یادداشتی که نهایتن منجر به زدن حرف‌هایی در رابطه با لاس می‌شود.

خواهر خپل  و دوست‌پسر خواهر خپل از چند ماه پیش جشن نامزدیشون رو سازماندهی کرده بودند. البته می‌گفتن که این جشن نامزدی نیست و صرفن یک مهمونی چند روزه برای آشنا شدن ۲ تا فامیل است. در ایمیل گروهی که برای همه دعوت شده‌ها آومده بود، لینک یک ویدئویی هم بود. گفته بودن که ما هم در شب مهمانی باید به سوالی که در ویدئو مطرح میشه، جواب بدیم و این جواب می‌تونست خواندن آوازی در رابطه با سوژه، نواختن قطعه‌ای، نمایشی … باشه. ویدئو در رابطه با کنکور ورودی سیانس پو بود. در آزمون شفاهی از کاندیدا می‌خوان که در رابطه با عشق برای هیئت ژوری حرف بزنه. ما هم باید در رابطه با عشق چند دقیقه‌ای جلو ۳۰ نفر آدم حرف می‌زدیم. من خیلی این داستان رو جدی نگرفتم و خپل هم که اصلن حتی ویدئو رو نگاه هم نکرده بود. دورهمی فامیل ازجمعه شب هفته پیش تا روز یکشنیه بعدظهر طول کشید. توی قطار تازه خپل در جریال این نمایش قرار گرفت. تصمیم گرفتیم که من یه شعری رو در رابطه با عشق به فارسی بخونم و خپل هم برای بقیه ترجمه کنه. حالا دوستم اصلن فارسی بلد نیست و منم هیچ توضیحی در رابطه با معنی شعر ندادم و اونم هیچگونه کنجکاوی در این مورد نداشت.

شنبه شب وقتی که بچه‌ها هم شام‌شون رو خوردن و به اتاقاشون فرستاده شدن، برنامه بزرگسالان شروع شد. من اجرای همه رو دوست داشتم. به ویژه مادر خوانده  داماد که زنی بود هم صاحب جمال و هم کمال در آن واحد. صدای خیلی زیبایی هم داشت و لحن حرف زدنش منو یاد زنانی می‌نداخت که در فیلمای گدار و بونوئل فرانسه صحب می‌کردن. بالاخره نوبت ما شد. قبل از خوندن شعر باید حرفی می‌زدیم. نمی‌شد که بدون هیچ مقدمه‌ای دکلمه شعر رو شروع می‌کردم. واقعیتش اصلن دوست ندارم در مورد عشق حرفی بزنم و از اون مسائلی که فکر می‌کنم خیلی چیز عملیه و بر خلاف اینکه آدم روده‌درازی هستم، خیلی علاقه‌ای به پرحرفی در این مورد بخصوص رو ندارم. یه حرفایی زدم. و بعد شعر رو خوندم و خپل هم ترجمه‌ای کرد که اصلن ربطی به شعر نداشت. شعر سرمای درون شاملو بود. همونی که با آی عشق آی عشق شروع میشه. گویا جمعیت بسیار خوششون آومد از این شعر و بعدش توجه‌ها دوچندان شد. نمی‌دونم چرا همه اونقدر خوششون آومد. وضعیت طوری شد که سر میز شام، جای من روبه‌روی مادر داماد بود و ایشون هم گفتن که خیلی آدم خوش شانسیه که برای شام، من روبه‌روی اون نشستم. من با خودم گفتم که حالا درسته قشنگ شعر می‌خونم و مقدمه مقبولی هم ارائه دادم، اما دیگه در این حد و اندازه نبود.  بعد هم بلند شد و رفت کتاب منطق‌الطیر عطار رو که به فرانسه ترجمه شده، آورد و به من گفت که آیا این کتاب رو خوندم. خودش کتاب رو خونده بود و خیلی از کتاب خوشش آومد بود.

خواهر خپل و دوستش خیلی خوشحال بودن. کلن انگار برای هم ساخته شدن. امیدوارم عشقشون بردوام باشه. از اون ته قلبم اینو می‌گم. نمی‌دونم چرا. ولی خوب من هر وقت که دوستانم هم از هم جدا میشن، ناراحت میشم. البته آدم نمی‌تونه هیچوقت به کسی که داره رابطه‌ش رو تموم می‌کنه، بگه رابطه‌ت رو ادامه بده، ولی راحت میشه به بقیه گفت که رابطه‌ت رو بهتر ه که قطع کنی، چون ادامه دادنش بهت آسیب میزنه.

روز آخر مهمونی سرما خوردم و از اون روز تا امروز از خونه بیرون نرفتم. دیروز از بد حالی ۴ تا فیلم نگاه کردم. با دیدن یکی از فیلما، کلی هم اشک ریختم. اسم فیلم پادشاه من بود. داستان یه زوجی بود که مرد بارها به زنش خیانت و بی‌توجهی کرد و هر بار با حرفاش زن رو دوباره اغفال می‌کرد. زن به خاطر یه تصادف موقع اسکی، پاش شکسته بود و در یه مرکز درمانی بود. در این فرصت گذشته‌ش رو مرور می‌کرد. داخل یکی نایت کلوب با هم آشنا شدن. مرد در حال لاسیدن مدل فرانسوی با زن‌ها دیگه بود. معلوم شد که زن در زمان دانشجویش داخل یه نایت کلاب کار می‌کرده و این مرد هم به اونجا رفت و آمد داشته. در اون زمان مرد بعضی وقتا از لیوان شامپاینش توی صورت بعضی دخترا می‌چکونده و می‌گفته که تو امشب رو توی رختخواب من تموم می‌کنی. زن هم همین حرکت مرد با خودش تکرار کرد و رفت جلو میز مرد و چن قطره شامپاین چکوند توی صورتش. و در نهایت یه ابطه‌ای بین این دو شروع شد. اولین بار که با هم به رختخواب رفتن، بعد از اینکه پروسه خوابیدن رو تموم کردن، زن شروع کرد به گریه کردن. در توضیح اینکه چرا گریه می‌کنه، از مرد پرسید که آیا خیلی لارج نبوده و مرد هم گفت منظورت  لارج بودن در فهم و شعوره و زن هم ادامه داد که منظورش اینه که واژنشون زیادی لارج نبوده. مرد کلی تعریف کرد که نه واژنت عین یه دهان بود… و بعد ازش پرسید که آیا کسی بهش گفته که لارجه. شوهر قبلی زن به خاطر اینکه زن لارج بوده،  اون رو ترک کرده بود. البته مرد بعد از شنیدن این داستان گفت که احتمالن مال اون کوچیک بوده که این براش لارج بوده و گفت که شوهر قبلیت یه الاغ احمق بوده و در جواب سوال زن که پرسید اگه اون الاغ احمق بوده، تو چی هست و اینم گفت که من شاه الاغ‌ها هستم. البته راست هم می‌گفت. توی فیلم یه جایی زن یه نطقی در مورد عشق ارائه کرد. نطق در همون زمانی بود که مرد هنوز شیفته بود البته.

به هر صورت من بین این فیلم و مهمونی هفته پیش یه رابطه‌ای رو برقرا کرده بودم. فیلم منو به یاد اون مهمونی می‌نداخت. نتیجه‌گیری هم ندارم. در ضمن خیلی خودم از نوشتن اون داستان لارج بودن خوشم نمیومد و در عین حال نوشتمش.

نکته دیگه در رابطه با لاسیدن، به نظرم  مردای فرانسوی لاسوای ماهری ‌هستن. نکته اخلاقی اینکه یه لاسوی خوبه الزامن یه همراه خوب نیست. اما هنرنمایی‌ها قابل توجه‌ای در کشوندن به رختخواب می‌تونه ارائه بده.

لاوانن

آدم سرما هم که می‌خوره، بیشتر افسرده میشه. افسرده و دل تنگ. قدیما که مادرم برای عیدا خونه تکونی می‌کرد، همیشه زیر لب واسه خودش مویه می‌کرد. البته شاید هم مویه نبود و من مویه دریافتش کردم. یه چیزایی مبنی بر بی‌کسی خودش می‌خوند که مجبوره تنهایی همه کارها رو انجام بده و کسی رو نداره که بیاد کمکش. البته مادرم یه کم اغراق می‌کرد به نظرم. منم دستش می‌نداختم و اونم می‌گفت که حتی دخترش هم مثل دختر مردم نیست. دختر ایدائال مادرم، دختری بود که اگه مادرش مرد، بتونه در مراسم عزا، به خوبی مویه کنه. مویه کردن به کوردی مشه «لاوانن» و خود مادرم خیلی در لاونن حرفه‌ای بود. توی هر ختمی می‌رفت، کلی موفقیت کسب می‌کرد و البته می‌کنه. وقتی شروع با لاوانن می‌کننه، همه گریه می‌کنن. برد صداش هم اونقدر زیاده که وقتی جوان‌تر بود باعث می‌شد که پدرم باهاش دعوا کنه. پدرم می‌گفت که اونقدر صداش بلنده که تا سالن مردانه هم می‌رسه و همه مردا از صداش تعریف می‌کنن. مادرم هم توی دلش از این تعریفا خوشحال می‌شد. مادرم همون زمانی که شروع به لاوانن می کنه، شروع به سراییدن هم می‌کنه. از قبل که تکست آماده نداره. هر مرده‌ای، شعرش خودش رو لازم داره و نمیشه اشعار مرگ کسی رو برای کس دیگه‌ای به کار برد. اشعار در رابطه با زندگی فرد درگذشته و رابطش با شرکت‌کنندگان در مراسم ختمه. مثلن یه بار که داییم مرده بود، یکی از دوستاش در حالی که داشت روی سرش، به نشانه عزا می‌کوبید، آومد جلو و این فرد به عرق‌خوری مشهوره. زن‌دایی گرامی هم شروع کرد به سرودن شعری در رابطه با هم‌پیاله بودن شوهرش با دوست شوهرش. یه جورایی باعث خنده همه شده بود.  ولی مشکل مادرم اینه که نمی‌تونه همزمان با لاوانن، اشک هم بریزه و می‌گه که من دیگه اشکم تموم شده. اما در عوض من بیشتر از اون گریه می‌کنم. مادرم سر و صدا کردن رو به گریه بی‌صدا ترجیح میده. وقتی که به من می‌گفت که حتی دختری هم نداره که توی مراسم مرگش، اون رو بلاوانه و خوب شین بکنه (شین کردن، یه جور رقص مرگه )، من می‌گفتم که نگران نباش شاید من زودتر بمیرم و تو بتونی خوب برای من هنرنمایی بکنی.  البته اینا رو وقتی که دچار بحران بلوغ بودم می‌گفتم. الان دیگه مادرم به همون گریه بی‌صدای من قانع شده.

سرما خوردم و چند روزیه که افتادم توی خونه. شبا دوستم یعنی خپل برمی‌گرده و یه چیزی درست می‌کنه. اما چیزی که من با این حالم اصلن نمی‌تونم بخورم. مثلن استیک درست می‌کنه. من حتی انرژی بریدن استیک رو هم ندارم. تازه الان خوب شده که همینو هم درست می‌کنه. یادمه پارسال برونشیت گرفته بودم. نزدیک بود که از گرسنگی بمیرم و نه از برونشیت. بلد نبود یه غذای آبکی درست کنه. بعد منم یاد مادرم افتادم که از بی‌کسیش در زمان خونه تکونی، مویه می‌کرد. یادمه کانتکتای گوشیم رو نگاه کردم. می‌خواستم ببینم از کی می‌تونم درخواست کنم بیاد برای من غذا درست کنه. هیچکس. روی اینو نداشتم از کسی این درخواست رو بکنم. ۲ هفته دقیقن از تخت نمی‌تونستم بیام بیرون و بعد از اون هم تا مدت‌ها خسته بودم. بعضی‌ها بهم مسیج می‌زدن که کجا هستم و منم می‌گفتم که مریض شدم و اونا هم می‌گفتن که استراحت کن. البته حتی اگر پیشنهاد هم می‌دادن، من قبول نمی‌کردم. خونه ما اونقدر دوره که دوست نداشتم یکی چند ساعت وقت بذاره و بیاد اینجا یه لیوان آب به من بده. من کوفت بخورم به جای آب. الان اینا رو می‌نویسم خنده‌م می‌گیره. افتادم توی بستر و کار دیگه‌ای ازم برنمیاد.

پیشنهادات یک شهروند معمولی

سفرمون رو از همون ابتداش با درگیری شروع کردیم. اولی اینکه توی فرودگاه یکی چمدونش رو جا گذاشته بود و در نتیجه کلی پلیس در اطراف چمدون بودن. بعد هم که چیزی داخل چمدون نبود. درگیری بعدی برای فرودگاه فرانکفورت بود. طبق معمول دوستم با مامورایی که بازرسی بدنی می‌کنن، دعوا کرد. بهشون گفت که نفس این مدل بازرسی یه حرکت بی‌فایده و احمقانه‌س. در نتیجه اونا هم خواستن که حالش رو بگیرن. همون وقت گشتن چن تا پلیس هم آومدن. یه فضای بدی شده بود. همه دور ما جمع شده بودن.  از اینکه نمی‌دونستم باید چه برخوردی با این قضیه داشته باشم، احساس اسنیصال می‌کردم. این اولین بار نبود که دوستم با نگهبان و پلیس دعوا می‌کرد. به هیچ عنوان هم از حرفش کوتاه نمیاد و میگه اگه جلوی این کارشون گرفته نشه، اینا باز هم می‌خوان بیشتر تو رو کنترل کنن. البته که من باهاش موافقم، اما از طرفی واقعن این ماجرا تبدیل به یه چیز فرساینده شده و من از هر گیت کنترلی که رد میشیم، استرس دارم که الان بازم دعوا میشه. بعد هم برای دلداری دادن به من میگه که اون خیلی آدم مطیعیه و از دوستش مثال میاره که خیلی کارای بدتری می‌کنه و من باید خوشحال باشم که اون شبیه دوستش نیست. این دوستش یه آدم خیلی ساکتیه که در نگاه اول اصلن فکر نمی‌کنی که از این حرکات بکنه. ولی خوب مثلن یه بار که از اسپانیا برای فرانسه پرواز داشته، سر بازرسی بدنی با مامورا دعوا می‌کنه. مامورا ازش می‌خوان که کمربندش رو در بیاره و اونم میگه که در نمیاره و اونا هم می‌گن خوب حق نداری که از گیت بگذری و دوستش هم میگه که خوب نمی‌گذره و به جای هواپیما با قطار برمی‌گرده.

واقعیتش من حوصله درگیری با پلیس رو ندارم. خیلی‌های دیگه هم مثل منن و با وجود اینکه دوست ندارن روزی بیشتر از ۱۰ بار بگردنشون، اما باز هم اعتراضی نمی‌کنن و این اصلن خوب نیست. آخه معنی نداره که این همه بگردنت. کسی که در کار حملات تروریستیه، خیلی حرفه‌ای تر از این بازرسی‌ها عمل می‌کنه. حکومت فقط می‌خواد بگه که داره همه‌ چیز رو کنترل می‌کنه و می‌خواد به مردم این باور رو بده که داره ازشون محافظت می‌کنه. مگه چقدر در کل تروریست وجود داره که اینا می‌خوان همه رو اسکن کنن؟ در هر صورت این گشتنا بی‌فایده‌ترین کاریه که می‌کنن.

الان سوال اینجاست که برای مقابله با تروریسم چیکار باید کرد؟ اول اینکه با بازرسی بدنی و گشتن کیف مردم، نمیشه با این مسئله مقابله کرد. حالا باید سوال دیگه‌ای رو هم مطرح کنم و اونم اینه که هدف از ترور چیه؟ مطمئنن ترس اولین جوابیه که میشه به این سوال داد. یکی از اولین کارهایی که میشه کرد اینه که جلوی بازتاب خبرهای مربوط به حملات تروریستی رو بگیرن. اونقدر مدیا در کار باز نشر این اخباره که تونسته همه رو به اندازه کافی بترسونه. کار بجایی رسیده که خصوصی‌ترین ابعاد زندگی یه تروریست رو چاپ می‌کنن. یادمه یه چیزی خوندم مبنی بر اینکه علی سنبلی پورن نگاه می‌کرده. خوب واقعن آیا این ارزش خبری داره؟ مگه بقیه نگاه نمی‌کنن؟ یا اینکه فلان قاتل عضو صفحه فلان بوده و از فروشگاه ایکس خرید می‌کرده و هزار جور خبرایی که ندونستنش هم مشکلی درست نمی‌کنه. مانوری که روی این اتفاقات داده میشه، خودش به این جریان کمک می‌کنه. شهروندان هم در نتیجه ترسی که دارن، نسبت به کنترل پلیس واکنشی نشون نمی‌دن. مسئله دیگه اینکه میشه یه سری نفوذی در بین تروریستا داشت که بشه از این طریق در جریان تاریخ حملات قرار گرفت. راه دیگه اینکه باید جلوی ترافیک سلاح گرفته بشه ولی خوب خود ترافیک سلاح کار سودآوریه و مطمئنن منافع شخصی یه عده مانع از این میشه که جلوی این عمل رو بگیرن. و یه چیز مهمتر اینکه کسی که تروریست میشه، چیزی برای از دست دادن نداره و یه جورایی آینده‌ای رو برای خودش متصور نیست و با این کار مشهور میشه و برای اولین بار بقیه رو متوجه خودش می‌کنه. نمونه‌ش وضعیت برادران کواشی و امثال اونا که توی فرانسه یه سری حملات رو ترتیب دادن. یه مستندی درباره داستان زندگی برادران کواشی دیدم که واقعن غم‌انگیز بود و جریان رادیکالیزه شدنشون رو نشون می‌داد. یه جایی از فیلم یکی از همسایه‌های این خانواده می‌گفت که مادرشون از بس مجبور شده بود که از بقیه قرض کنه که دیگه با کسی حرف نمی‌زد چون می‌ترسید که ازش بخوان قرضش رو پرداخت کنه. بهبود شرایط زندگی این آدم‌ها، چیزیه که کسی به فکرشم نیست. تنها چیزی که بهش فکر نمیشه یه برنامه دراز مدت برای بهبود اوضاع این اقشاره که رسمن طرد شدن.

 

باز هم تاکید کنید.

بحثم سر این نیست که باید به دنیای اطرافمان و مسائل درش حساس باشیم. این چیزیه که از قبل سرش توافق وجود داره. حرف سر رویکردیه که هر کسی در پیش می‌گیره. صادقانه بعضی از اکتیویستا اونقدر فقط در مورد یه موضوع خاص، حرف میزنن که خاصیت دافعه پیدا می‌کنن. مثلن یکی فقط مسئله زنان داره. تمام صفحه فیسبوکش در رابطه با زنانه. اصلن صفحه فیس بوک به کنار، در فضای غیر مجازی هم صرفن در رابطه با این مسئله حرف میزنه. کم‌کم تمام کسانی هم که اطرافش می‌مونن، کسانی هستن که در رابطه با این مسئله هستن. به هر حال آدم کارای دیگه هم می‌کنه. مثلن غذا می‌خوره، خرید میره، مریض میشه، بیپول میشه،  بیکار میشه، خونه نمی‌تونه پیدا کنه، دوستش بهش خیانت می‌کنه، عمل دفع انجام میده و… کلی اتفاقای دیگه. یاد یکی افتادم که یه بار یه کتاب داستان خونده بود و گفتم که چه عجب این آدم داستان هم می‌خونه. البته بعدش یادم افتاد که داستان دررابطه با سوریه بود و بی‌ربط به درگیری‌هاش نبود. اگه کسی منکر ستم بر زن و یا ستم بر دیگر گروه‌های اقلیت میشه، که مشکل خودشه و باید بتونه برای حل مشکلش راه حلی پیدا کنه. اما حرف من در مورد کسانیه که مثلن فعالیت می‌کنن اما آدم رو به مرحله انزجار می‌رسونن. باز هم از همون مثال زنان استفاده می‌کنم. مثلن این امکان وجود داره که فیلمی هم ساخته بشه که در رابطه با مسئله زنان نباشه. آیا واقعن یه اکتیوست حوزه زنان، فقط باید فیلم‌های مربوط به ستم بر زنان رو ببینه؟ اصلن یه سری فیلم صرفن برای سرگرمی ساخته شدن و هیچ منظور گل درشتی رو نمی‌خوان دنبال کنن. البته باید بگم که سوژه زنان فقط یه مثال بود و منم انگار بی‌خطرترین سوژه رو برای مثال زدن انتخاب کردم. بیشمار سوژه دیگه هست که لازمه فقط جای زنان  رو با چیزای دیگه پر کنید که در مورد همه‌شون صادقه. این همه تاکید و دفاع از یه مسئله‌ای می‌تونه تبدیل بشه به ضد خودش.

به اشتراک گذاشتن پریود با نامحرمان

چه زمانی باید از درد نوشت؟ باید این سوال رو باز کنم. منظورم اینه که بذاری که درد بگذره و بعد ازش بنویسی، یا همزمان که درش قرار داری، این کار رو بکنی. هر دوش امکان‌پذیره مطمئنن. چیزی رو شروع کردم به نوشتن که نمی‌تونم جمعش کنم. این  وضعیت همیشگی منه. چیزی که به تجربه دیدم اینه که بار عاطفی و هیجانی موضوع از زمانی به زمان دیگه متفاوته. یه وبلاگ داشتم که برای دوران افسردگیم بود. چن وقت پیش دوباره بهش سر زدم. از خوندنش وحشت کردم. مطمئن نبودم اینا چیزاییه که من نوشتم. وحشتناک بود. صادقانه بگم که من از کسانی که در یه شرایط اونطور حادی هستن، فرار می‌کنم. دوست ندارم. یعنی منو واقعن زیر رو رو می‌کنه. حوصله آدمی با اون وضعیتی که من خودم دچارش بودم رو ندارم. توی همون زمان من با کسی رابطه‌ای رو شروع کردم. اون وبلاگ منو قبل از اینکه وارد رابطه بشیم، می‌خوند. فکر کردم که چطوری اون با خوندن این نوشته‌ها شروع کرد به اینکه منو دوست داشته باشه. من خودم از اون آدمی که بودم فرار می‌کردم.  احساس کردم که جا داره بهش زنگ بزنم و ازش تشکر کنم. قدرشناسی صفت بسیار پسندیده‌ایه.

اون نوع از نوشته رو فقط میشه در زمانی که به اون حالت‌های روحی شدید گرفتاری، بنویسی. وگرنه من دیگه هیچوقت اون ادبیات رو تکرار نکردم. الان اگه برای کسی اون وضعیت رو شرح بدم، از کیفیت اون چیزی که واقعن بود، فاصله زیادی خواهم داشت. وقتی اون نوشته‌های قدیمی رو خوندم، با خودم گفت که تو هم حوصله داشتی ها. شاید فرارم از آدمایی که در این کیفیت از درد هستن، بخاطر اینه که یادآور خودمه و یا شاید فکر می‌کنم که این مقدار حساسیت بیخودیه و هزار توضیح دیگه. هر وقت نوشته‌ای رو می‌بینم که نویسنده خیلی در حال زوزه کشیدنه، بلافاصله از خوندنش دست می‌کشم. این ژانر حوصله‌م رو واقعن سر می‌برن. در نهایت خودخواهی این حرفا رو می‌زنم. اما به شدت از آدم‌هایی که حساسیت بالایی دارن و به همه چی ایراد می‌گردن، سعی می‌کنم که اجتناب کنم. البته موفق هم نمی‌شم. واقعن روانم رو این دسته از آدم‌ها آزار میدن. درسته که خودم هم اینطور بودم اما دلیل نمیشه که نسبت به این گروه عطوفت داشته باشم.

همه‌ی این حرفا رو زدم که برسم به اینکه بگم من الان واقعن تب دارم. شاید اگر تب نداشتم این چیزا رو نمی‌نوشتم. چرا باید این حرفا رو با کسانی که محرم نیستن در میان بذارم. همون اطرافیان هم برای همیشه محرم نمی‌مونن. دردت رو باهاشون به اشتراک میذاری و بعد یه زمانی که اصلن انتظار نداری، با وقاحت تمام می‌کوبن توی صورتت. اما خوب اینم بخشی از داستان ماست. شایدم این قاعده روابط انسانیه. هیچ‌کس برای همیشه محرم نمی‌مونه. من خودم هم در حق بقیه رذالت به خرج می‌دم. بعد هم بر اساس قوانینی که مختص به خودم هستن، به خوم حق می‌دم که آدم رذلی باشم.

چیزی که باعث شده این وقت شب این چیزا رو بنویسم به خاطر اینه که تب دارم. سردم هم هست. توی هوای ۳۴ درجه روی خودم پتو کشیدم و ژاکت هم پوشیدم. همه اینا فقط یه دلیل ساده داره و اونم اینه که پریود شدم. همین. همین پریود الکی تبدیل به کابوس من شده. واقعن آرزو می‌کنم یائسه بشم. متاسفانه مادرم در ۵۰ سالگی هنوز هم عین یه دختر تازه بالغ شده پریود میشه و هیچ نشانه‌ای از یائسگی نداره. بدون اینکه جایی خونده باشم، فکر می‌کنم که منم باید توی سن و سالی که مادرم یائسه میشه، یائسه بشم. در ساعت‌های اولیه پریودی، وضعیت خیلی بد نیست. بعد از چن ساعت و یا حداکثر یک روز، خونریزی قطع میشه و تا خونریزی بعدی، چندین ساعت متوالی و بعضی وقتا ۲ روز من درد می‌کشم. احساس می‌کنم که یه چیزی جلو آمدن خون رو می‌گیره. اوایل فکر می‌کردم که احتمالن یه توموری چیزی باید در اون قسمت باشه. وقتی به دکتر زنان این حسم رو توضیح می‌دادم، می‌گفتن که مشکلات روحی روانی داری و باید به روانشناس مراجعه کنی. هر چقدر توضیح می‌دادم که من واقعن درد دارم اما هیچوقت فایده‌ای نداشت. تا اینکه اون اوایل که آومده بودم خارج، با یه زبان الکنی به دکتر عمومیم گفتم که من وضعیتم اینطوریه. اونم واسم نوشته که برم ام آر آی لگن خاصره بدم. با همون وضعیت خراب زبانم، به چن تا لابراتوار زنگ زدم. خانمی که اون طرف از پشت تلفن با من حرف می‌زد، یه هرزه به تمام معنی بود. اولش بایه لحن پرخشگرانه گفت که خانم ۸۰۰ یورو میشه، داری این پول رو بدی و بعد منم به خیال اینکه بیمه دارم، گفتم آره می‌تونم. بعد شروع کرد به پرسیدن یه سری سوالات مدیکال و من واقعن نمی‌دونستم این چیزایی که ازم می‌پرسه چیه. من فقط زبان رشته خودم رو حالی می‌شدم و نه مسائل پزشکی رو. گفتم که خانم من نمی‌فهمم شما چی می‌گید و اونم گفت که وقتی زبان بلد نیستی چرا زنگ می‌زنی و بعد قطع کرد. در نهایت دوستم یه لاراتوار به من معرفی کرد. لابراتوار خوبی بود. گفتن که فقط ۲۰۰ یورو میشه. روز موعود رفتم اونجا. در نهایت نزدیک ۴۵۰ یورو به اسم چیزای دیگه از من گرفتن و گفتن که پول رو بیمه پس میده. بعد برای اولین بار دکتری که اونجا بود، بعد از ام آر آی گفت که حتمن موقع پریودی خیلی درد می‌کشی. من چیزی از درد نگفته بودم ولی برای اولین بار یکی فهمید که وقتی میگم درد، یعنی چی. گفتن مشکل بابت ۲ رحمی بودنه و باید عمل کنی. یه چیزی رحم معمولی رو به ۲ قسمت تبدیل  می‌کنه. وقتی جنین تکامل پیدا می‌کنه، این شاخی که رحم رو ۲ تا کرده از بین میره و گویا برای من اینطور نبوده.

باید اینو هم یادآوری کنم که بیمه پول منو برنگردوند. گفتن که برای اینکه ما پول رو برگردونیم، باید با لابراتوارایی که ما بهتون معرفی می‌کنیم، مراجعه کنید و این لابراتوار هم طرف قرارداد ما نیست. خوب مرحله بعدی این بود که من رفتم پیش متخصص زنان. اما نه مطب خصوصی. بیمارستان برای ۴ ماه بعد به من وقت داد. دکتر بیمارستان برای من از این قرصای جلوگیری از بارداری نوشت. تا ۴ ماه گفت که اینا رو بخور. در واقع پریود رو با این قرصا قطع کرد. نمی‌دونم می‌خواست به چه نتیجه‌ای برسه. گفت که عمل لازم نیست. ۴ ماه خوب بود و نه پریودی در کار بود و نه دردی. بعد ۴ ماه دوبار دکتر رفتم که یه دیدار معمولی بود. اما وقتی بعد از ۴ ماه پریود شدم، باز هم شد مثل گذشته. دیگه واقعن حوصله ندارم این رو به دکتر زنان بگم. الان چندین ساله که وضعیت همینه. هر ماه باید تب و کشیدی مفاصل و اسپاسم رو  تحمل کنم. انواع مسکن‌ها رو هم امتحان کردم و هیچکدامش فایده‌ای نداشته. حتی راههای دیگه‌ای هم برای کاهش درد امتحان کردم که بازم فایده‌ای نداشت. نمی‌دونم در نهایت چه اتفاقی میفته. اما به هیچ عنوان دوست ندارم که هر بار حداقل ۱۰۰ و خورده‌ای پول ویزیت بدم و در نهایت هم هیچی. هر دکتری واسه خودش حرفای متفاوتی میزنه. بیمارستان هم حداقل ۴ ماه باید توی نوبت بود. این رو هم حوصله ندارم. با خودم میگه که ۲ یا ۳ روز در ماه فقط درد می‌کشم. بعد که درد تموم میشه، انگار زندگی جور عجیبی بهت لبخند میزنه. چن روز درد رو به امید دیدن این لبخند می‌گذرونی و بعد همین دیگه. بعدی نداره.

چه زمانی، بهترین زمان برای یادآوری تن تو می‌تونه باشه؟

یه روز گرم تابستان بود و خیابونا، بسیار هم آلوده و پر دود. توی اتوبوسای مسیر سر تخت طاووس رسالت نشسته بودم. هر روز حدودای ظهر سوار این اتوبوس می‌شدم و توی گرما و دود می‌رسیدم رسالت. بعد سوار تاکسی می‌شدم و می‌رفتم قنات کوثر. غروب هم از قنات کوثر به طرف میدون رسالت و بعد اتوبوسای سر تخت طاووس. این رفت و آمد هر روزه، منو تحلیل برده بود. به ویژه قسمتی که برای سر ظهر بود و  از تخت طاووس می‌رفتم میدون رسالت. داخل اتوبوس کباب می‌شدی. و عرق می‌ریختی. یادمه یه روز توی اتوبوس که در حالت انزجار از  همه چیز بودم، با خودم این تیکه از «تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره» از ترانه ظهر تابستون رو تکرار می‌کردم. توی اون حالتی که گرما به شدت منو درمونده کرده بود، داشتم اینو می‌خوندم. بعد فکر کردم اصلن فریدون فروغی توی چه فازی بوده که اینو خونده. مگه این گرمای کشنده میتونه تن کسی رو به یادت بیاره.به ویژه چیزی مثل تن. فکر اینکه توی یه گرمای اینطوری کسی بخواد تن کس دیگه‌ای رو لمس کنه، حال منو بد می‌کرد. این مالیده شدن تن‌ها به همدیگه  که نتیجه‌ش میشه گرمای دوچندان. تصور تن معشوق در غروب تابستون، تصور بهتریه. مثل یه نسیم خنکی که می‌خوره به تن و چه حس خوبی رو ایجاد می‌کنه.

 

.

داشتم فکر می‌کردم که از بین دوره‌ی ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان، کدومش بهتر بود. برای من فکر کنم دبیرستان و اونم با قطعیت نمی‌تونم بگم. اما از بین ابتدایی و راهنمای، به نظرم راهنمایی باز هم بدتر بود. ابتدایی هم خوب نبود. کلن مدرسه یه چیزای خوبی داشت ولی بیشترش ترس و تحقیر بود که دوره راهنمایی به نظرم خیلی پررنگ‌تر بود. یه باره به خاطر قرار گرفتن در دوران بلوغ به طرز بدی دراز شدم. بعد با ۳نفر یه گروه دوستی تا پایان دبیرستان درست کردیم. شدیم چهار نفر و من از همه درازتر بودم. اون ۳تای دیگه خیلی ظریف بودن. از بین این ۳ نفر، یکیشون خیلی قشنگ بود. نه دراز بود و نه سیاه. منو این با هم توی یه نیمکت می‌نشستیم. واقعن دختر قشنگی بود. کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و همه توجه خاصی بهش می‌کردن. حالا ما خیلی رابطه نزدیکی داشتیم. توی حیاط مدرسه یه دختر دراز سیاه با یه موجود به این قشنگی، باعث جلب توجه بقیه می‌شد. این سیاه بودن خیلی مهم بود. چون رنگم با مادرم کاملن متفاوت بود. آشنا و غیر آشنا که ما رو با هم می‌دیدن، می‌گفتن که آخی چرا این دختر به خودت نرفته. با دلسوزی هم می‌گفتن. مادرم هم مخالفت نمی‌کرد و بیشتراز بابت سیاه در آومدن من غمگین می‌شد. این باعث شده بود که من یه نفرتی خاصی از سفیدا داشته باشم. با این همه، دوست صمیمیم سفید بود. من واقعن این دختر رو دوست داشتم و به نظرم قشنگ‌ترین آدمی بود که تا اون موقع دیده بودم. از یه طرف دیگه یه معلم  قرآن داشتیم که فکر می‌کردم که علاقه‌ ویژه‌ای به این دوستم داشتم و همچنین نفرت ویژه‌ای هم نسبت به من. یه بار هم جلو همه گفت که من رفیق نابابی هستم که باعث میشم این دختر خراب بشه. کاری هم واقعن نکرده بودم. یعنی هنوز حتی گرایشات پسربازی هم نداشتم. مشکل دیگه این بود که من خیلی قرآنم بد بود. اصلن قفل می‌شدم و نمی‌تونستم از روی قرآن بخونم. با این معلم که خودش هم معلم سفیدی بود، هم قرآن داشتم و هم دینی. که هر دوتاش هم به شدت سطحم پایین بود. همه نمراتم بالا بود و این ۲ درس باعث می‌شد که معدلم پایین کشیده بشه. یه بار مثلن بهمون یه تکلیفی داده بود که قواعد یکی از این سوره‌ها رو بنویسیم. منظورم اینه که نکات گرامری که تا اون موقع یادگرفته بودیم رو از توی یه سری آیه دربیاریم. خوب مسلمن من ننوشتم چون اصلن حتی نمی‌تونستم از روی آیه‌ها بخونم. صبح روزی که باید این تکلیف رو تحویل می‌دادیم، بارون شدیدی می‌بارید و آب همه جا رو گرفته بود. وضعیت طوری بود که من کفشام و جورابام رو در آوردم و پا برهنه از توی آب رد شدم. نمی‌خواستم که کفشام خیس بشه. سر کلاس وقتی ازمون خواست که کارامون رو بهش نشون بدیم، با یه زبان الکن گفتم که امروز برگه‌ای  که توش نوشته بودم، لای کتاب بود و چون کتاب رو دستم گرفته بودم، باد برگه رو برد و برگه افتاد توی آب. خیلی بد بود. جلوی همه کلی منو تحقیر کرد. بابت اینکه یه آدم تنبل درازم و رفیق ناباب دوستانم. ازش متنفر بودم.

توی همون سال سر کلاس ادبیات فارسی، صرف فعل یاد می‌گرفتیم و منم باز برای مسخره بازی توی یه برگه نوشتم که من خرم، تو خری و ما خریم… و این برگه رو دادم به نیمکت جلویی. یکی از دخترای همون نیمکت جلویی به خاطر اینکه با دختر کناریش مشکل داشت، برگه رو برد داد به ناظم و ناظم هم ما دو تا رو از  رفتن به کلاس منع کرد و معتقد بود که ما معلممون رو مسخره کردیم. گفت که باید پدر و مادرتون مدرسه بیاد و در غیر این صورت نمی‌تونین سر کلاس حاضر بشید. تا چن روز توی حیاط مدرسه وقت می‌گذروندم. می‌ترسیدم که به خونه بگم. آخرش مجبور شدم برای مادرم تعریف کنم. در کمال ناباوری مادرم طرف منو گرفت. آومد مدرسه و ناظممون که یه زن سفید بود با ابروهای ۸ و یه خالی هم زیر ابروش بود. یه تار مو زیر ابروش مونده بود. نمی‌دونم اون یه تار ابرو رو چرا ورنداشته بود چون در یه فاصله زیادی با ابروی هشتش بود. حتی با مادرم هم بد حرف زد. مادرم کوردی حرف می‌زد و اون فارسی جواب می‌داد. به مادرم گفت که این دختر هی داره بزرگتر میشه و باید کنترلش کنید و دختری که انضباطش پایین باشه، مادرش باید سرافکنده باشه و اینکه اینو به خاطر انضباط پایین دبیرستان ثبت‌نام نمی‌کنن. حالا من فکر کنم تازه کلاس اول راهنمایی بودم. انضباط به من ۱۶ دادن. معدلم با فاصله زیادی  بالاتر از انضباطم بود. همون ناظم وقت دادن کارنامه به من گفت که نمره انضباطت برای یه دختر شرم‌آوره و اینکه معدلت بالا باشه، نمی‌تونه مشکلات رفتاریت رو جبران کنه. البته اتفاقات ناخوشايند مدرسه، خیلی بیشتر از این چیزی بود که اینجا نوشتم. ولی این معلم قرآن رو هرگز فراموش نمی‌کنم. یه سال تمام باهاش کلاس داشتم و هر جلسه یه بلایی سر من میآورد و همینطور منو دوست خوشگلم رو مجبور می‌کرد که در زمان کلاس اون جدا از هم بشینیم. دوستم رو می برد نزدیک‌ترین نیمکت به خودش.

یه بار اسمش رو گوگل کردم ولی  اسمش خیلی عمومیت داره و پیداش نکردم. بدم نمی‌مود که ایمیلش رو داشته باشم و براش بنویسم که احساساتم نسبت بهش چی بوده و اینکه فکر می‌کنم شاستگی اینو داره که روش بالا آورد🙂 و یا شاید هم بدتر.

سال بعد از اون هم معلم قرآن عوض شد و هم ناظم. البته نمره قرآن من هم عوض شد و فهمید‌م خوندنش سختی هم نداشت.

Meme en parlant, ils font des fautes d’orthographe

بهاره رهنما چند وقتی هست که سوژه سوشال مدیا شده و خودش هم از اونجایی که قوانین حرف زدن رو رعایت نمی‌کنه و یا شاید هم بلد نیست، بهانه‌های لازم رو برای اینکه عده‌ای بهش بپردازن، فراهم میکنه. یکی از مسائلی که بهاره رهنما به خاطرش بسیار سرزنش شد، مسئله ،درست نویسی بود. اشکالات دیکته‌ای. این شاید نظر شخصی من باشه ولی خوب به نظرم سرزنش کردن یه نفر بابت اشتباه در درست ننوشتن عمل منصفانه‌ای نیست و متاسفانه خیلی هم رایجه که بقیه رو بابت غلط دیکته‌ دست بندازن و تحقیر کنن. مسئله اینجاست که اینکه اگر یکی به جای توجیه نوشت توجیح، چیز خاصی رو ثابت نمی‌کنه. آیا ما می‌تونیم بگیم که توجیه به ذات باید اینطور نوشته بشه و توجیح با ح غلط حساب میشه؟ چی باعث میشه که ما بین ۲ حرف ه و ح تفاوت قائل بشیم؟ صرف اینکه یکی خلاف نرم می نویسه، دلیل نمیشه که سیل انتقادات به طرفش نشانه گرفته بشه. یه چیزی که نباید فراموش بشه اینه که همه این قوانین درست نویسی، کاملن قراردادین. مثلن وقتی که ما حرف از تقلب در بازی میزنیم، منظورمون اینکه که از راهی می‌خوایم بازی رو ببریم که خلاف قانون بازیه و این وسط  باید در نظر بگیریم که قانون بازی ، یه چیزیه که قرارداد شده و تقلب میشه اینکه ما از زیر قانونی که وضع شده، فرار کنیم. وگرنه که یه عملی نمی‌تونه در ماهیت خودش تقلب محسوب بشه. سر مسئله دیکته هم همینه.

تیتری که نوشتم، یه ضرب‌المثل فرانسویه که من باهاش مشکل دارم و موافقش نیستم.

 

کمی درباره توالت

تصورم اینه که یه روزی توی توالت یه اتفاقی منجر به مرگم میشه و بعد مرگم به جای اینکه یادآور نبودنم بشه، میشه دلیلی برای خندیدن. می‌تونم با اطمینان بگم که در زندگیم بیشتر از هر چیزی توالت دیدم. همیشه یه تیزهوشی به توالت دارم. یعنی متوجه توالت هستم. این نیست که بااهاش مثل یه مکان معمولی برخورد کنم. بعضی توالت‌ها که واقعن یه اثر هنرین. نمونه‌ش این توالته. یا همین چن هفته پیش رفته بودم گوتنبرگ و اونجا فهمیدم که شکل توالتا چه توی خونه و چه توی اماکن عمومی، شبیه به هم هستند. انگار همه‌شون از یه کارخونه سفارش دادن. اما در عوض توی فرانسه، کلی تنوع توی شکل توالت‌ها است. استاندارد خاصی ندارن. من خودم به شخص مدل توالت‌هایی که توی سوئد دیدم رو ترجیح می‌دم.

همین دو هفته پیش با ۲ تا از دوستام بیرون بودم. می‌خواستیم بریم از سوپرمارکت خرید کنیم. کنار سوپرمارکت یه توالت عمومی بود. از این توالت عمومیا که تو سطح شهر هستن. تنها همین توالت‌های داخل خیابون رو امتحان نکرده بودم. تصورم این بود که به شدت کثیفن. دوستم می‌خواست بره توالت که من گفتم به نظرم جای تمیزی نیست. رفیقم برای من توضیح داد که نه خیلی هم تمیزن. چون تو به هیچی دست نمی‌زنی و خود توالت به صورت اتوماتیک، بعد از اینکه کارت تموم شد، شروع میکنه به تمیز کردن. منم خوشحال از فهمیدن این ماجرا و بدم نیومد که یه امتحانی بکنم. تا این رفیقم از توالت بیرون آومد، من بلافاصله خواستم داخل برم که فهمیدم نمیشه و باید منتظر بمونی که توالت به صورت خودکار تمیز بشه که برای این کار به اندک زمانی نیاز داره. وقتی که روی در توالت، چراغ سبز روشن شد، فهمیدم که الان می‌تونم دکمه رو بزنم و برم داخل. داخل توالت یه نور کم رنگی بود و تمیز هم بود. اما در عوض بوی خیلی غلیظ مواد شوینده می‌داد. اونقدر بو آزاردهنده بود که دیدم اصلن نمی‌تونم اونجا دوام بیارم. به عوض استفاده نرمال از توالت، توی اون بالا آوردم. بعد هم همینطوری اشک می‌ریختم. اونقدر قاطی کرده بودم که حتی بلد نبودم در توالت رو باز کنم.برای لحظاتی می‌تونم بگم که حالت‌هایی از جنون رو تجربه کردم. چیزی نمونده بود که شروع به  فریاد زدن بکنم. علاوه بر تمام اینها، همیشه این فوبیا رو داشتم که توی توالت حبس بشم و نتونم درش رو باز کنم. وقتی بیرون رفتم، همچنان داشتم گریه می‌کردم. حال اطرافیان از این ماجرا خوشحال نشدن، اما در عین حال باعث خنده هم شده بود. این اولین باری نیست که مسئله توالت باعث گریه من شده. یه بار به صورت خیلی ذلت بارتری پیش آومد. برای اون اوایل بود که تازه آومده بودم خارج. باید اینو بگم که یه زمانی بود که من به هیچ عنوان جلوی بقیه توالت نمی‌رفتم. فکر می‌کردم که نباید بذارم بقیه در موردم این تصور رو داشته باشن که من هم قادر به انجام اعمالی در توالت هستم. اما خوب کم کم اصلاح شدم. ولی هنوز هم می‌تونم  به همون حالت اولیه شرمندگی از رفتن به توالت، برگردم. یادمه یه کلاسی داشتم که ساعت 9 صبح شروع می‌شد. سالن رو به یه شیوه بسیار بدی چیده بودن. یعنی اون وسط به شکل مربع در آورده بودن و ما باید دوریه مربع مینشستیم. من رفتم پیش رفیقم نشستم و یه زن دیگه کنار من نشست و پیش اون زن هم استاد نشست. حالا استادم هم یه عالمه بارو بندیل داشت. 2 تا کیف با خودش میاره. 2 تا شال گردن. کلی لباس و اینکه روی میزکلی برگه و دفتر یادداشت، کرم دست، دستمال… ، گذاشته بود. وقتی اخر کلاس می‌خواست بلند بشه، یه 10 دقیقه ای مشغول جمع کردن وسیله هاش بود.. ۱ ساعت و ۳۰ دقیقه از وقت کلاس، بحث در مورد یکی از خبرهای روزنامه فیگارو بود و بعدش هم یکی نوبت ارائه داشت. من از ساعت 10.۳۰ شاش داشتم هی به خودم میپیچیدم. به این رفیقم گفتم کی این میزها رو این شکلی چیده. اصلن راه نبود که من بلند شم که برم بیرون. چون کلی میز و صندلی پشت ما بود و اگه من میخاستم برم بیرون باید این خانومه که کنار دستم بودو معلمم باید  پا میشدن و خودم هم در یه موقعیت قفل‌شدگی قرار داشتم که قادر به هیچکار نبودم. دختره تا 12 حرف زد و کلاس هم 3 ساعته بود. یعنی 12 باید تموم میشد. تازه ساعت 12 استاد از بچه ها پرسید که سوالی، نظری در مورد ارائه خانوم دارید. و بعد یکی سوال پرسید و استاد شروع کرد به حرف زدن و من اشکم در آومد و در کمال ناباوری خودم و کسایی که از روبه رو داشتن به من نگاه می‌کردن، شروع کردم به گریه کردن. شاش از چشمام زده بود بیرون. وقتی تونستم برم توالت ، یه چن دقیقیه ای فقط شاشیدم. اصلن تموم نمیشد. تازه بعدش هم که با همون دوستم و یکی دیگه از بچه ها رفیتم که که نهار بخورم و من توی راه واسه دوستم گفتم که اینطوری شد و باز هم گریه کردم.بقیه هم در عین همدردی می‌خندیدن.

 

تعادل شکننده یک زندگی خانوادگی

اولین پاسخی که به ذهن ما میرسه، خیلی وقتها درست‌ترین نیست. در واقع ذهن دم دست‌ترین پاسخ رو انتخاب می‌کنه. چیزی که هم پسندیه‌ست و هم در ظاهر تا اندازه‌ای جلوه منطقی دارد. در تایید این ادعا، نمی‌خوام که مثال خیلی چالش برانگیزی بدم. مثالم یه مثال خیلی معمولی و حتی شاید بشه گفت که تا حدی هم کلیشه‌ست. این سوال رو خیلی‌ها از آدم می‌پرسن: چه کتاب‌هایی بیشترین تاثیر رو روی شما گذاشتن؟

جواب ما خیلی وقتا کتاباییه که دوست داشتیم. اما دوست داشتن یه کتابی و یا هر چیز دیگه‌ای با قطعیت نمی‌تونه بگه که روی ما تاثیر هم گذاشته. من در جواب این سوال ممکن بود کتابهایی ازهدایت، داستایوفسکی، یوسا، گوته، رومن رولان… اسم ببرم. چون همه‌شون رو دوست دارم. اما چی بوده که منو بیشتر از همه متاثر کرده. خیلی اتفاقی فهمیدم. یعنی یه بار شاید توی ۱۹ یا ۲۰ سالگی داشتم توی کتابخونه دنبال کتاب مدرسه‌زدایی از جامعه می‌گشتم. کتاب برای ایوان ایلیچ هست. علاوه بر خود ایوان ایلیچ فیلسوف و نویسنده، یه ایوان ایلیچ دیگه هم بود. اما نه فیلسوف بود و نه نویسنده. یه کتاب از تولستوی بود به اسم مرگ ایوان ایلیچ. اون کتاب رو هم برداشتم. نمی‌دونستم که تولستوی همچین کتابی نوشته. کتاب قطوری نیست. در مورد مرگ یه آدمی به اسم ایوان ایلیچ صحبت می‌کنه. جزییات کتاب یادم نیست. در مورد درد و تنهایی یه آدمیه که سر یه کاری توی خونه، یه ضربه‌ای به گمانم به پهلوش وارد میشه و زندگی معمول و روتینش رو عوض می‌کنه. داستان موفق نشدنش رو در زندگی و رسیدن به یه سری آگاهی که خیلی دیر هم به این آگاهی می‌رسه. این کتاب منو شوکه کرده بود. حتی نمی‌تونم توضیح بدم که تاثیر مستقیم و قابل دیدش چی بوده ولی اثرش رو مثل یه داغ روی من گذاشت. یه کتاب دیگه هم هست. این کتاب برای زمانیه که من تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته بودم. توی کتابای عموی بزرگم بود و توی انباری خونه پدربزرگم.  یه کتابی بود به اسم «یک آدم چقدر زمین می‌خواهد»، کتاب رو بارها خوندم. به خاطر خود کتاب هم نبود که بارها خوندم. عادت داشتم که چندیدن بار یه کتاب رو بخونم. داستان کتاب در مورد این بود که یه مردی این امکان رو داشت که یه مسیری رو پیاده طی کنه و بعد برگرده به نقطه شروع. اونوقت تمام این مساحتی رو که طی کرده بود، تبدیل به ملک شخصیش می‌شد. من نگران طرف بودم. چون اصلن قانع نمی‌شد و می‌خواست زمین بیشتری به دست بیاره. آخرش هم به خاطر طمع مرد و همون جایی که مرد یه قبر کندن و گفتن میزان زمینی که این آدم می‌خواست، همین اندازه بود.  حالا یکی این کتاب رو بارها و بارها می‌خونه. بعد باهاش تخیل می‌کنه. نتیجه‌ش چی میشه.  میفهمه که احتیاجی نیست برای بدست آوردن زمین بیشتر خودت رو اذیت کنی🙂 . خیلی اتفاقی چن روز پیش با عموم صحبت می‌کردم و رسیدم به این داستان و بهش گفتم که من این کتاب رو هزار بار خوندم وقتی بچه بودم و  فهمیدم که این کتاب کودکی اون هم بوده. اسم کتاب رو گوگل کردم. در کمال ناباوری فهمیدم این کتاب هم برای تولستوی بوده و واقعن خیلی عجیب بود حسم. با وجود اینکه من آنا کارنینا رو خیلی دوست داشتم، ولی هرگز از تولستوی به عنوان نویسنده مورد علاقه‌م اسم نمی‌بردم.

مثال کتاب یه مثال خیلی معمولیه. البته اینکه فکر کنی در نهایت به اندازه یه قبر نیاز داری، چیز معمولی نیست و می‌تونه فلسفه زندگی رو کاملن تحت تاثیر خودش قرار بده. بگذریم، می‌خواستم بگم که چیزایی که ما رو شکل میدن، الزامن چیزایی نیست که ما انتخاب کرده باشیم و یا دوست داشته باشیم. با این حال من این دو تا کتاب رو دوست دارم.

نکته آخر اینکه تیتر در رابطه با داستانمرگ ایوان ایلیچه.