اکتبر 2013 سر کلاسای دانشگاه با یه خانمی که از شیلی آومده بود، آشنا شدم. اسمش ماریا بود و با هم رابطه خوبی داشتیم. سر کلاس بعضی وقتا کنار هم مینشستیم. شوهرش هم در حال تموم کردن تزش بود و دو تا پسر هم داشتن. یه روز ماریا رو توی کافه تریا دانشگاه که با یکی دیگه از دانشجوهای گروه بود دیدم. رفتم جلو و با هم یه مقدار در مورد کلاس و پروژه ای که باید انجام بدیم حرف زدیم و منم با دوست ماریا که اونم همکلاسیمون میشد آشنا شدم. بعدش با هم شماره تلفن رد و بدل کردیم و قرار شد برنامه بذاریم و بریم سینما و … . ماریا کمتر از ما میتونست دانشگاه بمونه و بعد از کلاس به خاطر بچه هاش سریع میرفت خونه اما این دخر جدید که اسمش مونا بود و مراکشی هم بود بیشتر میموند و ما با هم یا کتابخونه میرفتیم و یا کافه تریا. کم کم رابطه من و مونا بیشتر شد و همدیگرو بیرون از دانشگاه هم میدیدم. اون در مورد خیلی چیزای دانشگاه و گروه و اساتید … واسه من توضیحات مفیدی می داد و همیشه با هم سر مسائل زیادی بحث میکردیم. فکر کنم مونا چن سال از من بزرگتر بود ولی خوب نمیدونم چن سال و اینکه همزمان در حال انجام تز توی یکی دیگه از دانشگاههای پاریس بود. این رو هم بگم که مونا یه مختصر حجابی داشت اما بیشتر یه چپ آزادی خواه بود تا مسلمان و اینکه کلن من خیلی باهاش حال میکردم. تمام کنفرانسهای گروه رو با هم شرکت میکردیم و تقریبن بیشتر از تمام کسایی که توی لیست تلفنم بودند، با اون مسیج رد و بدل کرده بودم. یه ارتباط تقریبن روزانه باهاش داشتم. خیلی وقتا ایمیل های منو اصلاح میکرد و چیزهایی رو که من مینوشتم میخوند و نظرش رو میداد. کلی سیستم آموزش فرانسه رو نقد میکردیم و بحث های مفصلی در مورد راسیسم میکردیم. یه بار بردمش رستوران ایرانی و یه بار هم رستوران کوردی و یه یکشنبه هم اونو دعوت کردم واسه نهار. بارها هم توی پاریس قرار گذاشته بودیم. واقعن واسم عزیز بود یعنی الانم هست. این وسط یه همکلاسی دیگه پسر فرانسوی داشتیم که اون اوایل به نظر من خیلی گوشت تلخ میومد و احساس میکردم یه کم ضد خارجیه. اما بعدن دیدم که نه خیلی هم آدم بدی نیست ولی همچنان فکر میکردم ضد خارجیه. یه حس بود. مثلن یه بار در مورد اینکه به چه تیپ زنی علاقه منده میگفت مدل اروپایی دوست داره و… . خب این اشاره به ناسیونالیه واسه زن مورد علاقه خیلی به نظرم جالب نبود. اگر میگفت از زن بلوند خوشش میاد، قابل درک بود ولی مدل اروپایی یه جوردی بود. بگذریم، این پسر همکلاسیمون با مونا خیلی سر همه چیز حرف میزدن، مثلن سر مفاهیم جامعه شناسی که گروهمون بر اساس همونا جلو میرفت، مدام بحث در میگرفت و همه چی.

یه بار مونا به من زنگ زد و گفت که این پسره توی چت جیمیل بهش پیام داده و بعد تمام ناسزاهای راسیستی ممکن رو بهش گفته، مثلن حتی وجود داعش رو به مونا نسبت داده و اینکه کلی مونا رو بابت اون یه ذره حجابش تحقیر کرده…. . من شوکه بودم. مونا کلی گریه کرد. مونا در مورد مسائل مذهبی اصلن حرف نمیزد و یه چن بار من ازش یه سری سوال پرسیده بودم و همین. البته در مورد وضعیت مسلمونا و مهاجرا توی فرانسه حرف میزدیم ولی نه در یه کانتکست اسلامی. این مسئله رابطه منو هم با اون پسره تحت تاثیر قرار داد و بعد از اون ماجرا اصلن علاقه ای به حرف زدن با پسره نداشتم.

یه عادت دیگه مونا این بود که خیلی سوال میپرسید یعنی در مورد همه چیز کنجکاو بود و شاید این باعث شده بود که با هم گفتگوهای پنج شیش ساعته داشته باشیم. ژانویه 2015 تزش تموم میشد و قصد داشته بعدش یه مسافرت آمریکا بره که واسه پست داک مصاحبه کنه. من یه مهمونی برای شب یلدا گرفته بودم و نمیدونستم که آیا باید مونا را دعوت کنم یا نه. تردیدم به این خاطر بود که همه دوستای من مطمئنن در طول شب یه عالمه الکل میخوردن و من هنوز نمیدونستم که مونا در این مورد آیامشکلی داره یا نه. گرچه اون یکشنبه ای که دعوتش کرده بودم، ما الکل سرو نکردیم و این شک م رو به خپل گفتم که به نظرش تردیم بیخودیه و من باید دعوتش کنم. مونا قرار بود مهمونی رو شرکت کنه. شب مهمونی همه آومده بودن و ما منتظر بودیم که مونا برسه تا پیش غذا رو سرو کنیم. من چندین بار بهش زنگ زدم اما جواب نداد و در نهایت یه مسیج به من داد که متاسفته نمیتونه بیاد چون ماشینش مشکل پیدا کرده. حس من این بود که این یه بهانه ست و مونا نخاسته بیاد و به مسیجش جواب ندادم. روز دوم ژانویه بازم هم یه مسیج فرستاد و سال نو رو تبریک گفت که من مسیج رو جواب ندادم اما به اون و بقیه دوستام یه ایمیل زدم و سال نو رو تبریک گفتم.

یه مدتی از این ماجرا گذشت و واسه مونا زنگ زدم اما جواب نداد و واسش پیام گذاشتم. هیچ خبری نشد، بهش مسیج زدم و مسیجم هم رسید اما باز هم جواب نداد. فکر کردم شاید فرانسه نیست در نتیجه بهش ایمیل زدم. چندین ایمیل فرستادم اما همه ش بی پاسخ موند. توی فیس بوک هم مسیج فرستادم و اونو هم جواب نداد. اولین مسیج هایی رو که به فیس بوکش فرستاده بودم رو فهمیدم خونده اما مسیجهای بعدی رو نفهمیدم که آیا خونده یا نه. متاسفانه من اسم فامیلش رو نمیدونم و سر کلاسی هم که با ما شرکت میکرد به خاطر علاقه ش بود و مجبور نبود که اون کلاس رو بیاد در نتیجه توی ایمیل های گروهی استاد، ایمیل اون نیست. من ایمیلها رو چک کردم و اونایی که اسموشون فرانسویی نبود گوگل کردم اما بی نتیجه بود. با کمک خپل تزهایی رو که توی دانشگاه دیگه اش در حال انجامه و یا به تازگی دفاع شده رو هم چک کردیم که ببینیم آیا یه اسمی که به اسمهای شمال آفریقا بخوره رو پیدا میکنیم یا نه اما باز هم فایده اید نداشت.

مونا هیچوقت منو به خونه ش دعوت نکرد و بیشتر وقتها ما بیرون هم رو میدیدم و چن بار هم خونه من و هیچ آدرسی ازش ندارم. هرگز در طول مدت دوستیمون این طور رفتاری ازش ندیدم. غیبتش از چند حالت خارج نیست، یا مرده ، یا این اتفاق یه بازیه واسش مثل بازی ناپدید شدن و یه احتمال سوم هم میدم که اونو نمیتونم بگم.

Publicités

همیشه توی مترو که به سمت دانشگاه میرم شاشم میگیره، بعضی وقتا اونقدر شدید هستش که از مترو پیاده میشم که توالت پیدا کنم. دیروز هم دوباره توی مترو گرفتار این وضعیت بودم اکا تا دانشگاه تحمل کردم. یک سوم راه رو اینترنت داشتم و توی گوشیم توییتر چک میکردم اما وقتی که قطار رفت توی تونل دیگه اینترنت نداشتم و کتاب هم همراهم نبود که این راه طولانی رو یه جوری طی کنم. نمیدونم چی شد که یاد ایران افتادم، مامانم، دوستام، شهر… همه چیز و گریه م گرفت. الان داره میشه 3 سال که هنوز برنگشتم. میخاستم امسال برم اما نشد و فکر میکنم اگه تا چن ماه دیگه نرم واقعن روانی میشم. مادر بزرگم یه زمانی سرطان سینه داشت و آرتروز هم داره، در نتیجه زمینگیر هم شده و از فکر اینکه نبینمش و اون بمیره بارها اشکم در آومده. آخه مگه میشه دوباره مادر بزرگم رو نبینم. تو همین مدت خیلی از آشنایان مردن ولی خب مادر بزرگم فرق میکنه. خیلی چیزها هم عوض شده، منظورم بیشتر تحولاتی هست که در ساختار خانواده م رخ داده. دختر برادرم تازه 3 روزش بود وقتی من آومدم فرانسه و الان بزرگ شده. من اصلن نتونستم وقتی اون هنوز نوزاد بود، ببینمش و بزرگ شدنش رو ندیدم. دیروز برای اولین بار فکر کردم که آیا واقعن لازم بود بیام، شاید میشد اونجا موند همچنان. نمیدونم اگه مونده بودم الان دقیقن چیکار میکردم، میتونم یه کم حدس بزنم فقط. میزان افسردگیم انگار بیشتر بود اما خوب اینجا هم خیلی خوشحال نبودم.، یعنی طور خاصی نبودم. همیشه این استرس رو داشتم که تا 2 ماه آینده کجام. هیچ ثباتی رو تجربه نکردم. باز هم باید بگم در ایران هم اینو تجربه نکردم ولی خوب جنسشون شبیه هم نیست.

پارسال دوستم یه قهوه جوش ایتالیایی از این یه نفره ها بهم هدیه داد که وقتی آومدم پیش خپل نیاوردمش. از اونجایی که خپل از قهوه میشه گفت متنفره در نتیجه منم به همون چایی رضایت دادم. یه چن وقتیه احساس میکنم که ترجیح میدم صبح که از خاب بیدار میشم عوض چایی قهوه درست کنم. یه بار توی فروشگاه دنبال یه کفتیق(قهوه جوش) کلی گشتیم اما همه بزرگ بودن و من یه چیز کوچیک میخاستم. هفته پیش که خونه پدر خپل بودیم، از قهوه جوش اون خوشم آومد در واقع مثل همون قهوه جوش قدیمی خودم بود اما کمی بزرگتر. پدر خپل خیلی خوش سلیقه ست، از هر چیزی بهترینش رو انتخاب میکنه. نپرسیدم مارک قهوه ای که خریده چیه اما خیلی خوب بود. توی انتخاب شراب هم واقعن زبردسته اما هیچ کدام از این هنرهای رو خپل نداره، یعنی تا حدی میدونه اما در مقایسه با پدرش نه واقعن نمیدونه. بگذریم الان نه هدف قهوه بود و نه سلیقه پدر خپل، میخاستم چیز دیگه ای رو بگم. امروز به همون دوستی که قهوه جوش قدیمی رو بهم هدیه دده بود، زنگ زدم و میخاستم بدون از کجا خریده بوده ش. بعد همینطور در مورد انواع قهوه جوشها و خوبیها و محدودیتهاشون حرف زدیم. من واسش تعریف کردم که دوستام که از تورنتو آومده بودن اینجا فکر میکردن قهوه فرانسه در مقایسه با آمریکای شمالی خیلی غلظت داره و ینکه پدر خپل گفته که قهوه ایتالیا و پرتغال خیلی غلیظتر از فرانسه است و بعد دوستم گفت که فیلم بغداد کافه رو دیدم که منم ندیده بودم و بعد تعریف کرد که فیلم یه زن و شوهر آلمانی رو توی یه بیابونی در آمریکا نشون میده که با هم دعوا میکنن و شوهره زن رو وسط جاده با یه فلاسک قهوه ول میکنه و ماشین رو میبره و میره. بعد زن راه میفته و میرسه به یه کافه ای به اسم بغدا کافه. که اونجا یه سری آدمای عجیب غریب مشتریشن که اتفاقن قهوه جوش کافه خراب شده و از فلاسم قهوه زن المانی واسه درست کردن قهوه استفاده میکنن که قهوه درسته شده با اون وسیله آلمانی خیلی غلیط بود و مشتریها هی توی قهوه آب میریختن و…. . راستش میخاستم بگم که من هر بار با دوستم در مورد یه چیزی حرف میزنم اون همیشه یه داستانی در اون مورد میدونه مثل همین فیلم بغداد کافه. تا حالا نشده که من در یه موردی شروع به حرف زدن کنم و اون کلی روایت در باره اون موضوع خاص رو نکنه.

اینکه چرا دوباره وبلاگ مینویسم شاید این باشه که من خیلی کم مینویسم، در مورد موضوعات درسی چرا اما خارج از این دیگه نمینویسم. به وِیژه اینکه تقریبن دیگه بیشتر نوشته های جدی که میخونم به فرانسه ست و خیلی کم چیزی رو به کوردی و فارسی میخونم و مینویسم.

دیشب یه ایمیل به استاد راهنمام زدم با این محتوا که دستت درد نکنه واسه ایرادهایی که گرفتی و من شروع میکنم به دوبار کار کردن و تغییر دادن پلان پایان نامه و کار دوباره روی پروبلماتیک و در این بین مطمئنن باید ازت سوالاتی بپرسم…. . بعد امروز صبح ایمیل زده که از 24 ژوییه تا 24 اوت قابل دسترس نیستم و تعطیلاتم و اینکه پایان نامه ت رو بعد از 24 اوت تصحیح میکنم.

بعد از خوندن ایمیلش فکر کردم آیا یه روزی در زندگی من میرسه که یک ماه تعطیلی بدون استرس داشته باشم و بتونم بدون چک کردن ایمیل یک ماه رو به سر ببرم. در حین فکر کردن یه تخم مرغی هم آبپز کردم که به عنوان صبحانه بخورم. پوست تخم مرغ رو گرفتم و همونطوری سر پا و تخم مرغ در دست دنبال نمک میگشتم، رفتم توی سالن نمک اونجا هم نبود و یه باره نمیدونم چی شد که تخم مرغ از دستم افتاد کف زمین. یه ور تخم مرخ که هنوز مایع بود چخش شد روی زمین و اون ورش که سفت بود یه جورایی دفرمه شد. زمین رو پاک کردم و باقیمانده تخم مرغ رو زیر آب گرفتم که مثلن تمیز بشه، نمک هم کنار دستم بود و اصلن ندیده بودم.

سرم همچنان درد میکنه. دو تا پاراستامل خوردم ولی فایده ای نداره. این قرصای میگرنم تموم شده و باید داروخونه هم برم. دیروز به این فکر میکردم که چه خوبه که چن روزه سرم درد نمیکنه که امروز صبح با سر درد بیدار شدم. مثل وقتایی که میگم الان مدتیه که من و خپل دعوا نکردیم و همیشه بعد از فکر کردن به این قضیه، بعدش دعوا میکنیم.

در بین کامنتهای بیشماری که استاد را واسم گذاشته، یکیش اینکه که یه کمی به این نکته توجه کنید که خاننده کار شما ایرانی نیست و خیلی از موارد رو که در مورد صحبت کردید بسیار مختصره و باید پسترشش بدید. فکر کردم راست میگه، من خیلی چیزا رو کاملن با این پیش فرض نوشتم که طرف به همه چیز آگاهه. مسخره ست واقعن، وقتی که میخای یه سوژه واسه تحقیق برداری، میری سراغ سوژه هایی که بهت نزدیکن و زمانی که در یه کشور خارجی درس میخونی، نمیتونی به راحتی سوژه ت رو از جامعه میزبان انتخاب کنی. شناخت من از جامعه فرانسه واقعن کمه. قبل از آومدن به اینجا کلی از نویسنده های فرانسوی کتاب خونده بودم و فیلم فرانسوی زیادی دیده بودم در نتیجه فکر میکردم خیلی با این جامعه بیگانه نیستم اما واقعن اینطور نیست. مثلن توی دانشگاه یه درسی داشتیم در مورد تحولات سیاستهای آموزشی و همچنین مفاهیم جدیدی که در نظام آموزشی فرانسه به وجود آومده، برای ارزیابی هر کسی باید یه مفهوم رو برمیداشت و در مورد اون مینوشت. باید یه مقدمه مینوشی با کلی سوال و متنت رو گسترش میدادی و بعد هم نتیجه گیری. موضوع من در رابطه با رفرم دانشگاهی در فرانسه بعد از می 68 تا 2000 بود. خب من هیچی از سیستم دانشگاهی فرانسه نمیدونستم  که بخام در این مورد حرفی بزنم و اینکه قضاوت بکنم که آیا این رفرم انجام شده در راستای کاهش نابرابریها گام برداشته یا نه. حالا از این ماجرا بگذریم که این یه درس دانشگاهی بود و پایان نامه من نبود.  طبیعتن هر کسی میره سراغ چیزی که بهش نزدیکه و من سوژه ام یه کار بین دو جامعه ایران و اینجا بوده و الان واقعن بعضی وقتا احساس مرگ میکنم. بعضی وقتا فکر میکنم که اشتباه کردم که این همه درس خوندم. باید خیلی زدوتر قطعش میکردم. مثلن خیلی اتفاقی به دختر یکی از فامیلامون فکر کردم. یه دو سالی از من بزرگتر بود، من هر وقت میرفتم روستا خونه پدر بزرگ مادر بزرگم با این دختره بازی میکردم. یادمه خیلی درس نخوند و توی نوجوونی با پسر خاله ش ازدواج کرد و بعد یه سال یه دختر هم زایید. چ سال بعدش یه بار توی یه مراسم فامیلی دوباره دیدمش، دخترش چهار پنج سالش بود و خودش هم کلی عوض شده بود، یه ذره چاق شده بود اما نه زیاد و کلی هم خوشگل شده بود، همچین گونه هاش گل انداتخه بود. در عوض من اونقدر دوره های افسردگی داشتم که واقعن خموده شدم. هیچ شکفتگی درم نیست. بیشتر وقتها غمگینم. خودم هم حوصله این خمودگی رو ندارم. به این فکر کردم که این دختر فامیلمون هر روز از خاب پا میشه و واسه شوهرش صبحانه آماده میکنه، بعد هم خونه رو تمیز میکنه و به بچه ش میرسه و به مامانش و یا بقیه تلفن میزنه، میره از دستفروش خرید میکنه. اصلن روز به روز خرید خونه رو انجام میده. مثلن تصمیم میگیره امروز لوبیا پلو درست کنه و بلند میشه میره یه کیلو لوبیا میخره و میاد خونه ….. .

سردردم تموم نشده و نمیزاره به نوشتن ادامه بدم.

اصلن حوصله ندارم، حوصله هیچ کاری رو ندارم. امروز ظهر گرسنه بودم و به این فکر کردم باید یه چیزی بخورم ولی حوصله اینکه چیزی درست کنم  که توی شکمم بریزم رو واقعن نداشتم و آخر سر به خاطر فرار از سردرد مقداری برنج خالی خوردم. یه کمی ترشی داشتیم ولی حتی پروسه خالی کردن ترشی توی بشقاب غذا هم واسم زیادی بود و نمیتونستم. اولش یه کم ترشی روی برنج ریختم ولی وقتی تموم شد با وجود اینکه ظرف ترشی کنار بشقاب بود، نتونستم باز هم ترشی به غذام اضافه کنم.

تقریبن دیگه هیچ لباس زیر تمیزی نداشتم و توی این بی حوصلگی مدام، لباس زیرها رو ریختم توی ماشین و اون یک ساعت و نیمی که توی ماشین داشتن شسته میشدن به این فکر میکردم که باید یه جای خالی روی رخت آویز برای پهن کردن اونا پیدا کنم. لباسهای روی رخت آویز خشک شدن و باید به زودی جمع شون کنم.

شاید بیشتر از 10 روزه به این فکر میکنم که به مادر باید تلفن بزنم اما هر حسش نمیاد که این کار رو بکنم. واقعن چرا اینطور شدم. فکر میکنم شاید به خاطر نوشتن پایان نامه م باشه. کلن هر چی انرژی بود رو از من گرفت و الان واسه نوشتن چن خط هم مشکل دارم. همیشه همون زمانی که شروع به نوشتن میکنم یه باره حرفم تموم میشه و نمیتونم ادامه بدم.

دیروز با شوق یه کتابی که حدود 2 هفته س میخام بخونمش رو خریدم و خوندنم فقط به همون چن صفحه مقدمه اون داخل قطار وقتی که داشتم برمیگشتم خونه، ختم شد.

به سرم زد که دوباره وبلاگ بنویسم. ترجیحم توی وبلاگ قبلی این بود که آشناهام نتونن بخوننش ولی دیگه مهم نیست. با بالا رفتن سن به صورت غیر ارادی محافظه کار شدم و خیلی نگران نیستم دیگه.

هنوز هم وبلاگ میخونم و به نظرم هنوزم خوبه. این کلمه « هنوز » یه جوریه. باور نمیکنم که بارها از این کلمه استفاده کردم. و فکر میکنم اصلن کلمه زیبایی نیست. کلمه زیبا همیشه واسه من « ناگهان » بوده. یه جوریه اصلن.