دوباره هوا سر شد و پاهای من مدام یخ میزنه و نه پوشیدن جوراب و نه انداختن پتو روی پاهام، سرما رو از بین نمیبره. امسال برخلاف همیشه که از آمدن فصل سر خوشحال میشدم، مدام بر استرس اضافه میشه. همیشه از اینکه هوا سر میشه و پالتو میپوشم خوشم میاد و از طرفی ترجیح میدوم که مردم رو توی لباسهای گرم ببینم اما امسال واقعن دوست ندارم هوا سر بشه. یادمه پارسال هرچقدر لباس میپوشیدم فایده ای نداشت. همه هم لباسهای گرم بود اما همیشه سردم بود و از اینکه روزهای متوالی بدون آفتاب سر می شد، کلافه بودم. همینکه هوا یه کم گرم شده بود، مدام از دوستام میخاستم که بریم کنار رودخونه و تا آخر شب اونجا بمونیم.

بعضی برنامه ها رو بهتره هیچ وقت عملی نکرد. واضح تر بگم، تصور بعضی چیزا خیلی دلنشین تره تا به عمل درآوردنش. در این یه سال اخیر چندین مورد از برنامه هایی که موقع تصور کردنشون خیلی هیجان انگیز به نظر می رسید، عملی شدن و بعدش گند زده شد بهشون. یکیشون رو به عنوان مثال اینجا مینویسم. برادرم چن وقته که دیگه زندگیش رو از پدر و مادرم جدا کرده و تنها زندگی میکنه. در این بین هر بار با مادرم حرف زدم، مدام از دوری برادرم افسرده بود و بارها گریه کرد و به خاطر ناراحتی قلبیش بیمارستان رفت و… تا اینکه تصمیم گرفته شد که مادرم یه سر بره پیش برادرم. از اون طرف هم برادرم این اواخر وضعیت پیچیده ای پیدا کرده بود و منم به خاطر اینکه یه کم اوضاع رو بهبود بدم، کمک کردم که مادرم برای یه مدت حداقل یک کاه با برادرم باشه. اینطوری هم مادرم از افسردگی بیرون میومد و هم برادرم میتونست با خیال راحت در طول روز به کاراش برسه و با مادر هرازگاهی برن خوش بگذرونن.

بالاخره این دو نفر هم رو دیدن و منم همون روز اول وقتی با هم بودن با هر دوتاشون صحبت کردم. فقط همون روز اول اوضاع خوب بود. از روز بعد مشکلات شروع شد، مادرم با مدل زندگی برادرم حال نمیکرد و اونم حوترجیحش این بود همچنان بیشتر وقتش رو با دوستاش بگذرونه و همینطور مقضیه داشته پیچیده تر میشد که امروز در نهایت من تصمیم گرفتم که هیچ تماسی دیگه باهاشون نگیرم.

یعنی نمیدونم چرا این تصور رو کردم که این دو نفر میتونن  اوقات خوبی رو با هم بگذرونن.

بهتره برنامه ریزی بکنیم اما عملیش نکنیم. نفس خود برنامه ریزی کردن بهتر از به عمل درآورن برنامه است.

چون مادرم سواد ندارشت که البته الان هم نداره، ما فکر میکردیم که خیلی کارها رو میتونیم بکنیم که اون نفهمه. خب این قضیه سواد نداشتن باعث میشد که هیچوقت نتونه وضعیت درسی ما رو کنترل کنه و خیلی وقتها به خاطر اینکه توی خونه هیچ کاری نکنم، میگفتم که امتحان دارم و باید درس بخونم و به جاش یه کتب دیگه میخونم. یادمه این سه تنفگدار 10 جلد بود و همه ش هم آبی رنگ و مادرم همیشه میگفت این کتاب رو تو هنوز تموم نکردی… .

خیلی چیزهای دیگه ای رو هم از مادرم پنهان کردم و تقریبن خیلی کم اون در جریان زندگیم بود، البته الان این طور نیست و خیلی بیشتر از گذشته در مورد زندگی واسش حرف میزنم و پیش میاد که بهش زنگ میزنم و بیشتر از یه ساعت و نیم حرف میزنیم که بعد شارژ من همیشه تموم میشه.

اینکه اصلن چرا در این مورد مینویسم، هیچ وقت پیش مادرم سیگار نکشیدم و همیشه سیگار کشیدنم رو ازش پنهان کرده بودم. یه بار چن سال پیش وقتی تهران بودم این آومد پیشم و منم برای سیگار کشیدن با دوستم میرفتم بیرون. خب مادرم هم در تمام این مدت هیچی به روی من نیاورده بود تا اینکه چن روز پیش مادر و برادرم با هم دعواشون شده بود سر اینکه میخاسته از سر از کار برادرم در بیاره و بعدش هم میگه تو هم مثل همون خاهرت هستی که منو ول می کرد خونه و با دوستش میرفت بیرون سیگار بکشه و خیال میکرد من نمیدونم.

الان نمیدونم که مادر از چه چیزهای دیگه هم ممکنه خبر داشته باشه و به روی ما نیاره. شاید سیگار کشیدن رو به این خاطر به روم نیاورم که آگه میگفته ممکن بود من بعدن جلوی خودش سیگار بکشم.

منو برادرام مادرم رو دوست داشتیم ولی همیشه نگاه از بالا به پاینی به اون داشتیم. یه مثال دیگه اینکه اون هیچوقت اعتماد به نفس نداشت جلوی ما با دوستای غیر کوردمون فارسی حرف بزنه چون همیشه به جمله بندیها و لهجه ش میخنیدیم. گقدر بی شعور بودیم.

دیشب فیلم کپی برابر اصل کیارستمی رو دیدیم. ژولیت بینوش با مرد فیلم برای چن ساعت نقش یه زن و شوهر رو بازی کردن و واقعن تبدیل به یه کپی برابر اصل شد. میشه بیشتر در مورد فیلم حرف زد ولی همین یه خط هم کافیه. درسته که وبلاگ مثل توییتر محدودیت کارکتر نداره اما باید جلوی گزافه گویی رو گرفت.

از چیزهایی که توی سرم میگذره  حتی نمی تونم ذره ایش رو اینجا بنویسم و یا با دوستی در میان بذارم.

دیروز صبح یه ورژن دیگه از پروژه م رو واسه استاد فرستادم و هنوز جوابی نداده اما واقعن میترسم.

دوستم رو بعد از 2 ماه دیدم. هم دیگه رو توی مترو دیدیم و بعدش با هم رفتیم یه جای دیگه و از اونجا رفتیم که یه کافه پیدا کنیم. کافه های فرانسوی اصلن چاییشون خوب نیست، قهوه خوبی دارن ولی چای نه و خیلی الکی هم گرونه. به جاش رفتیم استارباکس سن لازار و ازین چایی بزرگ اپیسه با چیز کیک سفارش دادیم و تونستیم یه میز خوب که کنار پنجره بود رو تصاحب کنیم. به نظرم بعد از مدتها یکی رو میدیم که میتونستم باهاش فارسی حرف بزنم. البته تلفنی یا اسکایپی با دوستام حرف زده بودم ولی مدتها بود که هیچ دوستی رو ندیده بودم. سعی کردم پیش دوستم زوزه نکشم و هیچی از دلخوریهای اخیرم رو با ناراحتی بیان نکنم.

خیلی سعی میکنم غر نزنم و رویکرد مثبت که نه حداقل خنثی ای رو نسبت به وضعیت حال داشته باشم اما نمیشه و نهایتن به غر زدن ختم میشه. میدونم الان وقت فکر کردن به خیلی چیزها نیست، مثلن چه اهمیتی داره که دوست عزیزم چه نظری در مورد من داره وقتی که تو به عناوین مختلف ازش پیش بقیه دفاع کردی. خب به هر حال هر کس یه جوری فکر میکنه و الزامی نداره که دوستم به من همون حسی رو داشته باشه که منو به اون دارم. اصلن چرا ما همه چیز رو اینقدر پیچیده میکنیم، میشه به راحتی روی همه چیز خط کشید.

از وقتی که بنده با یک غیر هم وطن دوست شدم، تقریبن روابطم با خیلی ها به صفر رسیده. کم کم یه حذف دو طرفه صورت میگیره، یه مورد ساده اش از طرف دوست بسیار نزدیکم همون اوایل رابطه منو خپل پیش آومد، یه نمایشگاه در مورد ایران  توی موزه هنر مدرن پاریس بود و منم چون میخاستم یه کم دوست جدیدم رو با ایران آشنا کنم تصمیم گرفتم اونو هم همراه خودم ببرم و از طرفی همون دوست نزدیکم که  قرار بود از یه جای دیگه اروپا بلند شده بیاد پاریس و وقتی اسکایپی با هم حرف زدیم قرار شد نمایشگاه رو نریم و بذاریم که اونم بیاد که با هم بریم. دوستم آومد پاریس و به بهانه اینکه خپل فارسی حالیش نمیشه و حوصله ش سر میره با یه عده دیگه بلند شد رفت دیدن نمایشگاه و خپل مدام از من میپرسید کی با دوستت میریم نمایشگاه. البته دوستم دلایل خودش رو داشت واسه اینکه نخاد با ما نمایشگاه بره که دلایلش واسش منطقی هم هست ولی من به یه علت کاملن احساسی از دستش دلخور شدم و اونقدر آدم بزدلی هم هستم که نگفتم که ازت دلخورم.

اما با بقیه آدمها هم رابطه ت کم میشه. کلن دیگه از همه جا بریده میشی. حتی دوستانی که مشکل زبان ندارن هم فکر میکنن بهتره وقت استراحتشون به زبان مادری حرف بزنن و حوصله اینکه به زبان دیگه ای صحبت کنن رو ندارن و یا اینکه اصلن زمینه مشترک برای حرف زدن وجود نداره، مثلن یکی ما رو واسه تماشای مسابقه فوتبال دعوت کرد ولی خپل هیچ علاقه ای به فوتبال و سر و صدا و هیجان نداره و یا اینکه ممکنه دوستان من حوصله اینکه ساعتها سر میز غذا بشینن و حرف بزنن رو نداشته  باشن …

در ضمن خپل اصلن خپل نیست.

یه فیلم فرانسوی هست به اسم pas son genre

داستان در مورد آشنایی یه استاد فلسفه افسرده با یه زن آرایشگر هست و فیلم نشون میده این دو نفر از یه جنس نیستن. معلم فلسفه متعلق به یه طبقه بورژواست  که آخر هفته با پدر و مادرش میره کنسرت موزیک کلاسیک و زن آرایشگر هم آخر هفته با دوستاش میرن نایت کلاب و اونجا میخونن و میرقصن و… . توی داستان تنها در یه مورد این دو نفر میتونن یه کاری رو با هم بدون مشکل انجام بدن و اون خابیدنه. در باقی موارد همیشه یه ناهماهنگی وجود داشت. مرد هیچوقت زن رو به خونواده ش معرفی نکرد و یه بار که آخر هفته با زن و دوستاش رفته بود نایت کلاب، رفتار به شدت مضحکی داشت و کلن یه وصله ناجور بود برای  اون مکان. در یه قسمت دیگه از داستان زن و مرد با هم توی صف بلیط سینما بودن و قرار بودن یه فیلمی رو ببینن که جنیفر انستن بازیگرش بود و زن هم از مرد پرسید که نظرش در مورد جنیفر چیه ، خب مرد اصلن جنیفر انستن رو نمیشناخت و طبیعتن فرندز رو ندیده بود.

خب خپل هم نه جنیفر انستون رو میشناخت و نه فرندز رو دیده بود و به شدت این ماجرا خنده داره بود. ما کلی با هم بحث کردیم سر این داستان. البته باید بگم این مدل چسی ها (از این کلمه اصلن خوشم نمیاد اما به شدت وضعیت رو خوب توصیف میکنه) به نظرم بیشتر فرانسویه. بعد از این ماجرا یه بار توی بروکسل با دوست خپل و زنش رفتیم شام بخوریم. زن دوستش همچین تریپی هم زده بود و دختر بسیار پرانرژی بود و کلن سرصدا کن اما برعکس اون شوهرش که یه مرد خیلی آروم با یه سر و وضع ساده. منم برای آشنایی بیشتر از زن پرسیدم تو چیکار میکنی تو هم انفورماتیک خوندی که اونم گفت نه که و آرایشگره و اینکه خیلی دوست نداشته درس بخونه.

چن روز قبل از این قرار شام، دفاع دوست مشترک منو خپل و دوستش بود و بعد از دفاع هم همگی دوباره برای شام با هم رستوران رفتیم و فکر میکنم بیشتر از 20 نفر بودیم اما دوست خپل زنش رو نیاورده بود. شام بعد از دفاع یه شام دوستانه بود و هیچ چیز رسمی نداشت. نمیدونم واقعن شاید من تفسیرهای خرکی میکنم.

راستش نمیدونم اصلن چرا این رو نوشتم، فکر کنم به این خاطر بود که منم از جنیفر انستون خوشم میاد.

باورش سخته اما از الان که قراره تا ماه آینده پاییز بشه، واقعن نگرانیم شروع شده. فصل سرما اینجا به شدت طولانیه و این غم خرکی من  دو چندان میشه. بعضی وقتا هیچی به اندازه آفتاب خوب نیست، به ویژه آفتاب بهار. میتونم این اطمینان رو بدم که من هرگز در بهار بلایی سر خود نمیارم فقط به خاطر اینکه نمیشه نبود اونم خاصه در بهار.

یک چیزی رو مسلمن دوست ندارم و اونم اینکه که وقتی خابیدم یا وقتی که حواسم نیست، کسی به من خیره بشه و طور مخصوصی بنده رو به اصطلاح دید بزنه. بدترینش وقتی هست که از خاب بیدار بشم و ببینم یکی به این دید زدن مشغول باشه. در گذشته روانی میشدم و واقعن یه حرکت اغراق آمیز علیه کسی که به من خیره بود انجام میدادم. نمونه ش یه بار زمانی  بود که از خاب پریدم و فهمیدم یکی برای مدت زمان زیادی در حال نگاه کردن به من بوده. مدت زمانش رو خودش اعتراف کرد. به شدت ترسیدم و احساس کردم باید از این آدم فرار کنم. این خیره شدن دیگری بجز وحشت و ترس چیزی رو برای من به دنبال نداره.

یه چیزی هست که تازه چند ماه میشه که فهمیدم. در حال خوندن یکی از کتابهای مانگا بودم که بسیار شیقته کتاب شده بود و وقتی بیرون میرفتم کتاب رو هم میبردم که توی مترو بخونم. به صورت اتفاقی توی مترو وقتی که باید قطار عوض میکردم، کتاب رو گذاشتم توی جیب کتی که تنم بود و کتاب کاملن به اندازه جیب بود و یا شاید هم که جیب به اندازه کتاب بود و خیلی شگفت زده شدم از این اتفاق. وقتی که خونه آومدم ، بقیه کتابهای جیبی رو هم امتحان کردم که ببینم آیا اندازه شون با اندازه جیب کتم هماهنگه و دیدم که آره کاملن هماهنگه و بعد رفتم یه کت دیگه م رو آوردم و جیب اون رو هم با کتابها آزمایش کردم و بازم اندازه ها درست بود و من اونقدر خنگم که فکر میکردم چون کتابهای جیبی کوچیکن به اونا میگن کتاب جیبی و فکر نمیکردم که به این خاطره که برای این درست شده که بتونی توی جیبت بذاری. .

توی نوشته قبلیم خیلی زوزه کشیده بودم و باید بگم که زوزه کشیدن ژانر مورد علاقه م نیست اما خوب حالم خوش نبود. سردرد کوفتی همچنان ادامه داره ولی خیلی بهتر از دو رو گذشته م. این قرصی که دکتر برای میگرن واسم نوشته قیمتش میشه 40 یورو و به همین خاطر ترجیح دادم همون پاراستامول به جاش بخورم. بیمه البته باید پول دوا درمون رو بگردونه اما از 300 یورویی که باید بابت هزینه های درمانی بهم برمیگردو.ندن فقط چیزی حدود 60 تا 70 یورو برگردوندن و من بارها باراشون نامه نوشتم تا دیگه گفتم مهم نیست چون واقعن دیگه از حوصله م خارج بود.

دوست عزیز همه چیز دانم از یه داروی متشکل از آسپرین و پاراستامول و قهوه حرف زد که برای میگرن خیلی جواب میده اما باید با نسخه خریدش و اینکه دکتر عمومی که من پیشش میرم اصلن اعتقادی به دارو نداره و هر بار که مریض میشم و میرم پیشش میگه که احتیاجی به دارو نیست و باید بری پیش یه روانشناس و اصلن هم به این توجه نمیکنه که روانشناس برای هر نیم ساعت 50 یورو میگیره که بیمه هم نداره. حالا بگذریم که من خیلی اعتقادی به روانشناس ندارم. یادمه النا میگفت که پارسال قصد داشته تزش رو ادامه نده چون به شدت افسرده بوده و مجبور میشه بره پیش روانشناس و روانشناس قبول میکنه بابت هر جلسه نیم ساعته 30 یورو بگیره. النا به این راحتی پول در نمیاره. مثلن تا مدتها مشکل رفتن به آراییشگاه داشت چون هزینه اش گرون میشد و الان بابت روانشناش ماهی 120 یورو باید پرداخت کنه.

هیچوقت به خپل نگفته بودم که هر وقت تنها هستم خیلی وقتها دمی سیب زمینی و برنج و پیاز با کره درست میکنم و بعد با ماست سرو میکنم که دیشب رو کردم و همین غذا را به سختی (چون سردرد داشتم) با کمک خپل درست کردم که بسیار هم استقبال کرد. اینکه چرا چیزی در مورد این غذا نگفته بودم بیشتر به یه اتفاق دیگه برمیگرده، یه بار من و خانم ن دوست گرامی با هم برنج خالی با گوجه خوردیم که دو تا دیگه از دوستامون کلی مسخره مون کردن که مگه میشه غذای اینطوری هم خورد.