…………….

تصادف کردیم. یه جایی بودیم ‌که می‌خواستیم زودتر برگردیم و چایی درست کنیم. قرار بود همون ساعت بریم خونه یکی از دوستامون اما به خاطر خستگی ترجیح دادیم بریم خونه. یه باره نمی‌دونم چی شد که دیدم داریم می‌ریرم توی ماشین جلویی. در کمتر از چند ثانیه اتفاق افتاد. من حتی نتونستم  که سرم رو طرف دوستم که داشت رانندگی می‌کرد برگردونم. خوردیم به ماشین جلویی و دوتایی ساکت شدیم. راستش اصلن نمی‌خواستم از ماشین پیاده بشم و ببینم که چه اتفاقی اون بیرون افتاده. یه چن نفر آومدن سراغمون که ببینن زنده‌ایم که زنده بودیم.

ماشین داغون شد. بیمه هم چون ما مقصر بودیم، مسئولیتی  قبول نمیکنه. فقط هزینه‌های اون ماشین دیگه رو که بهش زدیم پرداخت می‌کنه. بعد از حدود 2 ساعت که ماشین تحویل گاراژ داده شد و یه تاکسی آومد دنبال ما که ببردمون خونه. تازه من توی تاکسی شروع کردم به گریه کردن. تا قبل از اون همه‌ش داشتم به خپل دلداری می‌دادم و حالا توی تاکسی و تا خونه تا زمانی که خوابم برد فقط گریه می‌کردم. حتی روز بعدش هم. هر وقت از 8 شب به بعد می‌رسیدیم خونه همیشه مشکل پیدا کردن جای پارک داشتیم اما همین امشب که ماشین نداشتیم دقیقن همون کنار خونه یه جای پار بزرگ بود و دیدن این صحنه هم بیشتر منو احساساتی کرد. فکر نمی‌کردم یه روزی با دیدن جای پارک ماشین اینطوری جریحه‌دار بشم.

قیمت این ماشین در حالت صفرش، 10هزار یورو میشه و ماشین دوستم 6سال سنش بود. یه چیزی بین 3 تا 4 هزار تا میشه خرج گاراژ. البته این پیش بینی ماست و هنوز تعمیر کار نظری نداده. ماشین الان توی گاراژ هستش و بابت تمام این روزها هم که اونجاست اجاره جای پارک می‌گیرن. همه میگن که خیلی شانس آوردین اتفاقی برای خودتون نیفتاده اما واقعن ضرر مالی این ماجرا در این دوره زمانی اصلن خوشایند نیست. الان با این وضعیت ماشین رو باید دور انداخت چون حتی به صرفه نیست که اینقدر بابتش هزینه تعمیرکار داد.

به خاطر فشاری که کمربند روی شونه‌م آورده، درد بدی هم توی قسمت شونه و گردن و خلاصه نواحی همون نزدیکی، حس می‌کنم. بدترین جاش اینه که درد در همون قسمتیه که همیشه روی اون طرف می‌خوابم.

اونقدر سرعت تصادف زیاد بود که اصلن نمی‌تونستی به چیز دیگه‌ای فکر کنی و واقعن زمان خوبی بود که بمیری. بدون نگرانی از بابت درد و رنج فیزیکیش و غم نبودن. البته اگر با همون سرعت هم مرگ اتفاق میفتاد.

اما خوب الان زنده‌ایم و داریم به این فکر می‌کنیم چطوری به این عادت کنیم که بدون ماشین می‌تونیم خرید هفتگی بریم. ما متعلق به نسلی هستیم که میریم از فروشگاههای بزرگ هفته‌ای یه بار خرید می‌کنیم و بعد باید همه این خریدها رو 4 طبقه بکشیم بالا.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s