0

باید دنبال کار اداری می‌رفتم « بل ویل ». بل ویل به فارسی میشه شهر زیبا اما مناسب تر بود اسمش رو میگذاشتن « شاش آباد ». یعنی از این بیشتر جا نداشت که داخل ایستگاه مترو بوی شاش بده. بوی شاش البته توی خیابون هم بود ولی خب جریان هوا یه کم از غلظتش رو کم می‌کرد. توی این طرف و اون طرف خیابون روسپی‌های آسیای شرقی وایساده بودن. روسپیای بل ویل خیلی معمولین. برخلاق روسپیای خیابون سن دنی هیچ چیز اغراق آمیزی ندارن. توی خیابون سن دنی روسپیای خیلی پیر رو میبنی که هر کدوم حداقل 10 کیلو پستان دارن و همه رو بیرون ریختن. آدم هر شغلی هم داشته باشه باید دیگه بعد از پیر شدن بازنشسته بشه. معلوم نیست این بدبختا تا کی قراره کار کنن. شاید اونقدری که به نظر میرسه پیر نباشن ولی به خاطر استهلاک فیزیکی خیلی سن بالا به چشم میان. اما روسپیان بل ویل همه جوون هستن. لباسای معمولی و در رنگ‌های تیره. یه کمی هم آرایش دارن که معلومه از مواد آرایشی بی‌کیفیتی هم استفاده کردن. بعضی‌هاشون حتی کیف دستی هم ندارن و از کیسه پلاستیک به عنوان کیف دستی اسفتاده می‌کنن. توی این خیابون یه سری رستوران چینی و ژاپنی و… هست. از جلو یکی از رستوران‌ها رد شدم و دیدم یکی در حال خوردن سوپ بود و این بخاری که از روی سوپ بلند میشد منو ترغیب کرد که برم از این سوپ‌ها بخورم. کارم که توی کمپوز فرانس تموم شد رفتم که سوپ بخورم. یه رستوران چینی بود. خیلی وقته که نرفتم رستوران چینی. خپل از غذای چینی خوشش نمیاد. آخرین باری که رفتیم شاید ژانوایه 2015 بود. با دوستام رفتیم یه رستوران چینی توی حوالی رپوبلیک. 21 یورو میشد هزینه رستوران و بعد هر چقدر می‌خاستی میخوردی. روی میز ما 2 تا قابلمه حاوی یه مایع که در حال غل خوردن بود گذاشته بودن. هر چیزی می‌خواستی می‌ریختی توش و بعد از چن دقیقه پختن می‌خوردیشون. خپل از این سیستم متنفره. از همون چیزایی که بعنوان پی‍‌ش غذا حاضری گذاشته بودن خورد.. بقیه هم نرمال بودن. اما منو یکی دیگه حدود چن کیلو اسفناج و گشنیز و یه سری علف چینی دیگه که نمی‌دونم اسمشون چیه با کلی میگو و گوشتای مختلف، آب پز کردیم و خوردیم همزمان یه لیتر آبجو هم با این غذا خوردم. خپل انگار یه تصویر دیگه‌ای از من رو کشف کرده باشه. هی می‌گفت مریض میشی اینقدر نخورد. باید فردا بری ورزش و از این حرفا.  اون قدیما یکی از دوستام می‌گفت وقتی با یه پسری میری کافه. یه آب میوه سفارش بده به قیمت 10 هزار تومن و به اندازه 2هزار تومنش رو بخور و بقیقه رو بذار که بعدن دور بریزن. و از این چسی‌های این مدلی. اما من با هر کسی که بودم اصلن خوشحال هم میشدن که من به اندازه 2 هزار تومن آبمیوه 10 هزارتومنی رو بخورم. بقیه ‌ش رو خود طرف می‌خورد. مثلن یه بار رفته بودیم پیتزا بخوریم. من اون بار واقعن می‌خواستم کل پیتزا رو بخورم ولی در حال فک زدن با یکی دیگه بودم و خپل فکر کرد که دیگه نمی‌خوام پیتزام رو تموم کنم و بدون اینکه نظر منو بخاد پیتزام رو خورد. تنها همون یه بار می‌خواستم تمام پیتزا رو بخورم.

حالا توی بل ویل داخل رستوران شدم. قیمت سوپش میشد 8 یورو. رستوران مرتبی بود اما معلوم بود که خیلی تمیز نیست. یه سری قاشق چنگال لک گرفته با این چو‌ب‌های پلاستیکی توی یه ظرفی کنار میز گذاشته بودن. معمولن این چوب‌ها یه بار مصرفن و جنسشون واقعن چوبه نه پلاستیک. بگذریم. توی یه کاسه بسیاربزرگ و گودی سوپ رو سرو کرده بودن. توی سوپ کلی رشته بود با تیکه‌های مرغ، پیاز و جعفری و یه سری چیز دیگه. یه بشقاب هم سبزی پلاسیده با سس آوردن. سوپ از اینا بود که سرد شده بود و گداشته بودنش توی مایکروفر که گرم بشه. بخاری که از روی سوپ بلند میشد خیلی خوب بود. کنار پنجره هم نشسته بودم و بیرون هم این یه سری زن جوان منتظر مشتری بودن. یه کم از آب سوپ رو خوردم. بعد چن تا تیکه مرغ. یه چربی بد بویی هم به این تیکه‌های مرغ چسبیده بود. معلوم بود از این مرغای دو سه یورویی استفاده کرده بودن. کاسه سوپ یه ظرف سفید چینی لب پر شده بود. دورتا دور کاسه یه نوار سیاهی بود که معلوم بود  اثر چربی‌های قدیمی بودن که به جا مونده بود و سیاه شده بود. بخار روی سوپ هم رفت و آب سوپ دقیقن شبیه چرکابه لباسی بود که وقتی با دست میشوری. 8 یورو واسه هم چرکابه پرداخت کردم و فکر کنم یه ملاقه آب دیگه بریزن روش و بدن به یه مشتری دیگه. ‎‌

عمو منوچهر میشه همسر عمه‌م. الان توی کماست. این مرد همیشه یه لبخندی داشت توی صورتش که حتی وقتی برادرش توی یه تصادف جوانمرگ شد، این لبخندش با غمش آمیخته بود. چن ماه پیش یه سری عکس از فامیل به دستم رسید که توی 2 تا از عکس‌ها عمو منوچهر هم هست. همون لبخندش دوباره توی عکس هم هست. یکی از عکس‌ها فقط خودش و عمه‌م هستن. هی این عکس رو نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم این یعنی الان هیچ هوشیاری نداره و با کمک دستگاه نفس می‌کشه. نمی‌دونم الان در این وضعیت هم اون لبخندش هست یا نه. آخه او لبخند ربطی به هوشیاریش نداره. لبخندش همیشگی بود.

دیشب  آخر وقت زن عموم مسیج زد که خبری از کرمونشاه داری و اصلن همین حرف خودش نشونه اینه که یه چیزی شده. نصفه شب زنگ زدم به خونه‌ پدر و مادرم. پدرم قسم میخوره که همه چی روبراهه. دوباره امروز بهش زنگ زدم بازم گفت که همه چیز سرجاشه. چرا نمی‌فهمن که حق ندارن دروغ بگن. از وقتی که آومدم کلی آدم مرده. یه عده پیر شدن. برادرزاده‌م رو وقتی 3 روزش بود دیدمش و بعدش دیگه اصلن شاهد بزرگ شدنش نبودم. واقعن این مهاجرت ارزشش رو داشت؟ این سوالیه که شاید هر مهاجری از خودش بپرسه.

یه بار دوستم می‌گفت اون قدیما تلفن گرون بود و نامه می‌نوشتیم در نتیجه از خونواده هم خبر دیر دیر بهمون می‌رسید.خونواده دوستم ازش می‌خوان که کارای رفتن پدرش به پاریس رو انجام بده تا پدرش رو که مریض شده بیارن اینجا معالجه کنن. دوستم گفت وقتی مقدمات رو حاضر کرده، یه بار خاله‌ش بهش زنگ زده و اینم به خاله‌ش گفته راستی به خونه ما بگو الان وضعیت برای آومدن پدرم  مناسبه و خاله هم برمی‌گرده میگه که پدرت یه ساله مرده.

روزی که ما تصادف کردیم اونا هم تصادف کردن. فقط با این تفاوت که ما زنده موندیم و اونا این شانس رو نداشتن که فقط ماشینشون از بین بره. همه‌ش دارم به آخرین باری که عمو منوچهر بنزین زده و یا آخرین چایی که خورده و یا آخرین حرف‌هایی که توی ماشین بینشون رد و بدل شده فکر می‌کنم .

واقعن چی میشه که معجزه بشه و عمومنوچهر بیدار بشه. یکی رو می‌شناسم که یه ماه توی کما بوده و بعد بیدار شده.

…………….

تصادف کردیم. یه جایی بودیم ‌که می‌خواستیم زودتر برگردیم و چایی درست کنیم. قرار بود همون ساعت بریم خونه یکی از دوستامون اما به خاطر خستگی ترجیح دادیم بریم خونه. یه باره نمی‌دونم چی شد که دیدم داریم می‌ریرم توی ماشین جلویی. در کمتر از چند ثانیه اتفاق افتاد. من حتی نتونستم  که سرم رو طرف دوستم که داشت رانندگی می‌کرد برگردونم. خوردیم به ماشین جلویی و دوتایی ساکت شدیم. راستش اصلن نمی‌خواستم از ماشین پیاده بشم و ببینم که چه اتفاقی اون بیرون افتاده. یه چن نفر آومدن سراغمون که ببینن زنده‌ایم که زنده بودیم.

ماشین داغون شد. بیمه هم چون ما مقصر بودیم، مسئولیتی  قبول نمیکنه. فقط هزینه‌های اون ماشین دیگه رو که بهش زدیم پرداخت می‌کنه. بعد از حدود 2 ساعت که ماشین تحویل گاراژ داده شد و یه تاکسی آومد دنبال ما که ببردمون خونه. تازه من توی تاکسی شروع کردم به گریه کردن. تا قبل از اون همه‌ش داشتم به خپل دلداری می‌دادم و حالا توی تاکسی و تا خونه تا زمانی که خوابم برد فقط گریه می‌کردم. حتی روز بعدش هم. هر وقت از 8 شب به بعد می‌رسیدیم خونه همیشه مشکل پیدا کردن جای پارک داشتیم اما همین امشب که ماشین نداشتیم دقیقن همون کنار خونه یه جای پار بزرگ بود و دیدن این صحنه هم بیشتر منو احساساتی کرد. فکر نمی‌کردم یه روزی با دیدن جای پارک ماشین اینطوری جریحه‌دار بشم.

قیمت این ماشین در حالت صفرش، 10هزار یورو میشه و ماشین دوستم 6سال سنش بود. یه چیزی بین 3 تا 4 هزار تا میشه خرج گاراژ. البته این پیش بینی ماست و هنوز تعمیر کار نظری نداده. ماشین الان توی گاراژ هستش و بابت تمام این روزها هم که اونجاست اجاره جای پارک می‌گیرن. همه میگن که خیلی شانس آوردین اتفاقی برای خودتون نیفتاده اما واقعن ضرر مالی این ماجرا در این دوره زمانی اصلن خوشایند نیست. الان با این وضعیت ماشین رو باید دور انداخت چون حتی به صرفه نیست که اینقدر بابتش هزینه تعمیرکار داد.

به خاطر فشاری که کمربند روی شونه‌م آورده، درد بدی هم توی قسمت شونه و گردن و خلاصه نواحی همون نزدیکی، حس می‌کنم. بدترین جاش اینه که درد در همون قسمتیه که همیشه روی اون طرف می‌خوابم.

اونقدر سرعت تصادف زیاد بود که اصلن نمی‌تونستی به چیز دیگه‌ای فکر کنی و واقعن زمان خوبی بود که بمیری. بدون نگرانی از بابت درد و رنج فیزیکیش و غم نبودن. البته اگر با همون سرعت هم مرگ اتفاق میفتاد.

اما خوب الان زنده‌ایم و داریم به این فکر می‌کنیم چطوری به این عادت کنیم که بدون ماشین می‌تونیم خرید هفتگی بریم. ما متعلق به نسلی هستیم که میریم از فروشگاههای بزرگ هفته‌ای یه بار خرید می‌کنیم و بعد باید همه این خریدها رو 4 طبقه بکشیم بالا.

من به نوعی زن چاقی هستم.

یه توییت در رابظه با یه پست فیس بوکی برای یه یارویی به اسم حامد توکلی خوندم. اولین باری بود که اسم این آدم رو می‌شنیدم. الان هم نمی‌دونم کیه. رفتم پست فیس بوکش رو خوندم. خب نوشته نخ نمایی بود. و حوصله  ندارم که مثلن نقدش کنم. فقط این ادبیات نوشتن منو یاد یکی در گذشته انداخت.  بعضی‌ها بی‌علاقه نیستن که بگن لشگری معشوقه . دارن. یه جور تاییدیه‌س برای اینکه نشون بدی پر از جذابیتی خب طبق تجربه باید بگم یه آدم درست و حسابی هیچوقت خودش رو در یه موقعیت اینجوری قرار نمیده. موقیعیت نیاز از طرف بقیه و ناز کردن از طرف اون. خیلی احمقانه‌س کسی  فکر کنه که بدونه هیچ حرکتی بقیه عاشقش شدن. همیشه یه سری سیگنال مریض توی طرف هست.

ادبیات حرف زدن این یارو شبیه یکی بود که من زمانی علاقه‌ای بهش داشتم. من سهم خودم رو از این ماجرا هرگز نادیده نمی‌گیرم اما طرف در تمام مدت می‌خواست به همه ثابت کنه که همه چیز از طرف من بوده و خب منم اوایل می‌خواستم بگم که یه بخشش از طرف اونم بوده. این ماجرای مریض همینطوری ادامه پیدا کرد و هر روز رنگ‌های مختلفی به خودش می‌گرفت اما واقعن از یه زمانی به بعد من دیگه فراموش کردم و هیچ ارتباطی با طرف هم نداشتم و  مگه بقیه در موردش حرفی می‌زدن وگرنه دیگه حتی پیش خودم هم یاد این آدم نمی‌افتادم تا اینکه یه روز اول صبح که از خواب بیدار شدم و طبق معمول قبل از بلند شدن یه سری گوشیم رو چک می‌کردم. توی فیس بوک داشتم خبرها رو می‌خوندم که دیدم این آقا(البته خیلی قبل‌تر من اینو از لیست دوستام حذف کرده بودم اما خب دوست مشترک زیاد داشتیم.) روی صفحه یکی از دوستام یه چیزی نوشته بود. تقریبن یه پاراگراف بلند بود. خط‌های اول هیچی رو یادم نمی‌آورد اما همین‌که از وسط پاراگراف رد شدیم یاد آومد یه چیزی رو شبیه به این در گذشته انگار به من گفته بود. یه  نوشته مثل همون نوشته حامد توکلی برای اون دختر چاق بود که من خیلی به بی‌نیاز هستم و افسرده‌تر از اونی که بخام به کسی فکر بکنم و منو در تنهایی خودم باید گذاشت…. یه مشتی از این حرفا.

خب بعد از خودن این متن ناراحت شدم. فکر کردم این چرا همه‌ش در حال کاویدن گذشته‌س و بحث کردن پیش دوستان مشترک که من تمام مدت عاشقش بودم و حاضر بودم واسش بمیرم و اون هرگز حسی به من نداشته. آخه دلیل این همه پافشاری برای اینکه بگی یکی خیلی عاشق من بوده چی میتونه باشه. می‌خواستم واسش بنویسم که اصلن همه چی از طرف من بوده، اصلن من مقصر تمام کمال بودم و اون بهش ظلم شده اما الان مدت‌هاست که دیگه تموم شده و من خیلی وقته از این آدم گذشته‌م و بگم خواهشن از من بکش بیرون و اصلن من گه خوردم که یه زمانی علاقه‌ای به تو داشتم.

اما بعد از اون عصبانیت اولیه دیدم واقعن حوصله ندارم اصلن مهم نیست بذار هر کاری می‌خواد بکنه. چه اهمیتی واقعن داره. این ماجرا رو واسه دوست پسرم هم تعریف کردم و همینطوری شوکه شده بود. راستش خب اصلن فکر نمی‌کردم این بره ایمیل‌هایی که یه زمانی بین ما رد و بدل شده سر فیس بوک پخش کنه. اونم در زمانی که من حدود 2 سال بود هیچ خبری از این آقا نداشتم. یکی از دوستام می‌گفت این از این مرداس که توانایی ریختن اسید هم روی زن‌ها رو داره.

یادمه یه زمانی یکی از آشنایان می‌خواست از شوهرش جدا بشه و من اصلن نمیگم که شوهره چه بلاهایی سر این آورد اما یه موردش این بود که رفته بود یه فیس بوک به اسم زن ساخته بود و و توی قسمت‌ درباره من نوشته بود که من روسپی هستم و شرایط کار کردنم اینه و همراه با کلی جزییات از زندگی زن.

بعضی وقت‌ها یه اتفاقاتی میفته که فکر می‌کنم اگر یه اسلحه داشتم منم همون کاری رو میکردم که لوییز تو فیلم « تلما و لوییز » کرد. زن‌های دورو برم که این فیلم رو دیدن همگی خوششون آومده از فیلم و به شدت باهاش احساس نزدیکی داشتن اما 2 تا از دوستان مرد که بسیار هم آدم‌های خوبی هستن و واقعن به ندرت رفتار ضد زن درشون دیده میشه، فکر می‌کردن که فیلم یه کم اغراق آمیزه. هیچکس بجز خود زن‌ها واقعن نمی‌تونه عمق معنای ستمی رو که بهش میشه رو بفهمه. فکر می‌کنم کمتر مردی واقعن بتونه درک کنه که زن بودن یعنی چی. توی هر رابطه‌ای و در هر سطحی بیشترین آسیب رو زن میبینه. مثلن طرف خودش رو اکتیویست میدونه و بعد در یه موقعیتی قرارت میده که باهات می‌خوابه و بعد برای دفاع از خوش اینور و اونور میگه که من تقصیری نداشتم مشروب خورده بودم خود دختره جنسش خرابه که به همه میده.

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم هیچ مردی قابل اعتماد نیست.

….

راستش نمی‌دونم حالم چطوره. طبعن اینکه حال من چطوره خیلی هم مهم نیست. واقعیتش علاقه‌ای ندارم که زندگیم رو سوژه نوشتن برای وبلاگ بکنم. یه زندگی خیلی معمولی. همیشه در طول روز اتفاقاتی میفته اما خیلی هم قابل توجه نیستن. مثلن دیروز با خپل رفته بودیم شهرداری. یه کار اداری داشتیم. سر کم بودن یه برگه اداری اونقدر خشن رفتار کردن که حیرت کردم. خپل شروع کرد به دعوا کردن. معمولن این منم که ممکنه دریده بازی در بیارم اما من خیلی خونسرد نشسته بودم روی صندلیم و سعی می‌کردم دوستم رو آروم کنم و از کارمندی که داشت همه‌ش چرند می‌گفت خواستم بجای این حرف‌ها یه راه‌حلی پیدا کنیم. آخر سر هم یه راه‌حل فرمالیته‌ای پیدا شد. خیلی واضح کارمند داشت گه بازی در میاورد فقط به خاطر خارجی بودن من. البته بعضی وقت‌ها آدم پارانویید هم میشه و هر رفتار بدی رو به حساب نژاد پرستی میدونه. نمی‌دونم واقعن. فقط می‌دونم رفتار کارمند به هر دلیلی که بود واسم اهمیتی نداره.

حالا آیا واقعن این چیزایی که نوشتم مهم بودن. خب معلومه که مهم نیست. مثلن این اتفاق بی‌ارزش در مقایسه با خبرهایی که هر روز  مبنی بر کشته شدن آدم‌ها در سوریه، عراق… به خورد ما میدن، چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه. الان حتی خبر کشته شدن آدم‌ها هم بی‌ارزشه. من از شنیدن ویران کردن موزه توی موصل بیشتر شوکه شدم تا این خبرهایی که در مورد مرگ آدم‌هاست. اصلن آدم سنگدلی نیستم ولی درگیری ذهنیم بابت ویرانی یه سری مجسمه بیشتر بود.

امروز بعد از مدت‌ها غروب رفتم سری به چن تا بوتیک لباس زدم. دنبال یه پیراهن می‌گشتم. یه پیراهن که رنگ زنده‌ای داشته باشه و شیک باشه و معلوم نباشه از کجا خریده شده.

شاید بیشتر از 5 تا بوتیک دیدم اما تنها یه پیراهن به نظرم قابل توجه آومد. یه پیراهن قرمز کوتاه یقه باز، از اینایی که از این سوتین‌های اسفنجی می‌بندی و پستان‌ها رو به صورت اغراق آمیزی به نمایش می‌زاری. فروشنده منو به اتاق پرو هدایت کرد و متاسفانه داخل اتاق پرو آینه نبود و من باید برای دیدن جلوه پیراهن بر تن، از اتاق پرو میومدم بیرون. اینجا یه مشکل به وجود میومد. پاهای من دقیقن مثل پاهای یه مردی هست که پشم متوسطی داره. خب این حد از پش مانع می‌شد که من بخام خودم رو توی آینه ببینم. اونقدر هم اعتماد به نفس نداشتم که بگم به درک همینه که هست. در نتیجه پیراهن رو روی شلوار پوشیدم. بعد آومدم بیرون که خودم رو توی آینه ببینم. یه دو تا خانم مسن از پیراهنه خیلی تعریف کردن. بعد فروشنده خواست که بدون شلوار پیراهن رو بپوشم که منم گفتم نه خسته‌م حوصله‌م نمیشه. راستش خیلی هم چیز خاصی نبودم وقتی توی آینه نگاه کردم. البته شاید هم به خاطر شلوار خیلی نمی‌تونستم نظر قاطعی داشته باشم. قسمت بالای پیراهن آبرومندانه بود اما از قسمت شلور به بعدش یه کم ناجور بود. بعد فروشنده یه کفش مناسب پیراهن رو هم آورد. فکر می‌کنم بیشتر از 7 سانتی‌متر پاشنه داشت و یا شاید هم 10 تا می‌شد. مطمئنن من کفش پاشنه‌دار نمی‌پوشم اما برای اینکه ببینم با لباس چطوره یه پا زدم. واقعن تبدیل به یه آدم دیگه شدم. خودم از این تغییر مصنوعی که درم به وجود آومده بود شگفت‌زده بودم. اصلن یه هو این ابروهام که همیشه تحت جاذبه زمین رو به پایینه، رو به بالا شد و قیافه‌م از یه حالت مغموم به یه جور دیگه‌ای درآومد که هیچ نسبتی با من نداشت. فکر کردم که این زن‌هایی که کفش پاشنه دار می‌پوشن حتمن فکر می‌کنن که خیلی کارشون درسته. چرا که نه بذار فکر کنن کارشون درسته. من خودم از زن‌هایی خوشم میاد که به خوشون می‌رسن. همیشه پشماشون رو می‌زنن، لباسای متناسب می‌پوشن، ناخن‌هاشون لاک داره، آرایش موی سرشون رو فراموش نمی‌کنن، زیورآلات می‌ندازن. همیشه بقیه رو هم تا جایی که امکان داشته باشه تشویق می‌کنم که خوب بپوشن.اصلن هم این تبعیضی که علیه پشم هست خیلی هم تبعیض نیست.

‎‌

در روز روسپیان کاملن ناپیدان و با آومدن سیاهی شب اونا کم کم خودشون رو نشون میدن

. چندین سالن بزرگ رو به نمایشگاه اختصاص داده بودن که 2 بازه زمانی رو بررسی می‌کرد. قرن نوزده و ابتدای قرن بیستم.

« هیچ کس نمی‌دونه که روسپی‌گری کی شروع شد و کی تموم میشه ».

« تن روسپی محل لذت جویی عموم است ».

 » وقتی که چراغ‌های گازی در شب روشن میشن با اون روسپی‌ها هم روشن میشن »

 » در حال حاضر معلوم نیست که آیا زنان عادی مانند روسپیان لباس می‌پوش‌ند یا روسپیان مانند زنان عادی لباس می‌پوشند »

 » نمی‌دانی که پاریس در شب چقدر زیبا شده است. چراغ‌های گازی خیابان‌ها را روشن کرده‌اند وزنان جوان و زیبا در کنار چراغ‌ها منتظرند »

اینا حرفای من نیستن.

تابلوهای سالن اول واقعن در ابهام بود. نمی‌شد تشخیص داد که این‌ها زنان معمولی هستن یا روسپیان. اما بعد تابلوها همه برای بالای 18 سال بود. یه سری از اولین عکس‌هایی که با دوربین از این زنان و مشتریانشون رو هم گذاشته بودن واسه تماشه. یه چیز مشترک بین تمام تابلوها نقاشی و عکس‌ها این بود که هیچگونه حسی رو در تصویر این زنان نمی‌دیدی. به معنای واقعی ابژه شدن تن رو می‌دیدی. یه جور قطع ارتباط با بدن. از تن فاصله می‌گیری و فکر می‌کنی این تو نیستی که یکی در حال کوبیدن آلت در درون توئه. فقط می‌خوای که قرار سکسول تموم بشه و بعد مزدت رو بگیری. توی یه تابلو یه سری زن رو که منتظر مشتری بودن نشون میداد. تابلو شبیه یه ایستگاه قطار بود که یه سری آدم در سکوت منتظر قطارشون بودن.

یه تابلو دیگه یه سری زن رو نشون می‌داد که در « خانه‌های بسته » در حال بازی ورق بودن. ورزق بازی روشی برای گذروندن زمان بود تا وقتی که سر و کله مشتری پیدا بشه. یه جایی از فیلم « زیبای روز » لویس بونوئل، زنان در حال انتظار مشغول ورق بازی بودن و هر لحظه‌ای که مشتری سر می‌رسید یازی رو قطع می‌کردن. فکر کردم شاید بونوئل این سکانس رو از این تابلو گرفته باشه.

یه چیز جالب این بود که من فکر می‌کردم کاندوم یه چیز مدرنه و اصلن فکر نمی‌کردم قرن نوزده هم کاندوم وجود داشته که البته بعدن دوستم من از اشتباه درآورد و یه شرح مختصری در مورد کاندوم که از خیلی زمان قبل‌تر از قرن 19 به وجود آومده.

نمایشگاه در واقع مثل یه کار مستند بود. روسپیان رو در زندگی غیر از خوابیدن با مشتریانشون رو هم نشون میداد. مثل ویژیت مدیکال، چگونگی نظافت بدن، گذرون وقت به ورق باز…. . بیتشر این تابلوها‌هایی که کار یه نقاشی به اسم « تولوز لوترک » بود. یه نقاش تولوزی که از یه خونواده اشرافی میومد و بسیار هم کوتاه قد بود. خپل معتقده که « جورج مارتین » شخصیت « تایرون لنستر » رو از روی تولوز لوترک برداشته. یه مرد کوتاه ثروتمند باهوش که با روسپیان هم بسیار در رفت و آمد بوده. تولوز لوترک میاد پاریس و همه‌ش در رفت و آمد بین مومارت و سن لازار… اینا بوده و خیلی از تصاویر این مکان‌ها کارای اونه.180 Monsieur-Delaporte-At-The-Jardin-De-Paris-Henri-De-Toulouse-lautrec-Oil-Painting-AB02571

مقداری خبراهای زرد.

دیشب توی مترو کلی آدم ریخته بود و بدتر از همه  اینکه چن تا دانشجو خیلی جوون با صدای بلند در مورد انتخابات 2017 فرانسه حرف میزدن. بعد بحثشون کشید سر قد سارکوزی. طبق حرف اونا سارکوزی 165 سانتیمتره و این یعنی از منم کوتاهتره (یه شاره خفیفی به قدم داشتم). یاد یه عکس سارکوزی و کارلابرونی افتادم که دوتایشون توی ساحل با مایو دو بن بودن. سارکوزی 6 تا ماهیچه شکمش معلوم بود و قدش هم از کارلا بلنتر بود. در واقعن کارلا برونی حداقل 10 سانتیمتر از سارکوزی بلندتر هستش. این عکس احمقانه برای مجله پاریس مچ بود. یه مجله زرد که معمولن اخبار مربوط به ستاره‌های سینما و زندگی شخصی بازیگران رو چاپ می‌کنه. یه مجله زرد و بینهات مبتذل. جا داره واسه توضیح چیپ بودن مجله به یکی از خبرهاش اشاره بکنم. یه خبر در مورد « اودری توتو » بازگیر فیلم « زندگی شگفت انگیز امیلی پولن » نوشته بود. خبر در مورد این بود که بالاخره امیلی پولن 38 ساله قصد ازدواج داره و حالا چطور به این نتیجه رسیده بودن واقعن جای تامل داره، ماجرا از این قرار بوده که اودری توتو در یه مصاحبه خبری توی لندن در جواب خبرنگار انگلیسی که چرا نمی‌خواد از فرانسه خیلی خارج بشه و در جاهای دیگه هم به کارش ادامه بده، میگه که آخه من یه دلیلی دارم که فقط می‌تونم توی فرانسه بمونم و و نمی‌تونم خیلی به بازیگری در جای دیگه‌ای فکر بکنم و بعد خبرنگار می‌پرسه خوب میتونه اون علت رو با خودش به خارج از فرانسه هم ببره و بعد اودری میگه که نه در واقع علتش اصلن دوست نداره از فرانسه خارج بشه. آره دقیقن یه خبر به این سخیفی و اینجا جا داره که در دفاع از خودم بگم که منم خبرهای زرد کم نمی‌خونم. مثلن توی مطب دکتر، یعنی تنها فقط مجلاتی از این دست پیدا میشه. واقعن جا داره یه بار یکی یه تحقیق جامعه شناختانه در مورد علت مبتذل بودن مجلات مطب دکتر ها چیه، انجام بده. من حتی یه مورد هم ندیدم که بگم بعضی وقتا مجله غیر زرد هم پیدا می‌شه.

بگذریم من نمی‌خواستم در مورد مجله‌های زرد و ازدواج اودری توتو حرفی بزنم اما رشته کلام از دستم در رفت و بیشتر دوست داشتم در مورد سارکو و کارلا برونی حرف بزنم. یه چیز دیگه هم بگم  که سارکوزی علاوه بر مسئله قد شکم گنده‌ای هم داره. راستش اگه مجله پاریس مچ نمی‌خواست که سارکوزی رو عضلانی و قد بلند نشون بده، من هم در مورد کوتاهی و شکم گنده‌گی سارکوزی حرفی نمی‌زدم. خب الان بهتره یه کم هم در مورد کارلا برونی بگم. کارلا برونی از سارکوزی ثروتمندتره ولی از این زنهاست که شیفته مردای قدرته. با تمام کسایی که رابطه داشته همگی مردای سن بالای مشهور بودن. مثلن قبل از سارکوزی با 2 تا فیلسوف فرانسوی که الان اسمشون یادم نمیاد، رابطه داشته که این 2 فیلسوف پدر و پسر بودن. در ابتدا با فیلسوف پسر بود و بعد با فیسوف پدر.

یه نکته جالب در مورد پارتنر های روسای جمهور فرانسه اینه که اکثر پارتنرهاشون زنانی هستن که در اصطلاح میشه بهشون گفت ابژه سکسول. فرانسوا اولان قبلن با سگولن رویال بود که خیلی وقته ازش جدا شده و وقتی که وارد کاخ الیزه شد با یه خبرنگار بود که در واقع یه خبرنگار مجله پاریس مچ و بعدش هم که رفت وارد رابطه با یه هنرپیشه جوون زیبای فیلم‌های معمولی شد.

تنها زن میتران درست و حسابی بود که اونم در واقع اسمن زن و شوهر بودن . اما ژاک شیراک، زن شیراک بهره‌ای از زیبایی نداره ولی از یه خانواده ثروتمند میاد و در ظاهر به کارهای خیریه مشغول بوده اما گویا هزینه‌ای که صرف سازمان خیریه‌ش میشده از مقدار خیر رسانی که برای نیازمندان، بسیار بیشتر بود.

اطلاعات من در مورد وضعیت رابطه روسای جمهور فرانسه با زنان در همین جا تموم میشه و خیلی چیز زیادی در مورد کسانی که قبل از شیراک بودن نمی‌دونم.

خب وقتی با آمریکا مقایسه کردم در ظاهر پارتنرهای روسای جمهور آمریکا اصلن شبیه موردهای فرانسوی نیستن و هم میشل اوبا، لورا بوش و هیلاری کلینتون (در مورد زندگی شخصی مردای سیاست قبل از کلینتون چیزی نمی‌دونم) همگی تحصیلات آکادمیک دارن و شغل‌های جدی ولی واقعن نمی‌تونم این رو به معنای فرهیختگی آمریکاییها بدونم. مثلن این ازدواج‌های به ظاهر محکم آمریکایها یه قسمتیش به خاطر اهمیت نهاد خانواده توی آمریکاست. حالا واقعن جای بحث داره که آمیشل اوباما که دوست داشت جای بیانسه باشه، آیا تفاوت اساسی با کارلا برونی که نماد یه زن ابژه هست داره یا نه.

همیشه اینقدر زر نمی‌زنم. اینکه الان دارم وبلاگ می‌نویسم اینه که یه مدتیه نمی‌تونم شبا بخوابم و پرگوییم به خاطر بی‌خوابیه.

DSC_0060 - Copyاینجا الان احتمالن یخ زده. توی هفته اول ماه اوت اینجا بودیم. دقیقن یادم نیست اما به گمانم حداقل 1000 متر از کوه بالا رفتیم تا رسیدم به این دریاچه. تقریبن جای خلوتی بود و اون اندک آدمهایی هم که اونجا بودن سر و صدایی نمی‌کردن. این عکس رو وقتی روی یه تخته سنگ بزرگ دراز کشیده بودم، گرفتم. آفتاب همه جا پخش بود و باد سردی می‌وزید. اون سفیدهای توی عکس یخ‌ بودن. دوستم کنارم خوابیده بود و تنها صدایی که میومد صدای نفس کشیدن اون بود و بعد فقط سکوت بود و آفتاب و اون نقطه‌های درخشان روی آب. یه حس خاصی داشتم. فکر می‌کردم این لحظات خیلی کاملن. همه چیز برای من در نهاین زیبایی و آرامش بود. دلم می‌خواست همون جا زندگیم تموم می‌شد. واقعن هیچ چیز دیگه‌ای نبود که بخوام. دقیقن میفهمیدم که چرا فرهاد گفته بود که « گرم و زنده بر شن‌های تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت ». فکر می‌کردم تنها در این لحظات میشه که » قاصد ملیونها لبخند » بود. این لحظات تنها لحظاتی بودن که  » زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت » .

یه یادداشت قدیمی.

یه قرار توی ایستگاه سن لازار با یکی از دوستام داشتم. هر چقدر باهاش تماس گرفتم، موفق نشدم باهاش حرف بزنم، میرفت روی پیغام گیر. تقریبا تمام خروجیها رو سر کشیدم و کلی توی مرگز خرید سن لازار چرخیدم که شاید اتفاقی پیداش کنم. حدس میزدم موبایلش شارژ تموم کرده باشه. بعد از حدود یه ساعت پرسه زدن توی ایستگاه رفتم توی استارباکس . یه کافه کرم با سایز متوسط سفارش دادم. بیشتر از اینکه متوسط باشه بهش میخورد ایکس لارج باشه. طبقه بالای استارباکس یه میز بینهایت دلپسند پیدا کردم.رفیقم زنگ زد بالاخره و کلی عذرخاهی که موبایلم خاموش شده و هر چقدر دنبالت گشتم پیدات نکردم و بعدش برگشتم خونه که باهات بتونم تماس بگیرم. در جبران این ماجرا هم آخر هفته به شام دعوت کرد. بگذریم، تنهایی توی استارباکس که همیشه هم پر از آدم هستش، نشسته بودم و از خودم توی زوایای مختلیف عکس میگرفتم. برگشتم خونه.  سر اسکایپ به یکی از رفیقای پسرم زنگ زدم. واسش تعریف کردم که توی استارباکس از خودم کلی عکس گرفتم. یکی از عکسا رو واسش فرستادم، گفت چرا اینقدر غمگینی و منم گفتم که ذاتا انسان غمگینی هستم و خیلی ربطی به مسئله خاصی نداره. بعد هم بهش گفتم میدونم قیافه م  شکفته نیست توی عکس. اونم گفت که ایران که بودی، شکفته بودی چون پیش آقای الف بودی. کلی بهش خندیدم که یعنی حتمن باید یه مردی باشه که من شکفته بشم. بحث شکفته شدن زنان رو هی ادامه دادیم و در ادامه من گفتم که شکفتگی خیلی به زیبایی ظاهری ربطی نداره، یه جور حس هستش که به خاطر یه سری علل در یکی به وجود میاد و به بیرون جهش پیدا میکنه. انگار که آدم پر از زندگیه. توی حالت شکفتگی به جای لب ها، با چشمات میخندی. زیبا میشی و از خودت فقط اشعه به  اطرافت میپاشونی. دوستم گفت که عشق این کار ر با آدم میکنه و بعد گفت که یه یاروی گویا براتیکان گفته که هر زنی یه شعری داره و کار مرد سرایدن اون شعر هست. بعد از شنیدن این حرفش  گفتم که ممکنه یه زن چن تا شعر داشته باشه و توسط چن تا مرد سراییده بشه  و بعد هم گفتم من دلم میخاد ترجیع بند باشم. همون ترجیع بند سعدی ” بنشینم و صبر پیش گیرم   دنباله کار خویش گیرم”، که این ترجیع بند رو چن نفر با هم بسراینش. برای چن دقیقه میخندیدم، رفیقم گفت ببین من الان تو رو شکفته کردم واسه چن لحظه.

azajoon 1

یه خانمی توی صفحه انستاگرامش چیزی بیشتر از 4600 عکس تا حالا منشتر کرده و این عکس‌ها یه تصویر تقریبن کامل از زندگی این آدم رو نشون میده. تصویر کلی نه بلکه تصویری با جزییات از زندگی خودش و خونواده‌ش. حدود 45هزار فالور هم  صفحه رو دنبال می‌کنن. دو تا پسر نوجوان این خانم هم صفحه انستاگرام دارن که فالورا اون دو تا صفحه رو دنبال می‌کنن. اون اوایل واقعن حیرت زده بودم که چطوری این بچه‌هاش رو وارد دنیای سلیبریتی مجازیش کرده و کاملن هم از این ماجرا خوشحاله. طوری که الان  همکلاسی‌های پسراش و هم‌تیمی‌های باشگاهشون همه از این ماجرای تعداد بالای فالورا خبر دارن. باید یه نکته‌ای رو هم اضافه کنم که خود خانم و شوهرش هر دو تحصیلات دانشگاهی قابل توجهی هم دارن. در ضمن ایران هم زندگی نمی‌کنن. منم پیچ این خانوم رو دنبال می‌کنم. بعضی وقتا کامنت‌های بقیه رو می‌خونم و همینطور اینکه خودش هم هر بار داستان‌های تا حدی بی‌ربط با عکسی که منتشر میکنه، زیر عکس می‌نویسه. راستش خوب همیشه یه عده‌ای که سوالاتی از این دست که وای شما چه سفره پر گوشتی دارید. چقد غذای زیادی واسه 4 نفر گذاشتید، شما همه این غذاها رو می‌خورین…. . بعضی هم میرن سر قبر مادر خانمه و عکس می‌گیرن و واسش می‌فرستن که امروز رفتم بهشت زهرا و رفتم سر قبر مادرت و واسش فاتحه خوندم.

اونقدر از این چیزای عجیب توی صفخه‌ش گذاشته که واقعن روزای اول  که این پدیده رو کشف کرده بودم، فکر می‌کردم این حرفا دروغه. این آدم نه بازیگر هستش نه خواننده… و داشتن زندگی با کیفیت زندگی این آدم کاملن معمولیه اونم توی کشورای اسکاندیناوی که رفاه نسبتن بالایی داره. ولی فالورا با یه آرزومندی ترحم برانگیزی در مورد زندگی این آدم حرف می‌زنن که واقعن غم‌انگیزه.

آخرین خبر  اینکه پسراش با هم باشگاهیاشون(که همگی در جریان سلیبریتی بودن مادره هستن) دعوای فیزیکی کردن چون گرفتن به مادرشون فحش  مربوط به نواحی خصوصی دادن. از یه طرف دیگه یه دسته آدمای توی فضای مجازی رفتن توی صفحه پسرها و اونجا رو هم به فحش گرفتن.

آره این عین حماقته که  واسه یه بچه 13 ساله  بگیری صفحه فیس بوک و انستاگرام بسازی و این قدر اون رو در معرض خشونت‌هایی از این دست قرار بدی.