DSC_0060 - Copyاینجا الان احتمالن یخ زده. توی هفته اول ماه اوت اینجا بودیم. دقیقن یادم نیست اما به گمانم حداقل 1000 متر از کوه بالا رفتیم تا رسیدم به این دریاچه. تقریبن جای خلوتی بود و اون اندک آدمهایی هم که اونجا بودن سر و صدایی نمی‌کردن. این عکس رو وقتی روی یه تخته سنگ بزرگ دراز کشیده بودم، گرفتم. آفتاب همه جا پخش بود و باد سردی می‌وزید. اون سفیدهای توی عکس یخ‌ بودن. دوستم کنارم خوابیده بود و تنها صدایی که میومد صدای نفس کشیدن اون بود و بعد فقط سکوت بود و آفتاب و اون نقطه‌های درخشان روی آب. یه حس خاصی داشتم. فکر می‌کردم این لحظات خیلی کاملن. همه چیز برای من در نهاین زیبایی و آرامش بود. دلم می‌خواست همون جا زندگیم تموم می‌شد. واقعن هیچ چیز دیگه‌ای نبود که بخوام. دقیقن میفهمیدم که چرا فرهاد گفته بود که « گرم و زنده بر شن‌های تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت ». فکر می‌کردم تنها در این لحظات میشه که » قاصد ملیونها لبخند » بود. این لحظات تنها لحظاتی بودن که  » زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت » .

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s