.

چن روز پیش توی مترو فهمیدم که از چه مردهایی بدم میاد. نشسته بودم توی مترو و مترو هم خلوت بود. یه مردی سوار شد و روبروی من نشست. هر دو هم دیگه رو نگاه کردیم. حتی زیر چشمی هم نه بلکه علنن در حال نگاه کردن به هم بودیم. یه مرد قد بلند  با موهای جو گندمی بود که حدودای 50 سال سن داشت. یه پالتوی بلند سیاه پوشیده بود و سر وضع خیلی مرتبی داشت. یه کیف دستی با چن تا پرونده هم بغل کرده و و انگار خسته بود. بهش میومد مقداری هم شکم داشته باشه. از این مردهایی بود که ادعای توانمند بودن در اتاق خواب رو هم دارن اما در عمل هیچ چیز چشم‌گیری هم نیستن. . از اینایی که لاسو هم هستن. مرد میان سال به بالای لاسوی مرتب  گه. واقعن با تنفر هر چه تمامتر به این مردک روبه روییم نگاه می‌کردم. اونم همین کار رو داشت می‌کرد. می‌خواستم در همون حالت به زمین تف هم بکنم.

می‌دونم نباید اینطوری در مورد کسی حرف زد اما دلم می‌خواد و این کار رو هم می‌کنم.

 

زوزه

خیلی دلم می‌خواست جسارت داشته باشم اما نشد و تبدیل به یه آدم ترسو شدم. چن وقت پیش یه فیلمی دیدم که یه داستان واقعی یکی رو روایت می‌کرد. توی فیلم یه یاوری بود که مقاومت و پایداریش متاثر کننده بود. اونقدر متاثر شده بودم که همینطوری اشک می‌ریختم. در واقع داشتم برای پیزوری بودن خودم اشک می‌ریختم. تنها جایی رو که یادم میاد از خودم یه شجاعت نشون دادم برای زمانی بود که در افسردگی وحشتناکی بودم و دکتر یه سری قرص واسم تجویز کرده بود. اون روزها یه شجاعت و جسارت عجیبی داشتم. الان که به یادش میفتم میبینم که اون من نبودم. اگر اون بازه از زندگیم رو جدا کنم بقیه‌ش هم داستان زبونی و خاریه.

این ترس خودش رو به شیوه‌های مختلفی نشون میده. مثلن هیچوقت امری نمی‌تونم صحبت کنم و یا وقتی ایمیل میزنم لحنم خیلی متواضعه. دقیقن تواضع یه آدم ترسو. سر و صدای من خیلی بیشتر از خپل هستش. خپل واقعن از خودش سر و صدا زیاد تولید نمی‌کنه اما اصلن ترسو نیست. یه بار رفته بودیم سینما. فیلم هنوز شروع نشده بود و خپل با یکی از دوستامون داشتن صحبت می‌کردن. یه خانمی به خاطر سرو صدا اعتراض کرد. من اولین واکنشم در یه موقعیت اینطوری اینه که از طرف عذرخواهی می‌کنم اما خپل به یارو میگه که فیلم هنوز شروع نشده و زن گفت که داره پیش نمایش فیلم‌های دیگه رو نگاه میکنه و خپل گفت اگه خیلی به تبلیغات فیلم علاقه منده میتونه توی خونه‌ش از یوتیوپ ببینه و این رو با یه لحن کاملن طلبکارانه میگفت. مثال دیگه‌ش اینه که من ایمیل‌های مهمم رو با کمک اون مینویسم. چون اونقدر اعتماد به نفس ندارم و فکر می‌کنم باید یکی منو نظارت کنه. اون می‌گیره لحن ایمیلهای من رو کاملن از حالت تواضع به امری در میاره. دیروز هم روز بدی رو پشت سر گذاشته بودم و اونقدر دچار ضعف اعصاب شدم که به گریه افتادم. آخر شب دوباره هم می‌خواستم برای یه مسئله‌ای که خیلی نقش مهمی در وضعیت الان من بازی می‌کنه، به یکی ایمیل بزنم و از اونجایی که وضعیت پیچیده بود و احتمال یک در هزار  طرف از ایمیل من سوبرداشت نکنه از خپل خواستم که منو چک کنه و بعد این دوباره گرفت لحن محتوای ایمیل رو تغییر داد. منم پاک کردم و چیز دیگه‌ای رو اضافه کردم که اون همه چیز رو از دست من گرفت و دوباره تغییر داد. منم کاملن غیرارادی زدم روی دستش. یه بار دستش رو بلند کرد و منم فکر کردم می‌خواد من رو بزنه و برای دفاع از خودم به طرف اون حمله بردم و بعد شروع کردم به ضجه زدن. که تو می‌خواستی به من حمله کنی که خپل می‌گفت اون هرگز به من حمله نکرده و این من بودم که این کار رو کردم. البته من همچنان داشتم عر می‌زدم که من کجام به یکی میخوره به دیگران امر و نهی کنه و من اونقدر همیشه فرودست بودم که هر چی در زندگیم بوده همه‌ش واکنش بوده و نه کنش.‎‌‎

 

00

مجبور شدم امروز یه کاپشن خیلی زشت رو بپوشم و واقعن اگه لازم نبود بیرون نمی‌رفتم. دقیقن به خاطر همین کاپشنه. نه اینکه نظر بقیه مهم باشه، فقط چون حس خوبی توی این لباس نداشتم. رفتم از بازار سن پیر بالشت خریدم. بالشت‌های خیلی خوبی داشتن و همینطور روبالشتی و ملحفه. خیلی برام مهم بود که جنسش خوب باشه. قدیما حساسیت به جنس پارچه و ملحفه نداشتم اما الان روزبه روز بدتر میشم. گفتم الان که بیرونم برم چن تا کار از دیگه هم انجام بدم ولی تصمیم گرفتم برگردم. پیاده تا گه‌ق دو نورد رفتم. از در اصلی وارد ایستگاه شدم. برای رسیدن به ایستگاهی که می‌خواستم باید چن طبقه پایین می‌رفتم. توی راهرو ایستگاه که به شدت هم بزرگه به طرف ایستگاه مربوطه می‌رفتم. یه باره یکی فریاد خیلی بلندی کشید و چیزی مثل یه گونی سیاه افتاد. سرعت اونقدر زیاد بود که نمیشد تشخیص داد اینی که در حال افتادنه چیه. نمی‌خواستم باور کنم که اون چیز گونی مانند الان جنازه یکیه. همونجا وایساده بودم. بعد رفتم کنار نرده‌ها و یه نیم نگاهی کردم. یه اسکیت سبز هم به پاش بود. نمی‌تونستم نگاه کنم واقعن. نمی‌دونم چطور میشه یه انسان مرده رو نگاه کرد. نمی‌خواستم اونجا بمونم. اونقدر آدم توی اون ایستگاه همیشه هست که صدای فریاد اون آدم گم می‌شد. مانیتورهایی که ساعت حرکت قطارها رو نشون میدادن رو نگاه کردم و یه 15 دقیقه دیگه قطار من میومد. چن متر از اونجا که دور شدم دیگه هیچ‌کس نمی‌دونست یه جنازه اون طرف‌تر افتاده. دو نفر داشتن بد مدل هم رو می‌بوسیدن. فقط یه دیوار بین اون دو تا و جنازه بود. واقعن انگار یه سوسکی له شده بود. مرگ یکی دو نفر توی اون ایستگاه هیچ بازتابی نداشت. منم مقداری اشک ریختم و رسیدم خونه. خپل برای دلداری چایی و کیک واسم آورد. بعد هم گفت عزیزم استراحت کن تو حالت خوب نیست.

 

عقاید ژان

ژان هم برای خودش نظراتی داره. به من گفت که کشور تو هم جنگ هست و منم فکر کردم احتمالن اینم مثل همه ایران و عراق رو یا با هم اشتباه گرفته یا یکی گرفته. گفتم نه اما ممکنه تو با عراق اشتباه گرفته باشه و اینکه حرف آخر ایران و عراق متفاوته که ژان گفت خودش اینو میدونه. ژان تنها 9 سال بیشتر نداره و این خودش چیز بزرگیه که این دو تا کشور رو یکی نمی‌دونه و مثل اون عده زیادی که این دو تا کشور رو یکی می‌دونن نیست. با ژان حرفامون رو در مورد اتفاقات این چن روز اخیر ادامه دادیم. اون گفت به هر حال ما یه شانسی آوردیم که در یه کشور و قاره‌ای به دنیا بیایم که درش صلح هست و جنگ نیست و الان چرا بقیه مردم می‌خوان جنگشون رو به اینجا منتقل کنن. بهش گفتم ولی این کسایی که آدم کشتن فرانسوی بودن بعد میگه خوب اینجا ما آزادی انتخاب داریم و می‌تونیم مخالفت کنیم و اون آدم‌ها با یه سری چیزا مخالف بودن ولی نباید به خاطرش آدم بکشن. واسه اینکه ژان رو حساس بکنم مثلن بهش گفتم ببین الان توی بعضی کشورها این اتفاقات هر روزه‌س و کلی آدم کشته میشه اما ژان میگه که این مشکل خودشونه و نباید به ما منتقلش کنن. گفتم ژان فکر می‌کنی چرا اونجا جنگ میکنن و ژان میگه ببین یه کم زمین هست و این گروهها میجنگن به خاطر سهم بیشتر. یه کم توضیح در مورد نفت دادم و اینکه همه دارن اونجا میجنگن که گفت اون این چیزا رو نمیفهمه و فکر میکنه که این مشکل خودشونه و باید خوشون مشکلات‌شون رو حل کنن و به ژان و بقیه که شانس آوردن در یه قاره‌ای که صلح هست دنیا بیان، ربطی نداره.

.

یه چن باری سعی کردم اسم همکلاسی‌های دوران دبیرستان و قبل از اون رو توی گوگل سرچ کنم تا شاید خبری ازشون به دست بیارم. دریغ از حتی یه خبر از یکی. هیچی. نه فیس بوکی، نه توییتری، نه انستاگرامی، نه لینکدینی… هیچی. اون سالی که کنکور دادیم از توی دبیرستانمون تنها 3 نفر تهران قبول شدن و بقیه هم چیز خاصی نبود که بشه به خاطر سپردش. اوایل فکر می‌کردم که خیلی با هوش بودم چون تونستم بلافاصله وارد یه دانشگاه میشه گفت خوبی بشم. آدم توهم داره دیگه به ویژه در 18 سالگی. همکلاسی‌های قبل از دانشگاه من عمدتا از خونواده‌های فقیری بودن. یادمه یه دوستی داشتم که 4 تا خواهر و برادر بودن و که توی یه خونه‌ای مستاجر بودن و تنها یه اتاق داشتن و همه توی همون یه اتاق می‌خوابیدن.تعریف می‌کرد که پدر ومادرش اگه کاری می‌کردن اینا میفهمیدن، فهمیدن که نه حضور داشتن..

در واقع محرومیت اونقدر زیاد بود که هیچکدوم از اون دخترا حتی بعید می‌دونم که یه ایمیل داشته باشن. به هر حال یه چیز پیش پاافتاده‌ای مثل ایمیل نیاز به اندک دانشی داره و اون دانش هم به خیلی چیزا بستگی داره. باید یه کامپیوتری داشت و مقداری کار با کامپیوتر بلد باشی و یه چن تایی هم کلمه‌های انگلیسی بدونی.

یه جامعه‌شناسی هست به اسم استفان بو که یه کتاب نوشته به اسم « 80 درصد داری دیپلم قبل از دانشگاه و بعد » استفان بو حدود 10 سال یه سری دانش آموز طبقه محروم رو از دوره دبیرستان تا زمانی که وارد دانشگاه میشن و زندگیشون در دوره دانشجویی و مقداری بعد از اون رو هم بررسی میکنه. این کتاب واقعن متاثر کننده‌س. جبر اجتمایی رو بدون اینکه اصراری به دادن مانیفست باشه، کاملن نشون میده و ناتوانی این دانش آموزان برای پیش رفتن. حتی تصوراتی که از تحصیل دارن و تلاش‌هایی که اگه کردن و شکست‌هایی که به صرف محرومیت اجتناب ناپذیر بوده. اینکه چرا این کتاب اسمش این شده به خاطر سیاستی بود که در آموزش ملی فرانسه در راستای دمکراتیزاسیون آموزش می‌خواستن به وجود بیارن. اینکه 80 درصد از جامعه بتونن حداقل تا آخر دبیرستان رو ادامه بدن. حالا نکته‌ای که اینجا مهمه اینه که همه دیپلم‌ها ارزش برابری ندارن. کسی که یه دیپلم سیانس داره با کسی یه دیپلم فنی حرفه‌ای داره برابر نیست. در واقع کودکان خانواده‌های محروم اکثرن وارد رشته‌های فنی حرفه‌ای و همون چیزی که توی ایران بهش میگن کار و دانش شدن و دانشتن دیپلم کار و دانش به معنای دمکراتیزاسیون آموزش نیست. همه چیز در تولید این نابرابری سهم داره و خود مدرسه عامل  مهمی در این بازتولیده. خیلی از این دانش آموزان واقعن قصد داشتن آینده شون شبیه والدینشون نشه اما مسیر تحصیل طوری بود که راه دیگه‌ای در پیش نبود.

همین استادیوم فرانسه که الان ازش حرف زده میشه توی یه محله خارجی نشینه. سن دنی هیچ شباهتی به پاریس نداره. بعضی چیزا توی سن دنی دیگه بیشتر از این امکان نداره زشت باشه. مثلن کمترین میزان درخت رو میتونی ببینی با کلی ساختمون‌های زشت. در طول روز به خاطر دانشگاه میشه یه کم تنوع جمعیتی رو توی مترو دید اما آخر شب یه سری آدم رو میبنی که فلاکت از سروروشون میباره. حداقل این محله متریال سوسیولوژی فرانسه رو میتونه تامین بکنه. آدمهایی که هیچ آینده‌ای ندارن. نه محله درست و حسابی دارن، نه میتونن مدرسه خوبی برن و نه حتی کارخونه‌ای برای کارگری. کارخوه‌ای که که روزی پدراشون درش کارگر بودن، اما اونا حتی اون شانس رو هم ندارن..

عمه گل بانو

یه همسایه داشتیم اون قدیما که اسمش عمه گل بانو بود. امیدوارم اگه زنده‌س، حالش خوب باشه. زن خیلی خوبی بود. همیشه کلی سروصدا می‌کرد و با خونه ما هم رفت و آمد مداوم یا به بیان دقیق‌تر روزانه داشت. شوهر خیلی مهربانی هم داشت که اسمش عمو غلام بود. اونوقتا هر چی مرد می‌دیدم همه عین شمر بودن اما عمو غلام خیلی مهربون بود، به ویژه اینکه عمه گل بانو بدون اجازه هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد. چن تا پسر داشتن و یه دختر. دخترش از من چن سالی بزرگتر بود و اونوقتا همه محله در مورد فوکل دختر عمه گل بانو حرف میزدن. گویا این دخترش با یه پسری روی پشت بام نظربازی می‌کردن و و دخترشون هر روز می‌رفت روی پشت بام و برای پسره دست تکون میداد. ما هم از توی حیاط خونه‌مون میدیدمش. من خیلی دوست داشتم وقتی بزرگ شدم مثل اون فوکل بزارم. دختر قشنگی بود. یه بار به زبون آوردم که منم دوست دارم فوکل بزارم ولی برخورد بدی باهام شد. همسایه‌های دیگه واسه دخترشون حرف درمیاوردن. حالا پدر و مادر من هم که کاملن سنتی اما هرگز در مورد دختر عمه گل بانو با همسایه‌ها حرفی نمی‌زدن. من یه صحنه‌هایی از زمان جنگ که توی سنگر میرفتیم یادمه که عمه گل بانو هم بود.. راستش بیشتر صدای جیغ‌هاش رو به خاطر دارم. خانواده عمه گل بانو رو مثل یه خواب به یاد دارم.

چرا یاد خونه عمه گل بانو افتادم، خب خونه عمه گل بانو هیچوقت بوی خوبی نمی‌داد. همیشه یه بویی توی خونه‌شون بود که من نمی‌دونستم منشاش از کجاست. این مادرم هم باعث شده بود که در مورد عمه گل بانو دچار توهم بشم. مادرم می‌گفت که عمه گل بانو خیلی نظافت رو رعایت نمی‌کنه و بیچاره این هر پنجشنبه که برساق( یه جور شیرینی ، محلی همونجاست) می‌پخت و واسه پسرش که جوونمرگ شده بود، خیرات می‌کرد و به نظر من خیلی خوشمزه بودن اما مادرم نمیگذاشت زیاد ازشون بخوریم. یه بدبختی دیگه این بود که این همسایه‌مون موهای فری داشت که فر ریز هم بود و سعی می‌کرد که اینا رو ببافه و به جای روسری سربند می‌بست و دو دسته موی فر ریز بد بافته شده رو می‌نداخت بیرون. به نظرم موهاش چرب بود و چون موی فر ریز خیلی خوب بافته نمی‌شد عین دو تا گلوله مو از این طرف و اونطرف آویزون بود. این مسئله باز هم مشکلی درست نمی‌کرد اما یه عادتی داشتم که نون رو همیشه می‌مالیدم به کره و مثل ساندویچ می‌کردم و می‌خوردم. هر وقت این کره رو می‌خواستم بمالم روی نون، فکر می‌کردم الان اون گلوله چرب موهای فر ریز عمه گل بانو توی کره‌ست و بعد کوفتم میشد.

الان که مجبورم همیشه به صورت منظم آشپزی کنم، به این نتیجه رسیدم که عمه گل بانو خیلی سیر توی غذا میریخته و بوی خونه شون بابت سیر بوده و چون خودم هم همینطوری سیر توی غذا می‌ریزم این تصور بهم دست میده که بقیه هم وقتی میان خونه من، همون فکری رو در مورد من میکنن که در مورد عمه گل بانو میکنن. مدام هم سعی می‌کنم با روش‌های مختلفی این بو رو از بین ببرم اما نمی‌دونم تا چه حد موفق میشم. از دستگاه تهویه به خاطر سر و صدایی که تولید میکنه نمی‌تونم استفاده کنم و فقط می‌تونم پنجره رو باز کنم که این هم خیلی تاثیر نداره.

در آخر باید بگم که دختر عمه گل بانو شوهر خوبی هم کرد و اون همسایه‌هامون که خیلی بدش رو میگفتن، یکیشون فکر کنم چهار چنج تا دختر داشت و تا جایی که اطلاع دارم هیچکدومشون نتونستن شوهر بکنن. میدونم که شوهر کردن هیچ افتخاری نداره اما توی یه فضای سنتی برای دختری که درس هم نمی‌خونه و خیلی هم امکان عوض کردن زندگیش رو نداره، شوهر کردن یه اتفاق خوب محسوب میشه. خونه پدر و مادر ه که هیچ اتفاقی نمیفته حداقل با شوهر کردن با مشکلات جدیدتری روبه روی میشه و اصلن نمی‌دونم که آیا این خوبه یا بد. ولی خوب من خونواده‌هایی رو می‌شناسم که یه عالمه دختر دارن که توی این فازای رابطه خارج از ازدواج هم نیستن و همینطوری خونه پدر و مادرشون موندن. عرضه‌ش رو هم ندارن که با انگشت بزنن باکره‌گی شون رو تموم کنن. تمام مدت توی خونه منتظرن.

.

یه بار سر سر شام به خپل گفتم به نظر تو میشه بدون حرف زدن هم زندگی کرد و خپل گفت که من شاید اما فکر نمی‌کنم که تو بتونی. خواستم یه تمرینی بکنم و تا تموم شدن شام حرفی نزنم ولی نتونستم و نمی‌دونم چی شد که مجبور شدم حرف بزنم. خودم هم می‌دونم که خیلی حرف می‌زنم ولی خوب کم حرفی خپل به این پرحرفی من دامن زده. خیلی وقت‌ها برای جبران کم‌حرفی اون من مجبورم حرف بزنم. مثلن یه بار این خانم پیر همسایه رو توی ساختمون دید و گفت اگر خیلی تنهاست می‌تونه به ما سر بزنه و اونو برای شام دعوت کرد. خانمه واسه شام آومد و این خپل هم اصلن حرفی نمی‌زد و منم مجبور شدم همه‌ش با خانمه حرف بزنم. هیچ موضوع مشترکی هم که واسه حرف زدن نداشتیم. ازش در مورد اینکه از کجا خرید میکنه و یا اینکه آیا میره توی جنگل‌های اطراف خونه قدم بزنه یا نه و مسائلی از این دست باهاش حرف زدم. گوشش هم سنگین بود و مجبور بودم همه‌ش داد بزنم. یه بار دیگه رفتیم مهمونی خونه یکی از دوستای من و شوهر دوستم داشت از خپل می‌پرسید که کجا کار می‌کنه و خپل هم داشت گویا باهاش صحبت می‌کرد. شب توی راه برگشت از خپل پرسیدم که این شوهر رفیقم خودش چیکار میکنه که خپل گفت نمی‌دونه. بهش گفتم ولی اون از تو پرسید که کجا کار میکنی اما تو نپرسیدی و بعد خپل میگه که نه واسم اهمیتی نداشت که طرف کجا کار میکنه. برای خپل یه سخنرانی کردم که این مینیمم ادب رو می‌رسونه که وقتی یه نفر سعی میکنه یه جوری صحبت رو با تو آغاز کنه و تو هم باید به طرف کمک کنی که صحبت ادامه پیدا کنه و شاید گفتگو به مسائل جالب‌تری هم کشیده بشه. اما واقعن خپل اصلن تلاشی نمی‌کنه برای اینکه با بقیه حرف بزنه. تنها اگر سوژه بحث براش جالب باشه، حرف میزنه در غیر این صورت نه. راستش این در ابتدا به نظر خوبه ولی هرازگاهی آدم مجبوره در مورد چیزایی که مورد علاقه‌ش نیستن هم حرف بزنه. مثلن چه اهمیتی داره که من بدونم خانم پیر همسایه در روز میره قدم بزنه یا نه. خب اگه به من بود که اصلن این خانم رو دعوت نمی‌کردم اما وقتی دعوتش میکنی که دیگه نمی‌تونی شب رو در سکوت ادامه بدی.

البته خپل کارهای دیگه هم می‌کنه که در ابتدا منجر به بحث‌های خونینی میشد اما الان دیگه مهم نیست. یکی از کارای دیگه که این اواخر انجام داده این بود که چن تا از دوستای من اینجا بودن و من با 2 تاشون روی تراس داشتیم سیگار می‌کشیدیم. خپل آومده میگه که ببین هنوز شام نخوردیم و بچه‌ها برای برگشت ممکنه به آخرین قطار نرسن. خب بابا آخر هفته‌س و اصلن ما میخایم تا صبح بشنیم حرف بزنیم و بعد اینکه میشه روی زمین هم جا پهن کرد واسه خوابیدن. در واقع فقط برای 2 مهمون تخت داریم و خپل نمی‌تونه متصور بشه که این امکان وجود داره که بشه روی زمین هم خوابید. حالا دوستای من که این آدم رو نمی‌شناسن و من هی مجبورم توضیحات اضافه بدم.

دیشب هم می‌خواستیم بریم سینما. هزار بار بهش زنگ زدم و جواب نداد. بعد نزدیک شروع فیلم بالاخره تلفنش رو جواب داده و میگه که توی قطار خوابش برده و الان ایستگاه فرودگاه شار دو گل هستش. فرودگاه شاردوگل خارج از پاریسه و توی قسمت شمالی شهر هستش و اونوقت این از از جنوبی‌ترین ایستگاه ممکن سوار شده و خوابش برده و تا شاردوگل بیدار نشده. جدی می‌خواستم تنهایی برم فیلم رو ببینم و بهش بگم بره خونه اما از اونجایی که بسیار آدم رئوفی هستم یه سینمای دیگه پیدا کردم که یه ساعت بعدش فیلم رو نمایش می‌داد و اون می‌تونست خودش رو برسونه.

دیشب هم در قابلمه غذا رو نگذاشته و غذا رو بدون اینکه توی یخچال بذاره ، همونجا روی گاز گذاشته. این اولین بارش نیست و من هربار باید برای این توضیح بدم. برای هر چیزی مجبورم توضیح بدم. اینطور هم نیست که این توضیحات باعث  تغییر چیزی بشه چون موردی مثل گذاشتن غذا در یخچال  برای بار هزارم هست که اتفاق میفته. اوایل دعوا می‌کردم اما الان دیگه هیچی نمی‌گم. اصلن چی باید بگم. یه بار گفت عزیزم من علاوه بر این چیزایی که تو ایراد می‌گیری، یه سری خوبی‌ها هم دارم.

حالا من میگم از شخصی نویسی خوشم نمیاد ولی خودم همین کار رو می‌کنم.

0.

بعضی وقتا خیلی جدی به این فکر می‌کنم که چرا نمی‌میمیرم. اینکه هنوز هستم باعث حیرتم میشه. افسرده هم نیستم. در واقع اصلن افسرده نیستم. یعنی وقتی به گذشته فکر می‌کنم میبینم الان حتی افسرده هم نیستم. اما این افسرده نبودن به معنی میل به زندگی هم نیست. میام و میرم. با دوستام قرار میزارم. میشه گفت که خوردن و آشامیدنم نرماله. برای خودم خرید می‌کنم. حتی چش چرانی هم می‌کنم، پشت سر بقیه هم حرف می‌زنم و اصلن همه کار می‌کنم. نمی‌دونم چطور میشه به زندگی میلی نداشت ولی همه چیز اونقدر واست جدی باشه.

هر بار که یه ایمیل واسم میاد یا یه نامه توی صندق پستیم میبینم واقعن هراس برم می‌داره. اگر جمعه ببینم که یه نامه توی صندوق پستیه، نامه رو همونجا میذارم و ولش می‌کنم تا دوشنبه. فکر می‌کنم که میشه فاجعه رو تا دوشنبه عقب انداخت. با خودم می‌گم تصور کن که بدترین چیزی که ممکنه پیش بیاد چیه و این کار رو هم می‌کنم. حتی تصور بدترین چیز هم چیزی از این هراس کم نمی‌کنه.

دلم می‌خواست وقتی خرید می‌رفتم لیست می‌نوشتم و بعد موقع خرید یه نگاهی به لیستم می‌انداختم که ببینم همه چیز رو خریدم یا نه. بعد دلم می‌خواست یه لیست از کارهایی رو که باید انجام بدم رو توی یه دفتری بنویسم و با انجام هر کدومشون، روشون یه خط بکشم و دیگه اینکه نت‌هایی رو که برمی‌دارم با رنگ‌های مختلفی بنویسم.

راستش اگه پول‌دار بودم ترجیح می‌دادم با وجود اینکه به روانشناسی خیلی معتقد نیستم اما هر هفته پیش یه روانشناس برم. وقتی که حرفات رو پیش یه روانشناس می‌بری دیگه لازم به خودافشاگری پیش بقیه نیست. بهترین چیز اینه که به یکی پول بدی و اونم در مقابل به حرفات گوش بده. یه بار روانشناس ازم خواست تا یه ماه در رابطه با یه موضوعی حرف نزنم و اصلن بهش فکر هم نکنم. البته در ابتدا گفت که ببین اگر تواناییش رو داری قبول کن و منم قبول کردم اما بعد از 3 هفته قولم رو نادیده گرفتم و هفته چهارم چند باری حرفش رو زدم. در آخر ازم خواست اونقدر در رابطه با این موضوع حرف بزنم که حالم به هم بخوره. وقتی ازم این رو خواست من دیگه در باره اون مسئله خیلی کمتر و کمتر حرف زدم.

آیا واقعن این چیزایی که نوشتم به هم ربطی داشتن؟ خوب گیرم داشته باشه هم، اصلن گیرم که یه متن خیلی منسجم هم باشه و اصلن خوب که چی.

در واقع این بهترین جوابیه که میشه داد « خوب که چی »، می‌تونی هر وقت کسی ازت ایراد می‌گیره و یا هر وقت که کسی حرف بیخود میزنه  یا حتی وقتی حرف خوب هم میزنه، بگی خوب که چی… کلن دیگه خفه میشه.

نبیلا و کیم و بقیه

به خاطر اینکه تلویزیون نداریم من تا حالا « تله رئالیته » ندیده بودم و اینکه کیم کارداشیان رو هم تا اون قضیه باز کردن شامپاین و مسائل مربوط به باسنش… نمی‌شناختم. یه بار برای آشنایی بیشتر یه ویدئو که مربوط به همین تله رئالیه فرانسوی میشد دیدم. یه یارویی هست به اسم « نبیلا » که پدیده‌ای محسوب میشه واسه خودش. یه ویدئو ازش دیدم که داره درباره شامپو حرف میزنه. گویا هم‌خونه‌ش و یا شاید دوستش ازش شامپو می‌خواد و اینم در جواب میگه چی دختری که شامپو نداره مثل اینکه که  بگی دختری که مو نداره.

حالا این برنامه‌ای که برای تله رئالیه میدیم برای تولد نبیلا بود. قرار بود کیم کارداشیان اونجا بره و نبیلا رو سورپرایز کنن. فقط اشک بود که نبیلا از شوق زیاد می‌ریخت. نبیلا دوستاش می‌گفتن این بهترین روز زندگیشونه و اصلن باورشون نمیشه که در چند قدمی کیم کارداشیان هستن. بعد همه از کیم کارداشیان خواستن که راز موفقیتش رو به اونا بگه و بگه چه توصیه‌ای داره برای اینکه اونا هم مثل کیم موفق باشن و سوال نبیلا هم این بود که کیم کارداشیان چیکار کرده که همیشه اینطور زیبا بمونه و کیم هم گفت اصلن چیز آسونی نیست و اینکه خوب به هر حال اون آرایش میکنه و اینکه ورزش هم میکنه و از نوشیدن الکل هم پرهیز میکنه و اما چیز مهم اینکه همیشه خودت باشی و به فیزیکت توجه کنی. نبیلا اصلن نمی‌تونست جلو ریزش اشکاش رو بگیره و مدام میگفت که ایدولش اونجاست، نزدیک به اون وایساده.

میدونم خیلی‌ها با تحقیر به کارداشیان نگاه میکنن اما به خدا کارداشیان وقتی نبیلا در مقابلش بود یه زنی بود پر از فرهیختگی و کلاس. این قضیه تاپ بودن هم بیشتر به این بستگی داره که در مقابل کی قرار می‌گیری وگرنه به تنهایی معنی نداره انگار.

از این حرفا بگذریم این ماجرای بت پرستی جالبه و غم انگیز. حالا خیلی‌ها از اینکه این بت کیم کارداشیان باشه ناراحت باشن. اما صرف خود بت پرستی اصلن قشنگ نیست. یادمه یه جایی توی کتاب « سیمای زنی در میان جمع »  هانریش بل در مورد لنی میگه که مردان زیادی در فکر داشتن رابطه با لنی بودن اما لنی از یه سپور ترک حامله بود و داستان این بود که این مرد میره پشت در خونه لنی و برای داشتن رابطه با این زن شروع میکنه به التماس کردن و لنی چون خودش هرگز حاضر نیست به کسی التماس کنه، علاقه‌ای هم نداره که بقیه به اون التماس کنن و به همین خاطر با مرد ترک می‌خوابه.

من هر از گاهی انستاگرام نبیلا رو هم میبینم و میبینم که چقدر دختر جوون میان و میگن که نبیلا ایدولشونه. این روحیه پرستیدن و پرستیده شدن همزمان با هم توی فرد وجود داره.

حالا چه فرقی میکنه که این بت کیم کارداشیان باشه یا اودری هپبورن و یا چه می‌دونم سیمون دوبوار. کلن بت داشتنه که جای سواله

3158722926_1_2_st9GaI4e. .

گرچه شخصی نویسی ژانر مورد پسندی نیست(برای من) اما انگار گریزی ازش هم نیست. اوایل فکر می‌کردم که این شخصی نویسی امر زنانه‌ایه اما در واقع خیلی از مردها هم شخصی نویسی میکنند. اینکه چرا فکر می‌کردم که شخصی نویسی بیشتر امر زنانه‌ایه به این خاطر بود که هر وقت بحثی در می‌گرفت مردها بیشتر تئوریک بحث می‌کردن و زن‌ها خاطره تعریف می‌کردن. خب میشه این مسئله رو تحلیل کرد که دلیل خاطره گویی و یا تئوری گویی چیه هست اما واقعن نه انگیزه‌ و نه حوصله‌‌ای هست برای تحلیل و از طرف دیگه اصلن مهم نیست.

می‌خواستم یه چیزی بنویسم در مورد این خانومه که فکر می‌کنه چشماش شبیه چشمای سوفیا لورنه و پله‌های ترقی  به تنهایی طی کرده و من هم جزیی از همون 47هزار نفری هستم که دنبال کننده صفحه ش هستن اما چی بگم واقعن. یه بار توی فیس بوک از یکی انتقاد کردیم مادرش آومد برامون نوشت که به دخترش حسودی می‌کینم. البته کاش می‌نوشت دقیقن به چی حسادت می‌کنیم. اما به همین رضایت داد که بگه نگاه کن تعداد لایکات 17تاست و چیزایی از این قبیل.

حالا شایدم واقعن حسادت می‌کنم. به هر حال همیشه یه سری عقده در آدم هست.

اصلن از تیتر گذاشتن و ادیت متن خوشم نمیاد.

همیشه نمی‌دونم ایمیل رو باید با چه تیتری بفرستم. در بیشتر موارد می‌نویسم اورژانس اما بعضی وقتا نمیشه هیچ جوره این کلمه اورژانس رو به متن غالب کرد. زیادی بی‌ربط میشه.