کمی درباره توالت

تصورم اینه که یه روزی توی توالت یه اتفاقی منجر به مرگم میشه و بعد مرگم به جای اینکه یادآور نبودنم بشه، میشه دلیلی برای خندیدن. می‌تونم با اطمینان بگم که در زندگیم بیشتر از هر چیزی توالت دیدم. همیشه یه تیزهوشی به توالت دارم. یعنی متوجه توالت هستم. این نیست که بااهاش مثل یه مکان معمولی برخورد کنم. بعضی توالت‌ها که واقعن یه اثر هنرین. نمونه‌ش این توالته. یا همین چن هفته پیش رفته بودم گوتنبرگ و اونجا فهمیدم که شکل توالتا چه توی خونه و چه توی اماکن عمومی، شبیه به هم هستند. انگار همه‌شون از یه کارخونه سفارش دادن. اما در عوض توی فرانسه، کلی تنوع توی شکل توالت‌ها است. استاندارد خاصی ندارن. من خودم به شخص مدل توالت‌هایی که توی سوئد دیدم رو ترجیح می‌دم.

همین دو هفته پیش با ۲ تا از دوستام بیرون بودم. می‌خواستیم بریم از سوپرمارکت خرید کنیم. کنار سوپرمارکت یه توالت عمومی بود. از این توالت عمومیا که تو سطح شهر هستن. تنها همین توالت‌های داخل خیابون رو امتحان نکرده بودم. تصورم این بود که به شدت کثیفن. دوستم می‌خواست بره توالت که من گفتم به نظرم جای تمیزی نیست. رفیقم برای من توضیح داد که نه خیلی هم تمیزن. چون تو به هیچی دست نمی‌زنی و خود توالت به صورت اتوماتیک، بعد از اینکه کارت تموم شد، شروع میکنه به تمیز کردن. منم خوشحال از فهمیدن این ماجرا و بدم نیومد که یه امتحانی بکنم. تا این رفیقم از توالت بیرون آومد، من بلافاصله خواستم داخل برم که فهمیدم نمیشه و باید منتظر بمونی که توالت به صورت خودکار تمیز بشه که برای این کار به اندک زمانی نیاز داره. وقتی که روی در توالت، چراغ سبز روشن شد، فهمیدم که الان می‌تونم دکمه رو بزنم و برم داخل. داخل توالت یه نور کم رنگی بود و تمیز هم بود. اما در عوض بوی خیلی غلیظ مواد شوینده می‌داد. اونقدر بو آزاردهنده بود که دیدم اصلن نمی‌تونم اونجا دوام بیارم. به عوض استفاده نرمال از توالت، توی اون بالا آوردم. بعد هم همینطوری اشک می‌ریختم. اونقدر قاطی کرده بودم که حتی بلد نبودم در توالت رو باز کنم.برای لحظاتی می‌تونم بگم که حالت‌هایی از جنون رو تجربه کردم. چیزی نمونده بود که شروع به  فریاد زدن بکنم. علاوه بر تمام اینها، همیشه این فوبیا رو داشتم که توی توالت حبس بشم و نتونم درش رو باز کنم. وقتی بیرون رفتم، همچنان داشتم گریه می‌کردم. حال اطرافیان از این ماجرا خوشحال نشدن، اما در عین حال باعث خنده هم شده بود. این اولین باری نیست که مسئله توالت باعث گریه من شده. یه بار به صورت خیلی ذلت بارتری پیش آومد. برای اون اوایل بود که تازه آومده بودم خارج. باید اینو بگم که یه زمانی بود که من به هیچ عنوان جلوی بقیه توالت نمی‌رفتم. فکر می‌کردم که نباید بذارم بقیه در موردم این تصور رو داشته باشن که من هم قادر به انجام اعمالی در توالت هستم. اما خوب کم کم اصلاح شدم. ولی هنوز هم می‌تونم  به همون حالت اولیه شرمندگی از رفتن به توالت، برگردم. یادمه یه کلاسی داشتم که ساعت 9 صبح شروع می‌شد. سالن رو به یه شیوه بسیار بدی چیده بودن. یعنی اون وسط به شکل مربع در آورده بودن و ما باید دوریه مربع مینشستیم. من رفتم پیش رفیقم نشستم و یه زن دیگه کنار من نشست و پیش اون زن هم استاد نشست. حالا استادم هم یه عالمه بارو بندیل داشت. 2 تا کیف با خودش میاره. 2 تا شال گردن. کلی لباس و اینکه روی میزکلی برگه و دفتر یادداشت، کرم دست، دستمال… ، گذاشته بود. وقتی اخر کلاس می‌خواست بلند بشه، یه 10 دقیقه ای مشغول جمع کردن وسیله هاش بود.. ۱ ساعت و ۳۰ دقیقه از وقت کلاس، بحث در مورد یکی از خبرهای روزنامه فیگارو بود و بعدش هم یکی نوبت ارائه داشت. من از ساعت 10.۳۰ شاش داشتم هی به خودم میپیچیدم. به این رفیقم گفتم کی این میزها رو این شکلی چیده. اصلن راه نبود که من بلند شم که برم بیرون. چون کلی میز و صندلی پشت ما بود و اگه من میخاستم برم بیرون باید این خانومه که کنار دستم بودو معلمم باید  پا میشدن و خودم هم در یه موقعیت قفل‌شدگی قرار داشتم که قادر به هیچکار نبودم. دختره تا 12 حرف زد و کلاس هم 3 ساعته بود. یعنی 12 باید تموم میشد. تازه ساعت 12 استاد از بچه ها پرسید که سوالی، نظری در مورد ارائه خانوم دارید. و بعد یکی سوال پرسید و استاد شروع کرد به حرف زدن و من اشکم در آومد و در کمال ناباوری خودم و کسایی که از روبه رو داشتن به من نگاه می‌کردن، شروع کردم به گریه کردن. شاش از چشمام زده بود بیرون. وقتی تونستم برم توالت ، یه چن دقیقیه ای فقط شاشیدم. اصلن تموم نمیشد. تازه بعدش هم که با همون دوستم و یکی دیگه از بچه ها رفیتم که که نهار بخورم و من توی راه واسه دوستم گفتم که اینطوری شد و باز هم گریه کردم.بقیه هم در عین همدردی می‌خندیدن.

 

تعادل شکننده یک زندگی خانوادگی

اولین پاسخی که به ذهن ما میرسه، خیلی وقتها درست‌ترین نیست. در واقع ذهن دم دست‌ترین پاسخ رو انتخاب می‌کنه. چیزی که هم پسندیه‌ست و هم در ظاهر تا اندازه‌ای جلوه منطقی دارد. در تایید این ادعا، نمی‌خوام که مثال خیلی چالش برانگیزی بدم. مثالم یه مثال خیلی معمولی و حتی شاید بشه گفت که تا حدی هم کلیشه‌ست. این سوال رو خیلی‌ها از آدم می‌پرسن: چه کتاب‌هایی بیشترین تاثیر رو روی شما گذاشتن؟

جواب ما خیلی وقتا کتاباییه که دوست داشتیم. اما دوست داشتن یه کتابی و یا هر چیز دیگه‌ای با قطعیت نمی‌تونه بگه که روی ما تاثیر هم گذاشته. من در جواب این سوال ممکن بود کتابهایی ازهدایت، داستایوفسکی، یوسا، گوته، رومن رولان… اسم ببرم. چون همه‌شون رو دوست دارم. اما چی بوده که منو بیشتر از همه متاثر کرده. خیلی اتفاقی فهمیدم. یعنی یه بار شاید توی ۱۹ یا ۲۰ سالگی داشتم توی کتابخونه دنبال کتاب مدرسه‌زدایی از جامعه می‌گشتم. کتاب برای ایوان ایلیچ هست. علاوه بر خود ایوان ایلیچ فیلسوف و نویسنده، یه ایوان ایلیچ دیگه هم بود. اما نه فیلسوف بود و نه نویسنده. یه کتاب از تولستوی بود به اسم مرگ ایوان ایلیچ. اون کتاب رو هم برداشتم. نمی‌دونستم که تولستوی همچین کتابی نوشته. کتاب قطوری نیست. در مورد مرگ یه آدمی به اسم ایوان ایلیچ صحبت می‌کنه. جزییات کتاب یادم نیست. در مورد درد و تنهایی یه آدمیه که سر یه کاری توی خونه، یه ضربه‌ای به گمانم به پهلوش وارد میشه و زندگی معمول و روتینش رو عوض می‌کنه. داستان موفق نشدنش رو در زندگی و رسیدن به یه سری آگاهی که خیلی دیر هم به این آگاهی می‌رسه. این کتاب منو شوکه کرده بود. حتی نمی‌تونم توضیح بدم که تاثیر مستقیم و قابل دیدش چی بوده ولی اثرش رو مثل یه داغ روی من گذاشت. یه کتاب دیگه هم هست. این کتاب برای زمانیه که من تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته بودم. توی کتابای عموی بزرگم بود و توی انباری خونه پدربزرگم.  یه کتابی بود به اسم «یک آدم چقدر زمین می‌خواهد»، کتاب رو بارها خوندم. به خاطر خود کتاب هم نبود که بارها خوندم. عادت داشتم که چندیدن بار یه کتاب رو بخونم. داستان کتاب در مورد این بود که یه مردی این امکان رو داشت که یه مسیری رو پیاده طی کنه و بعد برگرده به نقطه شروع. اونوقت تمام این مساحتی رو که طی کرده بود، تبدیل به ملک شخصیش می‌شد. من نگران طرف بودم. چون اصلن قانع نمی‌شد و می‌خواست زمین بیشتری به دست بیاره. آخرش هم به خاطر طمع مرد و همون جایی که مرد یه قبر کندن و گفتن میزان زمینی که این آدم می‌خواست، همین اندازه بود.  حالا یکی این کتاب رو بارها و بارها می‌خونه. بعد باهاش تخیل می‌کنه. نتیجه‌ش چی میشه.  میفهمه که احتیاجی نیست برای بدست آوردن زمین بیشتر خودت رو اذیت کنی:) . خیلی اتفاقی چن روز پیش با عموم صحبت می‌کردم و رسیدم به این داستان و بهش گفتم که من این کتاب رو هزار بار خوندم وقتی بچه بودم و  فهمیدم که این کتاب کودکی اون هم بوده. اسم کتاب رو گوگل کردم. در کمال ناباوری فهمیدم این کتاب هم برای تولستوی بوده و واقعن خیلی عجیب بود حسم. با وجود اینکه من آنا کارنینا رو خیلی دوست داشتم، ولی هرگز از تولستوی به عنوان نویسنده مورد علاقه‌م اسم نمی‌بردم.

مثال کتاب یه مثال خیلی معمولیه. البته اینکه فکر کنی در نهایت به اندازه یه قبر نیاز داری، چیز معمولی نیست و می‌تونه فلسفه زندگی رو کاملن تحت تاثیر خودش قرار بده. بگذریم، می‌خواستم بگم که چیزایی که ما رو شکل میدن، الزامن چیزایی نیست که ما انتخاب کرده باشیم و یا دوست داشته باشیم. با این حال من این دو تا کتاب رو دوست دارم.

نکته آخر اینکه تیتر در رابطه با داستانمرگ ایوان ایلیچه.

وقتی سوم شخص رو اول شخص دریافت می‌کنی.

جدیدنا یه مرضی گرفتم. یعنی یه مدتی هست و نمیدونم از کی شروع شده اما تازه بهش آگاه شدم. معنی خیلی از حرفها رو نمی‌فهمم و یا اصلن چیز دیگه‌ای ازش برداشت می‌کنم. بعضی وقتا هم فقط اول جملات رو می‌فهمم. این مشکل رو یه روزی فهمیدم که یکی از دوستام گفت که «امروز چقدر هوا سرده» و منم گفتم نفهمیدم که چی گفتی. دوباره برام تکرار کرد. بازم نفهمیدم. اول چند باری به فرانسه جمله رو تکرار کرد و بعد به کوردی و بعد به انگلیسی. من مثل احمقها نگاش می‌کردم. حرفاش مثل یه سری اصواتی بودن که میشنیدمشون و فاقد هر گونه معنی. یه جمله ساده رو نفهمیدم. در واقع ربطی به دانش زبان من نداشت. چون جمله هوا سره رو من شاید در ۳ سالگی قادر به گفتنش بودم ولی نمیفهمیدم که «سرد» یعنی چی. با خودم می‌گفتم که چه کلمه عجیبیه. چطور همه میدونن که سرد چی میشه ولی من نمی‌دونم. راستش کمی نگران شدم. چون مثلن  یکی یه چیزی بهم میگه و من اون لحظه یا واکنش نشون نمیدم و یا اینکه یه واکنش بی ربط نشون میدم. مثلن یه بار داشتم هرم غذایی رو نگاه می‌کردم. و بعد در توضحش، شروع کردم به تشریح هرم مزلو. داشتم تصویر مواد غذایی رو توی شکل هرم می‌دیدم ولی از مازلو صحبت می‌کردم. یا اینکه مثلن فعل صرف شده سوم شخص رو اول شخص می‌گیرم و حالتهای منفی شده افعال رو مثبت دریافت می‌کنم و همینطور بالعکس. بعد نتیجه این میشه که بازخوردهای خل وضعی نشون میدم.البته به نظرم جدید هم نیست. الان یه خاطره‌ای یادم آومد برای زمانی که هنوز مدرسه نرفته بودم. توی کوردی وقتی یکی یه چیز جدیدی می‌خره، بهش میگین که مبارکه. البته مبارک گفت در زبانای دیگه هم هست اما جوابی که طرف مقابل میده، تفاوت رو نشون میده. یه بار وقتی خیلی طفل بودم و هنوز فارسی بلد نبود و مدرسه هم نرفته بودم، دختر فامیلمون، النگو خریده بود. منم بهش گفتم که مبارکه و اونم به من گفت که «براد نمرید»، یعنی برادت نمیره. این خیلی رایجه که در جواب مبارک گفتن یه چیزی، بهت بگن برادرت نمیره. اما من فکر کردم این در جوابم گفت که برادرت بمیره. منم باهاش دعوا کردم. بعد رفتم به همه گفتم که این به من گفته که برادرم بمیره.

حالا شایدم جدید نباشه این مرض، ولی این روزا خیلی برام اتفاق میفته.

فرهنگ مشروع

کتاب پرتره سوسیلوژیک برنارد لاهیر رو می‌خوندم.  مصاحبه‌های طولانی با ۸ آدم متفاوت انجام شده بود. مصاحبه‌ها برای اواخر دهه ۹۰ و اویل سال ۲۰۰۰ است. بخشی از مصاحبه‌ها سر سلیقه و ذائقه هنری مصاحبه‌شونده‌هاست. صحبت‌ها سر «فرهنگ لژیتیم که به فارسی میشه فرهنگ مشروع یا فرهنگی دارای حقانیت»، بود. یکی از این مصاحبه‌ها با یه مرد ۲۶ ساله با یه پیشیه خانوادگی کارگری، بود. خب با توجه به اینکه فرهنگ مشروع معمولن، فرهنگ طبقه حاکمه و مسن جامعه‌س، تعلقات فرهنگی این مرد جوان ۲۶ ساله با پیشینه کارگری، از فرهنگ مشروع زمان خودش دور بود. نکته جالب اینجا بود که این فیلمای کن لوچ و فینچر رو دوست داشت و خیلی از کارگردانایی که به عنوان مثال در کن ازشون تقدیر شده، علاقه‌ای نداشت.  الان هم کن لوچ و هم فینچر، حقانیتشون به عنوان کارگردانایی مورد پسند جشنواره، ثابت شده‌ست. اما در اون زمان یعنی اواخر دهه نود و اوایل ۲۰۰۰، این دو کارگردان در دسته کارگردان‌ها مشروع نبودن. من نمی‌دونم که  این دو کارگردان در ۲ دهه قبل وضعیتشون چطور بوده وکنجکاوی هم ندارم که بدونم. اما نکته جالب این بود این کتاب چاپش برای همون زمانه. از اون موقع تا الان خیلی چیزا تغییر کردن. هم فینچر و هم کن لوچ ۲۰ سال پیرتر شدن و اون مرد ۲۶ ساله هم ۲۰ سال پیرتر شده و این آدم رو به این نتیجه‌گیری میرسونه که فرهنگ نامشروع ۲۰ سال پیش، در گذر زمان، تبدیل به فرهنگ مشروع میشه. سورپرایزای اینطوری در کتاب کم نبودن. نمونه دیگه‌ش برای کتابهای مصور و یا به فرانسه همون باند دسینه و اختصاری‌ترش ب د است. الان کم کم کمیک مصور رو به عنوان یه هنر مشروع، بهش نگاه می‌کنن. البته هنوز هم کسانی که مسن هستن، همچنان به باند دسینه به عنوان شوخی نگاه می‌کنن. من خودم این  رو در برخوردی که پدربزرگ دوستپسرم با این نوع ژانر از کتاب داشت، دیدم. یه بار ازم پرسید که بجز کتابی دانشگاهی، کتابای دیگه‌ای به زبان فرانسه میخونی و منم گفتم که بیشتر باند دسینه می‌خونم که اونم گفت که باند دسینه که کتاب نیست. برای نسل پدربزرگ دوستم، ادبیات همچنان همون ادبیات در معنای کلاسیکشه که حقانیت داره. از نظر این آدم، نمیشه که هم کتابی مثل در جستجوی زمان از دست رفته رو ادبیات بدونی و کتابای مصور رو هم داخل ادبیات کنی. ولی برای پدر دوستم که هنوز ۶۰ سالش هم نشده، باند دسینه حقانیت پیدا کرده، چون یه زمانی در جوانی این ژانر رو می‌خونده و الانم هم تنها اون نیست که داره پیر میشه، بلکه باند دسینه هم در گذر زمان، جایگاهش تغییر کرده. البته این به اون معنی نیست که هر چیزی ممکنه در گذر زمان، ارزش پیدا کنه. راستش هیپوتزم اینه که چیزای متوسط نمی‌تونن به این حقانیت برسن. برای این ادعام بازم از اد وود مثال میارم. قبلن هم در مورد این بدترین کارگردان تاریخ سینما اینجا نوشته بودم. بعد از دیدن فیلم تیم برتون، کمی از فیلمای اد وود رو نگاه کردم. در واقع الان هم خوب نیستن. اما اد وود تونسته حداقل الهام بخش تیم برتون باشه و به گونه‌ای برای خودش حقانیت پیدا کرده. مطمئنن در همون دوره‌ی اد وود، کارگردان‌هایی بودن که کارشون از این آدم بهتر بوده ولی الان کسی یه کارگردان متوسط سال‌های دور رو به یاد نمیاره. جاشون توی کتاب تاریخ سینماست، ولی نمی‌تونن الهام بخش کسی بشن.

یه نکته جالب دیگه هم در کتاب، متعلق به پرتره یه پزشکه. پزشکا همیشه گروهی بودن که به نظرم خیلی رابطه‌ای با فرهنگ نداشتن. رابطه بیشتر با اقتصاد دارن تا با فرهنگ. البته پزشکا مطمئنن بیشتر از ططبقات محروم در جریان کدهای فرهنگ مشروع هستن. اما خوب اینکه چقدر باهاش درگیرن، این جالبه. لازم نیست تاکید کنم که قصد عمومیت دادن به حرفام رو ندارم. اما خوب تجربه برخورد در روابط دوستانه رو با پزشکا داشتم. هم توی ایران و هم اینجا در فرانسه. یه بار مهمونی خونه یه پزشک یونانی دعوت بودم. یونانی که نصف عمرش رو توی فرانسه بود. بسیار آدم خوش مشربیه و باهاش بهت خوش می‌گذره و  دوست داری که دیدار رو باهاش همیشه تکرار کنی. همون نزدیک در ورودی آپارتمانش و در یه جایی که در دیدرس همه‌ست، یه سری کتاب گذاشته بود که در بین کتابا، یه کتاب هم در مورد تاریخ هنر بود. عنوان کتاب رو خیلی به یاد ندارم. اما در مورد این کتاب با هم حرف زدیم. کتاب خیلی ربطی به بقیه کتابا نداشت و به همین خاطر سرش حرف شد که اونم با خنده گفت که این کتاب، کارکرد عمده‌ش، به خاطر جنبه نمایشیشه و در واقع نشون میده که صاحب خونه از این نوع کتابها هم داره. بعد هم در مورد این حرف زدیم که چرا توی مطب دکترا، اونقدر مجلات زرد پیدا میشه. معمولن دکترا توی خونه‌شون چن جلد از این کتابایی که حقانیتش برای همه ثابت شده‌س، پیدا میشه. مثل قصر کافکا، جنس دوم، مولوی:). اینا رو از خودم در نمیارم و به عینه دیدم. این پزشکی هم که پرتره‌ش، توی کتاب بود، دقیقن همین بود. مثل میگفت که خوندن خیلی خوبه و خوندن رو دوست دارم، اما در عین حال خیلی هم اهل مطالعه نبود. یا اینکه  که میگفت به این تیپ از سینما علاقه دارم، ولی در واقع سالی یه بار شاید سینما می‌رفت. از تلویزیون بدش میومد ولی  مسابقات فوتبال و راگبی رو همیشه نگاه ی‌کرد. اما خوب آدمی بود که خیلی خوب تنیس بازی می‌کرد و همیشه اسکی می‌رفت و اهل مهمونی بود و کلی ویژگی‌های دیگه.

با این اوصاف، شاید مرتضی پاشایی هم یه زمانی بتونه واقعن الهابخش یه اثر خوب بشه.

 

بازی باخت باخت

فکر میکنم تابستون ۷۷ و یا شاید هم ۷۸ بود که این اتفاق افتاد. اون سال ما داشتیم خونه‌مون رو گازکشی می‌کردیم. توی روستای پدربزرگ و مادربزرگم، ۲ تا خونواده بودن که همسایه بودن. یکی از خونواده‌ها یه پسر جوون داشت که تازه سال اول لیسانسش رو تموم کرده بود. دانشجوی حقوق یکی ا ز این دانشگاههای تهران بود. تابستون برای تعطیلات برگشته بود روستا پیش خونواده. گویا یه رابطه‌ای بین این مرد جوان و دختر همسایه‌شون بوده. یه روز برادر دختر برای خرید میره شهر و طرفای غروب برمی‌گرده روستا. اینطور می‌گفتن که گویا پسر همسایه یه نامه‌داده بوده به دختر همسایه‌شون و یا شاید هم در رادیکالترین حالت ممکن در حال بغل خوابی بودن، اما به هر حال برادر دختر با یه صحنه‌ای مواجه میشه و بعد میره تفنگ برمیداره و  پسر همسایه رو می‌کشه. قاتل بعد از این کشتن، فرار میکنه که البته پلیس چن ساعت بعد اون رو گیر میندازه و کل خونواده قاتل از روستا فرار کردن. از اون طرف هم خونواده مقتول بیکار ننشستن و حمله کردن به خونه همسایه‌شون که پسرشون رو کشته بود. جلوی تمام گاو و گوسفنداشون بجای آب نفت ریختن و حیونای بیچار نفت رو آشامیدن و مردن. بعد هم رفتن خونه قاتل رو ویران کردن. داخل گیومه بگم که قاتل با خونواده برادر و پدر و مادرش در یک حیاط زندگی می‌کردن. بعد خوانواده مقتول در مرحله بعد، تمام لباس زیرهای زنان خونواده قاتل( شورت و سوتین زن و مادر و خواهر و زن برادر و برادر زاده‌ها) رو ریختن وسط  جاده اصلی روستا که بقیه مردا بتونن این لباس زیرا رو ببینن که شاید جلقی هم شبانه با یادآوری اون لباس زیرها زده باشن.

همسر قاتل، زنی بود از خونواده دیگه‌ای از همون روستا. یه خونواده‌ای با حداقل ۵ یا ۶ تا دختر که کسی ازشون تقاضای ازدواج نکرده بود و تنها همین زن قاتل موفق به ازدواج شده بود. زن بخت برگشته تا زمان اعدام شوهرش توی خونواده شوهرش موند. تا زمان اعدام قاتل، مدام از این ور و اونور اتفاقاتی میفتاد. مثلن یه بار مادر قاتل در مراسم ختمی شرکت میکنه که خواهران مقتول هم اونجا هستن. یه توضیحی اول در رابطه با نحوه پوشش زنهای مسن کورد اون منطقه بدم. مادر قاتل به شیوه بقیه زنان همونجا، موهاش رو دوقسمتی می‌بافت. و هر کدوم از این گیسوان بافته رو که به کوردی بهش میگن پَلٍک، انداخته بود این طرف و اون طرف صورتش و همون سربندی رو که زنان مسن میبندن، بسته بود. این سربند فقط  قسمت بالای سر رو میپوشونه و گردن، حجابی نداره و این گیسای بافته شده هم جزئی از زینت اون زنهاست که زنها اون رو پنهان نمیکنن و در دیدرس همه هست. حالا ربط اینا به ماجرا چیه؟ خواهرای مقتول با مادر قاتل دس به یقه میشن و یکی از این گیسای بافته رو اونقدر میکشن که که از جای اصلیش که چسبیده به پوست سر بوده، کنده میشه.

شنیدم که خواهری مقتول در زندان موقع اعدام، خودشون طناب دار رو انداختن گردن قاتل و بعد البته این رو برای همه تعریف کردن که بلاخره تونستن انتقام خون برادرشون رو بگیرن.

زن قاتل در گذشته به خونه پدرش برگردونده شد و دختر قاتل که در زمان قتل شاید تنها یه سال داشت، پیش خونواده پدریش موند. بیوه اون مرد دوباره برگشت پیش بقیه خواهراش و ازدواج هم نکرد. مادر قاتل چن وقت بعد، توی توالت روی خودش بنزین ریخت و خودش رو سوزوند. یادمه زن خیلی سر زبون داری بود. من بارها دیده بودمش. همیشه به خودش می‌رسید. لباسای خوب می‌پوشید. موهاش رو سیاه می‌کرد و همیشه آرایشگاه میرفت. باورم نمیشد که خودش رو کشته. اونقدر اتفاقای تلخ افتاد که من مدام به این فکر می‌کردم که اگه یه زمانی کسی برادر یا پدر منو بکشه، منم از همین کارایی می‌کنم که خواهرای مقتول کردن. من تجربه زیسته‌ای ندارم. یعنی تاحالا کسی از خونواده‌م به قتل نرسیده اما می‌دونم که وقتی یه نفر مرده، با هیچی زنده نمیشه و حتی اگه ۱۰ نفر هم بکشن در برابرش، باز هم زنده نمیشه. اما به عینه دیدم که چطور میشه افتاد توی یه سیکلی از بازتولید خشونت.

chanteur à texte

فیلم لیتل بیگ من رو رفتیم توی سینما دیدیم. فکر کنم بیشتر از ۲ ساعت فیلم بود. طوری که من سردرد شدم. ولی چقدر این فیلم خوب بود. تا چن روز کارم این شده بود که دیالوگهاش رو تکرار کنم. دلم نمی‌خواست آدمی باشم که نگاهم به دنبال گذشته باشه اما متاسفانه گریزی نیست چون میشه در گذشته تخدیر شد. به دوستم گفتم که چرا دیگه هنرمند قابل توجه اینطوری نمی‌بینیم. کسی مثل داستین هافمن مثلن. اگه باشه، باید متوجه می‌شدیم. البته خوب هستن کسایی که خوبن. اما کسی که چیزی رو در قلبت جبجا کنه، نه واقعن نیست. میشه این گفته منو نقد کرد که چه احتیاجی به این داری که کسی یا چیزی، جابجا کنه تو رو. و باید بگم که همینه و اصلن همینه.

دیشب خپل عزیزم، آهنگ پورنوگراف ژورژ براسان رو گذاشته بود. براسان داشت یه ترانه( به بیانی) مبتذل رو به شیوه بسیار شیکی می‌خوند. بعد هم لُ گوری رو گوش دادیم و بعد هی همینطوری جلو رفت. براسان در واقع از ژانر شانتور اَ تکسته. خوب یعنی که تکست جایگاه برتری توی کارشون داره. مثلن بیتلز، یه سری از ترانه‌هاشون واقعن چیزی درش نیست و موزیک نقش اصلی رو داره. مثل ترانه آی لاو یو… ، البته که قشنگه ولی تکست هیچی اهمیت خاصی نداره. اما ژورژ براسان کاملن عکس اینه. گیتار میزنه و ترانه‌های محشرش رو می‌خونه. خلاصه یه ترانه‌ش رو اینجا میارم. ترانه در مورد اینه که یه بچه گربه‌ای مادرش رو از دست داده و دختری به اسم مارگو اونو پیدا می‌کنه. مارگو یقه لباسش رو کمی واز می‌کنه و بچه گربه رو جلوی سینه‌ش می‌گذاره. مارگو خودش هم دختر فقیری بود. میذاره که گربه از سینه‌ش شر بخوره و یکی این صحنه رو میبینه و فکر می‌کنه که این صحنه خیلی کم پیدا میشه. بچه‌ گربه‌ای که از سینه مارگو شیر می‌خوره و میره به تمام مردای روستا میگه. روز بعد همه مردا میان به تماشای این صحنه و مارگو که یه دختر ساده بوده، فکر میکنه که اینا آومدن که گربه‌شو رو ببینن. این ماجرا زن‌های محل رو عصبانی می‌کنه و زن‌ها میزنن بچه گربه رو میکشن که  مردها به تماشای این تابلو نرن.

اینا همه یه طرف، براسان متعلق به نسلیه که سیبیل‌های حسابی داشتن.  کجان کسایی که سیبیل اینطوری دارن؟ دیگه نیستن. سیبیلشون هم مثل براسان نیست اگه باشن. مردانی با جنس سیبیلی که وقتی لبخند میزنن، سیبیل تا کنار اولین چین حاصل از لبخند، ادامه داره و کنار همون چین سیبیل تموم میشه. این بهترین اندازه سیبیله. هنگام لبخند، از کنار بینی به طرف پایین یه چین دور لب میفته و اینجا جا، جای ایدالیه برای سیبیل.

امروز صبح دو تا خبر رو توی تویییتر خوندم. ۲ نفر خودکشی کرده بودند. یکیشون توی آلمان و اون یکی هم ایران. جریان خودکشیشون رو هم توی وبلاگ و انستاگرام بازگو کرده بودند. خوب خیلی متاثر شدم. به نظر یکی از دوستام خیلی احمقانه‌س که آدم بیاد خودکشیش رو توی  اینترنت خبر ساز کنه. حالا منم یه مخالفتی کردم. برای نهار رفتم پایین و توی لابی دوستم رو دیدم. نمیدونم سر چی بود که منم جریان این خودکشی رو براش تعریف کردم. اونم گفت که در حال حاضر خودکشی یه  انتخاب لوکسه و همین امروز توی قامشلو ۲ تا انفجار رخ داده و کلی هم آدم کشته شده و اینکه آدم نمی‌تونه خودکشی یکی رو قضاوت کنه. من موافق این نیستم که خودکشی یه انتخاب لوکسه. مرگ و لوکس رو خیلی نمی‌شه در یه کانتکست ازشون حرف زد. البته من درک می‌کردم که چرا دوستم از خودکشی به عنوان یه چیز لوکس یاد می‌کرد.

یه بار یه تحقیق دانشگاهی درباره خودکشی داشتم. یه کار دانشگاهی بود که مثلمن درش سوالاتی رو مطرح کرده بودم و از تئوری‌های مربوط به خودکشی و مثال‌هایی در رد و یا تایید اون تئوری‌ها استفاده کردم. خودم هم خیلی تحت تاثیرش قرار گرفته بود. در آخر وقت ارائه کار از این حرف زدم که بودن به از نبود شدن و اونم خاصه در بهار. ولی چن ماه بعد از اون بود که یه باره که نه اما به صورت شدیدی در یه دوره‌ای از افسردگی افتادم. روزای بدی نبود. منظورم روزای قبل از ظهور اون افسردگی جدیه. فوق‌لیسانس می‌خوندم و همزمان ۳ روز رو هم در یه شرکتی کار می‌کردم. پول خوبی هم درمیاوردم. خیلی هم اکتیو بودم. صبح زود میرفتم سرکار و کلی طرح توی ذهنم بود. یه روز وقتی که کارم تموم شد و از شرکت آومدم بیرون، یه باره احساس کردم که دیگه نمی‌تونم به زندگی ادامه بدم. فقط گریه می‌کردم. اصلن نمی‌تونستم جلوی ریخته شدن اشکام رو بگیرم. دلم می‌خواست یکی منو بکشه چون خودم حتی حال این کار رو هم نداشتم. بعد هم افتادم توی یه دوره‌ای از زندگی که در رفتن پیش روانپزشک و روانشناس و قرص خلاصه می‌شد. اون ترم رو مرخصی گرفتم و از کارم هم آومدم بیرون. اتفاقات ناخوشایند بسیاری افتاد و راستش دوست ندارم که بنویسمشون، چون دوباره خوندنش هنوزم اذیتم میکنه. اما یکی از اون اتفاقات این بود که من یه روز بعد از یه درگیری وحشتناک خانوادگی، تصمیم گرفتم که خودم رو بکشم. کلی قرص داشتم که اگر به یه گاو هم می‌خورندی، زنده نمی‌موند. خونواده در جریان این بود که من به خاطر مصرف دارو، زیاد می‌خوابم و راستش فکر کنم اونا هم ترجیح می‌دادن که من بخوابم تا درگیر تعارضات حاصل از نتایج افسردگی من نباشن. خونه پدربزرگم بودم. بهشون گفتم که من می‌رم خونه خودمون. عموم گفت که باشه من می‌رسونمت. قصدم این بود که وقتی رسیدم خونه همه قرصا رو بخورم و بعد بخابم. بقیه هم کاری به کارم نداشتن و حتی سر و صدا هم نمی‌کردن که یه موقعی من بیدار بشم. در نتیجه در فاصله اون چن ساعت من می‌تونستم به اون چیزی که می‌خواستم برسم. یادمه خیلی مصمم بودم. با عموم از خونه پدربزرگم آومدیم بیرون. توی تاکسی بودیم. وسط راه از راننده خواست که پیاده بشیم. نمی‌دونستم می‌خواد چیکار کنه. پیاده شدیم و توی یه پارکی نشستیم. بهش گفتم که من حوصله ندارم توی پارک بشینم و می‌خوام که زودتر برم خونه. یادمه عموم شروع کرد به گریه کردن. به خاطر من داشت گریه می‌کرد. یادمه یه چیزی در این باره می‌گفت که می‌خواد که کاری کنه که من حالم بهتر بشه و نمیدونه باید چیکار کنه و همزمان گریه می‌کرد. اونقدر اون لحظه من از دیدن اینکه عموم از ناتوانی کمک کردن به من داشت گریه می‌کرد، متاثر شدم و از اینکه باعث شدم که عموم رو در اون وضعیت قرار بدم، از خودم بیشتر بدم آومد. انگار عموم می‌دونست که من می‌خوام چیکار کنم. بعدها براش تعریف کردم که اون روز می‌خواستم چیکار کنم. در هر صورت من از کارم پشیمون شدم. از یه جایی از افسردگی و بدحالی خسته شدم. یه بار توی همون زمان، با دوستم تلفنی حرف می‌زدم و بهش گفتم که خیلی بیقرارم. اونم یه حرفی به من زد در این باره که الان چه چیزی باید بشه که تو از بیقراری به قرار برسی. در واقع هیچی. دیدم که که منتظر نبودم اتفاقی هم بیفته. حالتی رو متصور نبودم که درش از این بیقراری به قرار برسم.  نمی‌دونم چه پروسه‌ای رو طی کردم اما در نهایت احساس کردم که اوضاع همینه. و من اینم. خونواده‌م اینه و قیافه‌م هم همینه و اصلن من باید یقه کی رو بگیرم. یعنی نمی‌دونم چطور شد که فکر کردم خوب دست بردار از اینکه فکر کنی تو استحقاق چیز دیگه‌ای رو داشتی. یه پذیرش در تمام ابعاد زندگیم بود. برای اولین بار هر چیزی رو که اتفاق افتاده بود پذیرفته بودم. نسبت به داستان زندگیم، احساس کردم که اعتراضی ندارم. البته همه اینا الان که دارم می‌نویسمشون، اونقدر ساده به نظر نمیومدن. برای رسیدن به این  چیزی که من اون رو رسیدن به یه بینش معنی می‌کنم، دوره‌های سختی رو گذرونده بودم.

تا مدتها از اینکه دوباره گرفتار همون حس قفل‌شده‌گی بشم، می‌ترسیدم. ترجیح این بود که بمیرم و دیگه به اون حالت برنگردم.

Jack Crabb: Grandfather, I have a white wife.

Old Lodge Skins: You do? That’s interesting. Does she cook and does she work hard.

Jack Crabb: Yes, Grandfather.

Old Lodge Skins: That surprises me. Does she show pleasant enthusiasm when you mount her?

Jack Crabb: Well sure, Grandfather.

Old Lodge Skins: That surprises me even more. I tried one of them once, but she didn’t show any enthusiasm at all.

 

 

یه بار وقتی ۱۰ و یا شاید هم ۱۱ سالم بود، با خونواده مادرم رفتیم پیک‌نیک. از خونواده ما فقط من و برادرم بودیم. دایی‌ها و خاله‌ها و پدر بزرگ و مادربزرگم هم بودن. رفتیم یه جایی که حتی اسمش رو هم یادم نیست. به نظرم مثل یه جای مذهبی بود. از اینا که میگن یه امامی یا سیدی از اونجا رد شد و اون قطعه به برکت اون شخص، حاصلخیز شده. در واقع مکانی بود در دامنه کوه. از نزدیک‌ترین روستا شاید بیشتر از یه ساعت فاصله داشت و جاده‌ش هم جاده خاکی بود از جاده اصلی هم دور بود. یادمه جای دوری بود. حالا اگه دوباره برم اونجا، شاید حس نکنم که دوره اما در اون سن، جای دوری بود. تعدادی درخت در دامنه کوه بودن و چشمه‌ی جوشانی در این تیکه کوه و درخت، بود. یادمه که اون روز بابچه‌های داییم خیلی بازی کردیم. صحنه‌هایی یادم میاد که داشتم درختا رو می‌بوسیدم. نمی‌دونم چرا این کار رو می‌کردم. ولی اون اولین آخرین باری بود که درخت بوسیدم. وقت برگشتن که شد، من رفتم داخل ماشین و بعد پیاده شدم. احساس می‌کردم باید در تنهایی از این مکان خداحافظی کنم. فکر می‌کردم که این آخرین باره که اینجا میام و احتیاج داشتم که تصویری از اونجا رو در ذهنم حک کنم. چن تا سنگ که زیاد هم بزرگ نبودن رو دیدم. با خودم قرار گذاشتم که این سنگ‌ها رو هرگز فراموش نکنم و همیشه‌ها بهشون فکر کنم تا هیچوقت از خاطرم نره که روزی این سنگ‌ها رو دیدم. از اون محل دور شدیم و من تا جایی که می‌شد از داخل ماشین، پشت سرمون رو نگاه کردم.

دیگه هیچوقت اونجا نرفتیم و منم هر از گاهی به اون سنگ‌ها فکر می‌کردم. الان هم بهشون فکر می‌کنم. نمی‌دونم چرا می‌خواستم که اون تصویر رو در ذهنم حک کنم. اتفاقات زیادی افتادن توی سالها و من خیلی‌شون رو فراموش کردم. اما اون تصویر، هنوز برام زنده‌س.

تصویر دیگه‌ای هم توی ذهنمه. تابستان بود و بازم من رفته بودم روستا. شب سوار تراکتور شده بودم. نمی‌دونم خونه کی بودیم و اصلن تراکتور برای کی بود اما یادمه رفته بودیم مهمونی و خونه یکی از فامیل‌ها که توی همون روستا بودن. جاده‌ها آسفالت نبودن و پر سنگ بود. تراکتور روشن بود و هنوز حرکت نکرده بود. به خاطر چراغ تراکتور، می‌تونستم سنگای روی جاده رو ببینم و اونجا هم با خودم شرط بستم که تصویر اون سنگ‌ها رو توی ذهنم نگه دارم.

اینکه من هر بار سنگ، نقش اصلی رو در این تصاویر داشتن، خیلی اتفاقی بوده. یعنی چیزی نبوده که من انتخاب کرده باشم. در اون لحظات می‌خواستم که اون تصاویر رو از زوال نجات بدم و در ذهنم برای همیشه ماندگارشون کنم. فکر می‌کنم شاید در همون ۱۰ سالگی فهمیدم که همه چیز برای اولین و آخرین بار در حال رخ دادنه. یه غمی هم حس می‌کردم ولی فهم خاصی از چیزی نداشتم.

در واقع ۲ روز پیش اتفاقی افتاد که اون تصاویری که حرفش رو زدم، بازم برام زنده کرده. توی قطار بودم که دوستم برام یه عکس فرستاد. داخل قطار خیلی گرم بود. هر کسی رو که می‌دیدم، خیس عرق بود. در همون حین، عکس رو دیدم. دیدن عکس منقلبم کرد. می‌دیدم که چطور توی اون گرمای داخل قطار عرق می‌ریزم. همزمان با دیدن عکس، فهمیدم که گریه هم می‌کنم. خیلی جالب بودم چون برای اولین بار بود هم عرق می‌ریختم و هم اشک. احساس می‌کردم کل بدنم داره گریه می‌کنه. تا حالا همزمانی عرق ریختن و اشک ریختن رو متوجه نشده بودم.

چطور میشه از این اجبارای زندگی رهایی پیدا کرد؟

احساس کردم از تمام چیزایی که حالت اجبار و تحمیل داره، بدم میاد. از اینکه باید غذا بخورم، چون گرسنه هستم، از اینکه باید لباس بخرم، باید به تلفن جواب بدم، از اینکه مجبورم ایمیل جواب بدم، از تحویل کار در وقت از پیش تعیین شده، از تماس گرفتن با خانواده که گویا نشان‌دهنده توجه و علاقه‌س، از همه این اجبارا واقعن بدم میاد. از تمام بایدهایی که بهم تحمیل میشه. اصلن از بدنم که احتیاج به غذا و آب و شستن داره، از اون هم بدم میاد. میرم جلو آینه و با سیلی خودم رو میزنم، چون گرسنه میشم و مجبور میشم که به فکر تهیه غذا باشم. از تنها اجباری که تا حالا بدم نیومده، تعهد به گربه‌ست. البته اونم زمانی که خپل نباشه و من باید به اموراتش رسیدگی کنم. چقدر از چیدن و مرتب کردن خونه بدم میاد و فراریم. یه بار به خاطر اینکه کمد لباس خیلی نامرتب بود، تمام لباس‌ها رو انداختم بیرون و کمد رو مرتب کردم. اما این خپل خیر ندیده، زمانی که من خونه نیستم و لباس‌ها رو از روی خشک کن جمع میکنه و اولین جای خالی که در کمد میبینه، همون جا لباس رو پرتاب میکنه و در نتیجه بازم کمد برگشت به حالت قبل. خیلی وقتا نمی‌تونم لباسام رو پیدا کنم. تازه خپل هم از من بدتر و من باید بعضی وقتا دنبال لباسای اونم بگردم که پیداشون کنم. از یه چیز دیگه هم که واقعن بدم میاد، اتو کردن لباسه. چقدر این کار خسته‌کننده‌س. اولین چیزی رو که برای خریدن لباس، در نظر می‌گیرم، اینه که احتیاج به اتو نداشته باشه. همیشه یه کوه لباس کثیف توی حمومه و همینطور کلی ظرف کثیف توی آشپزخونه. لباسا رو تا زمانی که دیگه هیچی برای پوشیدن نداشته باشیم، توی ماشین نمی‌ندازم و ظرفا رو هم زمانی که دیگه هیچی ظرف تمیزی نیست، میچینم توی ماشین. هرازگاهی هم به خاطر این عادت‌ها، سرزنش میشم. یه بار روی میز کامپیتر از بس گرد و خاک بود، دوستم بهم تذکر داد که چطوری گذاشتم اینقدر خاک روی اون جمع بشه. همه جای خونه خاکه و من واقعن از گرد گیری متنفرم. یه بار یکی از بچه‌های دانشگاه تعریف می‌کرد که همیشه آخر هفته‌ها برنامه غذایی هفته بعد رو مشخص می‌کنه و همینطور لباس‌هایی رو که قراره در طی هفته بپوشه. من شوکه شدم. چون منو خپل براساس چیزایی که توی یخچال پیدا میشه، آشپزی می‌کنیم. مثلن چن تا گوجه توی یخچال هست که با ۲ یا ۳ حبه سیر میندازمشون توی میکسر و بعد خالی می‌کنم توی ماهیتابه به همراه کمی روغن زیتون و مقداری ادویه و سبزی خشک. این میشه سس ماکارانی. یا اینکه بروکلی رو میندازم توی آب در حال جوشیدن و همزمان ماکارانی رو هم بهش اضافه میکنم و بعد آبکش می‌کنم. بازم بهش یه مقدار روغن زیتون میزنم و همین میشه غذامون. نه اینکه غذاهای جدی بلد نباشم. اتفاقن خوب بلدم. از همون ابتدای نوجوانی بلد بودم آشپزی کنم. اما الان تمایلی ندارم. در مورد لباس هم، هر چیزی که کثیف نباشه‌می‌پوشیم. یه چیز دیگه که واقعن بدم میاد، تهیه لیست خریده. یادم نمی‌اد که حتی یه بار هم لیست خرید نوشته باشم. میرم توی سوپری و هر چیزی که همون لحظه به ذهنم رسید می‌خرم. اصلن هم دوست ندارم کسی این شلختگی رو مرتب کنه. باید همه چیز اونقدر بهم نزدیک باشه که با کمترین تلاش بتونم پیداش کنم.

البته این عادت‌ها بعضی وقتا خوب نیستن. یعنی ضررهای اقتصادی به آدم می‌رسونه. نمونه‌ش کارای مربوط به بیمه‌س. مثلن الان نزدیک ۲ ساله هربار دکتر رفتم، پول دوا درمون رو همه رو خودم پرداخت کردم. در واقع یه هزارتا کاغذ هست که دکتر و دارخونه بهم دادن که برای بیمه‌م هربار باید پست کنم و بعد اون یه درصد از هزینه رو برگردونن. اما من اونقدر اینا رو گذاشتم که وقتی بردم بیمه‌ بهم گفتن که خانم باید هر کدوم از این فاکتورها رو به نسخه دکتر مگنه کنی و همینطوری اونا رو درهم و برهم به ما ندی. و هر وقت اینا رو مرتب شده، دادی دست ما، ما هم پولت رو برمی‌گردونیم و منم راستش گذاشتمش یه روزی این کار رو انجام بدم. مسئله وحشتناک اینه که دقیقن  با کسی هم در رابطه هستم که در این امور کاملن مثل خودمه  و راستش فکر می‌کنم که این بهتره. اگه کسی بود که با این وضعیت من در تضاد بود، مشکل پیش میومد.