فیلمی درباره پشت صحنه

تنها پورن استاری که می‌شناسم روکو سیفردیه. شناختش هم به فیلم این کارگردان فرانسوی برمی‌گرده. کارگردان پاپیولاری نیست توی فرانسه اما خوب من نمی‌دونم به چه علتی این کارگردان رو خیلی وقته می‌شناسم. روکو سیفردی در دو فیلم آناتومی دو لانفق و رمنس ایکس بازی کرده و من توی ویکپدیای فیلم لینک ویکیپدیای این بازیگر رو خوندم.  تارزان رو ندیدم. گویا همه با تارزان می‌شناسنش. یه فیلم در مورد روکوسیفردی ساخته شده که هنوز هم روی پرده‌س. خپل گفت که علاقه‌ای به زندگی روکو نداره . از بین دوستای دخترم تنها یه دختر ژاپنیه که گفت با هم بریم ببینیم.  در روزی که می‌خواستم برم فیلم رو ببینم دوست ژاپنی نبود و تنها رفتم. به دوستای آقا هم نمی‌گفتم چون دوست نداشتم با اونا برم یه فیلم در مورد روکو سیفردی ببینم. شاید نزدیک ۱۵ نفر بودیم توی سینما.

هنوزم که به فیلم فکر می‌کنم، میبینم واقعن چیز سورئالی بود برای من. خیلی عجیب بود. در فیلم اون چیزی نمایش داده میشه که ببینده‌های این ژانر از فیلم و کسانی هم که این نوع از فیلم رو نمیبینن موفق به دیدنش نمی‌شن. فیلمبرداری طوری بود که پورنی نمایش داده نمیشد اما بحث‌هایی که قبل و بعد فیلم‌برداری شکل می‌گرفت رو نشون می‌داد و یا آماده کردن محل فیلمبرداری. خب سناریو در این ژانر از فیلم خیلی معنایی نداره. کسی که به سراغ نگاه کردن این ژانر میره، در واقع نمی‌خواد که اون چیزی که ما از یه فیلم عادی انتظار داریم رو ببینه. ببیننده اگه بخواد یه فیلم اینطوری ببینه، میره سراغ فیلم دیگه‌ای و وقتی که به سراغ پورن میاد، می‌خواد که فقط چیز دیگه‌ای ببینه و از فیلم انتظار داره که بلافاصله سر موضوع اصلی بره. به ساده‌ترین شیوه ممکن فیلم تولید می‌کردن. در محل فیلمبردای توی سبد لباسا نگاه می‌کردن و یه ۲ یا ۳ تا لباس زیر و یه پیرهن پاره پاره پیدا می‌کردن و فیلم رو فیلمبرداری می‌کردن. فیلم اگه خوب در نمیومد باید دوباراجرا می‌کردن. اگه خوب از آب درمیومد هم کلی تعریف تمجید که چقدر خوب اون حرکت رو رفتی و یا چیزای دیگه. یه برنامه کاری بسیار فشرده. مثلا یکی از همکاران زنشون که یه لاتینو بود توی ماشین با مدیر برنامه‌هاش بود و مدیر هم در حال گفت برنامه اون هفته‌ش بود که فردا شب یه زن یه مرد، پس فرداشب دو زن و یک مرد، شب بعدش باز یک مرد و یک زن… و همینطور ادامه پیدا می‌کردم. جای دیگه داشت از یه تازه کاری که افتخار پیدا کرده بو که روکو اون رو در کارش بپذیره عکسای تحریکآمیز می‌گرفتن و عکاس به زن می‌گفت الان قیافه‌ت رو طوری کن که انگار داری از لذت میمیری و اونم صورتش رو طوری می‌کرد که انگار همه هستی در اون لحظه جمع شده بود و از فرط لذت داشت پاره می‌شد. یه چیز عجیب دیگه اینکه روکو ایتالیا رفته بود و اونجا کلی مردم به استقبالش رفته بودن و ازش امضا می‌گرفتن و خیلی‌ها می‌گفتن که اون ایدولشونه. حدود ۲ ماه پیش فیلم رو دیدم و خیلی جزییاتش یادم نمیاد. بیشتر  به صورت یه سری سکانسای مبهم توی ذهنمه.

نمی‌دونم چه نظری الان می‌تونم در مورد این شغل داشته باشم. در سکانس‌های پایانی فیلم، روکو در تدارک آخرین فیلمش بود و خداحافظی از این حوزه کاری. می‌خواست فیلمش رو با یکی از همکاران زن که تبدیل به دوست خانوادگی هم شده بود فیلمبرداری بکنه. این همکار زن کمی در مورد خودش صحبت کرد و گفت که بسیار به این کار علاقه داره و کاملا از روی آزادی و دوست‌داشتن این شغل رو انتخاب کرده. خیلی هم روی این تاکید می‌کرد. می‌تونم بگم که حرفای این زن رو اصلا نمی‌تونستم باور کنم. روکو می‌گفت که اگه ابزار جنسیش بجای بیست و چند سانتیمتر فقط ۱۷ سانتیمتر بود هرگز وارد این کار نمی‌شد و در جاهایی از فیلم گریه می‌کرد.  اما این زن رو نمی‌دونم. میفهمم که آدم وقتی عمرش رو پای کاری میگذاره از یه جایی به بعد نمی‌خواد از اون کار بد بگه و ازش دفاع می‌کنه. فرصت اینکه به عقب برگردی و کار دیگه‌ای رو شروع کنی نیست و وقتی کار میشه جزیی از تو، نمی‌خوای ازش بد بگی. بد گفتن از کارت به معنایی بدگفتن از خودته و… . فیلم آخر روکو در یه جایی که گویا یه گالری یا موزه هنری بود رو فیلم‌برداری کردن و گویا خیلی سمبلیک ساخته بودن. سمبلیک از این لحاظ که روکو قرار بود در فیلم به صلیب کشیده بشه. همسر روکو هم اونجا بود و در کارهای پشت صحنه کمک می‌کرد. مثلا در گریم بازیگران و چیزایی از این قبیل. خب من که فیلمی که بازی کردن رو ندیدم اما بعد از فیلم‌برداریشون هم از حرفه‌ای بودن بازیگران تعریف می‌کردن. سازنده این فیلم مستند تا جایی که تونسته بود از نگاه اروتیک به فیلم پرهیز کرده بود و نمیشه در کل فیلم روکو رو فیلم اروتیکی دونست. موضوع فیلم درباره روکو و کارشه اما فیلم اروتیک نیست.

 

خانم ف موقع نهار داستان عجیبی رو برای ما تعریف کرد. داستان مربوط به کسی دیگه‌ای بود که در بخش‌هایشش خانم ف هم حضور داشت و این داستان با حضور خانم ف پنج شخصیت اصلی داشت. شب توی خونه وقت شام منم داستان رو برای خپل تعریف کردم. وسطای داستان خپل شخصیت‌ها رو قاطی کرد و نمی‌دوست کی به کیه. یه حالتی به خودش گرفت که یاد اون اوایل افتادم که به سختی فرانسه حرف میزدم و مخاطبم با میمیکش به من می‌فهموند که نفهمیده که من چی می‌گم. الان خیلی کمتر این اتفاق میفته. خیلی کم با اینطور واکنشی برخورد می‌کنم. واقعیتش تنها فقط خپل هرازگاهی اینطور واکنشی حاکی از نفهمیدن رو نشون میده و با مردم بیرون اینطور مسئله‌ای رو ندارم. وقتی وسط حرفام این حالت صورتش رو دیدم دیگه بقیه ماجرا رو نگفتم. هیجانش خوابید. فکر می‌کنم به من گوش نکرد. هر چقدر اصرار کرد دیگه ادامه ندادم.

توی حموم به ماجرای شاهرخ و سمیه فکر می‌کردم که اون  قدیما چقدر این مسئله بولد شده بود. سمیه ۱۶ سالش بود و از نظر من خیلی سنش زیاد بود. شونزده سال سنی بود برای خودش. الکی زمان زیادی رو زیر دوش موندم. با حوله صورتم رو خشک کردم و همون حوله  رو پیچوندم دور موهام و یه حوله دیگه هم دور باقیمانده چیزی که ازم مونده بود. جلوی آینه به صورتم کرم مرطوب کننده میزدم و به داستان خانم ف، عکس‌العمل خپل و ماجرای شاهرخ و سمیه فکر می‌کردم. کمی جلوی آینه موندم. خودم رو نگاه نمی‌کردم. از حموم آومدم بیرون و رفتم وسط سالن. داد نزدم اما آروم هم حرف نمی‌زدم. گفتم من خسته‌م. از اینکه وقتی حرف میزنم صورتت رو اینطوری می‌کنی و از اینکه شاهرخ و سمیه رو نمی‌شناسی. از اینکه خاطره مشترک نداریم. اونم گفت خوب مهم نیست. نداشته باشیم. چه اهمیتی داره؟؟؟ گفت یه چای دم می‌کنم و بعدش تو بهتر میشی.

 

درگیری‌های یه آدم گربه‌دار

آومدم کتابخونه تا این بخش رو تموم کنم و بفرستم برای استادم. اول اکتبر اولین ورژن از این بخش رو بهش داده بودم. یعنی ملاقاتمون اول اکتبر بود و فکر می‌کنم که هفته آخر سپتامبر این بخش رو براش ایمیل کرده بودم. استادم داشت می‌رفت یه شهر دیگه و در نتیجه در یه کافه‌ای در ایستگاه قطار قرار گذاشته بودیم. یه کلیشه‌ای در ذهنم هست که فکر می‌کنم به خاطر دیدن فیلم‌های هالیودی و غیر هالیودی در من شکل گرفته و اونم اینه که فکر می‌کنم آدم باید در کافه کنار ایستگاه قطار با پارتنرش قرار بذاره و من باید با استادم قرار بذارم و پارتنرم در منزل در حال بازی کامپیوتری بود. با ۲۰ دقیقه تاخیر رسیدم، ولی استادم آقایی به خرج داد و این تاخیر رو نادیده گرفت. البته بهش گفتم که من هزاربار ازش عذر‌خواهی می‌کنم. عذرخواهی کردنم به نظر خودم خوبه. مردم بعدش می‌بخشن. خلاصه استادم گفت کارت بد نبوده اما روی سوژه‌ای که باید واقعا کار کنی تمرکز نداشتی و این رو باید تغییر بدی. فکر می‌کنم برای ناامید نکردن من گفت بد نبوده و این تغییر به معنای خوندن حداقل بیست مقاله دیگه به دست میومد. الان یه سری نوشته‌های بدون ساختار دارم که واقعا کاش یکی بود و اینا رو برای من اورگانیزه می‌کرد.

‌می‌خواستم در مورد گربه حرف بزنم و نه درس‌خوندنم. گربه الان شده یکی از ارکان زندگی ما. در هر حالی باید یه فکری برای وضعیت اون بکنیم. مثلا برای همین تعطیلات سال نو و کریسمس می‌خواستیم که گربه رو هم با خودمون ببریم سفر. اما پشیمون شدیم. چون خونه پدر دوستم در و پیکر نداره و اینم یه گربه آپارتمانیه که از خونه بیرون نمی‌ره. گربه رو گذاشتیم خونه خاله دوستم. گربه از روز دوشنبه تا جمعه با شوهرخاله دوستم بود و بعدش هم شوهرخاله برای گربه همه جای خونه عذا و آب گذاشته بود و همینطور دو تا سبد برای قضای حاجت. چون خودش غروب جمعه برای نوئل میومد پیش ما شهرستان و دوشنبه برمی‌گشت پاریس. یعنی گربه ۳ شب توی خونه تنها بوده. اما خوب هم دو تا سبد برای توالت داشته و هم کلی غذا و آب. با این‌حال تمام مدت  همه بهش فکر می‌کردیم. گربه اجتماعییه و دوست نداره تنها باشه. البته دوست هم نداره که بهش دست بزنی. راستش تنها موندنش بهتر از این بود که با خودمون میاوردیمش. هم اینکه راه دور بود و همین اینکه گربه پدر دوستم خیلی گربه وحشی بود. پدر دوستم چند ماهی هست که این گربه رو آورده. یعنی گربه رو خریده. از این گربه‌های لوکسه. خیلی احمقانه‌س گفتن لوکس برای گربه اما خوب همینه دیگه. چنگال‌های خیلی تیزی داره و جثه‌ش از گربه ما هم بزرگتره و من مطمئنم که آگه گربه رو میاوردیم، این گربه وحشی اذیتش می‌کرد. به‌ویژه اینکه ما ناخن‌های گربه‌مون رو کوتاه می‌کنیم و بدبخت چنگال درست و حسابی هم برای مبارزه با این گربه وحشی نداشت. در کل از گربه پدر دوستم خیلی بدم میومد. هم اینکه به شدت بابت زیبایش مورد توجه قرار می‌گرفت و این اگه در حضور گربه ما بود، مطمئنم برای گربه ما خیلی ناراحتی میاورد. گربه‌مون عادت کرده که تنها گربه مورد توجه باشه و بعد در مقابل یه گربه وحشی که بابت زیباییش خرید و فروش میشه، قرار می‌گرفت و واقعا موقعیت نابرابر که هیچی یه جدال نابرابر بود. گربه پدر دوستم از خونه بیرون می‌رفت و کلی برای خودش گشت میزد و همیطور موش شکار می‌کرد اما گربه ما نهایتا پروانه‌ای رو شکار کنه. از هر نظر از این گربه لوکس بدم میومد و وقتی دوتایی تنها بودیم نیشگونش می‌گرفتم و اونم یه میوهای وحشتناکی می‌کرد. گربه احمق زیباترین کاناپه روبه‌روی بخاری رو هم مال خودش کرده بود. اونوقت گربه مفلوک ما که نه خودش لوکسه و نه زندگی لوکسی رو می‌تونه در یه آپارتمان داشته باشه و غمم رو دوچندان کرده بود. هم بابت تنهایی گربه و هم محرومیت گربه‌مون در مقابل زندگی گربه پدر دوستم.

حالا نکته جالب اینکه گربه ما  در اون دو سه روز تنهایی، کاری بود که با سبد‌های توالتش کرده بود. از یکیش یرای شاشیدن استفاده کرده بود و از یکیش هم برای اون یکی کار. این طبقه‌یندیش منو تحت تاثیر قرار داده بود.

از ترس اینکه گربه روی کاناپه یا تخت نشاشه، توالتش رو دوستم زود به زود تمیز می‌کنه. روز یکشنبه هم سبد توالتش رو تمیز کرد و خاکش رو هم عوض کرد و بعد گذاشت توی تراس تا  بوی مواد شویند‌ه‌ش کم بشه. منم کل خونه  جارو کردم و خپل هم تی کشید. ملحفه‌ها رو هم عوض کردم. شب روی تخت دراز کشیده بودم و یه چیزی می‌خوندم. یه باره حس کردم که پام رو یه جای خیس گذاشتم. گربه روی پتو شاشیده بود و شاش تا ملحفه و محافظ تشک رسیده بود. خدا می‌دونه که این ملحفه‌ها وقتی شسته میشن چقدر طول می‌کشه تا خشک بشن و چقدر گربه می‌خواد باهاشون بازی کنه در زمان خشک شدن. پتو رو که دیگه هیچی. بار قبلی هم روش شاشیده بود و داده بودیم خشک‌شویی که تمیزش کنن. این بار هم باید همین پروسه طی بشه. بگذریم که هر بار سی و پنج یورو می‌گیرن که پتو رو تمیز کنن. ولی من همون روز ملحفه عوض کرده بودم. اینا تنها خرابی‌های گربه نیستن. تمام صندلی‌های غذاخوری رو جویده و خیلی از لباسا که روی خشک‌کن هستن رو با چنگالاش پاره‌پوره کرده و همینطور کلی خرابی دیگه می‌تونم اینجا ردیف کنم.

الان ۲ شب میشه که وقت خوابیدن در اتاق رو میبندم که گربه وارد اتاق نشه. معمولا عادت داره که کنار من بخوابه. مسئله برای من بغرنج شده. تا صبح پشت در تاق میشینه  هر چند دقیقه یک‌بار هم به در پنجول می‌کشه. پشت در زوزه می‌کشه. نمی‌فهمم چرا شاشیده روی پتو. سبد توالتش که تمیزه و تنها می‌تونم بگم که از تمیز کردن خونه خوشش نیومده. از صدای جارو برقی می‌ترسه و شاید خواسته اینطوری اعتراض کنه.

این حرفای منو فقط یه آدم گربه‌دار می‌تونه درک کنه. وگرنه این کسانی که همیشه در حال مسخره کردن گربه‌دارها هستن که از گربه‌شون عکس می‌گیرن و در موردش حرف می‌زنن، اینا نمی‌تونن بفهمن یه گربه چقدر می‌تونه مهم باشه. خوب آدم گربه‌ش رو دوست داره. چرا این قابل درک نیست؟؟؟

آنیترا و بقیه

بنا بر تصمیم ننوشتن از خود، تصمیم گرفتم از کسای دیگه‌ای بنویسم. برای تعطیلات کریسمس با بخشی از خانواده دوستپسرم رفتیم مسافرت. البته جای جدیدی نیست و سالی حداقل ۲ و یا ۳ بار میریم. اون بخش دیگه خانواده هم در همان ناحیه زندگی می‌کنن. یه ناحیه‌ای که کلی شهر کوچیک رو در خودش جای داده. چند روزی از مسافرتمون رو با پدربزرگ و مادربزرگ دوستم گذروندیم. بقیه هم بودن. آومده بودیم یه روستای کوچیکی که روستا هم نبود. یه نیمچه‌شهر تعطیلاتی بود که بیشتر خونه‌ها در فصل سرد خالیه و صاحبانش با شروع گرما میان اونجا. از جمله همین پدربزرگ و مادربزرگ دوستم. یه تعداد کمی هم ساکنان دائمیش بودن. شغل این ساکنان دائمی اغلب ماهیگیری بود. من و دوستم چند ساعتی زودتر از بقیه رسیدیم و تونستیم از همسایه ماهیگیر خانواده یه کلید یدک خونه رو بگیریم. رابطه نزدیکی این همسایه با خانواده دوستم دارن. یکی از عوامل این رابطه اینه که  همسایه ۲ تا پسر کوچیک در سن و سال پسر خاله دوستم دارن و این بچه‌ها معمولا با هم بازی می‌کنن. من هم چند باری خونه همسایه رفتم. اما در این سفر بیشتر باهاشون وقت گذروندم. مرد خونه اسمش ژان رنه‌س. همیشه ماهیگیر بوده و از اونجایی که بیشتر زمان  باید روی آب باشه و وقتی هم که در خشکیه، باز هم کلی درگیری داره و اینکه در یه روستا شهر اونطوری هم امکان آشنایی با هیچ زنی نبوده، زمان زیادی رو تنها بوده.  تا اینکه در سن ۴۰ سالگی یکی دیگه از دوستای ماهیگیرش بهش پیشنهاد میده یه زنی از ماداگاسکار بگیره. دوستش معتقد بوده که زن‌های مادگاسکار بسیار قانع و متواضعن و چسی‌های زنان فرانسوی رو ندارن. در ضمن با زندگی یه ماهیگیر بیشتر کنار میان و در یه کلام زن زندگی هستند. البته چیز عجیب دیگه‌ای که شنیدم این بود که پدر دوستپسرم می‌گفت که کشاورزای فرانسوی از اوکراین زن می‌گیرن و یه سری سایت‌های خاصی هست که می‌تونن به اونجا برای پیدا کردن شریک زندگی سر بزنند. دلیلش هم اینه که الان کمتر زن فرانسوی می‌خواد که زن یه کشاور بشه، اما از اونجایی که بخش زیادی از دخترا از اوکراین برای روسپیگری به این طرف اروپا میان، چه بهتر بجای روسپیگری زن یه کشاورز بشن.

خلاصه اینکه ژان رنه اینترنتی یه زنی رو در ماداگاسکار پیدا می‌کنه و بعد از زمان کوتاهی تصمیم به ازدواج می‌گیرن. ژان رنه در این بین سری هم به ماداگاسکار میزنه که بتونه از نزدیک خانم آینده‌ش رو ملاقات کنه. الان یه توضیحی باید در مورد مادر ژان رنه بدم. اسم مادر ژان رنه ژان هست. ژان وقتی اسم دختر باشه متفاوت نوشته میشه و تلفظش هم متفاوته از اسم پسر. ژان مادر هم با پسرش زندگی می‌کنه و هرگز هرگز از اون شهر بیرون نرفته. همیشه همونجا ساکن بوده. یه زن جیغ جیغوییه که نکرده یه بند بندازه، از بس سیبیل داره. من به این پشم پشت لب حساسم. پشم جاهای دیگه پیشکش، اما این پشم پشت لب رو باید زد. ژان مادر در جریان ازدواج پسرش نبوده. از اون طرف ژان‌رنه مدارک مورد نیاز ازدواج رو به شهرداری داده و شهرداری هم طبق سنت یه آگهی می‌چسبونه به دیوار که این فرد قصد ازدواج داره و گویا به این برمی‌گرده که اگه این آدم قبلا ازدواج کرده باشه و دروغ گفته باشه با این اگهی شاید کسی پیدا شد و که به اطلاع عموم برسونه که این فرد متاهله.  یکی از همسایه‌ها این اگهی رو میبینه و به ژان مادر خبر میده. مادر ژان رنه پنیک می‌کنه از این خبر. یکی از ترساش هم این بوده که اگه پسرش ازدواج کنه این دیگه نمی‌تونه با پسرش زندگی کنه.

تلفظ اسم زن ژان رنه برام سخته. فکر می‌کنم باید بگم آنیترا و این تلفظ هم تلفظ مالگاش اسم نیست. آنیترا زن آرومیه. ولی ۲ تا پسرش کاملا به مادربزرگشون رفتن برای سر و صدا کردن. بارهای قبل خیلی صحبت نمی‌کرد. ولی این بار کلی حرف زدیم با هم. پسرخاله دوستم رو برده بودم خونه‌شون که با بچه‌هاش بازی کنه. این وسط مادرشوهرش یعنی ژان از راه رسید. هزار بار منو دیده و فهمیدم که هربار منو با یکی دیگه اشتباه گرفته. با یکی از دوستای آنیترا که اسمش کامیل هست گویا. به عروسش میگه که این واقعا شبیه کامیل نیست و آنیترا هم میگه که کامیل انورکسیا داره و من به اون لاغری نیستم. حالا اینکه کامیل کی هست جالبه. کامیل الان ازدواج کرده و ۳ تا بچه هم داره. کامیل گویا میس کارائییب بوده و من فهمیدم که اگه کارائییب دنیا میومدم، این شانس رو داشتم که میسی چیزی بشم. یه احساس غروری کردم اون لحظه از اینکه منو با یه میس اشتباه گرفتن. می‌خواستم همون لحظه به مادرم خبر بدم که  این همه منو بابت سفید نبودن تحقیر کرده، در عوض در یه جایی به اسم کارائییب مدل ما رو هم می‌پسندن.

آنیترا گفت که این دوستش یعنی میس کارائییب خیلی تحت تاثیر استانداردهای زیبایی فرانسه قرار گرفته و بابت این قضیه بعد از بچه‌دار شدنش دچار اختلال شده. می‌گفت که گویا کمتر از ۴۰ کیلوه و از این بابت هم خیلی خوشحال و راضیه. آنیترا کلی به این معیارهای غربی زیبایی بد و بیراه گفت. می‌گفت این خانم میس بعد از زایمان تا مدت‌ها استخر هم نمیومد. آنیترا گفت واقعن این یه شانسه که یه زن بتونه بچه بیاره و آدم باید این رو نشون بده. یه زن اگه نتونه بچه بیاره که زن نیست و منم تایید کردم. با هم کلی غیبت این پدیده جهانی‌شدن رو هم کردیم. آنیترا هیچ دل خوشی از جهانی‌شدن نداشت. راستش اونقدر مطمئن و حق به جانب حرف زد که من فقط تایید می‌کردم. از این داستان بابا نوئل هم خوشش نمیومد. می‌گفت پارسال یه گیتار به عنوان هدیه کریسمس به پسرش دادن و پسر هم یه روز گیتار رو شکسته. اینم با پسرش حرفش شده که این گیتار خیلی گرون بوده و پسر پنج شیش ساله آنیترا هم گفته که مهم نیست چون اینا رو بابانوئل آورده.

در این بین هم پسر آنیترا یه لاروس قدیمی (دیکشنری فرانسوی) رو آورده و صفحه پرچم کشورهای جهان رو بهم نشون میده و می‌پرسه که پرچم کشورت چیه. هرچی دنبال پرچم می‌گشتم هیچی نبود و بالاخره یه پرچم شیر و خورشید از وسط اون همه پرچم پیدا کردم. بهش گفتم  این رو به نوعی می‌تونی پرچم ایران در نظر بگیری، اما الان این شکلی نیست. دیگه فکر کردم نمیشه برای یه بچه ۶ ساله بشینم پدیده انقلاب  رو توضیح بدم.

زوج ژانه رنه و آنیترا واقعا عالی هستن. هر دو آدم زندگی. ژان رنه یه ماهی دودی‌هایی درست می‌کنه که بهترین ماهی‌دودی‌های دنیاست و سیبیل بسیار مرتبی داره. آنیترا هم زن برازنده‌ایه و کاش بیشتر می‌دیدمشون.

بجز تنبلی، دلیل اصلی دیگه‌ای که از وبلاگ نوشتن ناامیدم میکنه، اینه که آدم میفته تو کار از خود نوشتن. اینکه خود آدم در مرکزیت نوشته‌ش باشه، در دراز مدت به نظرم آزاردهنده‌س. نمی‌دونم به چه لحاظ آزاردهنده‌ست، اما می‌تونم بگم که قشنگ نیست. کاش طوری بود که هر کسی فقط می‌تونست در مورد چیزی غیر از خودش بنویسه. یا لااقل اگر هم قراره در مورد خودت بنویسی، مقداری از خودت فاصله بگیری  و با فاصله از این خود بنویسی.

مسائل خانوادگی

بعضی وقت‌ها به طرز عجیبی به مسائلی باور دارم که خودم هم حیرت می‌کنم. می‌دونم درست نیست ولی دست خودم نیست. خوب این آثار خرافی بودنم همینطور به وجود نیومده و ریشه در مسائل دیگه‌ای داره که اونا جای بحث نیستن. به طور خلاصه اینکه مادرم در گذشته در این فضای جادو جنبل و این چیزا سیر می‌کرد که من همیشه سعی می‌کردم به راه راست هدایتش کنم و اونم می‌گفت که تو سر در نمیاری و هنوز خیلی مونده که به حرفای من برسی. یه بار که خیلی افسرده بودم، مادرم ازم خواست که بریم پیش یه سیدی که بسیار هم خانواده مشهوری هستند. مردم هر وقت می‌خوان برن پیش این سید، میگن که می‌خوان برن خونه آقا. مادرم ازم خواست که بریم خونه آقا. بی‌رمق‌تر از اونی بودم که بخوام باهاش مخالفت کنم. یادم نیست مادرم چطور منو کشوند خونه این سید. مثلاً نمی‌دونم با چه وسیله نقلیه‌ای رفتیم. فقط می‌دونم بعد‌ظهر بود و هوا هم سرد بود. خونه سید پر از آدم بود. همه آومده بودن که سید براشون دعا کنه و گره‌ای از مشکلاتشون وا بشه. داخل یه اتاق بزرگی نشسته بودم که زن‌ها یه طرف نشسته بودن و مردها هم یه طرف. نمی‌دونم مادرم چطور منو متقاعد به این کار کرده بود. شاید خیلی ناامید از همه جا بودم که پیشنهادش رو قبول کرده بودم. خونه سید در محله قدیمی از شهر بود که به محله چوب‌ فروش‌ها معروفه. خونه سردی بود. همه هم روی زمین سرد نشسته بودند. وقتی نوبت ما شد، منو مادرم روبه‌روی سید قرار گرفتیم. مادرم یه چیزی مثل این گفت که این دختر من خیلی وقته خوشحال نیست و از این حرفا. نمی‌دونم که آیا مکالمه‌ای بین من و سید رد و بدل شد یا نه. ولی خیلی عجیب بود. هنوز هم وقتی یادش میفتیم، سرمای اون روز داخل خونه رو دوباره توی خودم حس می‌کنم.

طرفای ما یه ضرب‌المثلی هست که میگه پدر گناه می‌کنه و پسر گرفتار مکافاتش میشه. نمی‌دونم که آیا ضرب‌المثل رو درست گفتم یا نه، اما یه چیزی در همین معنیه. پدربزگم خیلی سال میشه که مرده. موجود عجیبی بود. پدرِمادرم بود. با پای خودش رفته بود و شناسنامه گرفته بود و همون روز هم شده بود تاریخ تولدش. اینکه کودکیش چطوری گذشته رو نمی‌گم. حال نوشتنش نیست. اما میشه گفت که مرد ظالمی بود. مباشر روستا بود. همه کاری هم کرده بود. بسیار آدم مردسالاری بود. قد خیلی بلندی داشت و گوشش هم سنگین بود. مردم همیشه به نیکی ازش یاد می‌کنن، البته این هم جای بحث دارد که ما علاقه‌ای به بحث درباره آن نداریم. مادر بزرگم زن دومش می‌شد که زمان ازدواج فقط ۱۲ سال داشت و پدربزرگم بیشتر از ۴۰ سال. بین فامیل دودستگی بود. مادرم نخودی بود. هم این ور بود و هم اونور. یه دسته از پسرای پدربزرگم که اتفاقاً دایی‌های تنی هم بودن، با یه دسیسه‌ای اموال پدربزرگم رو بالا کشیدن که از مال و منالشون چیزی به دامادها نرسه. بحث‌های کثیفی بعد از مرگ پدربزرگ در جریان بود و هست. گاهاً به دعوا هم کشیده شده. ۳پسر از پسرهای پدربزرگم، جوانمرگ شدن. الان هنوز ۳ تای دیگه‌شون زنده هستن.
چند روز پیش با مادرم حرف می‌زدم. حدود ۲ سالی هست که با این ۳ برادری که زنده هستن، قطع رابطه کرده و در آخرین دعوا، قرار بر این شد که دیدار بعدی رو به قیامت بندازن. گویا دیدار به قیامت نیفتاده و مادرم به دیدن برادرش رفته بود. گفت که روی دماغ داییم، چیزی شبیه جوش بوده که هر روز وضع بدتری پی می‌کرده و این برادر مادرم هم هیچوقت دکتر نرفته بابت این جوش. وضع هی بدتر و بدتر میشه و ماهها از این ماجرا می‌گذره که بالاخره دکتر میره و معلوم میشه که این سرطانه. مادرم هم برای عیادت به دیدار برادرش رفته بود. وقتی این داستان رو شنیدم، قبل از اینکه بدونم چه حسی از ماجرا دارم از مادر پرسیدم که حسش چیه. و مادرم گفت که نمی‌دونه. گفت دیگه حوصله عزاداری نداره. راست هم می‌گفت. مادرم برای یکی از دایی‌هام که بسیار هم مهربان بود، ۴ سال سیاه پوشید. اما من از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم. این دایی که الان مریضه، به شدت آدم سرد و دوست نداشتنی بود. هرگز یادم نمیاد که کوچکترین مهربانی ازش دیده باشم. بچه هم که بودیم، بعضی وقتا ازش کتک می‌خوردیم. با این همه غمم گرفت. دلم خواست دوباره ببینمش.
بعد در تنهای، خیلی جدی به این ضرب‌المثل فکر کردم. اینکه پدر گناه می‌کنه و پسر تاوان میده. کلاً ضرب‌المثل پر ایرادیه. کاری به ایرادش ندارم. با خودم فکر کردم که همه دایی‌هام دارن جوانمرگ میشن. البته این دایی‌ مریضم الان بالای ۵۰ سال داره و خوب به نظرم هنوز پیر نشده. حداقل در مقایسه با پدربزرگی که دویست سال عمر کرد، جوان به حساب میاد. نمی‌دونم چرا فکر کردم اینا تاوان گناهای پدربزرگم رو پس میدن، چون در یه سطحی خودشون هم به هیچ عنوان آدم‌های معصومی نبودند.
افکار احمقانه‌م رو با دوستم در میان گذاشتم و اونم گفت که کلاً انسان بی‌عقلی هستم.

We are all Daniel Blake

بدون شک زمان زیادی رو در مترو سپری می‌کنم. پیش میاد که بعضی روزا رو بیرون نرم، اما خوب زمانی هم هست که کل هفته رو بیرون میرم. با این حساب می‌تونیم بگیم میانگین روزی یه ساعت رو توی مترو می‌گذرونم. خیلی وقتا بابت این مسئله غر میزنم. ولی غر زدن شده سبکی از زندگی و در نتیجه نیاز دارم که غر بزنم. چه کلمه زشتی هم هست. اصلاً من از این حرف  غین بدم میاد. کلمات قشنگی هم باهاش جفت و جور نمیشه. مثل آروغ. اما کلمه غریب رو دوست دارم. آهنگ خوبی دارد. هیچ شباهتی به غر، غرغرو و یا آروغ ندارد. حرفم سر احساسم به حروف نیست. همانطور که گفتم، غر زدن برام تبدیل به سبکی از زندگی شده است. چیز مهمی هم نیست. از اینکه زمان قابل توجهی را در مترو می‌گذرانم نا راحت نیستم و بهش خو هم گرفته‌م. لحظات بدی نیستند. هر بار اتفاقات و برخوردهای جالبی پیش میاد. همیشه کتابی یا مجله‌ای داخل کیفم هست. بعضی وقتا حسش میاد که یه چند صفحه‌ای هم مطالعه کنم. از اول سپتامبر در حال خوندن ۲ تا کتاب توی قطار هستم. ماکزیمم ۵ یا ۶ صفحه رو هر بار می‌خونم. و در سفر بعدی (منظورم سفر روزانه‌ست) مجبورم یه صفحه برگردم عقب که دوباره یادم بیاد که آخرین بار چی می‌خوندم. چند خط می‌خونم و بعد نمی‌دونم به کجا خیره میشم. پیش میاد که چشم‌چرانی هم می‌کنم. البته خیلی وقتا این ماجرای چشم‌چرانی‌ها رو هم برای دوست‌پسرم تعریف می‌کنم و اونم موردهای خودش رو برام تعریف می‌کنه. بعضی وقتا هم موزیک گوش میدم. ولی خوب یه چند وقته به خاطر سردرد شدن، نمی‌تونم. موزیک زمان‌هایی خوبه که جمعیت داخل قطار خیلی زیاده و معمولاً قطار خیلی سرعت نداره. یه بار همین چند ماه پیش، یه روز مترو خراب بود و بی‌شمار آدم روی سکو منتظر بودند. منم هدفون توی گوشم بود و منتظر بودم. وقتی قطار آومد، همه با فشار وارد قطار شدند. منم همینطور. یه باره یه خانمی منو مورد فحاشی قرار داد. خیلی کار بی‌دلیلی بود. خانم می‌خواست که کسی نزدیکش نشه و این خواسته نامعقولی بود در اون روز. از قضا خانمی بود با چندین پر گوشت اضافه، که عمداً یه چرخ زد و منو انداحت روی یکی دیگه. من از کسانی که چاقی بقیه رو دستاویزی قرار میدن برای تحقیر کردن، خوشم نمیاد. ولی چیزی نمونده بود که خودم همین کار رو با اون خانم بکنم. ول هم نمی‌کرد. موقع وارد شدن به قطار، صدای موزیک رو قطع کرده بودم اما با شروع فحاشی این زن، دوباره شروع کردم به موزیک گوش دادن. روبه‌روی هم بودیم. من می‌دیدم که لب‌هاش با شدت زیادی داره تکون می‌خوره. نمی‌دونم چی می‌گفت. واقعیت اینه که من هنوز به فرانسه نمی‌تونم خوب فحش و ناسزا بگم. می‌تونسم یه چیزایی بگم. اما حتی اگه ایران هم بودم، این کار رو نمی‌کردم. از آدمای فحاش می‌ترسم.

چند وقت پیش، دوباره روی سکو منتظر قطار بودم. یه آقایی هم هی میومد و هی میرفت. از این مد‌ل‌ها که توی شرکت‌خصوصی کار می‌کنن. کت‌شلوار و کراوات با یه پالتو بلند. قدش خیلی بلند بود و کلی هم گوشت در ناحیه سینه و بازو داشت. موهای جوگندمی کم پشت و همینطور عینکی. بعد از چند دقیقه یه دختری دوان دوان آمد و خودش رو پرت کرد توی بغل آقا. من واقعن فکر می‌کردم که دخترشه. دختره انگار سال اول دوم لیسانس بود. کاور گوشیش، یه کاور صورتی از این محصولات دیزنی‌لند بود. حالا ممکنه دختر بزرگا هم این کاورای گوشی موش و خرس صورتی دوست داشته باشن، اما کلاً استایل پوشش و همه چی به یه دختری می‌خورد که تازه دبیرستان رو تموم کرده و وارد دانشگاه شده. هربار هم که داخل هم می‌رفتن، خیلی پدر دختری نبود. دست مرد یه حلقه کهنه هم بود. حلقه‌ش که خیلی مهم نبود. مردای فرانسوی برای لاسیدن، نه به حلقه دار بودن سوژه‌شون بهایی میدن و نه خودشون رو ملزم می‌دونن که حلقه‌شون رو پنهان کنن. اینا از چیزایی بوده که دوستپسرم برای آشنایی با فرهنگ فرانسه، بهم یاد داده.

یه مورد دیگه هم تعریف کنم و این نوشته رو تموم کنم. خسته شدم. تا الان ۷۱۲ کلمه شد. بیشتر از ۵۰۰ تا زحمتم میشه. کمتر از ۲ هتفه پیش بود به نظرم که یه روز وارد قطار شدم و دیدم یه خانمی داره بچه‌ش رو میزنه. به یه زبان دیگه‌ای داشت بچه ش رو دعوا می‌کرد و همزمان سیلی‌های پی‌در‌پی هم توی صورت بچه می‌زد. یه دختر و ۲تا پسر داشت. زن خیلی جوانی بود. به نظرم کتر از ۳۰ سال داشت. دخترش بچه نبود دیگه. یه دختری که در اواخر کودکیش و در ابتدای وارد شدن به مرحله نوجوانی بود. پسر بزرگش هم یه ۱۰ سالی داشت. هر چهار نفر به میزان زیادی لباس‌های توی خونه پوشیده بودند. لباس‌هایی که معمولاً برای خوابیدن استفاده میشن و نه برای بیرون از خونه. در یه کلام، وضع پوششون اصلاً سازگاری با آب و هوا نداشت. زن یه شالی هم دور سرش پیچیده بود که هر لحظه از سرش میفتاد. ابروهاش رو سعی کرده بود برداره که خراب و ناقص کرده بود. البته خوب باید اینو هم در نظر گرفت که من با دیدگاه ابروی ایرانی به قضاوت ابروهای دیگه می‌پردازم. یه لاک سیاه هم زده بود که می‌خورد برای یه هفته پیش باشه. در کل، زن زیبایی بود. یه ایستگاه قبل از من پیاده شدن.
همین چند روز پیش من دنبال یه آدرس نزدیکای اوپرا می‌گشتم. دیدم همون زن با پسر کوچیکش یه گوشه خیابون نشستن دارن گدایی می‌کنن. برای اینکه مطمئن بشم، دوباره برگشتم و از کنارشون رد شدم. خودش بود. واقعاً نمی‌دونم چرا دارم اینا رو اینجا می‌نویسم. بیشتر دوست دارم داستان خیانت مردای ۵۰ سال به بالا رو بازگو کنم  و فقط به قصد خنده نه اینکه بگم که خیانت بده و یا خوبه. همین چند وقت پیش فیلم آخر کن لوچ رو دیدم. کل سینما گریه می‌کردن. منم گریه می‌کردم. البته گریه کردن من استاندارد خوبی نیست چون پیش میاد به علت‌های الکی گریه کنم، ولی این‌بار تمام سینما گریه می‌کردن. داستان این زن هم  که کارش به گدایی کشیده شده، یه چیزی شبیه همون اتفاقیه که برای زن فیلم دانیال بلیک میفته. فرقی ندارند. نمی‌دونم هدف کن لوچ چی بود از ساخت این فیلم. به نظر پیرمرد دیگه کم آورد در برابر دولت رفاه. انگار به استیصال رسیده و تنها کاری که مونده اینه که با شدت هرچه تمام‌تر این بدبختی رو به تصویر در بیاره که همه گریه کنن. حالا گریه هم کردیم، اما بعدش چی؟ بعدش همه دوباره سرمون رو می‌کنیم تو آخورمون و درگیر مسائل خودمون میشیم. همه چیز رو فراموش می‌کنیم. این حرفا دیگه گفتن نداره. رییس جمهور هم میره فیلم رو میبینه و بعد با چشمانی اشک بار از سینما میاد بیرون. بعدش هم میره یه بار همون نزدیک سینما که یه لبی تر کنه و بعد میره خونه. همه‌ش همینه. منم خسته‌م از این اینکه این متن رسید به ۱۱۹۳ کلمه و هنوز تموم نشده.

پنجشنبه کتابخونه بودم که کار کنم. به خاطر ندارم که روی چه مبحثی کار کردم.الان سعی کردم که یادم بیاد نهار پنجشنبه چی بود. نهار دانشگاه بود که با بچه‌ها بودم. تیکه‌ای گوشت خرگوش بود با برنج و عدس. همراهش یه کاسه سالاد هم بود. هویچ رنده شده با چیزی شبیه کاهو و پنیر. ساعت ۶ هم با دوستی قرار داشتم. شام نخوردیم. اون منو به یه نوشیدنی مهمون کرد. سر راه برگشت به خونه از این فروشگاه مارکس اسپنسر خرید کردم. ماست، شیرینی، سوسیس و چای خریدم. خپل یه غذایی درست کرده بود که مخصوص جنوب شرقی فرانسه بود. غذای سنگینی بود. پر از سیب‌زمینی، پنیر، خامه و نوعی ژامبون… . حدودای ساعت یک خوابیدم.
یادمه با سردرد بیدار شدم. اینم یادم میاد که خپل ازم می‌پرسید که اسمش رو بلدم یا نه. هوشیاری نسبت به وضعیت خودم نداشتم. ۲بار توالت رفتم و بار دوم استفراغ کردم. همه چیزایی که برای نهار و شام خورده بودم رو برگردوندنم. شبیه این ماشینایی بودم که توشون چوب یا کارتن و کاغذ میریزی و بعد از یه دهانه دیگه همه‌رو خورد و خاکشیر بیرون میدن. هنوز نمی‌دونستم که تشنج کردم. قرصام تموم شده بود و منم دکتر نرفته بودم. خیلی وقت بود که تشنج نکرده بودم و فکر می‌کردم که دیگه حمله بهم دست نمی‌ده.
ساعت حدودای ۹ صبح، خپل یه لیوان چای برام آورد. از شیرینی‌های شب قبل هم که خریده بودم، آورد. شبیه شیرینی نارگیلی‌های ایران بود و به همین دلیل خریده بودمشون، اما شیرینی بادامی بود. یه نوع دیگه‌ای از شیرینی بادامی هم داشتیم. این نوع دوم، ظاهرشون مثل شیرینی فومن بود. خپل گفت که گرچه شیرینی که تو خریدی، ظاهر زیباتری دارن، اما اون همون نوع فومنی روترجیح میده.
مطب دکتر عمومیم به خونه نزدیکه. از ساعت ۲ به بعد میاد کابینش. دوستپسرم توی یه ورق، براش نوشت که موقع حمله چه اتفاقی برام افتاده و منم هیچ کنجکاوی نداشتم که بدونم چطور بودم. فقط می‌دونم که به یه زبان دیگه که احتمالاً یا کوردی بوده و یا فارسی، صحبت می‌کردم. طرفای ظهر با دوستی که از امراض من باخبره، از طریق اسکایپ صحبت می‌کردم. همزمان خپل زنگ زد. انگار دوباره حمله بهم دست داد. صفحه کامپیوتر روبه‌روم بود و من تنها یه نوار باریک از گوشه صفحه رو می‌دیدم. دقیق‌تر اینکه به نظر ۹۰ درصد چشمم نمی‌دید.
برگه‌ای که خپل نوشته بود رو فراموش کردم. اما خوب بعد از تماس تلفنیمون، مستقیم آومد مطب دکتر. یه کم که واقعه رو شرح داد، دلم سوخت که شاهد همچین اتفاقی بوده. البته لازم نبود که همه چیز رو برای دکتر بازگو کنه، دکتر بلافاصله خودش تشخیص داد. قرص رو ۲ برابر کرد و گفت که تا آخر عمرت باید مصرف کنی و همین.

واقعیتش تا اینجا خوب بود. روز جمعه قرار داشتم و قرارم رو لغو کردم که استراحت کنم. ولی روز شنبه رو می‌خواستم با دوستام بگذرونم و شبش رو هم با دوستپسرم می‌خواستیم بریم یه غذاخوری ژاپنی. با ۲ تا از دوستای دخترم یه چرخی توی مرکز خریدا زدیم و من یه ماتیکی هم خریدم. بعد رفتیم یه جایی  نشستیم. تا حدی احساس می‌کردم که خیلی مثل همیشه نیستم. منظورم به لحاظ جسمیه. خوب فکر کردم به خاطر عوارض تشنجه. اما دیروز و امروز. به هیچ عنوان تعادل نداشتم. مثلاً می‌خوردم به در و دیوار و مدام احساس خستگی می‌کردم. همینطور هم معده‌درد. دردم به ویژه امروز خیلی بیشتر بود. هوا سرد بود، ولی در عوض آفتابی بود و اونقدر قشنگ بود. صبح نمی‌تونستم تصور کنم که امروز رو مجبورم توی خونه بمونم. به دکترم زنگ زدم. قرار شد که مصرف‌ قرصا رو به حالت قبل برگردونم. البته خودم امروز این کار رو کرده بودم. فقط وقتی این آفتاب رو می‌دیدم و اینکه من نمی‌تونستم بیرون برم، به این فکر می‌کردم که اگه بر اثر پیری و یا بیماری، خونه‌نشین بشم. فکر کردن به این منو واقعن غمگین میکنه. از بابت خونه نشینیش غمگین میشم. الان حالم خوبه و اونقدر خوشحالم که وقتی میرم توالت، نمی‌فتم یه ور توالت.

خوب باید بگم خیلی چیزای دیگه هم از این چند روز یادم آومد و حافظه‌م هنوز خیلی از کار نیفتاده و لازم به خودافشاگری بیش از حد نیست.

.

دانشگاه یه جلسه‌ای گذاشته بود که در شهر دیگه‌ای برگزار می‌شد. یه هفته قبل از رفتنم تازه تصمیم گرفتم که بلیط قطار بخرم. اگر بلیط رو از یکی دو ماه قبل نخری، بعد مجبور میشی که چندین برابر گرون‌تر بخری. قیمت بلیط رفت و برگشت میشد یه رقمی بیشتر از ۲۰۰ یورو و از اونجا که جلسه هم ساعت ۹ شروع میشد، باید یه روز قبلش به این شهر می‌رفتم و طبیعتا باید جایی برای خوابیدن هم پیدا می‌کردم. البته که دانشگاه این هزینه‌ها رو برمی‌گردوند، اما حوصله نامه‌نگار بابت پس‌گرفتن این پول‌ها رو نداشتم، تصمیم گرفتم که کار رو ساده کنم. با ۴۴ یورو برای رفت برگشت، بلیط اتوبوس  شب خریدم. اینطوری صبح ساعت ۶ می‌رسیدم و بعد دوباره شبش سوار اتوبوس می‌شدم و صبحش می‌رسیدم پاریس.

ساعت ۶.۴۰ دقیقه صبح رسیدم مولوز. با نگاه کردن به تابلو‌های راهنما، سعی کردم که مسیر مرکز شهر رو پیدا کنم. هوا واقعن سرد بود و منم نمی‌خواستم توی این سرما پیاده‌روی کنم. از یه مرد جوان آفریقایی‌تبار آدرس مرکز شهر رو پرسیدم. اونم یه سری توضیحات داد و بعد کلاًَ تصمیم گرفت که منو تا مرکز شهر همراهی کنه که البته منم گفتم همون آدرس که دادی کافیه و اونم گفت که نه من چطور می‌تونم وقتی یه خانمی مثل شما ازم آدرس می‌خواد، تنها ولش کنم. بعد هم  ادامه داد که من بدون هیچ ترسی از اون آدرس پرسیدم. در معرفی این آقا، به آفریقایی بودنش اشاره کردم و دلیلش هم تاکید خودش بر این مسئله بود که می‌گفت مردم از یه سیاه آدرس نمی‌پرسن. واقعیتش برام سخته باور اینکه کسی به خاطر سیاه بودن کس دیگری، ازش آدرس نپرسه. من می‌خواستم از یکی آدرس بپرسم و بعد اونم می‌خواد منو تا مرکز شهر برسونه چون من  ازش نترسیدم. آخه من چه اهمیتی دارم که اون نگران ترسیدن من باشه و بعد برای جبران نترسیدنم، بخواد منو همراهی کنه. بهش گفتم که نگران نباش، من اینقدر سفید نیستم که کفایت کنه برای ترسیدنم. این اتفاق یه بار دیگه هم برای من در برخورد با ۲ مرد آفریقایی تبار دیگه رخ داده. یه بار توی سن دنی داخل قطار شدم. وقتی که کنار ۲ مرد آفریقایی نشستم، بازم برگشتن و گفتن که آیا من از اونا نترسیدم.  گفتم که از چی باید بترسم و اونا هم گفتن که حالت عادیش اینه که بترسی. نمی‌دونم چه توضیحی باید برای این داستان بدم. حتی می‌تونم بدبینی هم به خرج بدم که اینا از این سوژه برای شروع صحبت شاید استفاده بکنن. چون در هر دو بار که این ماجرا پیش آومد، بعد اونا اصرار کردن که بازم همو ببینیم.

کسانی که در جلسه شرکت کرده بودن، تقریباً با لباس رسمی بودن و چندین نفر از خانم‌ها حتی کت هم پوشیده بودن. من صورتم رو هم نشسته بودم و با همون لباسایی که سوار اتوبوس شده بودم، توی جلسه شرکت کردم. فقط سعی کردم یه توالت پیدا کنم که موهام رو یه بررسی کنم که  کمی از حالت وحشی بودن درشون بیارم و اینکه شلواری هم که پوشیده بودم، در یه جاهایی پاره‌گی داشت. البته شلوار قشنگیه، ولی خوب یه بار که نیمه‌های شب از مهمونی برمی‌گشتیم، نمی‌دونم که به یه درخت خوردم یا یکی از این درختچه‌هایی که کنار خونه‌مونه. بعد شلوارم در اثر این برخورد  از چند جا سوارخ شد. یه شلوار آبی تیره‌س که وقتی می‌پوشمش به خاطر تضاد رنگ شلوار با پوستم، پارگیش رو کاملن نشون میده. جلسه گروه هم تکرار یه سری موضوعات بود که از قبل می‌دونستیم. منم همزمان که منتظر رسیدن ساعت نهار بودم، با خودکار جاهایی که پوستم از پارگی‌های شلوار پیدا بود رو رنگ کردم که یه دست بشه با شلوار. جلسه ساعت ۵ عصر تمام شد. اتوبوس برگشت برای ساعت ۱۱.۳۰ دقیقه شب بود. باید یه جوری خودم رو سرگرم می‌کردم. با یکی از دخترا که ماریون نامی بود و اونم از شهر دیگه‌ای آومده بود، قرار شد که شب رو با هم بگذرونیم. ماریون فردای اون روز برمی‌گشت. با هم رقتیم مرکز شهر دوباره. کلی سیگار کشیدیم و همزمان هم شهر رو تماشا می‌کردیم. البته ماریون از من حراف‌تر بود و تمام مدت صحبت می‌کرد و من واقعن نمی‌تونستم موفق بشم که به همون اندازه اون حرف بزنم. سرعتش از من خیلی بیشتر بود. خیلی هم بیشتر از من سیگار می‌کشید. به نظرم توتونش با چیزی قاطی بود، چون بوی حشیش می‌داد سیگارش. البته بهش گفتم که چی قاطی توتونت کردی و اونم گفت که چیزی به جز تنباکو نیست. یکی از ویژگی‌های ماریون این بود که هر وقتی می‌خواست  در مورد زن‌ها و دخترا حرف بزنه، اونا رو نانا خطاب می‌کرد. مثلاًِ به جای اینکه بگه اون دختره رو دید، می‌گفت که اون نانا رو دیده. نانا کلمه کاملاً کوچه بازاریه. ماریون برام گفت که قبلاً لیل زندگی ‌کرده و یه رشته دیگه‌ای هم می‌خونده. حدود ۵ سال لیل بوده و ۳ سال اول اقامتش در لیل،  دوست‌پسرش لندن درس می‌خونده و اینم هر آخر هفته با اتوبوس می‌رفته لندن که دوستش رو ببینه. بعد از ۳ سال پسره میاد پاریس و ماریون هم دیگه آخر هفته‌ها به جای لندن با اتوبوس میومده پاریس که پیش پسره باشه. خلاصه آخرش لیسانسش رو هم نمیگیره. اما دوست‌پسرش در یه شهر دیگه‌ای کار پیدا می‌کنه و ماریون هم به دنبالش میره همون شهر و اونجا ماریون شروع میکنه به خوندن لیسانس روانشناسی. لیسانسش رو ۳ساله تموم می‌کنه و البته کار خیلی عجیبی هم نبوده، چون لیسانس فرانسوی ۳ساله‌ست. برای مستر یکی از این سوربون‌های پاریس پذیرش می‌گیره، اما دوستش راضی نیست که این بره پاریس و در نتیجه ماریون مسترش رو توی همون شهرستان شروع می‌کنه.

هر لحظه منتظر بودم که بگه با این دوست‌پسرش تموم کرده ولی تا اینجای داستان هنوز تموم نکرده بود. منظورم تا اینجایی که سال اول مستر بوده و ماریون ادامه که که بعد یه شب یه درد خیلی عجیبی رو در شکمش حس می‌کنه. ابتدا فکر می‌کرده که شاید آپاندیس باشه و میره بیمارستان. معلوم میشه که سرطان تخمدان داره و سرطان در مرحله بدی هم بوده. نتیجه اینکه تخمدان‌ها رو درمیارن. اما دوست‌پسرش همزمان با دوره بیماری این، شروع می‌کنه به بداخلاقی و بهانه‌گیری‌های الکی. بعد معلوم میشه که پنهانی برای خودش معشوقه‌ای هم گرفته. اختلافات اونقدر زیاد میشه که پسره با خشونت تمام یه شب ماریون رو با وسیله‌هاش میندازه بیرون توی خیابون. این ماجرا برای زمانی بوده که ماریون در حال پیگیری پروسه درمانش بوده. برام تعریف کرد که یه اتاق ۹ متری پیدا کرده و همزمان که شیمی‌درمانی می‌رفته، میومده کتابخونه و کارای درسیش رو انجام میداده. می‌گفت که عین یه نبرد بود این ماجرا و حسش تنها خشم بوده و نه چیز دیگه‌ای. حتی وقتی که اینو تعریف می‌کرد، بیشتر از اینکه حس همدردی و ترحم شنونده رو جلب کنه، حس خشم رو ایجاد می‌کرد. من به عنوان شنونده این حرف‌ها واقعن عصبانی بودم.

شب طولانی بود. ما از خیلی چیزا حرف زدیم. از کارهای تحقیقاتی دانشگاه، تا انتخابات آمریکا و فرانسه، مانگاهای ژاپنی، باند دسینه‌های فرانسوی، سینما، آشپزی، سفر… . تا کنار اتوبوس هم با من آومد.

زمانی که مقدمه از اصل ماجرا طولانی‌تر می‌شود.

یه آریشگری بود که مادرم مدام برای ابرو درست کردن، پیش اون می‌رفت. خیلی هم کارش بد بود به نظرم و هر بار خراب می‌کرد. چند بار به مادرم گفتم که پیش یکی دیگه برو، چون این کارش خوب نیست و مادرم هم قبول نمی‌کرد. چند سالی بود که پیش این خانم می‌رفت. حتی یکی دو بار هم وقتی مادرم می‌خواست آریشگاه بره، منم همراهیش کردم. یه آرایشگاه بسیار محقر بود. یه چند تایی تصویر عروس و زن‌هایی با  چشم‌های مشکی و ابروهای هشت  به در و دیوار آویزان بود. تعدادی هم شامپو، کرم، رنگ مو…  برای فروش توی ویترین گذاشته بودن. خانم آریشگر که غزاله نام داشت، می‌گفت که این لوازم بهداشتی آرایشی رو از بانه و جوانرود خریده. همراه غزاله، خواهرشوهر غزاله هم اونجا کار می‌کرد. این خواهرشوهر غزاله از همسرش به خاطر اعتیاد جدا شده بود و از پولی که با آرایشگری کسب می‌کرد، برای خودش طلا می‌خرید و  بعدها با یه راننده تاکسی ازدواج کرد. دختری هم زایید. داخل گیومه بگم، خودم هم نمی‌دونم چرا به شغل همسر تازه اشاره کردم. پیش میاد دیگه از این چیزا. مثلن یه بار یکی از دخترای قدیم دانشگاه رو اتفاقی با همسرش دیدم و در معرفی شوهرش گفت که مهندس هستن. حالا اصلن اسمش رو نگفت و به همون مهندس اکتفا کرد. الان نمی‌دونم که این راننده تاکسی گفتن منم هم آیا شبیه همون مهندس گفتنه یا نه و به هر حال مهم نیست. برگردم به داستان غزاله. شوهر غزاله معتاد بود و البته بیکار. توی خونه استراحت می‌کرد. آرایشگاه غزاله که در واقع انگار قبلن پارکینگ ماشین بوده و خوب غزاله اون رو تبدیل به آریشگاه کرده بود، کنار خونه‌شون بود. غزاله بعضی وقتا برای چند دقیقه آریشگاه رو ترک می‌کرد که بره به نیازهای همسرش (آب ، غذا و…) برسه. باید بگم که یه بار منم ابروم رو اونجا درست کردم. ابروی صاف بدون حالت منو رو تا جایی باریک کرد که ازش یه ابروی هشت اغراق‌آمیز درآورد.

این پاراگراف بالا در واقع مقدمه‌ای بود برای ماجرایی که در این پاراگراف قراره  بنویسم. چند شب پیش با مادرم تلفنی حرف می‌زدم و اونم در حین حرفاش گفت که همون روز بعدظهر آرایشگاه رفته. ازش حال غزاله رو پرسیدم. گفت که پیش غزاله نرفته و یه آرایشگاه دیگه رفته. فکر کردم که غزاله حتمن از اون جا رفته. مادرم توضیح داد  که غزاله سر جاشه و به علت دیگه‌ای آرایشگاهش رو عوض کرده. می‌گفت که دیگه نمی‌تونست تحمل کنه، چون غزاله به شدت دهانش بو می‌داده و از اونجایی که عزاله خیلی کند دسته و وقت زیادی رو صرف درست کردن ابرو می‌کنه، مادرم فکر کرده بهتره که آرایشگاهش رو عوض کنه که از شر بوی دهان غزاله راحت بشه.

طفلک غزاله. زن جوون و قشنگیه. مطمئنم راه‌حلش برای برطرف کردن بوی دهان اینه که دندونای خراب رو دونه به دونه به جای ترمیم و درست کردن، می‌کشه و بعد  یه دس دندون مصنوعی می‌گیره.