دیشب یه باره از ساعت 11 به بعد یه سردرد وحشتناکی گرفتم که مدام صدای ضربانش رو توی مغزم حس میکردم. یه مسکن خوردم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم. درد توی چشم راستم متمرکز شد. مسکن هیچ کاری نکرد و فکر کردم تنها راه ممکن برای کم کردن درد اینه که بخابم اما نصفه شب از سردرد بیدار شدم و بازم یه مسکن دیگه خوردم. متاسفانه درد اصلن از بین نرفت و تا نزدیک ظهر توی رختخواب بودم. الان هم که دارم تایپ میکنم طرف راست سرم و چشمم همچنان درد میکنه.

چن شب پیش خاب دوستم رو دیدم که چن ساله دیگه نیست. یه لباس سبزی پوشیده بود و خیلی دوستم زنده بود. هیچوقت ندیده بودم رنگ سبز بپوشه. توی خاب ما هنوز با هم بودیم و دوستم رو دیدیم. اون کتاب رنج های ورتر جوان رو به عنوان یادگاری از اون روزهای سخت نگه دار. امروز صبح با خودم فکر میکردم که چقدر اون کتاب به اون روزهای سخت میاد.

الان با وجود اینکه هنوز سرم درد میکنه اما قادر به نگاه کردن به صفحه مانیتور هستم و اینکه حتی تونستم ظرفها رو بچینم توی ماشین که شسته بشن و یه مقدار ماکارونی ریختم توی آب جوش که بپزه و چون هیچی نبود اون رو  همینطوری خوردم. میدونستم که گرسنگی سردردم رو بیشتر میکنه. ببین حتی قصد اینو هم ندارم که دیگه زنده نباشم و این رو میشه از ماکارونی پختنم توی این وضعیت فهمید.

من حتی به این فکر نمیکنم که باید بقیه کتابهام رو از زیرزمین خونه شما ببرم. امیدوارم این امکان  باشه که اونا رو هنوز هم نگه داری تا یه روزی که من آمادگیش رو داشته باشم و بیام دنبالشون.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s