چند کلمه‌ای در باب عر زدن

اتفاقات غریبی بعضی وقتا میفته. میشه گفت یه سری لحظات که در یاد میمونه. سال گذشته یه سفر یه هفته‌ای به ایران داشتم. پدرم سکته کرده بود. و مادربزرگ هم همینطور. واقعا وحشت‌زده بودم. حتی فکر کردم که یکی از این دو نفر مرده و به من نمیگن. در مورد اینکه اون یه هفته بر من چی گذشت حرفی نمیزنم. علاوه بر سکته پدرم، خانواده با مسائلی همچون دعوا بر سر ارث و میراث و فتنه‌گی و فضولی فامیل هم درگیر بود. همزمان باید به دعواها رسیدگی میشد و از عیادت‌کننده‌گان هم پذیرایی میشد.  برگشتنی یه چمدون بیست و هفت کیلویی داشتم و یه ساک دستی. جای ۱۴ کیلو دیگه بار داشتم ودر تمام  پرواز فکر می‌کردم چرا اون چهارده کیلو رو پر نکردم و حیف شد که اینطوری شد. معمولا دست من باشه ارزونترین پرواز رو انتخاب می‌کنم اما بلیط برگشتم رو مجبور شدم از یه شرکت هواپیمایی نسبتا گرون بخرم چون مجبور بودم سر یه روز مشخصی پاریس باشم. پرواز راحتی بود و سرویس نسبتا مناسبی هم ارائه‌ میدادن و فکر کردم چرا من هر بار دنبال بلیط ارزونم و ببین پرواز با این هواپیمایی چقدر راحته. ساعت نزدیکای ۷ صبح رسیدم شارل دوگل. حدود سه ربع تا یک ساعت بعدش توی قطاری بودم که به سمت داخل شهر می‌رفت. هوا تقریبا سرد بود و منم تنها یه کت با بلوز بهاره تنم بود. قطار بعد از چند ایستگاه متوقف شد و حدود یه ساعت بعدش دوباره حرکت کرد. در اون یه ساعت هم در قطار باز بود و قطار همچنان در فضای باز بود. نتیجه اینکه داخل واگن به شدت سرد بود. هر لحظه حالم داشت از سرما بدتر میشد. قطار حرکت کرد و بعد کلا در یه ایستگاه خیلی نامربوط و خارج از برنامه، متوقف شد و همه باید بیرون می‌رفتن. اون لحظه اصلا به این فکر نکردم که تاکسی پیدا کنم. واقعا نمیدونم چرا یه اوبر نگرفتم. چمدان ۲۷ کیلویی به اضافه ساک دستیم رو به زور حمل می‌کردم. اون روز همه پله‌برقی‌ها کار نمی‌کردن و جمعیت وحشتناکی هم در ایستگاه قطار بود. باید یه قطار دیگه سوار میشدم و تا یه مسیری میرفتم و بعد دوبار سوار تراموا میشدم و در آخر یه قطار دیگه که به سمت خونه می‌رفت. بلند کردن چمدان تقریبا برایم غیر ممکن بود. همزمان داشتم به این فکر میکردم که اگر اون چهارده کیلوی دیگه رو هم اضافه بر این داشتم چه میشد. نمیدونم با چه حقارت و بدبختی تونستم چمدون رو تا داخل قطار ببرم. وقتی رسیدم داخل قطار دوم، اصلا جای هیچ تکان خوردنی نبود. تنها جمعیت تو را عقب و جلو میبرد. همینکه قطار حرکت کرد من شروع کردم به گریه کردن. سرم رو پایین انداخته بودم که کسی رو نبینم ولی همه من رو میدیدن. نمیتونستم جلو سرازیر شدن اشکم رو بگیرم. در همون حین که سرم به طرف پایین بود و  دیدم دست یکی جلو صورتمه و می‌خواد یه دستمال به من بده. بدون اینکه چیزی بگم دستمال رو گرفتم و باز بیشتر گریه کردم. فقط میدونستم که دست یه مرد بود. قیافه‌ش رو نگاه نمی‌کردم. روبروم بود. چند ایستگاه بعد مرد پیاده شد و قبل از پیاده شدن دستش رو گذاشت روی شونه من و گفت قوی باشه. من بازم حرفی نزدم. ساعت از یک ظهر هم گذشته بود وقتی رسیدم خونه. زمانی که صرف رسیدن از فرودگاه به خونه شد طولانی‌تر از زمان پرواز بود.

دوباره چند روز پیش بیرون بودم. از ساعت ۴ تا ۱۱ شب جایی بودم. فکر می‌کردم فرصت میشه که اون وسطا یه شامی بخورم ولی نشد. البته یه ساندویچی گرفتم. اما تمام نشانه‌های یه سردرد میگرنی رو داشتم. از ساعت ۹ شب به بعد به صورت قطعی سردرد داشتم. تنها کاری که می‌کردم این بود که موهام رو جمع می‌کردم و می‌کشیدم. قطاری که من باید سوار میشدم از همه قطارها دیرتر آومد. بازم توی ایستگاه از سردرد گریه کردم. اشکم هم کلا دم مشکمه.  قطار که آمد اصلا جای نشستن نبود. در یکی از ایستگاهها بالاخره یه صندلی خالی شد و نشستم. حالت تهوع هم داشتم. دلم میخواست سرم رو به طرف پایین بگیرم. میترسیدم توی قطار استفراغ کنم. تصورش هم حالم رو بد می‌کرد. وقتی نشستم سرم رو گذاشتم روی لبه پنجره قطار و اونجا بازم گریه کردم. فهمیدم خانمی که روبروی من نشسته، به این وضعیتم واکنش نشون داد. ازم پرسید حالم چطوره و من نتونستم حرف بزنم. اگر دهان باز می‌کردم ممکنه بود اشک ریختنم از این حالت بی‌صدا در بیاد و اصلا فکر کنم حتی توانایی حرف زدن هم نداشتم. زن روبرو شروع کرد به نوازش دستای من. درسته که وضعیت خوبی نداشتم اما در عین حال از این کار کمی جا خوردم. یه خانم حدود پنجاه و چند ساله. خیلی زیبا بود. انگار کاترین دنو رو یه ۱۵ سال جوانتر شده بود و اونجا جلوی من نشسته بود. موهاش مختصر شینیونی داشت  وشاید تنها کلمه‌ای که بتونه صورتش رو توصیف کنه این بود که صورت درخشانی بود. یادم نیست دقیق ولی به نظرم ماتیک قرمزی هم زده بود. با وجود اینکه روش صمیمانه‌ای رو برای همدردی با من در پیش گرفته بود اما به طرز شیکی کلمات از دهانش خارج میشد. اونقدر الان فرانسه بلدم که کدهای زبانی رو درک کنم. به من یه دستمال داد. تنها جمله‌ای که بهش گفتم این بود که سردرد دارم و همینطور چه ایستگاهی هم پیاده میشم. اون به نوازش کردن دستان من ادامه داد و در اون حین هم گفت که چه پوست نرمی داری. حالت عجیبی بود، اما نمیتونستم واکنشی نشون بدم.

Publicités

DISPOSITION

مادرم یه عادتی داشت که همه چیزای نو و تازه رو در گنجه نگه می‌داشت و دست ما هیچوقت بهش نمی‌رسید. این در مورد لباس و ظرف و ظروف وبقیه وسایل خونه صادق بود. مثلا یه زمانی لیوان استیل و کاسه استیل و تنگ استیل اینا مد بود. تا جایی که در توان داشت خرید. خیلی هم خرید. ما حق نداشتیم ازشون استفاده کنیم. لباسای نو هم اونقدر پوشیده نمیشدن تا از مد میفتادن و بعد که از مد افتادن میداد به ما بپوشیم. در ظرفای بد ترکیب و رنگ و رفته بهمون آب و دون میداد. و قابلمه‌های نو و خوش فرم رو هم استفاده نمی‌کرد. مدام از یه سری قابلمه روی که ضربه‌های فروانی هم دیده بود برای آشپزی استفاده می‌کرد. حتی یادمه یه بار که خونه نبود من رفتم و لباسی که برام دوخته شده بود رو پوشیدم و بچه‌های همسایه‌ها رو صدا کردم که بیان خونه ما. کلی بچه توی خونه جمع شده بود. همه داشتیم بازی می‌کردیم و منم از اول تا آخرش لباس قشنگم تنم بود. بگذریم که به خاطر اون لباس و و آوردن اون همه بچه توی خونه خیلی کتک خوردم. مطمئنم اون لباس رو هم خیلی نپوشیدم چون بعد از یه مدتی دیگه اندازه تن من نبود. خیلی از اون ظرف‌ها رو داد به مسجد و یا جاهای دیگه. دیگه کسی از لیوان استیل آب نمی‌خورد. ما حتی چند بار هم ازشون استفاده نکردیم.  از این عادت‌های مادرم متنفر بودم و همیشه می‌خواستم هرجوری که اون هست من اون جور نباشم. اگه با کسی دشمنی داشت، من باهاشون طرح دوستی می‌ریختم و هرچقدر مادرم از بعضی‌ها بیشتر بدگویی میکرد من بیشتر بهشون نزدیک میشدم. الان در این سن و سال مدام مچ خودم رو میگیرم که چقدر شبیه مادرم عمل می‌کنم. مثلا یه سری چاقوی نفیس خریدم که اینا رو اصلا دلم نمیاد دست بزنم. یا لباس‌هایی که با کلی وسواس خریدم و هدیایی که به مناسبت‌های مختلفی گرفتم. مدام چند دست لباس تکراری و کهنه رو می‌پوشم.  نمی‌دونم اینا رو برای چه زمانی نگه داشتم. یا ملحفه‌هایی که با دقت به جنس و رنگ پارچه‌شون خریدم و گذاشتم ته کمد.‌ امروز صبح هم قصد داشتم شال زیبای فیروزه‌ای رو که هدیه گرفتم بندازم اما گفتم ولش کن حیفه. شال به این قشنگی رو باید  به خاطر یه مناسب ویژه‌ای بندازم نه یه روز معمولی.  نمی‌دونم چطور از این الگوهای رفتاری نهادینه شده در خودم فرار کنم و جور دیگه‌ای عمل کنم.

درباره یک قابلمه

نمیدونستم یه روزی یه قابلمه سبب بشه اینجا چیزی بنویسم. حالا اینجا یا هر جای دیگه‌ای. صبح امروز تنها فعالیتم شستن چند  قابلمه با درهاشون بود. اولین قابلمه‌ای که شستم یه قابلمه استیه. قابلمه رو کسی به من داد. وقتی تازه پاریس آمده بودم. قابلمه نداشتم و این قابلمه از جایی رسید. همراه این قابلمه یه ظرف در دار هم بود که اون ظرف رو انداختم توی سطل زباله. دلم می‌خواد این قابلمه رو هم بندازم بره. متاسفانه قابلمه‌ایه که همیشه دیده میشه. خوبیش اینه که سیب‌زمینی رو زود آب‌پز می‌کنه. برای پختن ماکارانی هم خوبه. دیدن هرباره این قابلمه برام آزار دهنده‌س. از طرفی به این فکر می‌کنم چه قابلمه‌ای بهتر از این می‌تونه سیب‌زمینی رو آب‌پز کنه. ولی فکر می‌کنم در روزهای آینده این قابلمه رو هم مثل اون ظرف در دار دور می‌انذازم. موضوع این قابلمه منو یاد فیلم فروشنده فرهادی می‌ندازه. رفته بودیم سینما با خپل. صحنه‌ای که شهاب حسینی فهمید ماکارانی با چه پولی درست شده و بعد ماکارانی رو ریخت داخل سطل زباله برای خپل جای سوال داشت. بعد از فیلم گفت اون پول کثیف بوده، ولی ماکارانی که کثیف نبوده و نمیفهمه چرا باید ماکارانی رو دور ریخت. می‌گفت این مدل رفتار رو در من هم می‌بینه. می‌گفت تو عادت داری وقتی کاری که مقدمه‌ش بد بوده، با وجود نتیجه خوب، کلا اون کار و محصول نهایی رو قبول نمی‌کنی. گفت شاید این خاص مردم اونجا یعنی ایران باشه که اینطورین. الانم قابلمه در این ماجرا هیچ نقشی نداره. از قابلمه هیچ گونه عمل بدی سر نزده. فقط این قابلمه نشانی از این چیز دیگه س که هر بار یادآوریش می‌کنه. هر بار این قابلمه رو می‌شورم به داستان اولیه‌ش فکر می‌کنم. وقت شستنش انگار بیشتر بهش فکر می‌کنم. هر چقدر هم خوب سیب‌زمینی رو آب‌پز کنه، چیزی از گناه قابلمه کم نمی‌کنه. اصلا حتی میشه سیب‌زمینی رو هم به خاطر ارتباطش با این قابلمه، کلا از سبد غذایی حذف کرد.

آیا می‌شود ارتباطی بین این دوبخش پیدا کرد؟

در سالهای دور وقتی کتابی می‌خوندم و یا فیلمی می‌دیدم، همه داستان با جزییات در خاطرم می‌ماند. حتی یادمه برادرم می‌گفت حوصله نداره رمان بلند بخونه و از من می‌خواست داستان رو براش بگم. منم می‌گفتم. همه‌ رو مو به مو بازگو می‌کردم. الان اما اینطوری یه کلیت از داستان توی ذهنم نمی‌مونه. تنها یه صحنه‌های با ریزترین جزییات رو به یاد میارم.
یه صحنه‌ای هست در فیلم گزارش عباس کیارستمی. مرد سیگاری گوشه لب داره و دستی که حلقه به انگشتشه رو با یه حالت خاصی نگاه می‌کنه. یادم نیست که مرد در کجای داستان فیلم بود که این کار رو کرد. شاید اوایل فیلم. این نگاه کردنش به حلقه‌رو دوست داشتم. وقتی اولین بار حلقه به انگشتم رفت، خیلی عجیب بود برام. در تنهایی دستم رو به همون حالت مرد داستان گزارش می‌گرفتم و نگاهش می‌کردم. اگر سیگاری هم به گوشه لب بود این تصویر بهتر میشد و از اون زاویه حلقه رو نگاه می‌کردم. به نظرم وجود یه حلقه در انگشت چیز بسیار غریبیه. هیچوقت بهش عادت نکردم. حتی روزهای اول فکر می‌کردم همه دارن به این حلقه نگاه می‌کنن.
الان این چند خط بالا ادامه‌ای نداره. و قرار هم نیست نتیجه‌ای ازش گرفته بشه و یا اینکه هدف خاصی هم داشته باشه گفتنش. می‌تونست اصلا گفته نشه. اما نگاه کردن از اون زاویه به حلقه یه تجربه عجیبه.

رادیو روشن بود و همینطور یکی ازآباژورهای داخل سالن. روی تخت دراز کشیده بودم و رادیو گوش می‌داد. مدام حس می‌کردم که صدایی می‌شنوم. هر چند دقیقه یه‌بار توالت میرفتم. همه خونه رو هم وارسی کردم. شب قبلش  تا ساعت چهار صبح خونه تمیز کردم. اما امشب میخواستم با گوش دادن به رادیو بخوابم. گربه ناآرام بود و انگار وضعیت روحی روانی من در اون موقعیت، روی اونم تاثیر می‌گذاشت. به نظر داشت با یه دشمن خیالی می‌جنگید و خودش رو به در و دیوار میکوبید و با یه ابژه کوچکی که سر و صدای زیادی داشت، بازی می‌کرد. شاید سر هم یک ساعت تا صبح خوابیدم. مدام در راه رفتن به توالت بودم. خبری هم نبود. میرفتم که رفته باشم. روز بعد ایستگاه مترو منتظر قطار بودم. فکر کردم دیشب از رادیو در مورد یه ریاضیدان صحبت می‌شد و همینطور دوئل کردنش. بعد فکر کردم نه بعیده که یه ریاضی‌دان دوئل کنه. فکر کردم دوئل کار یه جنس دیگه‌ای از آدماست. نمیدونم چه جنسی. حداقل جنسی که ریاضیدان نیست.  اسمش رو هم دقیق به خاطر نداشتم. شاید گولوا بود. زنگ زدم به خپل. پرسیدم آیا ریاضیدانی که دوئل کرده باشه و اسمش هم گولوا باشه می‌شناسه. گفت اوریست گالوا رو می‌گی. گفت تئوری دو گروپ  برای اونه و در در انفورماتیک تئوریک خیلی کاربرد داره. من البته تا همین جاش رو هم خیلی زیاد به نظرم فهمیده بودم. مهمترین جنبه‌‌ش برای من دوئل کردنش بود. پرسیدم به خاطر دوئل بیشتر معروفه یا تئوریش و اونم گفت هر دو. در بیست سالگی به خطر دوئل مرد. البته خپل گفت یه ریاضیدان برای کشفیاتش احتیاج به عمر طولانی مدت نداره، اما خوب اضافه کرد که چند سال بیشتر عمر کردن هم بد نیست.

این دو بخشی که در بالا نوشتم ارتباطی با هم ندارن. تنها ارتباطشون منم که نمی‌تونم بین موضوعات رابطه برقرار کنم و اونا رو به هم پیوند بدم.

یه بار چند ماه پیش توی همین وبلاگ در مورد این نوشتم که یکی میفته دنبال من و رفتارهای عجیبی میکنه که منو میترسونه. یه پسر خیلی جوون که حداکثر بیست سال داره و انگار هنوز با پدر و مادرش زندگی میکنه. یه آدم ۲۰ ساله که هر بار میدید من سیگار میکشم ازم سیگار میخواست و هنوز با خانواده‌ش زندگی میکنه و با وجود اینکه توضیحش سخته اما به نظرم بعیده که کار کنه و یا اینکه درس خاصی هم بخونه. آخرین باری که ازم سیگار خواست برای ماه دسمامبر بود. من  توی ایستگاه منتظر قطار بودم و داشتم سیگار میکشیدم. بعد آومد جلو و با یه لحن نه چندان مودب سیگار خواست که منم گفتم ندارم. شروع کرد به خندیدن و همینطوری با نگاههای مشمئزکننده‌ش عقب رفت و تا قطار آومد من با توجه به اینکه سمت اون آدم رو نگاه نمیکردم، سنگینی نگاهش رو حس میکردم. قطار که آومد داخل واگنی شدم که این آدم نبود. قلبم به شدت میزد و خیلی ترسیده بودم. فکر می‌کردم این یارو بابت اینکه بهش سیگار ندادم ازم انتقام میگیره. هر لحظه حالم بدتر میشد و فکر میکردم الان پوست روی سینه‌م پاره میشه و قلبم پرت میشه بیرون. در همین حالت شروع کردم به اشک ریختن و بعد دوباره طپش قلبم به حالت عادی برگشت. این اتفاق رو برای یکی از دوستام تعریف کردم و گفتم که چه حدسی در مورد وضعیت زندگی این پسر دارم و رفیقم هم گفت نگاهت مثل این آدمای طبقات میانی به زیردستانه. می‌دونم که وقتی دارم در مورد این آدم میگم که وضعیت تحصیلی فرهنگیش پایینه و این رفتاری که میکنه نشون میده که کاری برای انجام دادن نداره و این ویژگیها این آدم رو برای من تبدیل به منبع از ترس و خطر کرده، با یه تحلیل مارکسیستی متهم به این میشم که نگاهم شبیه نگاه طبقات میانیه. ولی الان برای من اصلا مهم نیست نگاهم شبیه چه گروه عنیه، فقط عصبانیم از اینکه یکی دنبالم راه بیفته. امشب این دوباره این یارو دنبال من آومد. بعد چند متری خونه ایستاده و منو نگاه می ‌کنه که دارم میرم توی خونه. یه کفش پاشنه بلند پوشیده بودم که دورش هم  یه زنجیر فلزی بود. می‌خواستم برگردم بیرون و با همون کفشا یه لگد محکم بکوبم توی تخم این آدم که برای همیشه استریل بشه. ‌

یه تصویری هست که هر چند وقت یه بار یادم میاد. تصویر یه زنی بود داخل تاکسی که داشت میرفت اولین روز آزمایشی کارش رو شروع کنه. منم کنارش توی تاکسی نشسته بودم. برای چند سال پیشه این اتفاق. سال سوم لیسانس بودم و خوابگاه نمی‌رفتم. عموم یه آپارتمان در خیابان نواب داشت و پیشش زندگی می‌کردم. از یه مسیری سوار تاکسی میشدم به طرف چهارراه لشکر.
صبح زود بود که سوار تاکسی شدم. زن جوانی هم توی تاکسی بود. میشه گفت زن سنگین‌وزنی بود. برای جابجایی کمی به مشکل برمی‌خورد. اول صبحی بوی عرق میداد. انگار زیر لحافی که شب خوابیده بود، عرق کرده بود و صبح دوش نگرفته بود. همینطور ترشحات غلیظ دماغش بیرون زده بود و خودش انگار متوجه این مسئله نبود. گفت که توی یه مهدکودک به سختی کار گیر آورده و قراره یه مدت آزمایشی بره و امروز اولین روز کاریشه. نمی‌تونستم بهش بگم که حداقل دماغت رو پاک کن. امیدوار بودم که قبل از وارد شدن به مهدکودک، به نگاهی به صورتش از توی آینه می‌نداخت.
نمی‌دونم بعدش چی شد و اینکه این زن تونست کارش رو ادامه بده یا نه. ولی این یکی از تصاویریه که با جزییات در یادم حک شده.

کلود رو هرازگاهی می‌بینم. سعی می‌کردم از دیدنش پرهیز کنم. حال هم‌صحبتی نداشتم. ولی چند روز پیش نهار رو با هم خوردیم. راه گریزی نبود. دیر آومده بودم و مستقیم رفتم برای نهار. سالن خلوت بود. تنها سر یه میزی نشسته بودم. دیدم کلود داره از سالاد بار برای خودش سالاد سرو می‌کرد. بعد نزدیک سالن اصلی شد و در اون لحظه من با موبایلم مشغول شدم. فکر کردم اگر چشمم بهش نیفته اون یه میز دیگه رو انتخاب می‌کنه. بدبختانه در همین فکرا بودم که دیدم کلود سینی غذاش رو گذاشت روی میز. منم سرم رو بلند کردم و گفتم کی آومدی، متوجه آومدنت نشدم. موقع گفتن این چند جمله به شدت حیرت‌زده بودم. کلود نشست روبه‌روم. پرسیدم چی به سرش آومده. ماجرا از این قرار بود که این مرد یه نصف ریشش رو تراشیده بود و همینطور یه نصف از سیبیلش و اونم به این صورت که قسمت ریش‌دار صورت سیبیل نداشت و قسمت سیبیل‌دار ریش نداشت. این مسخره‌ترین مدل ریش و سیبیلی بود که تا الان دیده بودم. به ویژه اینکه با این خطوط ریش و سیبیلش انگار باعث یه اختلالی در مغزم میشد. توانایی نگاه کردن به این صورت رو نداشتم. مخصوصا اون خطی که انگار صورتش رو به دو نصف مساوی تقسیم کرده بود. خط از جایی شروع میشد که سیبیل قطع شده بود و بعد لب بود و روی چونه هم ریش در همون‌جا قطع شده بود. قادر نیستم با کلمات این رو توضیح بدم. کاش می‌تونستم یه عکس بگیرم که ضمیمه نوشته بشه. در اون قسمت از صورت که سیبیل بود، درست بالای سیبیل و نزدیک ورودی بینی یه جوش روییده‌ بود. جوش ملتهبی که دوروبرش قرمز بود و مایع زرد رنگی سرش جمع شده بود. نتوستم غذام رو تموم کنم. غذای درخوری هم نبود. یه غذایی که با وضعیت اون روز کلود کاملا سازگار بود.
این مدل ریش و سیبیل رو همچنان حفظ کرده و سبب آزار بصری میشه. مردک پرو چقدر هم اعتماد به نفس داشته که به کاترین اونطور حرفی رو زده. همه چیز این مرد کمبوده. یه محقق متوسطه و اونقدر هم پول داشته که یه خونه بخره در این سن و سال. بعید میدونم در رختخواب هم چیز درخوری باشه. مطمئنا برای همیشه تنها میمونه. منم دیگه حوصله ندارم باهاش حرف بزنم.

 

این جاییکه نهار می‌خورم برای دانشجوها، استادها، کسانی که که به هر نحوی در رابطه با دانشگاه هستند و همینطور آدمای عادی هم می‌تونن بیان نهار بخورن. تنها فرقش اینه که آدمهای دیگه باید پول بیشتری بپردازند.  دیروز مستقیم از خونه به رستوران رفتم. رستوران هم که نیست یه کشتیه که به صورت سالن غذاخوری درآومده و بعد از غذا معمولا میریم بالای کشتی برای قهوه یا چای و سیگار. نزدیکای ساعت ۱۲  از قطار پیاده شدم و منتظر بودم که چراغ سبز بشه که برم اون طرف خیابون به طرف کشتی برای نهار. متوجه شدم یکی از دخترایی که دوستی مختصری باهاش دارم اونم توی پیاده‌روه. تا خواستم صداش بزنم، با سرعت از خیابون رد شد. فهمیدم داره میره  سمت رستوران. مدلی که داشت راه می‌رفت نشون میداد که با کسی قرار داره. خیلی سریع میرفت. به سرعت زیادی از من دور شد. اما خوب وقتی در حال سفارش غذا بود منم رسیدم و دیدم با یه پسر موفرفریه. با هم سلام علیک کردیم. سعی کردم ازش کمی فاصله بگیرم. هر دو نفر در حالتی بودن که انگار ابتدای آشناییشونه و من نه دوست داشتم  و نه حوصله داشتم با دو نفر که در ابتدای آشنایی هستن، سر یه میز غذا بخورم. با دوستای نزدیکم معمولا ساعت ۱ برای نهار میریم. اما خوب امروز من زودتر رسیده بودم. وقتی داخل سالن رفتم یکی دیگه از آشناها رو دیدم. نمیتونم بگم یکی از دوستان رو دیدم. اما کسی بود که چند باری  با هم نهار خورده بودیم. حالا یا دو نفری یا با گروه. حتی اسمش رو هم یادم رفته. یعنی روز اول خودش رو معرفی کرد ولی یادم نیست اسمش چی بود. اما اینجا اسمش رو می‌ذاریم کلود. کلود محققه. توی یه دانشگاه همون نزدیکیا کار می‌کنه. حدود ۵۰ سالشه. قیافه‌ش در کل بد نیست و هیکلش هم هنوز رو فرمه. شکم نداره و قدش حدود  یک و هشتاد باید باشه. اولین بار کلود رو با یکی از دوستای دخترم دیدم. اسم دختر رو هم میذاریم کاترین. کاترین بالای کشتی کلود رو به ما معرفی کرد. بعد از اون بعضی وقتا می‌دیدم که کلود و کاترین با هم نهار می‌خورن و ما از دور به هم سلام میدادیم. یه بار من تنها سر یه میز بودم. اون روز کاترین نبود . اما کلود آومده بود. با سینی غذاش آومد سر میز من و گفت می‌تونه بشینه. بعد با هم خیلی حرف زدیم. نمی‌دونم در مورد چی حرف زدیم. یه نفر دیگه هم بهمون اضافه  شد. این آدم سوم برای قهوه نموند. من و کلود رفتیم بالای کشتی برای قهوه بعد از نهار. وقت قهوه دیدم کاترین هم آومد. حس کردم کاترین خیلی از دیدن ما دو نفر خوشش نیومد. به نظرم کمی مسخره آومد. اون روز تموم شد و من تا چند وقت این دو نفر رو ندیدم. یه روز دیگه توی تابستون با دوستام بالای کشتی نشسته بودیم و سیگار می‌کشیدم. به باره متوجه شدم کاترین میز پشت سر ما نشسته و بسیار هم به خودش رسیده. مدل موهاش رو عوض کرده بود و همینطور یه پیراهن با زمینه سفید و گل‌های ریز آبی پوشیده بود. منم به دوستام گفتم اِ این کاترینه که پشت ماست. یکی از دوستام گفت که آره اونه ولی گویا دوست نداره وقتی با کلود هست با بقیه حرف بزنه. بعد منم ماجرای اون روزی که با کلود نهار خورد بودم و کاترین سر رسیده بود رو تعریف کردم. موضوع درخوری نبود برای اینکه بخوایم غیبت کنیم. من کاترین رو دوست داشتم و بقیه هم همین حس رو داشتن بهش. اما خوب نگرانیش خنده‌دار بود. از اون به بعد هر وقت کلود رو از دور میدیدم خودم رو به اون راه میزدم. تا دیروز که دیگه روبه‌روم بود و نمیشد نادیده‌ش گرفت. تنها بود. به هم سلام کردیم. بعد عملا منم هم چاره‌ای نداشتم که سر همون میز بشینم. اون غذاش رو تقریبا تموم کرده بود و داشت دسرش رو که یه ماست میوه‌ای بود می‌خورد. شروع کرد درباره مذهب حرف زدن. یه پلیور خوش‌رنگ قرمز پوشیده بود اما یه لکه روی پلیور بود. مثل لکه غذا بود. تعریف کرد که خانواده‌ش تقریبا مذهبی بودن. ۸ تا بچه بودن و الان برادر خواهرهاش هم هر کدوم یه چهار پنج تایی بچه دارن. من میدونستم که کلود نه ازدواج کرده و نه بچه داره اما پرسیدم تو هم بچه داری و اونم گفت نه. بعد برای من تعریف کرد که هرگز نتونسته به کسی واقعا علاقه‌مند بشه. گفت خیلی سال پیش با یه زنی ۳ سال دوست بوده اما بود و نبود این زن در زندگیش خیلی تفاوتی نمی‌کرد. گفت که چیزی که خیلی سر ذوقش میاره برنامه‌نویسه و هرگز نتونسته این رو با زنی به اشتراک بذاره چون توی حوزه کامپیوتر و انفورماتیک زن زیاد نیست. منم گفتم حالا چه لازمه که با یه زن حتما برنامه‌نویسیت رو به اشتراک بذاری و اینو میتونی با دوستای لابراتوارت به اشتراک بذاری. با یه زن چیزای دیگه رو به اشتراک میذاری. کلود به من میگه که من چطوری دوست‌پسر پیدا می‌کنم و می‌پرسه روش خاصی داری. بهش گفتم نمی‌دونم. به صورت خودآگاه نمی‌دونم اما شاید یه کاری بکنم که خودم بهش آگاه نیستم. شاید غریزی عمل کنم. بعد منم گفتم که از مردهایی که توی حوزه علوم انسانی هستند خوشم نمیاد برای رابطه و ترجیحم چیز دیگه‌ایه. کلود البته در جریان این هست که من در رابطه با کس دیگه‌ای هستم. منظورمون از  این گفتگو باز کردن راه برای همدیگه نبود. من می‌دونستم که کلود آدم تنهاییه. حتی خوشحال بودم اگه چیزی بین اون و کاترین پیش بیاد. بهش پیشنهاد دادم بریم بالای کشتی برای قهوه. دسر من یه تارت گلابی بود. بشقاب دسر رو برداشتم و با هم بالا رفتیم. قهوه گرفتیم و روی دو تا صندلی نشستیم. آفتاب بود و البته باد هم میومد. رو به سن نشسته بودیم. به کلود گفتم اگه می‌خواد از تارت گلابی بخوره چون برای من زیاده. کلود پرسید مگه روی وزنت حساسی و منم گفتم برام مهم نیست فقط حجمش زیاد بود. پرسید ورزش می‌کنی. ادامه داد که اونم ورزش نمیکنه و برای زمان زیادی حتی پیاده روی هم نمی‌کرد. می‌گفت که قبلا محل کارش پاریس نبود و بیرون از پاریس کار می‌کرد. بعد با ماشین رفت و آمد می‌کرد و مدت زیادی اجاره نشین بود. با آومدن لابراتوارشون به پاریس، این هم مجبور میشه که بیاد پاریس و تصمیم میگره که یه خونه بخره و چون این سالها تنها بود و سفر هم زیاد نمی‌رفت، در نتیجه پول زیادی داشت و بلافاصله خونه می‌خره و الان از وقتی که پاریس آومده همیشه پیاده‌روی می‌کنه.  تنهاییش منو متاثر می‌کرد. دلم می‌خواست یه کاری براش بکنم. شروع کردم به دادن یه سری مشاوره. یعنی تصمیم نگرفتم این کار رو بکنم بلکه ناخودآگاه بحث به این طرف رفت. تصورش از رابطه خیلی  نحیف و نابالغ بود. باوجود اینکه توی کارش آدم بسیار موفقیه و کلی صاحب استعداده اما در این زمینه هیچ. گفت می‌خواد بره تئاتر برای اینکه اونجا با کسی آشنا بشه. بهش گفتم اگه بره بار عرق‌خوری، بیشتر احتمال این هست با کسی آشنا بشه. اینم بگم که نه الکل استفاده می‌کنه و نه سیگار می‌کشه. سال‌هاست پیش روانشناس میره و کاملا افکار منتهی به خودکشی داره. گفت یه تمایلاتی به کاترین داشته اما یه حرفی زده که همه چیز خراب شد. گفتم می‌تونی جبران کنی و بری باهاش حرف بزنی. اماحرفی که به کاترین زده خیلی گویا بد بود. می‌گفت که کاترین قشنگ نیست ولی خوب بهش تمایل دارم وگویا کاترین ازش چیزی مبنی بر این می‌پرسه که آیا به نظر کلود اون قشنگه و کلود هم میگه که نه تو زن قشنگی نیستی.

شروع کردم به سرزنش کردن کلود که این چه حرفی بوده که زده و نباید هرگز اینطور حرفی میزدی. بعد میگه که من آدم صادقی هستم. میگم کمی بهتر بود زیرک باشی تا صادق. بعد میگه منظورت اینه که من احمقم و منم حالا نمی‌دونم اینو چطور جمع کنم. گفتم به هر حال بلد نیستی چطوری با یه زن رفتار کنی و یه سری ایراد روشی داری. گفت یه سالی هست که تقریبا یه چیزی داشته به وجود میومده بینشون. بدون هیچ فکری پرسیدم که باهاش خوابیدی یا نه و اونم میگه نه و بعد منم میگم این چه اشتباهیه کردی. نباید می‌گذاشتی اینقدر طول بکشه و بعد از چند دیدار باهاش می‌خوابیدی. بعد هم توصیه کردم برو یه کادو براش بگیر و دعوتش کن به شام و از دلش دربیار. یعنی دلم می‌خواست خودم می‌رفتم به کاترین میگفت بیا  حماقت اینو ببخش ولی خوب این کار رو نمی‌کنم. به این امید دارم که این مرد بره یه جوری یه خودی نشون بده و مشکل رو حل کنه.

دیروز حتی به این فکر می‌کردم که خواستگاری رفتن خیلی هم بد نیست و بد هم نمیشه مسئولیت ازدواج و پیدا کردن شریک زندگی رو واگذار کرد به خانواده.

به دفعات آدم‌هایی رو دیدم که در یه رشته‌ای غیر از روانشناسی تحصیلی کرده‌اند  و میگن که می‌خوان روانشناسی بخونن. این شهوت خوندن روانشناسی رو هم می‌فهمم و هم نمی‌فهمم. ازشون همیشه می‌پرسم چرا می‌خواید روانشناسی بخونید و اونا هم پروژه‌ای در ذهن ندارن. روانشناسی از اون رشته‌‌هاییه که واقعا دوست ندارم. مهم هم نیست که چرا دوست ندارم. نه برای خودم مهمه و نه برای کس دیگه‌ای که چرا من به روانشناسی علاقه ندارم. بقیه همیشه منو دارن که ازشون بپرسم چرا می‌خواید روانشناسی بخونید ولی من کسی رو ندارم که ازم بپرسه چرا با روانشناسی اینقدر بدی. مقدمه‌ای رو شروع کردم برای گفتن یه داستان. اسم هلاکویی رو نمی‌دونم از کجا شنیدم. به نظرم بهش می‌خورد که در مجله موفقیت اسمش رو دیده باشم واز آخرین باری که مجله موفقیت  دیدم بیشتر از ۱۰ سال می‌گذرد. اما مطمئنم کسی از اطرافیان در مورد هلاکویی چیزی به من گفته بود. حدود یک هفته پیش وقتی صفحه یوتیوپ رو باز کردم یه لینکی از برنامه‌های هلاکویی رو دیدم. بازش کردم. بابت تیترش بازش کردم. یادم هم نیست که تیترش چی بود. بعد  از اون چند تا از برنامه‌هاش رو گوش کردم. خیلی می‌خندیدم. مردم زنگ می‌زدن و مشکلاتشون رو مطرح می‌کردن و منم همزمان بازی می‌کردم و گوش میدادم.  بازی کردنم هم مرض ناپایداریه. یعنی یه چند وقتی بازی می‌کنم و بعد قطع می‌کنم و چند ماه یا چند سالی می‌گذره و دوباره شروع می‌کنم به بازی کردن. الان از استرس تزم بازی می‌کنم. بیشتر از ۳ بار یه فصل رو نوشتم. وقتی کم میارم شروع می‌کنم به بازی کردن و در این یه هفته مکالمات بین هلاکویی و بقیه رو هم گوش میدادم. آخرین بار وقتی گوش میدادم سردرد داشتم. پریود هم بودم. ددلاین هم داشتم. یکی زنگ زد به این روانشناس و مشکلاتش رو مطرح کرد. بعد هلاکویی ازش سوال پرسید. معلوم شد که طرف صرع داره و هلاکویی وقتی فهمید این خانم صرع داره گفت که ای بابا شما که مغزتون هم به هم ریخته و درست کار نمی‌کنه و گفته دخترم وضعت خوب نیست. باید به یه نورولوگ مراجعه کنی و ای بسا که این مشکلات حاد تو به این برمی‌گرده.
شنیدن این حرفا منو به نحوبدی متاثر کرد. دوبار رفتم توی ویکیپدیا در مورد صرع خوندم. گفته بود که میزان خودکشی این آدمها بیشتر از بقیه‌س و اینکه در یادگیری و خیلی چیزای دیگه مشکل دارن. با خودم فکر کردم که من کنکور فوق لیسانس ایرانم رو وقتی دادم که اولین حمله‌های صرع رو تجربه کرده بودم. به خودم امید دادم که مغزم هنوز کار می‌کنه و خیلی از هم گسیخته نیست. فکر کردم خوب تونستم کنکور قبول بشم. ولی اینا منو قانع نمی‌کرد. نمی‌خواستم این چیزا رو به من نسبت بدن. با وجود اینکه در ذات آدم پسیو و جبرگرایی هستم و الان نمی ‌دونم ربطش چیه که این رو می‌گم ولی دوست نداشتم بفهمم عملکرد مغزم مختل شده. دلم میخواست فکر کنم منم به مغزم فرمان میدم. از این اتیکتی که به گروه خاصی میدن متنفر بودم. و البته هستم. این اتیکت تو رو شکل میده و نمیذاره خلافش رو هم ثابت کنی و بگی اینطور نیست. حتی اگه تلاش کنی که خلافش رو ثابت کنی، این کار هم در نتیجه واکنش به همون اتیکته. در کل اصلا هم مهم نیست که مغز من درست کار کنه یا نه. نمیدونم چطور توضیح بدم حسم رو. بعد فکر کردم به این خاطر خوب نمی‌تونم تزم رو جلو ببرم چون مغزم زوال پیدا کرده. اصلا تمام درگیری‌های زندگیم رو به زوال مغزم نسبت دادم. اینا غمگینم می‌کنه. ترجیح میدم خودم با اختیار بزنم همه چیز رو خراب کنم تا اینکه مغزم در اثر حملات صرع دچار زوال شده باشه و به این خاطر همه چیز در حال خراب شدنه.

ماجرا همین جا تموم نمیشه. البته ماجرای اینطور قرار نیست که تموم بشه. سردردم ادامه داشت. ساعت نزدیکای ۱۱ شب بود. داشتم فیلم می‌دیدم. یک یارویی در اثر بیماری کشنده‌ای تصمیم به اتانازی گرفته بود. این ماجرای اتانازی طرف و بیماریش، سردردم رو بدتر کرد. فیلم رونتونستم تا آخر ببینم. از سردرد زیاد حالت تهوع داشتم. گربه تا صبح با من بیدار بود. مثلا یه بار حالت تهوع داشتم و وقتی توی توالت بودم دیدم گربه هم پشت سرم آومده توی توالت.

متاسفانه کاش آشنایانم آدرس این وبلاگ رو نداشتن. دیگه علاقه‌ای به به اشتراک گذاشتن لحظات اینطوری با بقیه ندارم. با غریبه‌ها خیلی مهم نیست. شاید با نوشتن اینا تصویر خراب افسرده‌ای از خودم ارائه میدم. اما همون شبی که حالم بد بود نصف یه فصل رو برای استادم فرستادم. صبح روز بعد ش که سردردم همچنان یه جایی اون پشت پنهان بود و هرازگاهی تیر می‌کشید، بیدار شدم و حموم رفتم. بعد چای درست کردم. تصمیم گرفتم بدون کامپیوتر روزم رو بگذرونم. رفتم اداره پست و یه بسته رو پست کردم. با دوستم تو شهر نهار خوردیم. بعد با هم قدم زدیم. رفتیم یه اکل کافه و اونجا چند ساعتی نشستیم. شب قیمت بلیط هواپیما برای  یه سفر در تابستون بعد رو چک کردم. خونه تمیز کردم و یا امروز وقت نهار یه دور تمام خبرهای گل‌درشت دنیا و فیلم‌های روی پرده رو با دوستام تحلیل کردیم و منظورم اینه که اصلا تنهایی و بی‌کسی و مشکلات اولیه در کار نیست ویا من با افسردگی توی خونه خیره به دیوار نموندم.  الان می‌خواستم به یه نتیجه‌گیری برسم که دیدم اصلا از این نتیجه راضی نیستم. همین کارام باعث میشه که فکر کنم مغزم عملکرد درستی نداره.

پیش میاد برای که یه باره صحبتی رو با یه غریبه شروع می‌کنی و بعد به جاهای عمیقی میرسه. البته رابطه‌ طولانی قرار نیست شکل بگیره و در همون جلسه رابطه تموم میشه. تجربه یه نوعی از نزدیکی خاص با یه غریبه.  اتفاقا رابطه این شکلی از بهترین مدل‌های رابطه است. نه اولی داره و نه آخری. یکی از قدیمی‌ترین تجربه‌های اینطوری برمی‌گرده به زمانی که دانشجوی لیسانس بودم. یک نیمه شبی در نمازخانه خوابگاه داشتم کتاب می‌خوندم. یه دختر دیگه هم اونجا بود که اونم در حال مطالعه چیزی بود. نمی‌دونم چطور شروع کردیم ولی تا نزدیکای صبح با هم حرف زدیم. حتی موضوعاتی که سرش حرف زدیم هم یادم نیست. نه اسم هم رو پرسیدم و نه حرفی از صبحی که داره میاد زدیم. بعد از اون چند باری توی دانشگاه و خوابگاه سر راه هم قرار گرفتیم که معمولا برای هم سر تکان می‌دادیم.

حالا توی این چند وقت اخیر چند باری دوباره از این موقعیت‌ها پیش آومد. یک‌بارش در کوبا بود. توی ترمینال اتوبوس منتظر نشسته بودیم. یه‌باره یه خانم زیبا با تیپ هیپی‌وار و دو تا بچه سه چهارساله وارد سالن انتظار شدن. منتظر بودم که پشت سرشون مردی هم وارد بشه ولی خوب وارد نشد چون اصلا مردی نبود. من داشتم نگاهشون می‌کردم. زن یه کوله بزرگ روی دوشش بود و بچه‌ها هم هر کدوم یه کوله بچگانه روی دوش داشتن. هوای داخل سالن اونقدر بد بود که از سالن اومدم بیرون. بیرون هم گرم بود. سر ظهر بود. دیدم اون خانم جوان و دو تا بچه هم آومدن بیرون. بازم نگاهشون کردم. اونا در اون لحظه بهترین چیزایی بودن که می‌شد دید. بعد فهمیدم که خانمه آومد نزدیک و با من شروع کرد به حرف زدن. اسپانیایی حرف می‌زد و گفتم من بلد نیستم اسپانیایی حرف بزنم. گفت فکر کردم یا مکزیک آومدی یا آرژانتین. البته خیلی‌ها اینطور فکر می‌کردن. موهام رو از دو طرف بافته بودم و همین هم شده یکی از دلایل لاتینو نشون دادن من شده بود. پرسیدم سخت نیست با بچه مسافرت کردن و اونم گفت که نه و اتفاقا وقتی با بچه‌هستی مردم مهربونترن چون بیشتر آدما بچه‌ها رو دوست دارن. شروع کردیم به حرف زدن در مورد کوبا. بعد از من پرسید از کجا میای و وقتی همین سوالو ازش پرسیدم گفت که واقعا نمی‌دونه چی بگه. گفت آلمانی محسوب میشه ولی خوب اونقدر جاهای زیادی زندگی کرده که الان نمی‌تونه به راحتی بگه که آلمان میاد. فکر می‌کنم ماکزیمم ۳۰ سالش بود. یه پسر و یه دختر داشت. پسرش خیلی بدقلقی می‌کرد. با هم سیگار کشیدم و دو تا بچه‌ش هم داشتن توی یه گوشه‌ای که آب جمع شده بود و پر از زباله بود آب بازی می‌کردن. اتوبوس آومد و همه سوار شدیم. ما چند صندلی عقب‌تر از اونا بودیم. خوابم برد. با ترمز اتوبوس بیدار شدم. دیدم که آنا و پسرش پایین رفتن. پسربچه بالا آورده بود. استفراغش توی راهرور اتوبوس بود. مادرش اون پایین داشت صورتش رو می‌شست. بلند شدم که ببینم اون یکی بچه کجاست. اون یکی خواب بود. مادره آومد و با کهنه‌ای که راننده بهش داده بود داخل راهرو اتوبوس رو تمیز کرد. روی شلوارکش پر از استفراغ بود. اون پایین راننده با یه بطری آب میریخت روی شلوارکش و اینم شلوارک رو شست. دوباره سوار شدن. آنا و دو تا بچه‌ش زودتر از ما پیاده می‌شدن. ما شهر بعدی پیاده می‌شدیم. وقتی رفت پایین رفتم ازش حال پسرش رو بپرسم. کلاه‌های بچه‌ها روی صندلیشون جا مونده بود. دو از این کلاها که سبزن و روش تصویر پرچم کوبا بود. وقتی پایین رفتم پرسیدم حال بچه ش چطوره و اونم با یه قیافه نزار و خسته گفت که نمی‌دونه.

همین چند وقت پیش هم توی کافه‌تریای کتابخونه بودم. نمی‌خواستم زیاد بشینم و باید زود برمی‌گشتم سالن مطالعه. یه خانمی آومد کنارم نشست. لبخند زد و منم صرفا از روی ادب لبخند زدم. بعد پرسید کجایی هستی. گفت چون لبخند زدی فهمیدم که فرانسوی نیستی. ولی خوب من قبلا دیده بودم که فرانسویا لبخند زدن. بعد شروع کرد به حرف زدن. من خودم آدم پرحرفی هستم اما این خیلی خیلی پرحرفتر بود. فکر کنم گفت ۵۶ سالشه و کارش تو حوزه علوم شناختیه و الان سر ابن‌سینا کار می‌کنه. می‌دونم که ابن سینا و یه ربطی به علوم شناختی داره، ولی نمی‌دونم چه ربطی. برام هم توضیح داد. ولی واقعا یادم نیست چی گفت.زندگیش رو از کودکی تا اون لحظه تعریف کرد. منم در یه موقعیتی بودم که مجبور شدم گوش کنم. در مورد بچه‌گیش و اینکه پدرش آمریکاییه و مادرش برای کلمبیاست. از دوران کودکیش که در چند کشور آمریکای لاتین سپری شده بود و بعد چطوری در سن ۱۹ سالگی به فرانسه رسیده بود. می‌گفت که اصلا نتونسته با فرانسویا واقعا رابطه عمیقی ایجاد کنه. البته شوهرش فرانسوی بود. گفت ترجیحش در ازدواج همون حالت کلاسیک ازدواجه. تا فوق لیسانسش رو سیانس پو درس خونده بود و بعدش خودش حوصله پول درآوردن نداشته و شوهرش این وظیفه رو به عهده گرفته. گفت که هیچوقت مخالفت علنی با شوهرش نمی‌کنه و در کل نظری علیه‌‌ش نمیده.
با یه نگاهی با سرتاپاش فهمیدم وضع مالیش هم خوبه. ساک دستیش حداقل بیشتر از ۵۰۰ یورو قیمتش بود و به سر و وضعش هم رسیده بود. در این بین بحث رسید به اضافه وزن. گفت زمانی که در ۱۹ سالگی رسیدم فرانسه، همه خیلی خوش هیکل‌تر از الان بودن و می‌تونستی زیبایی واقعی رو ببینی. یه جور تعادل رو در فرد میدیدی. البته این در مورد ویژگی‌های ظاهری داشت حرف میزد. گفت زن‌ها الان دیگه مثل اون وقتا نیستن. خیلی شل و وارفته‌ن و اینا کی دیگه میشه گفت زن هستند. بعد منم گفتم که خوب منم چند کیلو چاق شدم. گفت بذار بهت بگم چیکار باید بکنی برای این چند کیلوی اضافه و من با دقت تمام  بهش گوش می‌کردم که به من بگه باید برای اضافه وزن چیکار کنم. خیلی حرف زد و آخرش نفهمیدم کلا چه توصیه‌ای برای این مسئله داشت و خلاصه‌ش این می‌شد که باید بتونی اون حالت تعادلت رو پیدا کنی. انگار حرف زدنش تمامی نداشت. من یه حالتی گرفتم که مثلا می‌خوام بلند شم. بالاخره موفق شدم بهش بگم که من قبل از رفتن به سالن مطالعه می‌خوام برم توالت. گفت که اونم می‌خواد بیاد توالت. با هم تا توالت هم مسیر شدیم. بعد داخل توالت در جریان شاشیدن هم قرار گرفتیم. بعد هر دو در یه زمان بیرون آومدیم و اون حرفاش رو بازم ادامه داد. از حرفاش فهمیدم که گرایشات مذهبی داره. نمی‌دونم چطوری رسیدم و یا دقیق‌تر اینکه اون رسید به حرف زدن از هموسکسوالیته. برام  گفت که چند سال پیش یه بار توی یه کافه نشسته بوده که یه مرد گی اونجا کار می‌کرد. می‌گفت که یه کافه سفارش داد و یه تنگ آب. بعد نمی‌دونم چطور شده که آب ریخت روی میز و اون مرد بدون هیچ عکس‌العمل بدی آومده و میز روخشک کرده  و این بدون هیچ کلمه‌ای فقط به مرد نگاه کرده. می‌گفت که یه مرد دیگه‌ای داخل کافه بوده که تا جایی که در توانش بوده هم‌جنسگراها رو مسخره کرده و این مردی که داخل کافه کار می‌کرده در سکوت به کافه‌داریش ادامه میده. اونقدر مشتری دیگه ناسزا گفتنش رو ادامه میده که این خانم عصبانی میشه و بلند میشه میره سمت کافه‌دار و میگه که چرا در برابر این همه ناسزا سکوت می‌کنه و چدا نمیزنه توی دهن این مرتیکه هموفوب. مرد کافه‌دار میگه خانم همونطور که شما تنگ آب رو ریختید روی میز و من میز رو بدون هیچ حرفی پاک کردم  و این فحاشی  رو هم همونطور تاب میارم.  بعد از شنیدن این حرف نمی دونم چه اتفاقی در من افتاد  دیدم دارم به نوعی گریه می‌کنم. یعنی داشتم اشک می‌ریختم. خود اون خانم هم با بغض این داستان رو تموم کرد. بعدش دیگه حرفی زده نشد.