خودش معرکه‌ای به پا کرده، یه چیزایی همینجا نوشتم. چن روز پیش منو بلاک کرد. خب من واسه‌ش کامنت نمی‌نوشتم. صفحه‌ش رو فالو می‌کردم چون به شدت چیزای احمقانه‌ای می‌نوشت. کامنتهای بقیه رو هم می‌خوندم. یه بار نوشته بود » توی بچگی خواب حضرت علی رو دیدم و بعد وقتی به مامانم گفتم، مانم بهم گفت به کسی نگی و این باید یه راز بمونه. حالا بعد از مادرم شما دومین کسی هستید که بهش میگم » خب این دومین کس منظورش یه 50 و چند هزار نفر بود. راستش ادبیات حرف زدن این خانم و موضوعاتی که می‌نوشت خیلی از اوقات تهوع آور بود. واقعن به جرات میگم تهوع آور. یه عده آدم هم زیر عکسها و نوشته‌هاش مدام در حال تعریف از این خانم بودن و واقعن با آرزومندی و حسرت به این آدم نگاه می‌کردن. چن روز پیش نوشته بود که همکاراش متوجه این معروفیتش توی انستاگرام شدن و ازش پرسیدن که تو شوهرت توی مد کار میکنه که این همه دنبال کننده داری و اینم میگه نه و دنبال کننده‌های من به خاطر نوشته‌هام به من علاقه‌مندن. و همکارا از این میخان که اینم نوشته‌هاش رو به انگلیسی بنویسه که بقیه هم بتونن استفاده کنن. منم برداشتم یه کامنت برای این زن گذاشتم. بهش گفتم که ببین سلیبریتیها یه ویژگیهایی دارن که شما ندارید و همکاراتون از این تعجب کردن که شما که نه عکس‌هاتون ویژه ست، نه خواننده‌اید، نه بازیگرید، نه نویسنده‌ای و در یک کلام یه آدم معمولی مثل بقیه هستید و به همین خاطر بقیه متعجب میشن از این میزان فالور. بعد از چن دقیقه منو بلاک کرد. خب من فیس بو کخانمه رو هم میدونستم چیه.( چقد من میتونم بیکار و بی عار باشم) گرفتم یه مسیج بلند بالا بهش زدم. مسیج این بود که بهش گفتم که تو منو بلاک کردی چون بهت گفتم یه آدم معمولی هستید و فرق منو تو در اینه که من میدونم که یه آدم معمولیم ولی تو فکر می‌کنی که یه گه بزرگ هستی. دیگه اینکه این دروغه که میگی من اصلن به دنبال صدهزارتایی شدن نیستم بلکه حاضرم سرم رو بدم که میخای 100هزارتایی بشی…. . خب اون چیکار کرد؟ هیچی از اونجا هم منو  بلاک کرد. احتمالن فکر می‌کنه که به خاطر حسادت این حرفا رو بهش میگم چو.ن هر کسی که حرفی علیه‌ش میزنه، همه رو به حسادت تعبیر میکنه. خب اوکی من حسادت می‌کنم آخه به چی؟ دقیقن به چی؟ چن وقت پیش هم این مهرداد فرهمند پور در مورد پناهنده‌ها یه سری اراجیف توی فیس بوکش گذاشته بود و بعد من کنترلم رو از دست دادم و با یکی از دوستم کلی فحش کاری کردیم اونجا و اونم بهمون گفت که میدونم کی شما رو فرستاده. حالا من نمیدونم که با کی مشکل داشت اما خب کسی هم ما رو نفرستاده بود. حداقلش رفت پستش رو پاک کرد ولی دیگه متهم به حسادت نشدیم.

برخلاف میلم اسم این خانم رو تیتر می‌کنم و فکر کنم خوشحال هم بشه که به تعداد بازدیدکننده‌گان صفحه‌ش اضافه شده و هم اینکه حیفه که فقط من از مطالب اون بهره برده باشم و بقیه نه.

خودم حس خوبی از این چیزایی که نوشتم ندارم.

سناریو یکیه.

فکر کنم از خستگی سرما خوردم. سرماخوردگی رغبت سیگار کشیدن رو هم از بین میبره. سر راه برگشت رفتم توی یه مغازه کوچیک و یه یه بسته از این مادلن‌ها که داخلش گیلاس کار گذاشتن، خریدم و بعد از هزار سال یه بطری شیر. آخرین باری که شیر خریدم یادم نمیاد. مادلن گیلاسی رو باز کردم که بخورم. فرمش هم مثل مادلنهای معمولی نبود. بسته بندیش کمی شیک‌تر بود. همزمان با وارد شدن به مترو یه دونه رو هم باز کردم که بخورم. واقعن خود گیلاس درسته رو توش گذاشته بودن. از پله‌ها پایین رفتم. یه قطار روی سکو بود اما قطار من نبود. دیدم همین جلو پله‌ها یه چن نفر رو سر یکی جمع شدن. نمی‌تونستم حدس بزنم که چی شده فقط امیدوار بودم که نمرده باشه. راستش به این فکر کردم که اگه این طرف مرده باشه، دیگه نمی‌تونم از این مادلن‌های گیلاسی بخورم. تو دلم می‌گفتم تو رو خدا نمیر، حداقل این شیرینی‌ها رو کوفتمون نکن. یه مرد جوون بود. صرع داشت و حمله بهش دست داده بود. قرص‌هاش رو نخورده بود. یه کم گیج بود اما وقتی رسیدم نزدیکش حرف می‌زد. یکی از فوبیای من اینه که توی یه مکان عمومی بهم حمله دست بده. البته وقتی می‌خای به هوشیاری برگردی خیلی هم آشنایان برات قابل تشخیص نیست چه برسه به کسایی که نمیشناسی. حتی تصور اینکه آدم بهش حمله دست داده و چن نفر بالا سرشن خیلی بده. یادمه یه بار نصفه شب تشنج کردم. تا دیر وقت نخوابیده بودم. با دوستم داشتیم سین سیتی رو نگاه می‌کردیم. سرم خیلی درد می‌کرد و یه چن روزی بود که قرص نمی‌خوردم. وقتی چشمام رو باز کردم روبروی مبل بودم. دو نفر روی مبل نشسته بودن. مبل و قالی و اون آدمها رو میدیدم اما نمیتونستم بفهمم که اینا چه تفاوتی با هم دارن. اون لحظه هم چیز انگار یکی بود. بدترین موقع برای بعد از حمله‌س و بعد هم سردرهای کوفتی. الان یه سری حساسیت‌ها پیدا کردم که نمی‌دونم از کی شروع شده. یه باره کشف می‌کنی که به یه سری چیزا حساسی. مثلن رفته بودیم این فیلم  گفتگوی انیمه با نوام چامسکی  رو ببینیم. فیلم هر از گاهی چامسکی رو نشون میداد اما بیشتر فیلم گفتگو در متن یه انیمیشن بود و یا شاید هم انیمیشن در متن گفتگو بود، دیدن اون فرم از انیمیش برای من آزار دهنده بود. نمی‌تونستم به انیمیشن‌ها نگاه کنم. یا حدود چن وقت پیش یه جوراب شلواری مشکی طرح دار خریده بود. اصلن به طرح روی جوارب شلواری دقت نکرده بودم. از این طرح‌های مثلثی بود. با خپل و پدرش رفته بودیم شام بخوریم. یه باره وسط شام خوردم متوجه جوراب شلوری شدم. دیگه نپوشیدمش. باز اینا خوبن. بعضی وقتا حساسیت‌هایی که کشف میکنی، زشتن، بسیار هم زشتن. مثالش دوباره برای همین امشب بود. یکی  توی مترو بو که در ابتدا فکر می‌کردم یه مرد هستش و بعد فهمیدم یه زنه. طرف از این کسایی بود که خلیی روشن بود. موهاش بی‌رنگ و کم بود. از این گیس‌هایی که سیاها به  موهاشون وصل می‌کنن، از اونا به سرش چسپونده بود و کلن کله گنده‌ای هم داشت. از دیدنش واقعن خودداری کردم و خودم هم خیلی شرمنده بودم. البته چون سرما خوردم یه جورایی حال خودم هم بد بود و شرایط طبیعی نداشتم وگرنه ممکن بود این رفتار زشت رو از خودم نشون ندم. خب اون طرف اصلن متوجه من هم نبود. آدم بعضی وقتا خودش هم شرم میکنه از بیان کردن احساستی که بهش دست میده. من با دیدن اون آدم حالم بدتر میشد.

دنیا یه جوری شده که آدم زندگیش واقعن عمومی شده. انگار توی خونه‌های شیشه‌ای زندگی می‌کنیم. زندگیمون شده نمایش برای عمومه. مطمئن خیلی‌ها اصرای به دیدن اینکه ما چیکار می‌کنیم ندارن ولی به صورت پسیو در جریان زندگی‌مون قرار می‌گیرن. مثلن من میام اینجا از حساسیت‌ها، علایق، کارهایی که می‌کنم، از خیلی چیزها می‌نویسم. چیزهایی که ارزشی هم ندارن و بقیه می‌خونن و مطمئنن فراموش می‌کنن ولی حس بدی در آدم به وجود میاره. یادمه اون اوایل که بانک آخر ماه واسم یه ریز حساب می‌فرستاد، وحشت می‌کردم. تاریخ دقیق تمام پرداخت‌هام توش بود. کجا خرید می‌کنم، کجا کافه می‌رم، کجا غذا می‌خورم، از چه فروشگاهی لباس خریدم… همه چیز. بعدش به صورت ابله‌واری برای کم کردن از این وحشت، مقداری پول از بانک می‌کشیدم که دیگه از کارت استفاده نکنم. تا یه چن ماه هم این کار رو ادامه دادم ولی خب غیرممکنه که بشه جلوی استفاده از کارت رو هم گرفت. شاید باید عادت کرد که همینطوری ادامه داد. این شرایط به حالت قبل برنمی‌گرده.

مسئله دیگه اینکه همیشه وقتی نوشته‌های بقیه رو می‌خونم، آدم این تلاش رو میبینه که طرف می‌خواد (خودآگاه یا ناخودآگاه) زندگیش رو خاص و یونیک نشون بده. خب نمیشه ایراد گرفت. همه این کار رو می‌کنیم. همین لیست حساسیت‌ها و علایق … ، این دقیقن نمود تلاش برای متفاوت بودنه. راستش این تلاش مذبوحانه بیشتر به این خاطره که اصلن هیچ چیز خاصی هم نیستیم..

 

ساک نارنگی.

امروز از همون اول صبح بد بود. با ناخن‌گیر شروع شد. هر چی گشتم پیداش نکرد. این ناخن گیر رو هزار سال پیش که علامه مدرسه می‌رفتم، خریده بودم. اون وقتا هنوز علامه نرفته بود دهکده المپیک (فکر کن آدم متعلق به نسل قبل از دهکده المپیک علامه باشه)، از این وامهایی بود که هر ترم بهمون میدادن. حدود 45هزار تومن بود و من رفتم میدون منیریه و این ناخن گیر رو خریدم 700 تومن. برندگیش عین روز اولش بود. شکلش هم مثل ناخن گیرهای کلاسیک نبود. حتی یه عکس هم از ناخن‌گیرم ندارم. هیچی مجبور شدم با ناخن‌گیر خپل که بسیار هم کند بود و به زور ناخن رو می‌برید، ناخن کوتاه کنم. الان که برگشتم خونه کلی بابت ناخن‌گیرش بهش سرکوفت زدم. گفت اون پنج شش سال پیش از نیوزلند خریده. بهش میگم مگه اینجا قحطی ناخن‌گیر بود که این همه راه کوبیدی رفتی نیوزلند و بعد از اونجا یه ناخن‌گیر خریدی. میگه که خوبه دیگه روش نوشته نیوزلند. خپل از نیوزلند یه دو جین تی‌شرت هم خریده که روی همه‌شون یه چیزی در مورد نیوزیلند چسبوندن. مثلن روی یکیش خیلی باحاله، نوشتن « نو ورک، نو ترافیک، نو استرس، نو پرابلم، نیوزیلند ». می‌دونم این قضیه که خیلی بی‌ارزشه ولی واقعن گم کردن اون ناخن‌گیر عصبیم کرد. اصلن این مسائلی که در ظاهر بی‌اهمیتن، خب مسئله اینجاست که بی‌اهمیت نیستن. مثالش اینکه چن روز پیش کنار مترو از این ساک‌های پارچه‌ای رایگان میدادن. به مناسب این برنامه‌ی محیط زیست بود که توی پاریس برگزار شده بود. داخل ساک یه نارنگی هم گذاشته بودن. اونقدر این ساکه بی وزن بود که یه آن فکر کردم ساک رو گم کردم و برای گم شدن این ساکی که میشد رفت ویکی دیگه‌اش رو درخواست کرد، آنچنان عکس‌العمل اغراق آمیزی نشون دادم که دوستام فکر کردن کیف دستی رو ازم دزدین. واقعن فکر نمی‌کنم برای گم کردن کیف دستیم اینقدر هیجان از خودم بروز بدم که برای یه ساک پارچه‌ای رایگان که داخلش یه نارنگی هم گذاشتن. بعد از مسئله ناخن گیر میرسه به اینکه امسال خیلی دیر گواهی بورس رو واسم فرستادن و در نتیجه ثبت نام دانشگاهم لنگ این ماجرا مونده بود. بالاخره در آخرین زمان ممکن برگه بورس رو ایمیل کردن. حالا برای ثبت نام یه 20 تایی برگه باید به امضای استادم، دیرکتور لابراتوار و بعد دیرکتور کل اکل برسه. استادم دیرکتور لابراتور هم هست و در نتیجه خودش دو سوم امضاها رو انجام داد و بعد که من همه مدارک رو به اضافه این برگه بورس برای دانشگاه پست کردم. منشی اکل خودش باید امضای دیرکتور اکل رو بگیره و ربطی به من نداره این قسمتش اما اونقدر دیر این پرونده من به دستشون رسیده که الان دیرکتور اکل معلوم نیست کجاست و تعطیلات هم شروع میشه و بعد ثبت نام قطعی من میفته توی ژانویه. از طرف سازمانی هم که در رابطه با بورسه یه ایمیل امروز گرفتم که اگه تا آخر 31 دسامبر برگه ثبت نام دانشگاهت نرسه، بورست رو قطع می‌کنیم. واقعن دیگه خسته شدم.

ا

.

اگه بخام در مورد دوستم سوفی چیزی بگم، در یه جمله می‌گم که سوفی واقعن زیباس. همه‌چیز سوفی قشنگه. شاید دومین هفته رسیدن به اینجا با سوفی آشنا شدم. با هم همکلاس بودیم. سر کلاس همیشه با هم بودیم و معمولن بعد از دانشگاه با هم می‌رفتیم مرکز شهر برای خوردن یا نوشیدن یه چیزی. بیشتر وقتا این سوفی بود که پیشنهاد بیرون رفتن رو می‌داد. خب من اوایل پیش قدم نمی‌شدم چون سوفی واقعن کم حرف و کمروه و وقتی با هم بودیم بیشتر اوقات این من بودم که در حال حرف زدن بودن و به همین خاطر فکر می‌کردم که ممکنه برای سوفی خسته کننده باشه. یه بار بازم به پیشنهاد سوفی بیرون رفتیم. فکر کنم از ساعت شیش و هفت داخل یه کافه‌ای نشسته بودیم و برخلاف همیشه این بار سوفی بیشتر صحبت کرد. یادم نیست که چه سوالی ازش پرسیدم ولی جواب سوفی رو یادمه که گفت که اون عمیقن انگیزه‌ای برای زندگی کردن نداره و همینطوری ادامه میده. بعد کلی در مورد خودش و خانواده‌ش  و دوست پسرش حرف زد. ساعت 12 شب شده بود و از سوفی خواستم که برگردیم اما اون خواست که بازم بمونیم. واقعن عجیب بود برام چون هرگز اینطور حرکتی از سوفی ندیده بودم. بعد‌ها سوفی ادامه پایان‌نامه‌ش رو توی همون کشور خودش تموم کرد و دفاعش رو هم اسکایپی انجام داد و حدود 2 سال بود که دیگه نمی‌دیدمش. 2 هفته پیش  برای چند روز پاریس آومده بود. توی این 2 سالی که نبود همیشه به هم ایمیل می‌زدیم. در مورد همه چیز می‌نویسه. مثلن اینکه چه فیلمی دیده، آخرین باری که نمایشگاه رفته، در حال یاد گرفتن چیز جدیده، آشپزی می‌کنه… . یه بار توی یه ایمیل واسش نوشتم که در حال حاضر وضعیت بسیار پیچیده‌ای دارم و کلی از مشکلاتم براش نوشتم. ایمیلی که سوفی در جواب واسم فرستاد به شدت منو متاثر کرد. نوشته بود که « فکر می‌کنم سرانجام فقط فکر کردن به مشکل باعث میشه که ما غمگین بشیم و نمی‌تونیم به راه‌حل‌هلی ممکن برای اون مشکل فکر کنیم. در جامعه نئولیبرال ما یه اصول جزمی وجود داره که  زندگی اجتمایی و سیاسی ما رو تحت نفوذ خودش در آورده و این دگم در این جمله خلاصه میشه که آلترناتیوی وجود نداره و در زندگی روزمره ما به اشکاال مختلف با این جمله روبه‌رویم که هیچ راه حلی  دیگه‌ای وجود نداره. در نتیجه ما عادت کردیم که به مشکلاتی مثل یه بن بست نگاه کنیم و فکر نمی‌کنیم که میشه راه‌حلی از بین آلترناتیوهای موجود انتخاب کنیم »

در اون بازه زمانی این حرفهای سوفی واقعن دلگرم کننده بود و حتی الانم دلگرم کننده‌س. این حرفای کسی بود که واقعن دلبستگی به هیچ چیز خاصی نداشت.