Jeune et jolie

دیروز یه فیلم دیدم به اسم « جوان و زیبا ». فیلم در مورد یه دختر 17 ساله فرانسویه که در آستانه شروع زندگی سکسولشه. برای اولین بار با یه پسر المانی در زمان تعطیلات تابستان، عشقبازی میکنن ( راستش خودم هم نمیدونم چرا گفتم عشق بازی، میتونستم از افعال وحشیانه تری مثل گاییدن استفاده بکنم اما ترجیح دادم بگم عشق بازی و در حالی که خیلی هم عشق در کار نبود و بیشتر باید از همون گاییدن استفاده می‌کردم ولی مطمئنم که اگر پای عشق در میان بود هرگز از کلمه عشق بازی استفاده نمی‌کردم.) و فیلم اینطور نشان می‌داد که گویا تجربه خوشایندی برای دختر نبود.

دختر جوان شروع کرد به قرار گذاشتن با مردهای میان‌سال به بالا و برای هر قرار هم 300 یورو می‌گرفت. خلاصه این وسط به کارش هم علاقه‌مند شده بود اما یه باره در یه قرار سکسول با یه پیرمرد فکر میکنم 80 ساله اتفاق بدی افتاد. مرد ازش خواست که این‌بار دختر روی اون باشه و هیچی در حین بالا پایین رفتن‌های دختر، پیرمرد سکته قلبی کرد و در جا مرد.

خب مرگ در حین عشقبازی نباید خیلی هم بد باشه. می‌تونه مرگ خوبی هم باشه.

وقتی مادر دختر ماجرای روسپی گری دخترش رو فهمید خب شوکه بود و شروع کرد به صورت خیلی سوسول وار به زدن دختر اما بعد دو تایی هم رو بغل کردن و اشک و این‌جور چیزا. بعد هم مادر از دختر پرسید که آیا از کاندوم استفاده کرده یا نه… .

حالا چن وقت پیش با مادرم تلفنی حرف می‌زدم  که در مورد رابطه م پرسید و آخر سر هم گفت مراقب باشم که دوستم منو فریب نده و بلایی سرم بیاره. حتی مستقیم که منظورش رو نمیگه و می‌پرسه که منظورش رو که می‌فهمم. خب من فقط سکوت می‌کنم یا نهایتن می‌خندم.

سر و سامون دادن به ریش

خپل همیشه و به صورت مرتیب هر 2 روز یک بار ریش‌هاش رو با تیغ می‌زد تا اینکه من پیشنهاد دادم که چرا یه مدت ریش نمی‌زاری و بعد از درگیری های فراوان  برای داشتن ریش بالاخره ریش گذاشت. انصافن ریش جدی هم شد ولی ریش داشتن صرفن به معنای شیو کردن نیست و بسیار پیچیده تر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم. خب من هیچوقت درگیر مقوله ریش نبودم. پدرم اغلب اوقات به سیبیل اکتفا می‌کرد و هر ازگاهی ریش هم داشت و بعضی مواقع هیچکدام. وقتی ریش داشت و افسرده نبود، بسیار ریش مرتب و مجلسی داشت. پدرم واقعن در این زمینه داشتن ریش مجلسی حرفه‌ای بود اما باز هم تاکید کنم تنها زمانی که افسرده نبود. برگردیم به ریش خپل که اصلن تجربه ریش نداشت و مسلن هم نمی‌دونه باید چطور ریش رو درست کرد. من هم نمی‌دونم. ریش هیچوقت اشتغال ذهنی من نبوده ولی وقتی این ریش دوستم رو می‌دیدم که چطور هی داره بلند و بلندتر میشه و اصلن شبیه ریش مجلسی پدرم هم نیست، به این فکر افتادم که باید یه راهی برای مرتب کردن ریش خپل پیدا کنم. قرار شد که یه ماشین ریش تراش بخره و ماشین رو هم خرید. خب منم فقط سفارش کردن که موقع مرتب کردن ریش، برق حموم رو روشن کنه و عینکش رو هم بزنه. حاصل کار متاسفانه خیلی ناشیانه بود. خب مثل همیشه به بهترین دوستم یعنی گوگل رجوع کردم و یه ویدئو پیدا کردم که چطور ریش رو سر و سامون بدیم. لینکش رو هم میزارم تا اگه لازم شد استفاده کنید. البته بعید می‌‍دونم دوستم بتونه واقعن به توصیه های ویدئوی آموزشی عمل کنه.ریش

خواهر خپل و دوست پسرش احساس کردن که احتیاج با یه تغییری توی زندگیشون دارن و بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتن که یه سفر شش ماهه رو در آسیای شرقی داشته باشن. روز یکشنبه میرن شانگهای و از اونجا با دوچرخه قصد دارن برون لائوس، ویتنام، تایلند، سریلانکا، کامبوج، مالزی و سنگاپور آخرین ایستگاه این سفر است. دیشب یه دوره‌همی برای دوستان وبعضی از اعضای فامیل توی بار  ترتیب داده شده بود. همه چیز خیلی دوستانه بود. اونا هم منو به همه معرفی می‌کردن و بلافاصله هم می‌گفتن ایرانی هستم. در واقع  تنها پدیده اگزوتیک جمع بودم و دقیقن برای همه هم انگار جدید بود و از این سوالایی می‌پرسیدن که وقتی اگزوتیکی ازت می‌پرسن. حدود 20 نفر و یا شاید هم بیشتر بودیم، آره به نظرم بیشتر بودیم. همگی دوستان دانشگاه و بعضی‌ها هم برای قبل از دانشگاه بود. خب طبق معمول جمع های مربوط به خانواده دوستم، تنها من خارجی بودم. یه کم واسم عجیبه که چرا هیچ سیاه یا عربی بینشون نیست. شاید حساسیت بی‌خودی دارم که فکر می‌کنم باید جمع‌شون کمتر فرانسوی باشه. مسئله اینجاست که دانشگاه‌هایی که درس خوندن و یا جاهایی که کار می‌کنن، کمتر انگار مهاجرها درش پذیرفته می‌شن. در نتیجه همه مثل هم میشن. راستش توی جمع‌هاشون اصلن احساس راحتی ندارم. حتی دیروز به اصرار دوستم رفتم. نمی‌دونم این حس راحت نبودنم آیا تمام می‌شه یا اینکه همیشه همینظور می‌مونم. مهمونی‌های غیر ایرانی زیاد رفتم اما اونقدر احساس دوربودن از جمع رو ندارم. تقریبن تمام خونواده‌شون تلاش می‌کنن که مثلن من تنها نمونم اما خیلی وقت‌ها حوصله خیلی از بحث‌ها رو ندارم. راستش توضیح این یه کم دشواره. لحظات خوب هم زیاد هست، مثلن وقتی همه با هم بازی می‌کنیم و یا اینکه حرف زدن با مادر دوستم هم خالی از لطف نیست و همه به اندازه کافی خوب هستن. بیشتر یه حس درونیه. من با خیلی از چیزهایی که سوژه بحث برای اوناست، خیلی نزدیک نیستم.

پیرزن همسایه ما رو واسه شام دعوت کرد یه رستوران نزدیک خونه. ما هیچوقت توی این محله بیرون غذا نمی‌خوریم. ما رو برد از این رستوران‌ها که یه غذای نرمال رو با یا پرزنتیشن اغراق‌آمیز سرو می‌کنن و تمام مدت دوروبرت می‌چرخن که اگه لیوانت خالی شد اون رو پر کنن. نکته منفی دیگه رستوران این بود که مشتری‌ها همگی آدمای میان‌سال سفید بودن و هیچ تنوعی در میان نوع مشتریان نبود. ترجیح می‌دم جایی غذا بخورم که همه جور آدمی باشه.

Tel père, tel fils امروز یه فیلم ژاپنی دیدم به اسم

معنیش فکر کنم میشه پسر هم مثل پدرشه. فیلم ماجرا عوض شدن دو نوزاد بوده که وقتی 6 سالشون میشه خونواده ها میفهمن که بچه ها عوض شدن. یه پرستار اونا رو عمدا عوض میکنه چون از ازدواجش ناراحت بوده و نمیخواسته که تنها فقط اون در عذاب و ناراحتی باشه. توی دادگاه عمیقا از د دو تا خونواده عذر خواهی کرد و دو تا خونواده در عین اینکه زن رو نبخشیدن اما بسیار آروم برخورد کردند و هیچ کلامی به زبان نیاوردن. به این فکر کردم که اگه این اتفاق در جایی مثل ایران میفتاد واکنش پدرها و مادرها چی بود. اگه این اتفاق برای خونواده من میفتاد مطمئنم که مادرم به پرستار حمله می کرد. اما دو خونواده ژاپنی نه اصلن و با وجود اینکه کاملن داغون شده بودن اما بسیار با طمئنینه برخورد کردند.

یه چیز دیگه در مورد ژاپن اینه که با وجود تکنولوژی پیشرفته ای که دارن و همین تکنولوژی در زندگیشون نقش عمده ای داره اما به شدت پایبند سنت هستند. مثالش همین فیلم.، مسئله اینکه تو با فرزندت همخون باشه و یا اینکه چقدر خون نقش داره برای یه زن و مرد فرهیخته نباید خیلی مهم باشه اما زمانی که از هم خون بودن به عنوان یه عامل تعیین کننده میزدن واقعن عجیبه.

خلاصه بنده از آرامشی که در رفتارشون وجود داره به وجد میام، شاید چون خودم این آرامش رو ندارم.

موضوع فیلم جالب بود و میشه در موردش حرف زد اما حوصله ندارم.

موضوع پروژه من در مورد انتگراسیون دانشجویان خارجی در دانشگاه کشور میزبان بود و قصد نداشتم که ادغام خارجی ها رو در جامعه فرانسه بررسی کنم. جامعه شناسای فرانسوی مفهوم انتگراسیون رو یه مفهوم انتزاعی میدونن و فکر میکنن که قابل اندازه گیری نیست. در هر صورت وقتی صحبت از انتگراسیون هست بیشتر میخوان در مورد انتگره شدن خارجی ها در جامعه فرانسه حرف بزنن و من اصلن سوژه م رو نمی خواستم با این مسئله قاطی بکنم. درسته که دانشجوی خارجی در آن واحد هم خارجیه و هم دانشجو اما خوب بعد اینکه اون چطور توی دانشگاه میزبان گلیم خودش رو از آب در میاره، این برای من مهم بود و برای کادر تئوریم از تئوری های محققان کانادایی و آمریکایی استفاده کردم. با کمال تاسف استادای من اصلن شناخت خیلی زیادی نسبت به محققان غیر فرانسوی زبان ندارن و معمولن فقط اونایی رو که خیلی مشهورن میشناسن. اصلن انگلیسی بلد نیستن که بخان به منابع انگلیسی رجوع کنن. این وسط یه دانشجوی جهان سومی که  متعلق به کشوریه که هیچ تولید علمی نداره مجبوره همه رو بشناسه ولی اینجا یه فرانسوی فکر میکنه که به اندازه کافی منابع وجود داره و لازم نیست که به محققان زبانهای دیگه مراجعه کنه و بعد سر جلسه دفاع هیچکدام از منایع  انگلیسی به کار رفته رو نمیشناسه و اون رو با عینک تحقیقات کشورش میسنجه. از طرف دیگه اینکه دانشگاه من یه دانشگاه که به چپ بودن مشهوره و از اساس مفهوم انتگراسیون رو یه مفهوم استعماری و دست راستی میبینه و داور به من میگه اصلن از اول نباید این مفهوم رو استفاده میکردی. البته اینا شاید فقط دیدگاه من باشه اما همه ی این ماجراها حاصلش فقط یه تجربه ناخوشایند برای منه.

واقعیت اینجاست که تو باید فقط در لوژیک استادت کار کنی و اگه خارج از منطق اون حرفی بزنی یعنی اینکه داری در مسیر نادرست میری.

همیشه درگیر زبان بودم اما خیلی به زبان فکر نمیکردم. درگیری با زبان از زمانی شروع شد که فارسی رو یاد گرفتم. تقریبن یه مجموعه از کلمات هستن که وقتی برای اولین بار باهاشون برخورد کردم رو دقیقن به خاطر دارم. کلماتی مثل کنجکاوی، نگهداری، مراقبت، اصطکاک، شتاب، ناگهان، تصمیم، ماجراجو،… . همیشه فکر می کنم که چطور فهمیدم این کلمات چه معنی میدن. به ویژه کنجکاوی

البته یادگیری زبان جدید با رنج همراه بود. رنجی که از طرف مدرسه و فضای مدرسه تحمیل می شد.

از دوستم پرسیدم اولین کتاب جدی رو توی چه سنی خونده. فکر کنم گفت از دوره راهنمایی شروع کرده ولی دقیقن یادش نیست که چه کتابی اولین کتاب جدی بود. کتاب جدی منظورم کتابیه که متعلق به کتاب کودک نیست. البته اونا هم جدین ولی خب کتاب کودک معمولن بیشتر مصورن و بیشتر از چن خط توی هر صفحه ش نیست. با این توضیح که من الان هم کتاب مصور البته برای بزرگسالان رو میخونم. بیشتر منظورم از کتاب جدی کتابیه که سطح زبانیش پیچیده باشه.

خودم من هم اولین کتاب جدی رو یادم نمیاد اما یادمه از اوایل دوره رهنمایی شعر میخوندم. یه کتاب قدیمی از توی انباری خونه پدربزرگم پیدا کرده بودم. چن تا شعر از نیما و شاملو و فروغ و به نظرم سیاوش کسرایی  بود. باید بگم که اون زمان چیز خیلی زیادی هم نمیفهمیدم. شعری که از شاملو بود رو یادم مونده هنوز.

در این جا چار زندان است.

به خپل گفتم از وقتی که آشنا شدیم چندتا فیلم رو با هم دیدیم. چن تاش رو توی سینما دیدیم و چن تاش رو خونه. یه چیزی حدود بیست و دو سه بار سینما رفته بودیم و نزدیک 30 فیلم توی خونه دیده بودیم. اصلن نمیدونم چه هدفی از این کار داشتم. از شمارش فیلم هایی که با هم دیدیم نمیخواستم به هیچ نتیجه ای برسم. واقعن هیچ جنبه انتلکتولی در این فیلم دیدن نیست. در واقع سینما برای من حکم مخدر داره. مثل آشپزی. آشپزی هم مخدره. فیلم میبینم که برای زمان کوتاهی فراموش کنم که در چه وضعیتی هستم.

حدود یه هفته پیش فیلم برادوی تراپی رو دیدم. واقعن خوب بود. البته به قول دوستم بعدش نمیشینی در مورد فیلم بحث کنی اما در تمام مدت فیلم میخندی و این خودش خیلی خوبه. به ویژه اینکه بعد 2 بار دیدن فرندز من از دیدن جنیفر انستون خوشحال میشم چون همش یادآور خاطرات فرندزه. خنده داره بار اولی که فرندز رو دیدم فکر میکردم اه اه چه بازیگر سطحی اما بعد از دیدن دوباره این سریال تبدیل به یه خاطره خوش شد.

اونقدر از کشف کردن میازاکی خوشحالم. تا حالا دو فیلم بیشتر ازش ندیدم. چطور نمیدونستم که میازاکی هم هست و چقدر هم خوبه که هست. باید یه بار جدی در موردش اینجا بنویسم.

بلاخره بعد از اون همه استرس تموم شد و الان فکر میکنم که این همه استرس برای هیچ بود. اطرافیان تمام مدت سعی میکنن نکته مثبتی از توی این به اصطلاح لجن بکشن بیرون ولی برای من هیچ درسی در این ماجرا وجود نداره. آدم توی 31 سالگی خیلی نمیتونه مسیر زندگیش رو تغییرات اساسی بده، شاید بشه یه سری تغییرات ناچیز به وجود آورد اما باز هم اونقدر نمی ارزه.

دیروز بعد از تموم شدن جلسه رفتم از کافه تریای دم در دانشگاه چای نعناع بخرم اما از بس پر از بوی ساندویچ و غذای سرخ شده بود که بیخیال چای شدم. رفتم روی چمن های داخل حیاط نشستم. بیشتر خوابم میومد. فکر کردم الان تا خونه کلی باید توی قطار باشم. همونجا روی چمن ها خوابیدم.

حرفای بی ربط

دیدی این کسایی که میزنن تو سر در وبلاگشون کا دارن تمرین نوشتن میکنن، خب من اصلن تمرین نوشتن نمیکنم و خودم هم اصلن نمیدونم چرا این کار رو میکنم. مثلن بگم تمرین نوشتن میکنم، خب که چی بشه؟ اصلن مگه قراره کسی ازم امتحان نوشتن بگیره؟ اینکه این همه وبلاگ درست کردم و هر آبار یه چن وقت نوشتم و بعد دست کشیدم هیچ دلیل خاصی نداره بجز مرض، آره یه جورایی مرض دارم.

هر صبح که این در خونه رو واز میکنم بوی مواد شوینده کوبیده میشه توی صورتم. اصلن نمیفهمم چرا این خانمه که میاد اینجا رو تمیز میکنه از یه مارک کمتر آزار دهنده استفاده نمی کنه. یه خانمیه دور و بر 50 سال و یا شایدم بیشتر. توی زمستون و تابستون لباسش تغییر نمیکنه. همیشه یه لا پیرهن تنش هست. سردش هم نمیشه انگار. علاوه بر اون از این بوی مواد شوینده هم سردرد نمیگیره. تقریبن هر روز میبینمش و کلن سر حاله. واقعن عجیبه چون به نظرم شغل سختیه. یه بار هم که برای گرفتن یه کاغذی رفتیم دم در خونه اش، همچین بازم بوی مواد شوینده به طرز بدی از توی خونه میزد بیرون. اونوقت همین دیشب که لباسای خیس رو روی رخت آویز پهن کرده بودم، احساس کردم بودی این ماده شوینده روشون مونده. خواستم همون وقت بذارم بیرون ولی فکر کردم نکنه باد لباسا رو ببره. تازه این بازم خوبه من از بوی سبزی هم سردرد میگیرم. اون وقت این خانم هر روز پله های چن تا ساختمون رو با همین مواد شوینده بد بو تمیز میکنه. اگه به من باشه که میگم هیچ آدمی از این کارها نکنه. یه ور دیگه ماجرا اینه که من حتی از عهده راه پله تمیز کردن هم برنمیام چون با بوی مواد شوینده سردردای مرگبار میگیرم.

فقط مرض باعث میشه که صبح رو با نوشتن توی وبلاگ شروع کنی. من برم خودم رو واسه فردا آماده بکنم.

ن

چقد خوب شد که تصمیم گرفتیم بعضی چیزها رو با هم در میان بذاریم. راستش هر وقت رو در رو یا تلفنی که شروع به صحبت کردیم، هر دو انگار موضوع بحث رو عوض کردیم و در مورد چیزهای دیگه ای حرف زدیم. من مدت ها بود به اینکه باید از بعضی چیزها با تو صحبت کنم، فکر کردم. تا اینکه اون روز یعنی 31 اوت وقتی اون پروژه کوفتی دیگه تموم شده بود، از خونه رفتم بیرون که برم پاریس. میدونی وسط راه یه اتفاقی افتاد که مجبور شدم برگردم خونه و رفتنم رو یه ساعت به تاخیر انداختم. یه ساعتی از روز سوار قطار شدم که خلوت بود. اگه یادت باشه ما یه روشی داشتیم برای اینکه رفت و آمد به پاریس رو ارزونتر کنیم. دقیقن اون روز رو هم این کار رو کردم. توی قطاربه این فکر کردم باید واست ایمیل بزنم و اصلن حواسم به دورو برم نبود. یه باره فهمین این مامورای کنترل آومدن توی قطار. به ندرت اونا داخل قطار میان و همیشه همون بیرون قطار خفتت میکنن. اونا اون سر قطار بودن و منم این سر قطار. میتونستم بلند شم و ایستگاه بعد پیاده شم اما همونطوری نشستم سر جام. اونا هم ، آومدن بلیط مترو خواستن و منم تمام بلیط هایی که توی کیفم بود و اصلن معلوم نبود برای چه زمانیه، همه رو دادم بهشون و اونا هی داشتن چک میکردن. گفتم بلیطا قاطی هم شدن ولی واقعیتش رو بخای از اینکه اینطوری داشتم اونا رو به این کار عبث مشغول می کردم، خوشم آومده بود. آخر سر هم گفتن 80 یورو باید جریمه بدی و منم خب گفتم این زیاده و اونا هم گفتن نمیشه همینه دیگه. راستش اصلن اصرار نکردم. با وجود اینکه 80 یورو در زندگی کنونی من پول کمی محسوب نمیشه و برای اینکه بفهمی که 80 یورو چه نقشی در زندگی من داره برات یه خاطره تعریف می کنم. چن وقت پیش رفتم توی این فروشگاه موجی، فکر میکنم به خاطر جهانی شدن یه شعبه از این تو شهر شما هم باشه. موجی یه فروشگاه ژاپنیه و منم انگار فتیش ژاپن دارم. رفتم توش همینطوری چرخیدم. میخاستم واسه این دوستم پیژامه بخرم. ولی سایز مرادی ژاپنی به دوستم نمی خورد. سرویس چایش واقعن قشنگ بود. کلن پسندیدم. از اون همه چرخیدن توی فروشگاه در نهایت به خرید دو تا خودکار رضایت دادم. قیمت هر کدومش کمتر از 2 یور بود. توی صف پرداخت بودم و حوصله انتظار هم نداشتم. فکر کردم کلی خودکار توی خونه هست و اصلن چرا باید خودکار بخرم و بهتره اینقدر پول خرج نکنم. بعد از فروشگاه آومدم بیرون.

خوب الان میفهمی که 80 یورو پول کمی نبود. در هر صورت هیچ اقدامی برای اینکه این پول رو پرداخت نکنم، نکردم. و وقتی مامور داشت جریمه مینوشت، من داشتم مناظر بیرون رو نگاه می کردم و فکر کردم به تمام دفعاتی که پول کمتری برای بلیط دادم و آیا جمعشون از 80 بیشتر میشه یا نه. و اینکه با این 80 تا میشد چند بار رستوران رفت. بگذریم. که دقیقن همون روز هم متوجه شدم که هزینه ماهیانه کارت مترو برای 5 زون پاریس شده 70 یورو و من بجای بلیط میتونم کارتم رو شارژ کنم. قبلن تا زون پنج بالای 120 تا میشد.

همون روز تصمیم گرفتم که یه حرکتی از خودم نشون بدم. الانم  دو روز دیگه باید از همون پروژه خرکی  دفاع کنم و هنوز متن ارائه م رو ننوشتم.

پیکان

پدرم یه پیکان سبز مدل 56 داشت. این پیکان رو فکر می کنم سال 64 خرید. واقعیتش یادم نمیاد کی این پیکان رو خرید، حتی ممکنه که اونو سال 65 و یا 66 خریده باشه. پیکان رو با فروش طلاهای مادرم خرید. مادرم همیشه اینو با حسرت یادآوری می کرد که یه زمانی کلی طلا داشت که پدرم بابت خرید پیکان همه رو فروخت. پدرم این پیکان رو به این خاطر خرید که باهاش مسافرکشی کنه. قبل از خرید پیکان نظامی بود که بعدش چون شغلی نداشت یه پیکان خرید. خب باید گفت که خیلی هم با این پیکان مسافرکشی نمی کرد. با دوستاش می رفت اینور اونور و یه جورایی وسیله ای بود که باهاش کلی رفیق جمع کرده بود. یکی از دعواهای همیشگی توی خونه ما به خاطر این رفیق بازهای پدرم بود که مادرم همه رو زیر سر پیکان میدونست و میگفت که اگر این پیکان نباشه این همه آدم هم دور وبر پدرم نیست و اون بیشتر به خانواده اش اهمیت می ده. یه مدتی پدرم پیکان رو میداد به کسای دیگه که روش کار کنن. یکی از مشکلات پیکان این بود که همیشه بد موقع خراب می شد. وقتی می خواستیم بریم عروسی یا مهمونی و یا سیزده بدر، همیشه این وقت ها پیکان مشکل پیدا می کرد. از چیزهای دیگه ای که یادم میاد این بود که معمولن پدرم برای نوروز همیشه بعد از سال تحویل از خونه می رفت بیرون که بره مسافرکشی و معتقد بود که الان مردم میرن عید دیدنی و وقت خوبی برای کار کردنه. در نتیجه همیشه چن روز از عید می گذشت و بعدش واسه ما لباس عید می خرید. واقعیت اینجا بود که حتی اگه پدرم حوصله اینو داشت که مدام روی این پیکان کار کنه، غیر ممکن بود که بتونه باهاش پس اندازی داشته باشه و هزینه های خود پیکان بسیار بیشتر از سودی بود که داشت. بنزین خیلی زیادی مصرف می کرد، موتور ماشین زود گرم می شد، سالی یکی دوبار باید لاستیک عوض می کر، بیمه ماشین از یه طرف دیگه و تصادف هایی هم که پیش میومد… . تقریبن هرگونه مشکلی توی خونه بود همه اونو تقصیر این پیکان میدونستن و فکر میکردن که اگه این پیکان نباشه این مسائل هم پیش نمیاد. باید بگم از اونجایی که پدر و مادر من هر دو یه تبار روستایی داشتن و انگار پدرم زمانی که این ماشین رو خریده بود خیلی ها قدرت خرید امکانات اولیه زندگی رو نداشتن. در نتیجه پیکان پدرم بسیار شناخته شده هم بود.

پیکان روز به روز وضعش بدتر می شد و اصرار پدرم برنگهداشتن پیکان بیشتر. انگار یه رابطه عاطفی با این پیکان پیدا کرده بود. تقریبن کل فامیل با پیکان خاطره داشتن. یه بار یادمه 12 نفر رو توی خودش جا داد. می خواستیم بریم سیزده بدر و ماها همه کوچیک بودیم. واقعن نمیدونم با چه ترفندی همه رو توی پیکان جا داده بودن. الان اگه عقب ماشین 3 نفر بشینن ، 3 نفر معذبن. ما اون همه بودیم و فکر نمیکنم معذب بودنی هم در کار بوده باشه.

یادمه من صدای پیکان رو وقتی میرسید نزدیک خونه می تونستم اون رو از صدای ماشین های دیگه تشخیص بدم. اینکه چرا اینقدر سر وصدای این ماشین همیشه توی ذهنمه، فکر می کنم یه عاملش این بود که پدرم به شدت مخالف این بود که من توی کوچه برم. خب از یه طرف دیگه هم کارمند نبود که وقت برگشتنش به خونه رو حدس بزنم. اون هر ساعتی از روز ممکنه بود برگرده و ممکن بود که اصلن کل روز رو هم برنگرده ولی هیچ برنامه مشخصی در کار نبود. در نتیجه همیشه وقتی توی کوچه بودم به صدای هر ماشینی که میومد، توجه می کردم و از بین اونها صدای پیکان پدرم رو میتونستم تشخیص بدم. این رفتار پدرم که هیچوقت ما رو از ساعت برگشتش به خونه مطمئن نمی کرد، در من هم الان هست. به ندرت الان وقتی از خونه میرم بیرون زمان برگشتم رو مشخص می کنم. خیلی از اوقات می دونم که دقیقن چه کارهایی باید انجام بدم و چقدر زمان می بره اما خیلی از اوقات برنامه هایی پیش میاد که من از قبل پیش بینی نکرده بودم و به همین خاطر صبح که از خونه میرم بیرون تقریبن آخر وقت برمی گردم. این رفتارتوی برادرهام هم هست و فقط من اینطور نشدم. ولی خب برگردیم به پیکان سبز مدل 56 پدرم.

داستان های زیادی این پیکان برای همه داشت اما حوصله پرداختن بهش رو ندارم. پیکان این چند سال آخر دیگه غیر قابل استفاده بود و همیشه جلوی خونه پارک بود. اصرار سالیان ما به پدرم کارساز نبود و اون پیکان رو همچنان نگه داشت تا اینکه گفتن که کلن می خوان این پیکان های از رده خارج شده رو بردارن و من دقیقن داستانش رو یادم نمیاد چون از خیلی وقت پیش من دیگه با خانواده نبودم. پدرم مجبور شد پیکان رو تحویل بده. با برادرم پیکان رو برده بودن و تحویل داده بودن. برادرم تعریف می کرد که وقتی پدرم پیکان رو تحویل داد گریه کرد.

.بعد از اون پیکان یه ماشین دیگه خرید اما فروختش و تا همین الان هنوز ماشین دیگه ای جایگیزین اون پیکان نکرد