….

راستش نمی‌دونم حالم چطوره. طبعن اینکه حال من چطوره خیلی هم مهم نیست. واقعیتش علاقه‌ای ندارم که زندگیم رو سوژه نوشتن برای وبلاگ بکنم. یه زندگی خیلی معمولی. همیشه در طول روز اتفاقاتی میفته اما خیلی هم قابل توجه نیستن. مثلن دیروز با خپل رفته بودیم شهرداری. یه کار اداری داشتیم. سر کم بودن یه برگه اداری اونقدر خشن رفتار کردن که حیرت کردم. خپل شروع کرد به دعوا کردن. معمولن این منم که ممکنه دریده بازی در بیارم اما من خیلی خونسرد نشسته بودم روی صندلیم و سعی می‌کردم دوستم رو آروم کنم و از کارمندی که داشت همه‌ش چرند می‌گفت خواستم بجای این حرف‌ها یه راه‌حلی پیدا کنیم. آخر سر هم یه راه‌حل فرمالیته‌ای پیدا شد. خیلی واضح کارمند داشت گه بازی در میاورد فقط به خاطر خارجی بودن من. البته بعضی وقت‌ها آدم پارانویید هم میشه و هر رفتار بدی رو به حساب نژاد پرستی میدونه. نمی‌دونم واقعن. فقط می‌دونم رفتار کارمند به هر دلیلی که بود واسم اهمیتی نداره.

حالا آیا واقعن این چیزایی که نوشتم مهم بودن. خب معلومه که مهم نیست. مثلن این اتفاق بی‌ارزش در مقایسه با خبرهایی که هر روز  مبنی بر کشته شدن آدم‌ها در سوریه، عراق… به خورد ما میدن، چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه. الان حتی خبر کشته شدن آدم‌ها هم بی‌ارزشه. من از شنیدن ویران کردن موزه توی موصل بیشتر شوکه شدم تا این خبرهایی که در مورد مرگ آدم‌هاست. اصلن آدم سنگدلی نیستم ولی درگیری ذهنیم بابت ویرانی یه سری مجسمه بیشتر بود.

امروز بعد از مدت‌ها غروب رفتم سری به چن تا بوتیک لباس زدم. دنبال یه پیراهن می‌گشتم. یه پیراهن که رنگ زنده‌ای داشته باشه و شیک باشه و معلوم نباشه از کجا خریده شده.

شاید بیشتر از 5 تا بوتیک دیدم اما تنها یه پیراهن به نظرم قابل توجه آومد. یه پیراهن قرمز کوتاه یقه باز، از اینایی که از این سوتین‌های اسفنجی می‌بندی و پستان‌ها رو به صورت اغراق آمیزی به نمایش می‌زاری. فروشنده منو به اتاق پرو هدایت کرد و متاسفانه داخل اتاق پرو آینه نبود و من باید برای دیدن جلوه پیراهن بر تن، از اتاق پرو میومدم بیرون. اینجا یه مشکل به وجود میومد. پاهای من دقیقن مثل پاهای یه مردی هست که پشم متوسطی داره. خب این حد از پش مانع می‌شد که من بخام خودم رو توی آینه ببینم. اونقدر هم اعتماد به نفس نداشتم که بگم به درک همینه که هست. در نتیجه پیراهن رو روی شلوار پوشیدم. بعد آومدم بیرون که خودم رو توی آینه ببینم. یه دو تا خانم مسن از پیراهنه خیلی تعریف کردن. بعد فروشنده خواست که بدون شلوار پیراهن رو بپوشم که منم گفتم نه خسته‌م حوصله‌م نمیشه. راستش خیلی هم چیز خاصی نبودم وقتی توی آینه نگاه کردم. البته شاید هم به خاطر شلوار خیلی نمی‌تونستم نظر قاطعی داشته باشم. قسمت بالای پیراهن آبرومندانه بود اما از قسمت شلور به بعدش یه کم ناجور بود. بعد فروشنده یه کفش مناسب پیراهن رو هم آورد. فکر می‌کنم بیشتر از 7 سانتی‌متر پاشنه داشت و یا شاید هم 10 تا می‌شد. مطمئنن من کفش پاشنه‌دار نمی‌پوشم اما برای اینکه ببینم با لباس چطوره یه پا زدم. واقعن تبدیل به یه آدم دیگه شدم. خودم از این تغییر مصنوعی که درم به وجود آومده بود شگفت‌زده بودم. اصلن یه هو این ابروهام که همیشه تحت جاذبه زمین رو به پایینه، رو به بالا شد و قیافه‌م از یه حالت مغموم به یه جور دیگه‌ای درآومد که هیچ نسبتی با من نداشت. فکر کردم که این زن‌هایی که کفش پاشنه دار می‌پوشن حتمن فکر می‌کنن که خیلی کارشون درسته. چرا که نه بذار فکر کنن کارشون درسته. من خودم از زن‌هایی خوشم میاد که به خوشون می‌رسن. همیشه پشماشون رو می‌زنن، لباسای متناسب می‌پوشن، ناخن‌هاشون لاک داره، آرایش موی سرشون رو فراموش نمی‌کنن، زیورآلات می‌ندازن. همیشه بقیه رو هم تا جایی که امکان داشته باشه تشویق می‌کنم که خوب بپوشن.اصلن هم این تبعیضی که علیه پشم هست خیلی هم تبعیض نیست.

‎‌

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s