از تابستان سالی که داشتم انتخاب رشته میکردم واسه سال دوم دبیرستان، عاشق یه مردی شدم که هنوز هم گاهی وقتها بهش فکر میکنم. تابستان اون سال داشتم یه کتابی میخوندم که نمیگم اسم کتاب چی بود، مرد مورد نظر جوان خوش قد و بالایی بود که یکی از قهرمانهای کتاب بود. اسمش هم یه چیزی بود حالا و من تا حالا ندیدم اسم کسی این باشه. اون تنها آدمی با اون اسم بوده که دیدم. دانشجو بود و کریکت بازی میکرد. یه بار وقتی که کریکت بازی میکرد، عرق کرده بود و دوست دخترش بوی اونو هرگز فراموش نکرد. در زندگی یه چند باری کسانی رو دوست داشتم اما همچنان فکر میکنم اون مرد جذابی بود. بگذریم شاید نباید در مورد عاشقی و اینجور چیزا بنویسم. راستش همینطوری امروز یاد این ماجرا افتادم. و اون تابستون بسیار گرمی که میخاستم انتخاب رشته کنم. امروز هم هوا اینجا واقعن گرمه.

واقعن کلا فه م. طرفهای ساعت 4 تا 5 بعد ظهر سعی کردم بخابم که تمام مدت در یه حالتی بین خاب و بیداری بودم. به این پایان نامه در حال اصلاح فکر میکردم و اینکه چرا تا این اندازه بی انگیزه شدم. ساعت 6 از توی اتاق آومدم بیرون و شروع کردم به فریاد زدن که « ژ آن مق دو ویوق، دو اتود، دو کورکسیون… » . فکر کردم باید شروع کنم به کار کردن. دلم میخاد مترجم همزمان بشم. به نظرم بهترین شغلی هست که میتونم انجام بدم و یا معلم کلاس اول ابتدای و به غیر از این استعدادی واسه کارای دیگه ندارم.

Publicités

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s