متوجه جمله‌ای که از دهانم خارج میشه نیستم و میگم خیلی طبیعیه که یکی همه اعضای خانواده‌ش رو بکشه و بقیه با حیرت نگاه می‌کنند و می‌گویند نه اصلا طبیعی نیست.  می‌خواستم بگم بارها خبرش به گوشم خورده که یکی اعضای خانواده‌ش رو به هر دلیلی سر به نیست کنه اما اینکه ۲۰ سال برای همه واقعیت زندگیش رو جور دیگه‌ای جلوه بده، این رایج نیست و اینه که عجیبه.
یه خبر توی لوموند خوندم در مورد یکی به اسم ژان کلود. ژان کلود تقاضای آزادی مشروط کرده و از سال ۲۰۱۵ واجد آزادی مشروطه. بیست و دو سال زندان بوده و الان قصد بیرون آمدن دارد. ژان کلود زن و دو فرزندش رو کشت و بعد رفت مرکز شهر روزنامه هر روز رو خرید. برگشت خونه و تلویزیون نگاه کرد. برای روز بعد با پدر و مادرش قرار گذاشت که نهار رو با هم بخورند. روز بعد نهار رو با پدر و مادرش خورد و کافه بعد از نهار را نوشیدند.  قبل از ترک خونه پدر و مادرش به مقصد پاریس برای دیدن معشوقه‌ش، پدر و مادر و سگ خانواده رو کشت. قرار بود برای شام همراه معشوقه به ویلای برنارد کوشنر در نزدیکی پاریس بروند و وسط راه سعی کرد که معشوقه رو بفرسته به همونجایی که بقیه خانواده رو فرستاده بود ولی خوب موفق نشد. معشوقه به منزلش بازگشت و ژان کلود هم برگشت شهرش که اونجا تصمیم بگیره بقیه زندگی رو چیکار کنه. کوشنر آدم معروفیه و اگه کسی نمیشناسدش میتونه گوگل کنه و با کوشنر آشنا بشه و اینکه ژان کلود هیچ ارتباطی با کوشنر نداشته ولی برای اطرافیان اینطور وانمود می‌کرد که آشنایی با این آدم دارد.

من همچنان شوکه‌م از خوندن داستان زندگی ژان‌کلود. ژان کلود تک فرزند بود و همیشه هم شاگرد اول. در سال دوم دانشکده پزشکی، روز امتحان خواب موند و و بعدش همچنان در تختش موند. بعد از اون مدام دانشکده پزشکی میرفت و با همکلاسی‌هاش درس‌هاش رو میخوند ولی هرگز امتحانی شرکت نکرد و به کسی هم نگفت و طوری رفتار کرد که که دانشکده پزشکی رو تموم کرده و بعد مراحل موفقیت را پشت سر گذاشته و در نهایت در سازمان سلامت جهانی واقع در ژنو مشغول به تحقیقات بنیادی می‌باشد. ژان‌کلود برای زندگی کردن در شرایط یک متخصص قلب استاد دانشگاه مشغول به تحقیق در ژنو، کلی کلاهبرادری از دوستان و فامیل کرد. اطرافیان برای فرار مالیانی و بهره بانکی پولهایشان را به او که در سوییس کار می‌کرد سپرده بوند و ژان‌کلود از محل اون پول‌ها خرج زندگی رو درمی‌آورد. بیست سال تمام به همه دروغ گفت و بار این زندگی غیر واقعی رو تنهایی تحمل کرد. مردی محترم، کم حرف با موقعیت شغلی بسیار مناسب وصاحب ثروتی درخور این موقعیت آنقدر زیباست که کسی در پی اینکه این آدم رو در رابطه با چیزی مورد سوال قرار دهد نبود. تمام روزهای زندگی مشترک از خواب بیدار میشد و کت و شلوار می‌پوشید و سر کار می‌رفت و مدام در سفرهای تحقیقاتی بود. ولی در واقع بیشتر روزها توی ماشینش در پارکینک پمپ بنزین یا هواخوری‌های وسط اتوبان در حال خوندن مجله‌های پزشکی بود و یا اینکه در کنفرانسهای پزشکی که ورود برای همه آزاد بود شرکت میکرد و اینطوری در جریان امور قرار می‌گرفت و در دورهمی‌های خانوادگی از این اطلاعات جدیدش حرف می‌زد.

Publicités

سوپرمارکت ایرانی زیاد نمیرم. چون سر راهم نیست و منم خیلی تنبل‌تر از اونم برای اینکه مسیرم رو به خاطر خریدن ترشی لیته یا برنج دودی کج کنم و برم مغازه ایرانی. کلا دو بار سوپری ایرانی رفتم. یه بارش نزدیک عید بود و با یکی از دوستانم رفته بودیم. دوستم به صاحب مغازه گفت حاج آقا و صاحب مغازه کلی بد و بیراه بارمون کرد. که این در ایران فلان کاره بوده و الان باید سوپری داشته باشه که دو تا ازگل بیان خرید کنند و بهش بگن حاج آقا و اصلا به خاطر این الفاظ از اون مملکت رفته و از این حرفا. ما هم چیزی نگفتیم. گفتیم این دوستمون فکر کرده تهرانه و وارد سوپری عباس‌ آقا شده و اون حس و حال بهش دست داده. بعد از این اتفاق دیگه نرفتم سوپری ایرانی. رستوران ایرانی هم به اصرار این خارجی‌ها که هی ازت می‌خوان ببریشون رستوران ایرانی رفتم که همیشه هم بد بوده و کلی غذای مونده میذارن جلوت و قیمت رستوران متوسط به بالا رو باهات حساب می‌کنند. البته این اواخر یه رستوران ایرانی جدیدی هم باز شده که دوستم آشپز رستورانه و کلا از تمام رستورانهای ایرانی که در خارج دیدم بهتر بوده اما خوب این رو در مقایسه با رستورانهای ایرانی پاریس می‌گم. چقدر  حرف رستوران زدم. شاید لازم باشه یه چیز دیگه هم بگم. رستورانهای ایرانی از رستورانهای ملیت‌های دیگه همیشه گرونتره و همیشه هم بی‌کیفیت‌تر از بقیه رستورانها بوده و این رو دارم در مورد فقط پاریس می‌گم.

حالم بد شد اونقدر از رستوران و غذا و سوپری حرف زدم ولی مجبورم این نوشته رو با همین ریتم ادامه بدم. خیلی اتفاقی خیابان سن‌ژرمن داشتیم راه می‌رفتیم. رسیدم به یکی از کوچه‌های فرعی این خیابان که ته‌ش یه پاساژه و می‌دونستم که اینجا یه غرفه محصولات ایرانی هم داره و منم  یه ساله به یکی قول دادم که براش رب انار بخرم. رفتیم داخل پاساژ. جلو غرفه ایرانی بودیم و در مقایسه با بقیه غرقه‌های پاساژ از همه‌ محقرتر بود. یه سری مربا و ترشی اون بالا چیده بودند و همینطور گلاب، و چای دوغزال و چیزای اینطوری. نون خامه‌ای هم داشتند و شرینی نخودی و یه سری شیرینی دیگه. یه سماور هم بود که باهاش چای دم می‌کردند. صاحب غرفه آومد و خیلی گرم با ما احوال‌پرسی کرد. دو ته شیشه رب انار یک‌و‌یک خواستم و یه بسته خیلی خیلی کوچیک شیرینی نخودی. شیرینی رو داشتیم میرفتیم کسی رو ببینیم و برای اون گرفتم. صاحب مغازه گفت چرا یه چای نمیخورید اینجا و ما هم قبول کردیم. قصد چای خوردن هم نداشتیم چون نیم‌ساعت قبل از اون کافه بودیم. مدلی که گفت بیاید چای بخورید مثل این بود که میری شکلات بخری و فروشنده برای امتحان شکلات میگه بیا ازش امتحان کن. چای رو آورد و منم یه نون خامه‌ای سفارش دادم که بیشتر میخواستم همراهم این شیرینی رو امتحان کنه و نه خودم. یه خانواده ایرانی هم رسیدن و سفارش چای و نون خامه‌ای دادند. چای رو در این لیوان‌های کمر باریک سرو میشد. صاحب مغازه یه دو تا دیگه شیرینی شبیه نون خرمایی برای ما آورد. من نخوردم. اصلا سفارش نداده بودم. اینو هم بگم اصلا اونجا کافه نبود. مثل اینکه برای در مغازه یکی همونجا برات یه چای بریزه. جایی نبود که بری بشینی برای چای خوردن. وقت حساب کردن فروشنده گفت که ماشینش خرابه و با ماشین حساب دستی حساب کرد و همینطور دستگاه کارت‌خوان هم خراب بود. برای دو شیشه رب‌انار، ۱۰۰ گرم شیرنی نخودی، دو چای و یه دونه نون خامه‌ای و همینطور دو تا نون خرمایی زورکی ۴۰ یورو گرفت. از پاساژ آومدیم بیرون. یه لحظه به این فکر کردم این چطور حساب کرد که چهل یورو بابت اینا گرفت. خیلی سخت بود که برگردم جلو غرفه و ازش بخوابم قیمتها رو بهم بگه. ولی برگشتم. دیدم اون یکی خانواده هم دارن سر قیمتا باهاش چونه میزنند. خلاصه اینکه یارو عذر خواهی کرد و گفت نفهمیده و ۱۵ یورو اضافه از ما گرفته. از اون روز نمی‌دونم که آیا کار درستی کردم و برگشتم داخل غرفه. فکر کردم می‌تونستم این کارش رو ندید بگیرم. با وجود اینکه ۱۵ یورو رو برگردوند همچنان برای اون چیزایی که خریده بودیم در مقایسه با جاهای دیگه گرونتر حساب کرده بود. ولی وقتی یاد وضعیت اون غرفه میفتم عذاب وجدان دارم که چرا بقیه پول رو پس گرفتم. اصلا تکلیف آدم چیه در برابر این مدل دزدی‌های کوچک یا این مدل چس‌خوری

زلم زیمبو

به نظر خودم خیلی تلاش می‌کنم در راستای اینکه مرتب‌ به نظر برسم ولی این تلاشم رو بقیه نمیبینن و فکر می‌کنند همه چیز رو به مسخره گرفتم و کار خاصی هم نمی‌کنم. نمی‌دونم چرا اصرار دارم منظم به نظر برسم. شاید تلاشیه برای سر سامان دادن به بهم ریختگی ذهنیم. ولی باید بگویم که هیچ ربطی هم می‌تواند نداشته باشد. می‌شود ذهنی آشفته داشت ولی بیرونی مرتب. یا اینکه بسیار شلخته بود اما ذهننا خیلی مرتب باشی. کلا همه حالت‌ها امکان‌پذیر است و به نظر من هیچ لوژیکی برای این مسائل وجود ندارد.

یکی از روزهای ماه آوریل توی قطار بودم. جا برای نشستن نبود و سر پا ایستاده بودم. از توی شیشه قطار زن جوانی رو میدیدم که کنار من ایستاده بود و دستش رو به میله گرفته بود. یک لحظه به نظرم خیلی شیک آمد. نمیتوانستم برگردم و نگاهش کنم. فاصله‌مان به اندزه یک وجب هم نبود. وقتی در یکی از ایستگاهها پیاده شد توانستم براندازش کنم. ناخن‌های لاک زده انگشتان پا، شلوار جین با شومیز سفید، کت تقریبا بلند کرم رنگ با صندل پاشنه بلند و موهایی که تازه انگار از زیر دست آرایشگر بیرون آمده و البته آرایش قابل دیدی هم نداشت. دوباره خودم رو داخل شیشه قطار نگاه کردم. خیلی تصویر پر سر و صدایی داشتم. تاپ زردی پوشیده بودم با دامن راه راه آبی‌تیره و مشکی و زیرش هم یه جوراب شلواری  طرح‌دار گیپور. موهام رو هم با کلافگی تمام بالای سرم بسته بودم. دوباره یه روز دیگه داخل همون قطار بودم و دقیقا بازهم روز سه‌شنبه، چون سه‌شنبه‌ها اون قطار خاص رو سوار میشدم، زن دیگری وارد قطار شد که انگار همین چند دقیقه پیش از کارخانه آدم‌سازی بیرون فرستاده بودند. این یکی به مراتب منظم‌تر از زن هفته قبل بود. البته من مورد هفته قبلی رو بیشتر می‌پسندیدم. زن این هفته لباس رسمی پوشیده بود. آخر روز بود و به نظر می‌آمد که از سر کار برگشته بود. اما ذره‌ای اثری از خستگی نداشت. پیراهنش هیچ چروکی نداشت و پشم هیچ حیوان خانگی هم روی آن نبود.
تلاش بیخودی می‌کنم برای اینکه سر وضعم مرتب باشد. نیست و به همین راحتی باید پذیرفت. ولی همچنان در فکر مرتب کردنم. اینبار به خانه گیر دادم. کتابی درباره چیدمان منزل پیدا کردم. برای یه نویسنده ژاپنیه که از قرار معلوم از زمان طفولیت به چیدمان و مرتب کردن علاقه خاصی داشته و همیشه روشهای جدیدی رو برای ارتقا چیدمان منزل پیدا و امتحان می‌کرده و الانم شرکت خودش رو داره و به آدم‌هایی با درجات شدیدتر درماندگی، خدمات میرساند. اول خلاصه‌ای از کتاب رو در اینترنت پیدا کردم و خواندم. بعد یک روز که در شهر بودم، از کتاب‌فروشی ژیلبرت ژوزف نسخه دست دوم کتاب را خریدم. همزمان با خواندن کتاب مرتب کردن را هم شروع کرده بودم. چیزای زیادی رو دور انداختم. وسایلی هم بودند که همیشه تکلیفم در برابرشان مشخص نبود. مثلا تقویم سالهای گذشته. چند سالیه که فقط تقویم کوچیک دارم. البته امسال یه تقویم در ورژن بزرگتر هم هدیه گرفتم. همیشه کسی پیدا می‌شود که برای کریسمس به آدم تقویم هدیه بدهد. انصافا تقویهای قشنگی هم در این چند سال هدیه گرفتم. تقویم جز جدانشدنی کیف دستیم شده و در اون چیزای مختلفی رو یادداشت می‌کردم. صفحات زیادی هم سفید بودند. آدم مهمی نیستم که تمام صفحات تقویمم پر از قرارملاقات باشد. همیشه مشکل داشتم در دور انداختن این تقویم‌ها. دیروز صبح رادیو گوش می‌کردم. از آرشیو رادیو برنامه‌ای را در رابطه با تقویم پیدا شده  مارسل پروست گوش می‌کردم. تقویم برای سال ۱۹۰۶ بود. مادر پروست گویا تابستان ۱۹۰۵ از دنیا رفته بود و ظاهرا پروست تقویمی برای سال بعد هدیه می‌گیرد. طبق حرفای گوینده رادیو، این تقویم سال جدید برای گذر کردن از این ماجرای تلخ فقدان مادر بوده است. البته به نظرم چرت بود. من همیشه تقویم هدیه می‌گیرم و اصلا دلیل خاصی هم ندارد و خیلی طبیعیست که در شروع سال جدید تقویم هدیه داد و گرفت. پروست تقویم را اما در سال ۱۹۰۹ استفاده می‌کند و کمی هم در سال ۱۹۱۳. همزمان با گوش دادن رادیو، آشپزخانه تمیز می‌کردم. هر زمان که شیر آب رو باز می‌کردم دیگه نمی‌شنیدم رادیو چی می‌گفت. پروست چون همیشه مریض بود خیلی قرار ملاقات نداشت. چیزهایی را یادداشت می‌کرد. مثلا جایی نوشته که ساعت ۵ برای کار کردن از خواب بیدار شده و معلوم نیست که این ۵ صبح است یا ۵ بعدظهر. گویا آدرس یکی از خانه‌های ملاقات که ورژن امروزی آن سایتهای دوستیابیست را در تقویم یادداشت کرده ولی خوب کسی نمی‌داند که آیا به آن آدرس مراجعه کرده یا نه، چون اگر مراجعه می‌کرد دیگر لازم به نوشتن آدرس نبود. آدم جایی را که به آنجا رفت و آمد می‌کند بلد است و آدرسش را یادداشت نمی‌کند. بگذریم. می‌خواستم از سرنوشت تقویم‌های خودم بگویم. تمام صفحاتی که در آن چیزی نوشته بودم را با ماژیک سیاه کردم و همه رو دور ریختم. بیشترین چیزی که به من در دور انداختن انگیزه می‌داد این بود که بعد از مرگم چیزی باقی نماند. فکر کردم اگر بمیرم اطرفیان با وسایلم باید چه کنند. تصمیم گرفتم تا جایی که امکان دارد خودم چیزی را باقی نگذارم. کسی قرار نیست با وسایل به جا مانده از من کلکسیون بسازد و بعد  آن را تبدیل به موزه کند. وسایلی که متعلق به یه زندگی معمولیه رو چیکار می‌شه کرد و چه معنایی رو میشه به آن داد!؟ معمولا هم کسی برای مدت زیادی عاشقم نمانده که تمایلی به حفظ وسایلم داشته باشد. یادم میاد که چند سال پیش در رابطه با کسی بودم که خیلی طولی نکشید. دقیقا ۳ ماه طول کشید. به دلایلی جدا شدم.  طرف مقابلم اصرار داشت که رابطه را همچنان ادامه بدهیم. به گریه کردن افتاده بود و می‌گفت تمام دوستانش می‌گویند که دوست دخترت اصلا قشنگ نیست  و من با وجود اینکه تو دختر زیبایی نیستی خیلی تو را دوست دارم و منم ساکت بودم. فقط طرف چند وقت بعد برای انتقام با یکی از دوستان من دوست شد و کلا داستان مبتذلی بود. یادم نیست که آیا هدیه‌ای به این آدم داده بودم یا نه. مطمئنم اصلا کسی نبود که چیزی را به عنوان یادگاری نگه دارد. اسم خیلی معمولی و رایجی هم داشت. مثل رضا محمدی و یا محمد حسینی و یک بار سعی کردم اسمش را گوگل کنم که ببینم اوضاع و احوالش چطور است ولی خوب با این اسم که چیزی پیدا نمی‌شود. این‌ها رو هم نوشتم خواستم بگم که در حین این دور ریختن اشیا کتاب موزه معصومیت اورهان پاموک رو هم خوندم.

چند تا چیز رو دور ننداختم. یعنی دلم نیومد. سه تا عکس بودن که به دو دلیل نمی‌تونم توی خونه آویزونشون کنم. اول اینکه کلا خیلی عکس کسی رو به در و دیوار نمیزنم و دومین دلیلش رو هم نمی‌تونم بگم. یعنی اگه حتی عادت به پر کردن دیوارها با عکس دوست و فامیل  داشتم هم به این دلیل دوم نمی‌توانستم این سه عکس را آویزان کنم. دو ابژه دیگه هم به همراه این ۳ عکس بودن که اونا رو هم نمی‌گم و یه چیز دیگه هم بود. یه بسته تمباکو، فیلتر و کاغذ سیگار.  چند وقتیه سیگار نمی‌کشم و این تنباکو هم خشک شده، ولی با این حال نتونستم دورش بندازم.
الان وقتی در کمد و یا کشویی رو باز می‌کنم، همه وسایل داخلش رو می‌بینم. دنبال یه کمد با کشوهای زیاد و نه چندان عمیق می‌گردم. هنوز جا داره که بعضی چیزا رو از هم جدا کنم. مثلا لازم نیست که لباس خواب با لباس زیر در یه کشو باشند و همینطور خیلی موارد دیگه.

منتظر بودم بعد از این پاک‌سازی اتفاق خاصی در زندگیم بیفته و یا اینکه حداقل تغییر کوچکی رو در خودم ببینم که این قسمتش ناامید‌کننده بوده ولی خوب بازم این چیدمان جدید، سطحی از لذت رو به همراه داشت.

 

چند کلمه‌ای در باب عر زدن

اتفاقات غریبی بعضی وقتا میفته. میشه گفت یه سری لحظات که در یاد میمونه. سال گذشته یه سفر یه هفته‌ای به ایران داشتم. پدرم سکته کرده بود. و مادربزرگ هم همینطور. واقعا وحشت‌زده بودم. حتی فکر کردم که یکی از این دو نفر مرده و به من نمیگن. در مورد اینکه اون یه هفته بر من چی گذشت حرفی نمیزنم. علاوه بر سکته پدرم، خانواده با مسائلی همچون دعوا بر سر ارث و میراث و فتنه‌گی و فضولی فامیل هم درگیر بود. همزمان باید به دعواها رسیدگی میشد و از عیادت‌کننده‌گان هم پذیرایی میشد.  برگشتنی یه چمدون بیست و هفت کیلویی داشتم و یه ساک دستی. جای ۱۴ کیلو دیگه بار داشتم ودر تمام  پرواز فکر می‌کردم چرا اون چهارده کیلو رو پر نکردم و حیف شد که اینطوری شد. معمولا دست من باشه ارزونترین پرواز رو انتخاب می‌کنم اما بلیط برگشتم رو مجبور شدم از یه شرکت هواپیمایی نسبتا گرون بخرم چون مجبور بودم سر یه روز مشخصی پاریس باشم. پرواز راحتی بود و سرویس نسبتا مناسبی هم ارائه‌ میدادن و فکر کردم چرا من هر بار دنبال بلیط ارزونم و ببین پرواز با این هواپیمایی چقدر راحته. ساعت نزدیکای ۷ صبح رسیدم شارل دوگل. حدود سه ربع تا یک ساعت بعدش توی قطاری بودم که به سمت داخل شهر می‌رفت. هوا تقریبا سرد بود و منم تنها یه کت با بلوز بهاره تنم بود. قطار بعد از چند ایستگاه متوقف شد و حدود یه ساعت بعدش دوباره حرکت کرد. در اون یه ساعت هم در قطار باز بود و قطار همچنان در فضای باز بود. نتیجه اینکه داخل واگن به شدت سرد بود. هر لحظه حالم داشت از سرما بدتر میشد. قطار حرکت کرد و بعد کلا در یه ایستگاه خیلی نامربوط و خارج از برنامه، متوقف شد و همه باید بیرون می‌رفتن. اون لحظه اصلا به این فکر نکردم که تاکسی پیدا کنم. واقعا نمیدونم چرا یه اوبر نگرفتم. چمدان ۲۷ کیلویی به اضافه ساک دستیم رو به زور حمل می‌کردم. اون روز همه پله‌برقی‌ها کار نمی‌کردن و جمعیت وحشتناکی هم در ایستگاه قطار بود. باید یه قطار دیگه سوار میشدم و تا یه مسیری میرفتم و بعد دوبار سوار تراموا میشدم و در آخر یه قطار دیگه که به سمت خونه می‌رفت. بلند کردن چمدان تقریبا برایم غیر ممکن بود. همزمان داشتم به این فکر میکردم که اگر اون چهارده کیلوی دیگه رو هم اضافه بر این داشتم چه میشد. نمیدونم با چه حقارت و بدبختی تونستم چمدون رو تا داخل قطار ببرم. وقتی رسیدم داخل قطار دوم، اصلا جای هیچ تکان خوردنی نبود. تنها جمعیت تو را عقب و جلو میبرد. همینکه قطار حرکت کرد من شروع کردم به گریه کردن. سرم رو پایین انداخته بودم که کسی رو نبینم ولی همه من رو میدیدن. نمیتونستم جلو سرازیر شدن اشکم رو بگیرم. در همون حین که سرم به طرف پایین بود و  دیدم دست یکی جلو صورتمه و می‌خواد یه دستمال به من بده. بدون اینکه چیزی بگم دستمال رو گرفتم و باز بیشتر گریه کردم. فقط میدونستم که دست یه مرد بود. قیافه‌ش رو نگاه نمی‌کردم. روبروم بود. چند ایستگاه بعد مرد پیاده شد و قبل از پیاده شدن دستش رو گذاشت روی شونه من و گفت قوی باشه. من بازم حرفی نزدم. ساعت از یک ظهر هم گذشته بود وقتی رسیدم خونه. زمانی که صرف رسیدن از فرودگاه به خونه شد طولانی‌تر از زمان پرواز بود.

دوباره چند روز پیش بیرون بودم. از ساعت ۴ تا ۱۱ شب جایی بودم. فکر می‌کردم فرصت میشه که اون وسطا یه شامی بخورم ولی نشد. البته یه ساندویچی گرفتم. اما تمام نشانه‌های یه سردرد میگرنی رو داشتم. از ساعت ۹ شب به بعد به صورت قطعی سردرد داشتم. تنها کاری که می‌کردم این بود که موهام رو جمع می‌کردم و می‌کشیدم. قطاری که من باید سوار میشدم از همه قطارها دیرتر آومد. بازم توی ایستگاه از سردرد گریه کردم. اشکم هم کلا دم مشکمه.  قطار که آمد اصلا جای نشستن نبود. در یکی از ایستگاهها بالاخره یه صندلی خالی شد و نشستم. حالت تهوع هم داشتم. دلم میخواست سرم رو به طرف پایین بگیرم. میترسیدم توی قطار استفراغ کنم. تصورش هم حالم رو بد می‌کرد. وقتی نشستم سرم رو گذاشتم روی لبه پنجره قطار و اونجا بازم گریه کردم. فهمیدم خانمی که روبروی من نشسته، به این وضعیتم واکنش نشون داد. ازم پرسید حالم چطوره و من نتونستم حرف بزنم. اگر دهان باز می‌کردم ممکنه بود اشک ریختنم از این حالت بی‌صدا در بیاد و اصلا فکر کنم حتی توانایی حرف زدن هم نداشتم. زن روبرو شروع کرد به نوازش دستای من. درسته که وضعیت خوبی نداشتم اما در عین حال از این کار کمی جا خوردم. یه خانم حدود پنجاه و چند ساله. خیلی زیبا بود. انگار کاترین دنو رو یه ۱۵ سال جوانتر شده بود و اونجا جلوی من نشسته بود. موهاش مختصر شینیونی داشت  وشاید تنها کلمه‌ای که بتونه صورتش رو توصیف کنه این بود که صورت درخشانی بود. یادم نیست دقیق ولی به نظرم ماتیک قرمزی هم زده بود. با وجود اینکه روش صمیمانه‌ای رو برای همدردی با من در پیش گرفته بود اما به طرز شیکی کلمات از دهانش خارج میشد. اونقدر الان فرانسه بلدم که کدهای زبانی رو درک کنم. به من یه دستمال داد. تنها جمله‌ای که بهش گفتم این بود که سردرد دارم و همینطور چه ایستگاهی هم پیاده میشم. اون به نوازش کردن دستان من ادامه داد و در اون حین هم گفت که چه پوست نرمی داری. حالت عجیبی بود، اما نمیتونستم واکنشی نشون بدم.

DISPOSITION

مادرم یه عادتی داشت که همه چیزای نو و تازه رو در گنجه نگه می‌داشت و دست ما هیچوقت بهش نمی‌رسید. این در مورد لباس و ظرف و ظروف وبقیه وسایل خونه صادق بود. مثلا یه زمانی لیوان استیل و کاسه استیل و تنگ استیل اینا مد بود. تا جایی که در توان داشت خرید. خیلی هم خرید. ما حق نداشتیم ازشون استفاده کنیم. لباسای نو هم اونقدر پوشیده نمیشدن تا از مد میفتادن و بعد که از مد افتادن میداد به ما بپوشیم. در ظرفای بد ترکیب و رنگ و رفته بهمون آب و دون میداد. و قابلمه‌های نو و خوش فرم رو هم استفاده نمی‌کرد. مدام از یه سری قابلمه روی که ضربه‌های فروانی هم دیده بود برای آشپزی استفاده می‌کرد. حتی یادمه یه بار که خونه نبود من رفتم و لباسی که برام دوخته شده بود رو پوشیدم و بچه‌های همسایه‌ها رو صدا کردم که بیان خونه ما. کلی بچه توی خونه جمع شده بود. همه داشتیم بازی می‌کردیم و منم از اول تا آخرش لباس قشنگم تنم بود. بگذریم که به خاطر اون لباس و و آوردن اون همه بچه توی خونه خیلی کتک خوردم. مطمئنم اون لباس رو هم خیلی نپوشیدم چون بعد از یه مدتی دیگه اندازه تن من نبود. خیلی از اون ظرف‌ها رو داد به مسجد و یا جاهای دیگه. دیگه کسی از لیوان استیل آب نمی‌خورد. ما حتی چند بار هم ازشون استفاده نکردیم.  از این عادت‌های مادرم متنفر بودم و همیشه می‌خواستم هرجوری که اون هست من اون جور نباشم. اگه با کسی دشمنی داشت، من باهاشون طرح دوستی می‌ریختم و هرچقدر مادرم از بعضی‌ها بیشتر بدگویی میکرد من بیشتر بهشون نزدیک میشدم. الان در این سن و سال مدام مچ خودم رو میگیرم که چقدر شبیه مادرم عمل می‌کنم. مثلا یه سری چاقوی نفیس خریدم که اینا رو اصلا دلم نمیاد دست بزنم. یا لباس‌هایی که با کلی وسواس خریدم و هدیایی که به مناسبت‌های مختلفی گرفتم. مدام چند دست لباس تکراری و کهنه رو می‌پوشم.  نمی‌دونم اینا رو برای چه زمانی نگه داشتم. یا ملحفه‌هایی که با دقت به جنس و رنگ پارچه‌شون خریدم و گذاشتم ته کمد.‌ امروز صبح هم قصد داشتم شال زیبای فیروزه‌ای رو که هدیه گرفتم بندازم اما گفتم ولش کن حیفه. شال به این قشنگی رو باید  به خاطر یه مناسب ویژه‌ای بندازم نه یه روز معمولی.  نمی‌دونم چطور از این الگوهای رفتاری نهادینه شده در خودم فرار کنم و جور دیگه‌ای عمل کنم.

درباره یک قابلمه

نمیدونستم یه روزی یه قابلمه سبب بشه اینجا چیزی بنویسم. حالا اینجا یا هر جای دیگه‌ای. صبح امروز تنها فعالیتم شستن چند  قابلمه با درهاشون بود. اولین قابلمه‌ای که شستم یه قابلمه استیه. قابلمه رو کسی به من داد. وقتی تازه پاریس آمده بودم. قابلمه نداشتم و این قابلمه از جایی رسید. همراه این قابلمه یه ظرف در دار هم بود که اون ظرف رو انداختم توی سطل زباله. دلم می‌خواد این قابلمه رو هم بندازم بره. متاسفانه قابلمه‌ایه که همیشه دیده میشه. خوبیش اینه که سیب‌زمینی رو زود آب‌پز می‌کنه. برای پختن ماکارانی هم خوبه. دیدن هرباره این قابلمه برام آزار دهنده‌س. از طرفی به این فکر می‌کنم چه قابلمه‌ای بهتر از این می‌تونه سیب‌زمینی رو آب‌پز کنه. ولی فکر می‌کنم در روزهای آینده این قابلمه رو هم مثل اون ظرف در دار دور می‌انذازم. موضوع این قابلمه منو یاد فیلم فروشنده فرهادی می‌ندازه. رفته بودیم سینما با خپل. صحنه‌ای که شهاب حسینی فهمید ماکارانی با چه پولی درست شده و بعد ماکارانی رو ریخت داخل سطل زباله برای خپل جای سوال داشت. بعد از فیلم گفت اون پول کثیف بوده، ولی ماکارانی که کثیف نبوده و نمیفهمه چرا باید ماکارانی رو دور ریخت. می‌گفت این مدل رفتار رو در من هم می‌بینه. می‌گفت تو عادت داری وقتی کاری که مقدمه‌ش بد بوده، با وجود نتیجه خوب، کلا اون کار و محصول نهایی رو قبول نمی‌کنی. گفت شاید این خاص مردم اونجا یعنی ایران باشه که اینطورین. الانم قابلمه در این ماجرا هیچ نقشی نداره. از قابلمه هیچ گونه عمل بدی سر نزده. فقط این قابلمه نشانی از این چیز دیگه س که هر بار یادآوریش می‌کنه. هر بار این قابلمه رو می‌شورم به داستان اولیه‌ش فکر می‌کنم. وقت شستنش انگار بیشتر بهش فکر می‌کنم. هر چقدر هم خوب سیب‌زمینی رو آب‌پز کنه، چیزی از گناه قابلمه کم نمی‌کنه. اصلا حتی میشه سیب‌زمینی رو هم به خاطر ارتباطش با این قابلمه، کلا از سبد غذایی حذف کرد.

آیا می‌شود ارتباطی بین این دوبخش پیدا کرد؟

در سالهای دور وقتی کتابی می‌خوندم و یا فیلمی می‌دیدم، همه داستان با جزییات در خاطرم می‌ماند. حتی یادمه برادرم می‌گفت حوصله نداره رمان بلند بخونه و از من می‌خواست داستان رو براش بگم. منم می‌گفتم. همه‌ رو مو به مو بازگو می‌کردم. الان اما اینطوری یه کلیت از داستان توی ذهنم نمی‌مونه. تنها یه صحنه‌های با ریزترین جزییات رو به یاد میارم.
یه صحنه‌ای هست در فیلم گزارش عباس کیارستمی. مرد سیگاری گوشه لب داره و دستی که حلقه به انگشتشه رو با یه حالت خاصی نگاه می‌کنه. یادم نیست که مرد در کجای داستان فیلم بود که این کار رو کرد. شاید اوایل فیلم. این نگاه کردنش به حلقه‌رو دوست داشتم. وقتی اولین بار حلقه به انگشتم رفت، خیلی عجیب بود برام. در تنهایی دستم رو به همون حالت مرد داستان گزارش می‌گرفتم و نگاهش می‌کردم. اگر سیگاری هم به گوشه لب بود این تصویر بهتر میشد و از اون زاویه حلقه رو نگاه می‌کردم. به نظرم وجود یه حلقه در انگشت چیز بسیار غریبیه. هیچوقت بهش عادت نکردم. حتی روزهای اول فکر می‌کردم همه دارن به این حلقه نگاه می‌کنن.
الان این چند خط بالا ادامه‌ای نداره. و قرار هم نیست نتیجه‌ای ازش گرفته بشه و یا اینکه هدف خاصی هم داشته باشه گفتنش. می‌تونست اصلا گفته نشه. اما نگاه کردن از اون زاویه به حلقه یه تجربه عجیبه.

رادیو روشن بود و همینطور یکی ازآباژورهای داخل سالن. روی تخت دراز کشیده بودم و رادیو گوش می‌داد. مدام حس می‌کردم که صدایی می‌شنوم. هر چند دقیقه یه‌بار توالت میرفتم. همه خونه رو هم وارسی کردم. شب قبلش  تا ساعت چهار صبح خونه تمیز کردم. اما امشب میخواستم با گوش دادن به رادیو بخوابم. گربه ناآرام بود و انگار وضعیت روحی روانی من در اون موقعیت، روی اونم تاثیر می‌گذاشت. به نظر داشت با یه دشمن خیالی می‌جنگید و خودش رو به در و دیوار میکوبید و با یه ابژه کوچکی که سر و صدای زیادی داشت، بازی می‌کرد. شاید سر هم یک ساعت تا صبح خوابیدم. مدام در راه رفتن به توالت بودم. خبری هم نبود. میرفتم که رفته باشم. روز بعد ایستگاه مترو منتظر قطار بودم. فکر کردم دیشب از رادیو در مورد یه ریاضیدان صحبت می‌شد و همینطور دوئل کردنش. بعد فکر کردم نه بعیده که یه ریاضی‌دان دوئل کنه. فکر کردم دوئل کار یه جنس دیگه‌ای از آدماست. نمیدونم چه جنسی. حداقل جنسی که ریاضیدان نیست.  اسمش رو هم دقیق به خاطر نداشتم. شاید گولوا بود. زنگ زدم به خپل. پرسیدم آیا ریاضیدانی که دوئل کرده باشه و اسمش هم گولوا باشه می‌شناسه. گفت اوریست گالوا رو می‌گی. گفت تئوری دو گروپ  برای اونه و در در انفورماتیک تئوریک خیلی کاربرد داره. من البته تا همین جاش رو هم خیلی زیاد به نظرم فهمیده بودم. مهمترین جنبه‌‌ش برای من دوئل کردنش بود. پرسیدم به خاطر دوئل بیشتر معروفه یا تئوریش و اونم گفت هر دو. در بیست سالگی به خطر دوئل مرد. البته خپل گفت یه ریاضیدان برای کشفیاتش احتیاج به عمر طولانی مدت نداره، اما خوب اضافه کرد که چند سال بیشتر عمر کردن هم بد نیست.

این دو بخشی که در بالا نوشتم ارتباطی با هم ندارن. تنها ارتباطشون منم که نمی‌تونم بین موضوعات رابطه برقرار کنم و اونا رو به هم پیوند بدم.

یه بار چند ماه پیش توی همین وبلاگ در مورد این نوشتم که یکی میفته دنبال من و رفتارهای عجیبی میکنه که منو میترسونه. یه پسر خیلی جوون که حداکثر بیست سال داره و انگار هنوز با پدر و مادرش زندگی میکنه. یه آدم ۲۰ ساله که هر بار میدید من سیگار میکشم ازم سیگار میخواست و هنوز با خانواده‌ش زندگی میکنه و با وجود اینکه توضیحش سخته اما به نظرم بعیده که کار کنه و یا اینکه درس خاصی هم بخونه. آخرین باری که ازم سیگار خواست برای ماه دسمامبر بود. من  توی ایستگاه منتظر قطار بودم و داشتم سیگار میکشیدم. بعد آومد جلو و با یه لحن نه چندان مودب سیگار خواست که منم گفتم ندارم. شروع کرد به خندیدن و همینطوری با نگاههای مشمئزکننده‌ش عقب رفت و تا قطار آومد من با توجه به اینکه سمت اون آدم رو نگاه نمیکردم، سنگینی نگاهش رو حس میکردم. قطار که آومد داخل واگنی شدم که این آدم نبود. قلبم به شدت میزد و خیلی ترسیده بودم. فکر می‌کردم این یارو بابت اینکه بهش سیگار ندادم ازم انتقام میگیره. هر لحظه حالم بدتر میشد و فکر میکردم الان پوست روی سینه‌م پاره میشه و قلبم پرت میشه بیرون. در همین حالت شروع کردم به اشک ریختن و بعد دوباره طپش قلبم به حالت عادی برگشت. این اتفاق رو برای یکی از دوستام تعریف کردم و گفتم که چه حدسی در مورد وضعیت زندگی این پسر دارم و رفیقم هم گفت نگاهت مثل این آدمای طبقات میانی به زیردستانه. می‌دونم که وقتی دارم در مورد این آدم میگم که وضعیت تحصیلی فرهنگیش پایینه و این رفتاری که میکنه نشون میده که کاری برای انجام دادن نداره و این ویژگیها این آدم رو برای من تبدیل به منبع از ترس و خطر کرده، با یه تحلیل مارکسیستی متهم به این میشم که نگاهم شبیه نگاه طبقات میانیه. ولی الان برای من اصلا مهم نیست نگاهم شبیه چه گروه عنیه، فقط عصبانیم از اینکه یکی دنبالم راه بیفته. امشب این دوباره این یارو دنبال من آومد. بعد چند متری خونه ایستاده و منو نگاه می ‌کنه که دارم میرم توی خونه. یه کفش پاشنه بلند پوشیده بودم که دورش هم  یه زنجیر فلزی بود. می‌خواستم برگردم بیرون و با همون کفشا یه لگد محکم بکوبم توی تخم این آدم که برای همیشه استریل بشه. ‌

یه تصویری هست که هر چند وقت یه بار یادم میاد. تصویر یه زنی بود داخل تاکسی که داشت میرفت اولین روز آزمایشی کارش رو شروع کنه. منم کنارش توی تاکسی نشسته بودم. برای چند سال پیشه این اتفاق. سال سوم لیسانس بودم و خوابگاه نمی‌رفتم. عموم یه آپارتمان در خیابان نواب داشت و پیشش زندگی می‌کردم. از یه مسیری سوار تاکسی میشدم به طرف چهارراه لشکر.
صبح زود بود که سوار تاکسی شدم. زن جوانی هم توی تاکسی بود. میشه گفت زن سنگین‌وزنی بود. برای جابجایی کمی به مشکل برمی‌خورد. اول صبحی بوی عرق میداد. انگار زیر لحافی که شب خوابیده بود، عرق کرده بود و صبح دوش نگرفته بود. همینطور ترشحات غلیظ دماغش بیرون زده بود و خودش انگار متوجه این مسئله نبود. گفت که توی یه مهدکودک به سختی کار گیر آورده و قراره یه مدت آزمایشی بره و امروز اولین روز کاریشه. نمی‌تونستم بهش بگم که حداقل دماغت رو پاک کن. امیدوار بودم که قبل از وارد شدن به مهدکودک، به نگاهی به صورتش از توی آینه می‌نداخت.
نمی‌دونم بعدش چی شد و اینکه این زن تونست کارش رو ادامه بده یا نه. ولی این یکی از تصاویریه که با جزییات در یادم حک شده.

کلود رو هرازگاهی می‌بینم. سعی می‌کردم از دیدنش پرهیز کنم. حال هم‌صحبتی نداشتم. ولی چند روز پیش نهار رو با هم خوردیم. راه گریزی نبود. دیر آومده بودم و مستقیم رفتم برای نهار. سالن خلوت بود. تنها سر یه میزی نشسته بودم. دیدم کلود داره از سالاد بار برای خودش سالاد سرو می‌کرد. بعد نزدیک سالن اصلی شد و در اون لحظه من با موبایلم مشغول شدم. فکر کردم اگر چشمم بهش نیفته اون یه میز دیگه رو انتخاب می‌کنه. بدبختانه در همین فکرا بودم که دیدم کلود سینی غذاش رو گذاشت روی میز. منم سرم رو بلند کردم و گفتم کی آومدی، متوجه آومدنت نشدم. موقع گفتن این چند جمله به شدت حیرت‌زده بودم. کلود نشست روبه‌روم. پرسیدم چی به سرش آومده. ماجرا از این قرار بود که این مرد یه نصف ریشش رو تراشیده بود و همینطور یه نصف از سیبیلش و اونم به این صورت که قسمت ریش‌دار صورت سیبیل نداشت و قسمت سیبیل‌دار ریش نداشت. این مسخره‌ترین مدل ریش و سیبیلی بود که تا الان دیده بودم. به ویژه اینکه با این خطوط ریش و سیبیلش انگار باعث یه اختلالی در مغزم میشد. توانایی نگاه کردن به این صورت رو نداشتم. مخصوصا اون خطی که انگار صورتش رو به دو نصف مساوی تقسیم کرده بود. خط از جایی شروع میشد که سیبیل قطع شده بود و بعد لب بود و روی چونه هم ریش در همون‌جا قطع شده بود. قادر نیستم با کلمات این رو توضیح بدم. کاش می‌تونستم یه عکس بگیرم که ضمیمه نوشته بشه. در اون قسمت از صورت که سیبیل بود، درست بالای سیبیل و نزدیک ورودی بینی یه جوش روییده‌ بود. جوش ملتهبی که دوروبرش قرمز بود و مایع زرد رنگی سرش جمع شده بود. نتوستم غذام رو تموم کنم. غذای درخوری هم نبود. یه غذایی که با وضعیت اون روز کلود کاملا سازگار بود.
این مدل ریش و سیبیل رو همچنان حفظ کرده و سبب آزار بصری میشه. مردک پرو چقدر هم اعتماد به نفس داشته که به کاترین اونطور حرفی رو زده. همه چیز این مرد کمبوده. یه محقق متوسطه و اونقدر هم پول داشته که یه خونه بخره در این سن و سال. بعید میدونم در رختخواب هم چیز درخوری باشه. مطمئنا برای همیشه تنها میمونه. منم دیگه حوصله ندارم باهاش حرف بزنم.